توبه

علامه حسن حسن ‏زاده آملی‏‏‏‏‏‏‏

شرح واژگان

فی نفس البقاء یعنی در سعه بقاء. نفس - به فتح نون و فاء - بر وزن سبب به معنای فراخی، فربگی، گستردگی و وسعت است. در الصالح جوهری آمده است: و النفس بالتحریک، یقال: انت فی نفس فی امرک ای فی سعة
صحف، جمع صحیفه است به معنای کتاب. صحائف. نیز جمع دیگر صحیفه است. در این جا مراد، از صحیفه، کتابهای اعمال انسانهاست. کلمه توبه در اصل به معنای بازگشتن از گذشته است. از این رو، زمخشری، آیه کریمه، فتلی آدم من ربه بکلمات فتاب علیه (96) را چنین تفسیر کرده است: خداوند، به رحمت و قبول به سوی آدم رجوع فرمود توبه در اصطلاح عدلیه، به معنی پشیمانی از گناه، به جهت قبح آن است. از این رو آن را بدین گونه به تفصیل تعریف کرده اند که توبه عبارت است: از پشیمانی بر گناه به جهت قبحش و با عزم بر این که دیگر در آینده به سوی آن باز نگردد. به عبارتی دیگر پشیمانی بر فعل قبیح با این عزم که عملی دیگر چون آن را به انجام نرساند. چنانکه شرح تفسیرش گذشت.
چنانچه توبه به خداوند متعال اسناد داده شود، پس از آن، حرف علی می آید؛ مانند: وارنا مناسکنا و تب علینا (97) و چون به بندگان مسند شود، حرف الی پس از آن می آید؛ مانند یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا (98) و در صحاح جوهری است: و تاب الی الله توبة و متابا و قد تاب الله علیه و فقها لها.
طبرسی در کتاب تفسیر مجمع البیان می گوید:
توبه و اقلاع و انابه در لغت نظیر یکدیگرند، و اصرار، ضد توبه است. خدای تعالی، موصوف به تواب است، و معنای آن این است که او توبه بندگان را می پذیرد. توبه در اصل به معنای رجوع از گذشته و پشیمانی بر تفریط خویش است. بنابراین، خدای تعالی تائب بر بنده است بدین معنا که توبه او را می پذیرد، و بنده، تائب به سوی خداوند است بدین معنا که بر گناهی که مرتکب شده، پشیمان است.
افعال یدعی و یرجی هر دو ناقص واوی و از ریشه دعو و رجو هستند. ممکن است یرجی از ارجاء به معنای اخیر و امهال باشد، و قلب همزه به یاء نیز در آن ممکن است. پس ابتدا همزه به یاء مبدل شده است و سپس یاء به الف؛ چنانکه در سوره اعراف و شعراء خدای تعالی می فرماید: قالوا أرجه و أخاه (99) جوهری در صحاح اللغة می گوید: أرجات الامر: أخرته، بالهمز و بعض العرب یقول ارجیت، و لا یهمز،
درباره یخمد در صحاح آمده است:
(عرب می گوید:) خمدت النار تخمد خمودا، در هنگامی که زبانه آتش فروکش کرده و لهیب آن به خاموشی گراییده است. این فعل، از بابهای نصر و علم است. یزد بن حماد سکونی در حماسه نود و سوم گفته است:
انی حمدت بنی شیبان اذ خمدت - نیران قومی و فیهم شبت النار
مهل بر وزن اجل به معنای بردباری است. مرزوقی در شرحش بر الحماسة گوید: مهل و مهل و مهلة در مفهوم، با یکدیگر متقارب و معانی مدارا و سکون را در خود دارند.
در این جا مراد از این کلمه، عمر است که مردم در آن مهلت یافته اند.
اجل به معنای مدت یک چیز، هنگام مرگ و غایت وقت است. فاخذ فعل امر است؛ لیک در صورت خبر. بنابراین معنای آن چنین است: فلیاخذ.
