نهج البلاغه موضوعی

نویسنده : عباس عزیزی

225. یاوران عدالت

أدا أدت الرعیة الی الوالی حقه، و أدی الوالی ألیها حقها عز الحق بینهم، و قامت مناهج الدین، و عتدلت معالم العدل، و جرت علی أذلالها السنن، فصلح بذلک الزمان، و طمع فی بقاء الدولة، و یئست مطامع الاعداء و ادا غلبت الرعیة و الیها، أو أجحف الوالی برعیته، اختلفت هنالک الکلمة، و ظهرت معالم الجور
در آن هنگام که مردم جامعه حق حاکم بر به حاکم ادا کردند و زمامدار نیز حق مردم را به آنان ادا کرد، حق در میان آنان عزیز گردد و مسیرهای روشن دین هموار و نشانه های عدالت معتدل و برپا، و سنت ها در مجرای خود به جریان می افتند، در نتیجه زمان اصلاح می شود و بقای حکومت مورد امید، و طمع و آز دشمنان از تسلط بر جامعه مأیوس و ساقط می گردد و در آن هنگام که رعیت بر حاکم غالب شود یا حاکم بر رعیت ظلم و تعدی روا دارد، کلمه جامع آن دو مختلف گردد و پراکندگی در جامعه نفوذ کند و علامت های ستم آشکار شود. (223)

226. شعبه های عدالت

الایمان علی أربع دعائم: علی الصبر، و الیقین، و العدل، و الجهاد... و العدل منها علی أربع شعب: علی غائص الفهم، و غور العلم؛ و زهرة الحکم و رساخُة الحلم: فمن فهم علم غور العلم؛ و من علم غور العلم صدر عن رائع الحکم؛ و من حلم لم یفرط فی أمره و عاش فی الناس حمیداً
ایمان چهار ستون دارد: صبر، یقین، عدل و جهاد، و عدل چهار قسمت می گردد: دقت در فهمیدن، رسیدن به حقیقت علم و زیبایی قضاوت ها و استوار شدن در بردباری، کسی که فهمید، حقیقت علم را درک می کند و کسی که حقیقت دانش را درک کرد، از راه های بردباری وارد می شود و کسی که حلیم بود در زندگی افراط نمی کند و در میان مردم، خوشنام زندگی می کند. (224)

227. سر گذشت شگفت آورتر!

اعجب من ذلک طارق طرقنا بملفوفُة فی وعائها، و معجونة شنئتها، کأنما عجنت بریق حی ء أوقیئها، فقلت: أصلة، أم زکاُة، أم صدقة؟ فذلک محرم علینا أهل البیت. فقال: لا ذا و لا ذاک، و لکنها هدیة. فقلت. هبلتک الهبول! أعن دین الله أتیتنی لتخد عنی؟أمختبط انت أم ذوجنة، أم تهجر؟و الله لو أعطیت الاقالیم السبعة بما تحت أفلاکها، علی أن أعصی لله فی نملة أسلبها جلب شعیرة ما فعلته
از این سرگذشت (سرگذشت عقیل که تقاضای کمک کرد و حضرت آهن گداخته به دست او نزدیک کرد) شگفت آورتر داستان کسی است که نیمه شبی ظرفی سرپوشیده پر از حلوای خوش طعم و لذیذ به در خانه ما می آورد، ولی این حلوا معجونی بود که من از آن متنفر شدم، گویا آب دهان مار را با استفراغش خمیر طعم و لذیذ به در خانه ما آورد، ولی این حلوا معجونی بود که من از آن متنفر شدم، گویا آب دهان ما را با استفراغش خمیر کرده بودند، به او گفتم: صدقه است یا زکات است؟ که این دو بر ما اهل بیت حرام است.
گفت: نه این است و نه آن، بلکه هدیه است.
گفتم: مادرت بر تو بگرید! آمده ای مرا از راه دین خدا فریب دهی یا پریشان خردی یا دیوانه ای و یا هذیان می گویی؟
به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمان است به من بدهند تا خدا را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچه ای نافرمانی کنم هرگز نخواهم کرد. (225)