بشنو از نی

نویسنده : علی صفایی حائری

مقدمه

آنها که هستی و زندگی شان را در رفتن ها دیده اند و ماندن را گندیدن و پوسیدن، این ها در این جریان، در این حرکت، در این رفتن، با مانع ها و درگیری هایی روبرو می شوند؛ مانعها و درگیری هایی که همه جا خانه گرفته اند، در درون آنها، در خانه آن ها، در محل شهر و جامعه و در تمام جبهه ها.
این درگیری هایی مستمر، ناچار بحران ها، التهابها،اضطراب ها و زلزله هایی، به وجود می آورند و روح ها هرچند به قدرت کوه ها باشند، با چنین زلزله هایی همراه خواهند شد. این اضطراب و زلزله، یک عامل طبیعی است که می توان در برابر آن چند گونه عکس العمل داشت. این ها می توانند، با چنین زلزله هایی همراه خواهند شد.
این اضطراب ها و زلزله ها علامت نقص نیست، اگر انسان بتواند به پیوندهای محکم تر و قدرت های بیشتری برسد و این که در رسول و همراهانش به جای سستی و عقب گرد، طلب و حرکت به وجود می آورده بود؛طلبی برای پیروزی و حرکت به سوی نصر. الا آن نصر الله قریب. (1)
و در این حرکت و در این درگیری های وسیع و در کنار تحول ها و تغیرهای مستمر، آنها که در کنار متغیرها لرزیده اند وزیر و رو شده اند، ناچار به ثابت و حق، به الله نزدیک می شوند و اوست که آنها را به ثبات می رساند و به آنها امن را می بخشد، که: ان المتقین فی مقام امین (2) و یثبت الله الذین آمنو بالقول الثابت (3)
سرچشمه اصلی این قطره های امن و امان دو چیز است: یکی قران و دیگر پیوند و دعا.
شاید این طرح خیلی ساده و سطحی به نظر بیاید و ما را به یاد خرافات بیندازد و یا بیاد قاری هایی کور و جلسه دعاهای مهجور. ولی این طرح درمان است. هنگامی که رسالت ما برای این سطح گسترده، از حد نان و آب و آزادی و عدالت و رفاه و حتی تکامل بالاتر آمد و خواستیم که انسان راهش را بیابد و پس از تکامل در جهت عالی تری راه بیفتد و به رشد برسد و راه و جهتش را ببیند و هدایت شود و رشد بگیرد.
و هنگامی که این رسالت با نان و آب و آزادی و عدالت و رفاه و حتی تکامل بالاتر آمد و خواستیم که انسان راهش را بیابد و پس از تکامل در جهت عالی تری راه و جهتش را ببیند و هدایت شود و رشد بگیرد.
و هنگامی که این رسالت با آن وسعت و این عمق بخواهد همراه بینات و کتاب و میزان، انتخاب انسان و بر پا ایستادن افراد را داشته باشد و از ..غلطاندن و بدوش کشیدن آنها جلوگیری کند، در این هنگام، این رسالت با آن وسعت و عمق و با این روش، بنیادی دیگر می خواهد. دیگر بینش تاریخی، بینش طبقاتی، بینش سیاسی و عواطف انسانی و شعارها و بالاتر، بینش انسانی که قدر و عظمت انسان و اتصال و پیوند انسان با هستی و با جامعه را مشخص می کند، هیچ کدام از اینها نمی تواند این بار سنگین را به بدوش و این رسالت، بر این پایه می تواند استوار می شود. پایه دیگر این سقف سنگین را تحمل نمی کنند.
شاید در بلوچستان به چیزها برخورد کرده باشی، سقف شان از حصیر است و این سقف سبک، با چهارتا چوب بر پا می ایستد، ولی سقف های سنگین و عمارت های عظیم، با آن وسعت و سنگینی، دیگر با این چهار پایه های لرزان، بر پا نمی ایستند.
آن بینشهای تاریخی و سیاسی و طبقاتی و یا آن شعارها به درد دیگران می خورد؛دیگرانی مه بینش از رفاه نمی خواهند و رابطه ها را با هستی و با تمام نسل ها در نظر نمی آورند. اما تو که بار خدا را به دوش گرفته ای، جز با پای او و عبودیت او نمی توانی حرکت کنی، مه این عبودیت، حقیقی است که ربوبیت را در خود دارد؛ العبودیه جوهره کنهها الربوبیه.