میت بر وزن فیعل از ماده موت است. اصل آن، میوت است - مانند سید که از، سیود - است.
نظام الدین نیشابوری، درشرحش بر کتاب الشافیه، اثر ابن حاجب می گوید:
عین در (اسمهایی) چون سید مکرر نیست؛ زیرا وزن فعل با عین مکسور و فعل با عین مفتوح، در اسمهای صحیح یافت نمی شود.
وزن فعیل با عین مکسور نیز اگرچه در اسمهای صحیح موجود نیست، لیک از آن جا که وزن فعیل با عین مفتوح - مانند صیرف و ضیغم - در کلام عرب موجود است، پس گویی اجوف را به سبب مناسبت حرف یاء با کسره، مختص به این حرکت کرده اند.
کلمه لجام، معرب لگام فارسی است؛ چنانکه در صحاح آمده است: کلمه لجام، فارسی و معرب است.
قادها: عرب می گوید: قدرت الفرس و غیره، اقود قودا، در هنگامی که لگام اسب - یا حیوانی دیگر - را به دست گرفته، خود در پیش آن حرکت و حیوان را به دنبال خود روان کند. معنای این کلمه، عکس کلمه ساق - از باب قال - است. پس معنای قاد به حرکت واداشتن در حالتی که شخص، خود در پیشاپیش حرکت کند، و آن را به دنبال خود روان نماید.
اعراب
کلمه فاء در آن جا که حضرت علیه السلام می فرماید: فاعملوا، تنها مفهم معنای ترتیب است، بنابراین، تقدیر کلام چنین می شود: انتم فی نفس البقاء و... فاعلموا قبل ان یخمد العمل.
کلمه واو در ابتدای جمله و انتم فی نفس البقاء، حالیه است، و جمله مذکور، مرکب است از مبتدا و خبر. جمله های چهار گانه ای که پس از این جمله آمده اند، همگی معطوف بر این جمله اند. معنای جمله چنین است: و الحال انتم فی نفس البقاء و الحال الصحف منشورة و الحاپروردگار...
قبل ان یخمد العمل ظرف است و متعلق به فعل اعملوا و جمله های چهارگانه پس از آن، معطوف بر آنند. بنابراین، معنا چنین است: فاعملوا قبل ان ینقطع المهل و فاعملوا قبل ان ینقضی الاجل و....
فاخذ امرو من نفسه لنفسه: فعل اخذ ماضی است که در این جا، قائم مقام فعل امر است؛ به عبارت دیگر، فعل امری است که به صورت خبر آمده و معنای آن، فلیاخذ است.
کلمه فاء رابط جمله شرط و جواب است. تقدیر چنین است: اذ کان کذلک، فلیاخذ... دو کلمه من و لام، حرف حرند، و لام، برای تعلیل است و همین طور است سه جمله بعد.
امر و خاف بدل است برای امرو در جمله فاخذ امرو و در نیز امرو الجم نفسه.
واو در عبارت و هو معمر، حالیه، و منظور، عطف بر معمر است.
عبارت فامسکها بلجامها تا آن جا که می فرماید: طاعة الله، مفصل و مبین عبارت الجم نفسه بلجامها و زمامها بزمامها
است. بنابراین، فاء مفهم ترتیب است، زیرا این حرف، جمله مفصل را بر جمله مجمل عطف می نماید؛ چنانکه در کتاب مغنی اللبیب آمده است؛ چنانکه در قرآن کریم نیز فاء در این مقصود استعمال گشته است که خدای تعالی می فرماید: الجم نفسه بلجامها و زمامها بزمامها است. بنابراین، فاء مفهم ترتیب است، زیرا این حرف، جمله مفصل را بر جمله مجمل عطف می نماید؛ چنانکه در کتاب مغنی اللبیب آمده است؛ چنانکه در قرآن کریم نیز فاء در این مقصود استعمال گشته است که خدای تعالی می فرماید: فقد سالوا موسی اکبر من ذلک، فقالوا: ارنا الله جهرة (100)و نیز: و نادی نوح ربه فقال: رب ان ابنی من اهلی... (101)
حرف باء که در چهار موضع استعمال شده است، مفهم معنای استعانت است؛ مانند کتبت بالقلم، و نجرت بالقدوم. این حرف، در موضع اول، متعلق به الجم، و در موضع دوم، متعلق به زم، و در موضع سوم، متعلق به امسک و در موضع چهارم، متعلق به قاد است.
