فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

شما خیلی زحمت می کشید

آقای مصطفی کفاش زاده: در پاریس بعضی از کارهای منزل مانند کارهای برق با من بود. روزی نردبان گذاشته بودم و روی سقف کار می کردم که ناگهان متوجه شدم امام در حالی که سینی و استکان خالی در دستشان بود می خواستند به آشپزخانه بروند. زیر نردبان ایستاده، فرمودند: شما این جا خیلی زحمت می کشید. با این که در منزل ایشان کسانی مانند خانم دباغ بودند که سینی را به آشپزخانه ببرند، امام این کار را خودشان می کردند. (97)

عبای تمیزی که به من دادند

آقای عیسی جعفری: یک روز ننه حوا - خدمتکار منزل امام - نزدیکی های مغرب بود که مرا صدا زد و گفت: حاج عیسی: خوشا به حالت، خبر خوشی برایت دارم.
گفتم: چه خبری؟ گفت: امام یک کادو به من داده است که به تو بدهم. و آن کادو را که با کاغذ بسته بندی شده بود به من داد.
من که از اظهار لطف و مرحمت امام نسبت به خودم ذوق زده شده بودم آن را به خانه بردم و خواستم بدانم که امام چه چیزی به من مرحمت فرموده اند. وقتی در جعبه کادو را باز کردم دیدم که امام عبای تمیزی را به من هدیه فرموده اند. (98)

خیلی هم دعایت کردم

آقای عیسی جعفری: امام به توت خیلی علاقه داشتند. تا فصل توت می شد ما از درختی که در حیاط بود جمع می کردیم و خدمت ایشان می بردیم. یک بار سکویی گذاشته بودم که توسط آن از درخت توتی که در حیاط امام بود بتوانم توت بیشتری جمع کنم. سکویی نسبتاً بلند بود. بعد از مدتی توت چیدن، ناگاهان احساس کردم سکو لنگر زد و از آن بالا با سر به زمین سقوط کردم و بیهوش شدم.
کسی که پله را گرفته بود وقتی مرا در حال بیهوشی دیده بود بلافاصله به کمک چند نفر مرا به بیمارستان نزدیک حسینیه و بعد به بیمارستان بقیه الله بردند و با بستن وزنه های سنگین به گردنم در نهایت نا امیدی به معالجه من پرداختند. چون احتمال زیاد می دادند که بر اثر اصابت سرم از آن ارتفاع به موازییک های کف اعضای بیت روز اول سعی کرده بودند که امام از قضیه مطلع نشوند؛ مبادا این ناراحتی بر قلب مبارک ایشان اثر بگذارد. روز دوم که امام سراغ مرا گرفته بودند ایشان را از کم و کیف قضیه مطلع می کنند و آقا فرموده بودند که: از طرف من همین الان بروید به بیمارستان و از حاج عیسی عیادت کنید و خبری بیاورید.
با این که من در بخش سی سی یو بودم و ملاقاتی هم نداشتم امام مسوولین تا شنیدند که آقای بهاء الدینی و یک نفر دیگر از طرف امام به عیادت من آمده اند، لباس مخصوص به آنها پوشانیدند که مرا عیادت کنند. پس از بهبودی نسبی خدمت ایشان رسیدم در حالی که جمعی با امام ملاقات داشتند، تا آقا مرا از دور دیدند اشاره کردند برایم صندلی بگذارند که بنشینم. بعد که خدمت ایشان رسیدم، فرمودند: دعایت کردم، خیلی هم دعایت کردم.
آن موقع بود که فهمیدم علت این که هم مطمئن بودند که بایست نخاعم قطع بشود و نشد، به دلیل دعای امام بود. بعد فرمود: حاج عیسی! دیگر بالای درخت نرو. گفتم: چشم. پس از این که از بیمارستان مرخص شدم و به بیت آمدم.
یک روز دیدم توی یک بشقاب، چند دانه خرما لو برای من از طرف امام آوردند و گفتند که: ایشان گفته: بدهید به حاج عیسی. من گفتم که حکمتی در آن هست، امام با این کارشان که سراپا محبت و درس است می خواستند به من بفهمانند که متوجه شوم برای چیدن چند دانه خرمالو (99) چه به روز خودم آورده ام. وقتی آنها از امام می پرسند: برای چه این خرمالوها را برای حاج عیسی فرستاده اید؟ امام فرموده بودند: این را دادم که حاج عیسی اینها را ببیند و ارزش آنها را ببیند و بداند که رفته و خودش را به خاطر چند دانه خرمالو ناقص کرده است. (100)