عمق این جمله را کسانی می فهمند که عمق أشهد أن محمداً عبده و رسوله را یافته اند. عبودیت، بنیاد رسالت محمدهای تاریخ است. ما را به دیگران چه، که از کجا شروع می کنند و با بینش های سیاسی و تاریخی و اجتماعی یا با شعارها، مهره هاشان را می سازند. ما چنین رسالتی داریم، با این وسعت و عمق و با آن روش انتخابی و آزاد. ما نمی توانیم آن گونه مهره بسازیم و آن گونه تر آن را سازمان دهیم. و این است مه برای این گونه سازندگی و سازماندهی، ناچار درگیری ها و بحران های بیشتری خواهیم داشت، که قله های بلندتر، آمادگیهای بیشتری و نیازهای زیادتر دارند. مگر آنکه قله ها را تخفیف بدهیم و در همان سطح آزادی و عدالت اجتماعی و رفاه، برنامه بریزیم که در این فرض، دیگر احتیاجی به این همه نماز و روزه و جهاد و سمع الله و الله اکبر نداریم و اگر به مذهب رو بیاوریم به خاطر خود مذهب نیست، که دیده ایم تا به حال مذهب اهرم بوده، نه پایه های طاغوت را می شکستند، نه پایه ای که بر آن چیزی بسازند.
این قله های بلند، عبودیت می خواهد و این عبودیت چیزی جز عبادت است. عبادتی که مهم ترین کار در لحظه نباشد، عبودیت نیست و امر ندارد و اطاعت نیست و نور نخواهد داد.
عبودیت یعنی این که محرک ها و حرکت های تو کنترل شده باشد. محرکی جز الله نباشد،که دیگران نسیم های بی رمقی بیش نیستند و نمی توانند عظمت ما را بچرخانند و به بازی بگیرند. و از این گذشته با این که او حرکتی را کی خواهد که مهم ترین است و ضروری ترین. عبودیت یعنی این نظارت بر محرک ها و حرکتها. و چنین عبودیتی که به دو چشمه سرشار قران و پیوند و دعا، نیاز دارد.
این دو چشمه برای آنهایی معنی دارد که تشنه هستند و عطش راه، آنها را سوزانده است. کسانی مه به نیازهای عظیم در هنگام درگیری نرسیده اند به چنین عوامل ثباتی هم نیازمند نیستند و حتی از چیزی نمی فهمند. همان طور مه کودکی بی خبر، از لذت ها و آمیزشها چیزی نمی فهمد و در اوج گفته های تو، سراغ آب نباتش را می گیرد و دنبال بازیگوشی هایش می رود. آخر کسی مه تمام بار روحی و تمام فشاری که دیگر به جرثقیل ها نیاز ندارد و چنین خراشی که این همه جراحی نمی خواهد.
سینه هایی که تمام رنج هستی را، تمام دردهای انسان و تمام ظلم های جامعه را شاهد بوده اند و همراه هر تازیانه که بر مجاهدی فرود آمده حضور داشته اند، آنها مه شاهد جامعه و شهید تاریخ و حاضر در حادثه ها هستند و با آن همه درگیر و در برابر آن همه، مسؤول آنها که بارشان تا این حد است و زخمشان تا این عمق، این ها، چاره ای جز چنین پیوندها و رابطه ها ندارند.
و این است که قران به تدریج نازل می شد تا ثابت رسول را تأمین نماید.
قالوا لولا نزل القران جمله واحده کذالک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلاً.(4) این است که رسول باید از شب ها، خلوتی و پیوندی و ربطی خودش بسازد؛قم اللیل الا قلیلا نصفه او انقص منه قلیلا او زد علیه و رتل القرآن ترتیلاً، اناسنلقی علیک قولاً ثقیلاً ان ناشئه اللیل هی أشد وطاء و اقوم قیلاً.(5).آنها که قول ثقیل و رسالت سنگین در انتظارشان هست، باید هم به ترتیل قران و هم به قیام و بیداری شب، رو بیاورند. (6)