معنای خطبه
امام علی علیه السلام در این خطبه، مردم را به فرمانبرداری خداوند و توبه به سوی او دعوت و ترغیب می فرماید. نفس را از پیروی هوا و هوس نهی کرده، آن را به سوی کمالات انسانی سوق می دهد. مردم را از نا امیدی از رحمت خدای و سوء ظن به آن جناب باز می دارد که یاس از روح خدا در حالی که باب توبه باز است و حال، وقت عمل است، روا نیست. از این رو می فرماید: فاعملوا و انتم فی نفس البقاء. یعنی حال که در سعه حیات و بقایید و هنگام عمل، از دست نرفته، از ممر و مقر خویش بهره جویید و فرصتها را غنیمت شمارید و ابن الوقت باشید.
در آن جا که می فرماید: و الصحف منشوره، یعنی صحیفه هایی که اعمال خلایق در آن نوشته می شود، باز است و هنوز بسته نشده است. این صحیفه ها، زمانی بسته و در هم پیچیده می شود که اجل فرا برسد. به عبارتی دیگر، عمل کنید؛ چه شما زنده اید و می دانید که صحیفه اعمال انسان بسته نمی شود جز به هنگام مرگ، و مادامی که اجل نرسیده، انسان برای کار و عمل صالح، در فراخ بالی و آزادی است.
عبارت و التوبه مبسوطة یعنی توبه شما نه مردود است و نه مقبوض. پس اگر بدان همت بگمارید، تا زمانی که مرگ شما فرا نرسیده، در آن باز است و سفره اش پهن.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در انتهای خطبه ای - چنانکه در کتاب من لایخضره الفقیه صدوق آمده است - می فرماید:
کسی که پیش از یک سال به مرگش، توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک سال، بسیار است؛ پس چنانچه پیش از یک ماه به مرگش توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک ماه، بسیار باشد؛ پس چنانچه یک روز به مرگش، توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک روز، بسیار باشد؛ پس چنانچه ساعتی پیش از مرگ توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. سپس فرمود: یک ساعت نیز بسیار است؛ پس اگر پیش از آن که نفسش بدین جا رسد و به گلوی مبارکش اشارت فرمود فرمود: توبه کند، خدای توبه اش پذیرد. (102)
در کتاب مجمع البیان، پس از نقل روایت فوق از کتاب من لا یحضره الفقیه ، آمده است:
این روایت را عینا ثعلبی نیز به اسنادش از عبادة بن صامت، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است جز آنکه در آخر روایت چنین آمده است: و یک ساعت بسیار باشد؛ پس اگر پیش از آن که مرگ را در گلوی خویش غرغره کند، توبه نماید، خدای توبه اش پذیرد.
در کتاب شریف اصول کافی، تالیف ثقه الاسلام کلینی قدس سره از ابو جعفر، امام محمد باقر علیه السلام نقل است که فرمود:
آدم علیه السلام عرض کرد: پروردگار! شیطان را بر من سلطه بخشیدی، و او ار چون خون (که در بدنم جاری است) بر من چیرگی دادی؛ پس مرا نیز چیزی عنایت فرما! خداوند فرمود: تو را چنین ( نعمتی) بخشم که چون کسی از فرزندانت، تصمیم بر انجام گناهی گیرد. (و آن را انجام ندهد)، بر او نوشته نشود، و چون آن را انجام دهد ( تنها) یک گناه بر او نوشته شود، و چون عزم بر انجام عملی نیک گیرد، چنانچه به انجامش نرساند، حسنه اش برایش نوشته شود، و چون به انجامش رساند، ده حسنه برایش نوشته شود. آدم عرض کرد: پروردگارا! مرا بیشتر ده! فرمود: تو را این بخشم که چون کسی از فرزندانت گناهی کند و سپس از من بخشش خواهد، او را ببخشایم عرض کرد: پروردگارا، مرا بیشتر عنایت فرما! توبه را بدانان بخشیدم و یا فرمود: (سفره) توبه را تا هنگامی که نفس به گلو برسد برایشان گستردم.
آدم، عرض کرد: پروردگارا، مرا کافی است. (103)
همچنین در همان کتاب ارزشمند نقل است که معاویة بن وهب گفته است:
به سوی مکه رهسپار بودیم که پیرمردی متاله و متعبد ما را همراهی می کرد. لیکن او بر مذهب ما اطلاعی نداشت و ( به مذهب اهل جماعت) نماز را در سفر می خواند. برادرزاده اش که شیعه بود، او را در این سفر همراهی می کرد. از قضا پیرمرد بیمار شد. برادرزاده اش را گفتم: اگر مذهب شیعه را بر عمویت عرضه بداری، امید است که او (از عقاب الهی) رهایی یابد! همراهان، همگی گفتند: این پیرمرد را به حال خود واگذارید؛ چه او بر همان حالی که هست نیکوست لیک، برادر زاده طاقت نیاورد و او را گفت: ای عمو! همه مردم جز اندکی، پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله از دین خدا خارج شدند. همچنانکه باید از رسول خدا صلی الله علیه و آله اطاعت و پیروی می کردیم، بایستی از علی بن ابیطالب علیه السلام نیز اطاعت و پیروی کنیم، او و اطاعت از او پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، حق است پیرمرد، نفسی کشید و فریاد برآورد: من آنچه را تو گفتی باور کردم. و سپس جانش از بدن خارج شد. پس از آن خدمت ابوعبدالله (امام صادق علیه السلام) مشرف گشتیم، علی بن سری، ماجرا را برای حضرت نقل کرد، ابوعبدالله علیه السلام فرمود: آن مرد، اهل بهشت است. علی بن سری عرض کرد:
او جز در همان وقت، بر چیزی از مذهب شیعه آگاهی نداشت!
امام فرمود:
پس جز این از او چه می خواهید؟! به خدا سوگند که او به بهشت رفته است (104)
در روایتی دیگر، از زراره از حضرت ابوجعفر، امام باقر علیه السلام نقل کرده است:
چون نفس بدین جا رسد - و اشاره به گلوی مبارکش فرمود - برای عالم توبه نیست؛ لیک جاهل را توبه باشد. (105)
در ریاض السالکین فی شرح السید الساجدین علیه السلام در دعای سی و یکم آمده است:
بعضی از مفسران گفته اند که یکی از الطاف خداوند تعالی بر بندگان این است که قبض کننده ارواح را امر فرموده تا قبض روح را از انگشتان پای شروع کند. سپس اندک اندک به بالا رفته، تا آن که به سر برسد و بالاخره به گلوگاه منتهی شود؛ برای آن که شخص در این فرصت تا مرگ را به عیان ندیده، بتواند به سوی خداوند تعالی باز گردد و وصیت و توبه ای کند و حلالیتی بطلبد و یاد و ذکر خداوند سبحان را به خاطر آورد و در حالی که ذکر خداوند بر زبان اوست، روح از بدنش خارج شود؛ پس امید باشد که بدین وسیله عاقبت به خیر شود.