قرآن

قران را گاهی برای رسیدن به تسلط و آشنا شدن با تمامش می خوانیم، در این مرحله باید قرائت زیاد باشد و مستمر تا آنجا که قران همچون سرودی آشنا در تو جریان بگیرد.
پس از مرحله ی تسلط، مرحله ی تثبیت و بهره برداری، در هنگام تزلزل هاست، ناچار آنها که بر 3 همه آیه مسلط هستند، هنگام بحران ها آیه ای را می بینند که در آنها بزرگ شده و بر آن همه آیه مسلط هستند،هنگام بحران آیه ای را می بینند که در آنها بزرگ شده و بر آنها جلوه کرده و تمام وجود آنها را گرفته است. اه آگاهی و تسلط مقدمه ی این مرحله ی ترتیل،و تزلزل زدایی است.
شاید اوایل بلوغم بود که کارهایم را حساب می کردم و قله هایم را تخمین می زدم و راهم را ارزیابی می کردم. و پس از این همه به خودم رو می آورم که چه دارم. در این هنگام به امکانات و وابستگی ها از قدرت و ثروت و دوست ها و خویش ها و حتی دست و پا و مغز و شعور و استعدادهای خودم فکر می کردم و می دیدم که این ها چقدر هنگام احتیاج از من دور می شوند. هنگامی که در کنار صندوق هایی از ثروت و جواهرات تشنه و گرسنه مردند.
و می دیدم قدرت هایی که به ضعف رسیدند. و بهارهایی که پاییز شان رسید. و می دیدم مه چگونه دوست ها که تمام بار ثروت و قدرت را من باید به دوش بگیرم.
و می دیدم که تمام خلق زنده را من باید همراهی کنم.خلقی که دو دسته اند: یا نمی خواهند کاری کنند و یا نمی توانند. با این دیدارها از قله ها و راه های دشوار و از این نیروها و همراه های بی خیال، سرم گیج می رفت و وحشت، توانم را می گرفت که چگونه با این مرده ها و ثروت و قدرت ووو.
و یا میرنده ها-دوست ها و خویش ها ووو- کارم و راهم را شروع کنم؟ پس از این دیدارها و وحشت ها و تنهایی ها، گویا این آیه دوباره و تازه نازل شده باشد، در من بزرگ می شد.گویا از تمام هستی می شنیدی که اگر ضعیفی و تکیه گاه می خواهی توکل...توکل علی الهی الذی لایموت. (7)بر زنده ی که نمی میرد، بر شنوایی که نزدیک است و جواب می دهد تکیه کن.
راستی که قدرت و نیروی این تکیه گاه دیگری حتی در برابر شکستها از پا نمی نشیند؛چون برای تومهم درست رفتن و با او رفتن است. و آنها که این گونه شروع می کنند با شروعشان رسیده اند و پیروزی و شکستشان یکی است و سود و زیانشان برابر. همیشه سود، همیشه بهره مند.
این گونه قران خواندن است که تو را ثبات می دهد و به امن می رساند تا؛در اوج بحران ارم باشی و در متن معرکه چون کوه. همچون رسول که بدون سلاح نزدیک ترین افراد به دشمن بود و آسمانی بود که هیچ ابری او را کمی پوشاند. این علی است که می گوید:اذا حمی الوطیس لذنا برسول الله. (8) هنگامی که تنور جنگ گرم می شد، ما به رسول پناه می آوردیم و در این برج عظیم امن و در این قله ی بزرگ امان آرام می گرفتیم، که رسول با قران به ثبات رسیده بود و آیه ها که در جایگاه های مناسب و قطعه قطعه نازل می شدند، او را به ثبات و امن رسانده بودند.
دشمن ها می گفتند: چرا قران یک باره نازل نمی شود و تکیه می آید. این گونه تنزیل به خاطر این است مه سینه و قلب رسول را آرام کند؛ کذالک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلاً.(9) کسانی که تمام قران را در خود جاری ساخته اند، در لحظه های مناسب، آیه های لازم، در آنها جان می گیرد و آنها را جان می دهد و زنده می کند و گویا دوباره بر آنها نازل می گردد.
قرائت مستمر قران و قرائت ترتیل قران دو مرحله ی نیازمند به یکدیگر هستند، مادام که آن تسلط بدست نیامده باشد، این تثبیت و ترتیل آیه ها در تو شکل نمی گیرد و در اینجاست که باید دیگری برای تو آیه ها مناسب را تلاوت کند و در هنگام مناسب آن را بر تو بخواند، که تو خودت آن مرحله را نگذرانده ای.