در آن جا که حضرت علیه السلام می فرماید: والمدبر یدعی یعنی آن کسی که بر نفس خویش اسراف نموده و از طاعت حق تعالی روی برتافته و از جانب جنابش اعراض کرده است، او را ندا در می دهد و دعوت می کند که ای فلانی! به سوی فرمانبرداری خداوند روی آور و به سوی خداوند بازگرد! به کمالاتی روی نما که شایسته و لایق تو است! خویش را از زندان دنیا و زنجیر هوا و هوس برهان!
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن - حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
والمسی ء یرجی یعنی آن که راه بدی و زشت کرداری را در پیش گرفته، امید است که از آن راه بازگشته، از گناه و معصیت کنده شود؛ چه خدای عزوجل، ارحم الراحمین است و توابان را دوست می دارد.
البته معنای فوق در صورتی است که فعل یرجو از باب رجو باشد؛ لیک اگر - چنانکه پیش از این اشارت رفت - از باب ارجاء به معنای تاخیر و امهال باشد، معنای آن چنین خواهد بود : آن کس که نافرمانی کند و زشت کرداری پیشه سازد، عقابش به تاخیر افتد شاید که توبه کند. پاره ای از اخبار نیز بر این معنا گواهند - چنانکه بعضی از آنها ذکر گشت.
کوتاه سخن آن که این معانی، همگی مفهم ترغیب و برانگیختن، شخص اند به سوی توبه و روی گردانی از گناه و نافرمانی، و این که خداوند با رحمت واسعش از خطایا و بدیها درمی گذرد، و رحمتش، بر غضبش سبقت جسته است. او توبه کنندگان را می پذیرد و رافت او بر بندگان، از رافت و مهربانی پدر بر فرزند، بیشتر است، و چه خوش گفته است سعدی که:
خداوند بخشنده دستگیر - کریم خطا بخش پوزش پذیر
نه گردنکشان را بگیرد بفور - نه عذر آوران را براند بجور
و گر خشم گیرد زکردار زشت - چو باز آمدی ماجری در نوشت
و گر با پدر جنگ جوید کسی - پدر بی گمان خشم گیرد بسی
و گر خویش راضی نباشد ز خویش - چو بیگانگانش براند ز پیش
و گر بنده چابک نیاید بکار - عزیزش ندارد خداوندگار
و گر بر رفیقان نباشی شفیق - بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
و گر ترک خدمت کند لشکری - شود شاه لشکر کش از وی بری
و لیک خداوند بالا و پست - به عصیان در رزق بر کس نیست
در مجمع البیان طوسی - رضوان الله علیه - در تفسیر قول خداوند عزوجل که می فرماید: و اکتب لنا فی هذه الدنیا سنة و فی الآخرة انا هدنا الیک، قال عذابی اصیب به من اشاء و رحمتی وسعت کل شی ء.... (106) چنین آمده است:
در حدیث است که پیامبر صلی الله علیه و آله در حال نماز بود که مردی بادیه نشین در نماز خود چنین می گفت: خداوندا من و محمد را مشمول رحمت خویش قرار ده و نه کسی دیگر را پس چون پیامبر صلی الله علیه و آله نماز را سلام گفت، خطاب به بادیه نشین فرمود: رحمت واسعه الهی را تنگ کردی (محدود و سنگچین نموده ای) (107).
در بعضی روایات - مانند روایتی در باب عقل و جهل کتاب وافی - آمده است:
اگر شما گناه نمی کردید، خداوند به جای شما قومی را می آورد که گناه می کردند و سپس استغفار، تا خداوند آنان را بیامرزد. (108)
نگارنده گوید: دلیل آنچه در روایت فوق آمده، این حقیقت است که اسمای حسنا و صفات علیای خداوند، همواره ظاهری می طلبند تا آثار خود را به ظهور رسانند. پاره ای از این صفات عبارتند از عفو و غفور و تواب، و چه خوش گفته است شیخ عارف، فریدالدین عطار که:
بود عین عفو تو عاصی طلب - عرصه عصیان گرفتم زان سبب
چون بستاریت دیدم پرده ساز - هم به دست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آبخواه - آبروی خویش بردم از گناه
این مقام را کلامی است که به ادراک کسی جز اهل شهود و عارفان به اسرار اخبار در نیاید، و بهتر آن است که از بیان آنها اعراض نماییم و طومارشان را در هم پیچیم؛ چه خوف آن است که در این وادی گامهایی بلغزد و مراد را در نیاید، البته آنچه به اشارت مذکور آمد، خواص و اهل فطانت را کفایت است.
کلام مبارک امام علیه السلام که فرمود: قبل ان یخمد ظرف است و متعلق به فعل فاعملوا؛ یعنی عمل کنید پیش از آن که چراغ عمل خاموش شود و به عبارتی دیگر: عمل را غنیمت شمارید و بدان مبادرت ورزید و پیش از آن که چراغ عمل به خاموشی گراید و اجل در رسد؛ که در آن هنگام به سرایی منتقل شوید که نه سرای عمل و کاشت است؛ بلکه سرای جزا و برداشت است.
در کتاب سفینةالبحار، ذیل ماده ولد از امام صادق علیه السلام نقل است:
پس از مرگ، آدمی را اجری نرسد مگر به سه خصلت: (اول) صدقه ای که در ایام حیات بنیان نهاده است و این صدقه، پس از مرگش همچنان جاری باشد، و (دوم) سنتی که از خود بر جای نهد و پس از مرگش همچنان بدان عمل شود، و (سه دیگر) فرزندی صالح از خود باقی گذارد که برایش استغفار کند. (109)
همچنین در امالی شیخ صدوق - رضوان الله علیه - از امام صادق علیه السلام روایت شده است:
شش خصلت است که مؤمن را پس از مرگ سود بخشد: (یکی) فرزندی صاحل که برایش استغفار کند، و (دوم) قرآنی که آن را قراءت کرده، (سوم) چاه آبی که حفر کرده و (چهارم) درختی که غرس کرده و (پنجم) صدقه آبی که جاری نموده و (ششم) سنت حسنه ای که بنیان نهاده است و پس از او همچنان بدان عمل شود. (110)
با تدقیق می توان دریافت که شاید آن بخش از کلام مبارک امام علیه السلام در روایت نخست که فرمود: صدقه ای... بنیان نهاده است شامل بعضی از مواردی که در روایت دوم ذکر شده است باشد؛ پس گویی روایت نخست، مجمل است و روایت دوم تفصیل آن - فتامل.
شخص آگاه، خود از کلام امام علیه السلام که فرمود: قبل ان یخمد العمل در می یابد که دنیا، تجارتگاه اولیاءالله و محل کسب اولی الالباب است. پس خوشا به حال آن که این تجارتگاه و زندگی پیش از مرگ را غنیمت شمارد، و به راستی آن کس که حظ خویش را به بهایی باطل و دانی بفروشد و سرای آخرت را به متاعی بی ارزش تباه سازد، در تجارت خویش زیانکار و ناکام است.
شارح معتزلی فعل یخمد را یحمد با حاء مهمله خوانده و آن را بهتر از حاء معجمه دانسته و گفته است:
عبارت قبل أن یحمد العمل استعاره ای ملیح است؛ چه این که عمل میت ستوده و نکوهش می شود.
و یخمد با خاء از خمدت النار نیز روایت شده است، لیک اولی بهتر است.
ولی، چنانکه گفته ایم، به قرینه ینقطع خاء بهتر است.
این که امام علیه السلام می فرماید: و ینقطع المهل یعنی پیش از آن که عمرتان که در آن مهلت یافته اید، منقطع شود، و گویی امام علیه السلام عمر را به سبب - یعنی ریسمان - تشبیه فرموده است. بنابراین معنا چنین می شود: پیش از آن که سبب عمرتان منقطع گردد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خطاب به ابوذر در روایتی می فرماید: بر عمر خویش، بیش از درهم و دینارت بخیل باش (111)
و ینقضی الاجل یعنی عمل کنید پیش از آن که مهلت تمام شود و اجل فرا رسد که چون آن زمان آید، حتی ساعتی پس نیافتد.