دعا

در جایی دیگر توضیح داده شده که دعا سه گونه است:
1.وسیله ای هنگام شکستن وسیله ها و کلیدی پس از به کار افتادن کلیدهای دیگر. آنها که از تمام وسیله ها و امکاناتشان استفاده کرده اند و در راه مانده اند، این ها که به وسیله سازی معتقد شده اند و به نظام آفرینی پیوند خورده اند، این ها در یأسشان امید هست همان طور که در امیدشان یأس ها و تنهایی ها یار می سازند و امیدها می آفرینند.
ینها بر همین اساس، به آنچه امید ندارند امیدوار ترند. چون امیدها و بت ها. (10) قطعاً شکسته می شوند، اما آنچه بدان امیدی نیست، شاید باری بیاورد.
و این است که می گوید:کن لما لاترجوأرجی، به آنچه امید نداری امیدوارتر باش،فان موسی جاء مقتبساً و رجع نبیاً چون موسی به امید آتش آمد و به آنش نرسید، اما پیامبر بازگشت. (11)
2. وسیله ای همراه وسیله ها. آنها که از آن تجربه ها و عبرت ها برخوردارند. آنها که عقم و عجز و نازایی وسیله ها را دیده اند، دیگر حتی همراه تمام وسیله ها نمی گویند که رسیدیم و بدون وسیله نمی گویند که ماندیم. و این است که دعا وسیله ای حتی در هنگام وجود وسیله ها و امکانات التهاب و اضطرابشان هست و این که دعا وسیله ای حتی در هنگام وجود وسیله هاست و امید حتی همراه امیدها.
3. دریک مرحله دیگر دعا وسیله ها نیست، مقدمه نیست که تو را به چیزی برساند، بلکه خودش عمل است، خودش مقصد است .(12) آنها که نخواهند در یک جمله، از فقیرند و نشان بدهند که غنی و سمیع و مجیبی هم هست. این ها با دعا فقط می خواهند از این ربط و پیوند و از این وجود ربطی و وابسته نشانی بدهند و می خواهند که غنا و قرب و سمع. اجابت او را یک جا امضاء بنمایند.
با این دید از دعا و در آن زمینه ی بحران و گرفتاری که راه رفته ها به پیوندهایی نیاز دارند، می توانیم به نمونه دعایی است از ابو حمزه، از امام سجاد ((ع.
راستی این دعا درس است، برای آنهایی که به جز از خویشتن درس نمی گیرند و جز با زبان خود اصلاح نمی شوند و جز از خویش از کسی نمی پذیرند.
آنها که دیوارهای غرور و کبر و حساسیت و بدبینی، وجودشان را فرا گرفته و از بیرون به آنها راهی نیست. این ها می توانند با دعا و با زبان خویش به خود بیاموزند.
با این دید، دعا درسی است که باید آن را آموخت و سپس همراه نیازها و در لحظه های بحرانی با جمله هایی از آن، زندگی کرد، همان طور که قران را دو نوع قرائت می کردیم.
و اگر از این چنین دیدی در ما آمد، که از دعا درس بگیریم، آنهم در لحظه هایی که اسیر دیوارهای کبر و غرور هستیم و یا در لحظه هایی که در جایگاه و بلندی از پست ها و مقام ها نشسته ایم که صدای پایینی ها به ما نمی رسد، همچون زمین های بلندی که جز از باران آب نمی گیرند و قله هایی که جز با ابرها دوست نمی شوند، اگر با چنین موضعی به دعا رو بیاوریم، ناچاریم که پیش از برسی نمونه ها، با زمینه هایی آشنا شویم واز روش هایی گفت و گو کنیم که امکان بهره برداری بیشتر فراهم شود. این روش ها در روایات وارد شده اند و به اشاره از آن همه سخنی می آوریم.