کلام مبارک و یسد باب التوبه یعنی به سوی عمل و کار بشتابید پیش از آن که باب توبه بسته شود؛ چه پیش از این گذشت که چون وقت معاینه و اشراف مرگ فرا رسد، توبه پذیرفته نخواهد شد که خدای تعالی می فرماید: حتی اذا جاء احدهم الموت، قال: رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها..... (112)
و تصعد الملائکة، یعنی عمل کنید پیش از آن که ملایکه ای که اعمال شما از طاعت و معاصی را ضبط می نمایند، به آسمان بالا روند، زیرا هنگامی که انسان بمیرد، ملایکه کاتب را دیگر کاری نیست.
نگارنده گوید: شک نیست که در این که انسان همواره تحت نظر و مراقبت است، و هر انسانی که را ملایکی است که اعمال و افعال او را ثبت و ضبط کرده، بر این امر موکلند. این، حقیقتی است که فرقان عظیم و اخبار شریف از رسول گرامی اسلام و آل پاکش علیه السلام بر آن گواه و ناطقند، چنانکه خدای عزوجل می فرماید: و ان علیکم لحافظین کراما کاتبین یعلمون ما تفعلون (113) و نیز می فرماید: اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعید ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید (114)
در مجمع البیان طبرسی - رضوان الله علیه - در تفسیر این کریمه آمده است:
انس بن مالک نقل کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای تعالی، بنده اش را دو ملک، وکیل فرموده است که بر او بنویسند. پس چون بمیرد، گویند: پروردگارا! بنده ات، فلانی را میراندی، پس حال به کجا رویم؟ خداوند فرماید: آسمانم پر است از ملایک که مرا عبادت کنند و زمینم پر از خلق که مرا فرمان برند. به قبر بنده ام روید و مرا تسبیح و تکبیر و تهلیل گویید و آن را تا روز قیامت در زمره حسناتش به کتابت آورید (115)
همچنین در همان کتاب آمده است:
ابوامامه، از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است فرمود: فرشته جانب چپ، شش ساعت، قلم از نوشتن عمل بنده خطاکار یا زشتکار باز نگاه دارد. پس چنانچه پشیمان شود و از خدای بخشش طلبد، آن را ننویسد، و گرنه یک گناه بر او نخواهند نوشت (116) در روایت دیگر است: فرشته جانب راست، بر فرشته جانب چپ، امیر اس. پس چون بنده ای عملی نیک انجام دهد، هشت برابرش بنویسد، و چون عمل زشتی انجام دهد و فرشته جانب چپ اراده کند که آن را بنویسد، فرشته جانب راست او را گوید: باز ایست، و او هفت ساعت باز ایستد. اگر از خداوند طلب بخشش کند، بر او چیزی ننویسد، و چنانچه چنین نکند تنها یک عمل زشت بر او نوشته شود. (117)
همچنین در کتاب شریف کافی، زرارة از امام باقر یا امام صادق علیه السلام نقل می کند:
خدای تبارک و تعالی برای آدم در فرزندانش چنین مقرر فرمود که چون کسی همت به انجام کاری نیک بندد و آن را به انجام نرساند، یک حسنه برایش نوشته شد و چون آن را به انجام رساند، ده حسنه برایش نوشت شود، و چون کسی همت به انجام کاری زشت بندد و آن را انجام دهد، چیزی بر او نوشته نشود، و اگر آن را به انجام رساند، تنها یک گناه بر او نوشته شود. (118)
در کتاب وافی، در توضیح این که چرا حسنه را ده برابر نویسند و سیئه را تنها یکی نویسنده، آمده است:
شاید سر در این باشد که جوهر انسانی، بالطبع به عالم علوی مایل است؛ چه این جوهر از همان اقتباس گشته و هبوطش در قالب جسمانی از طبیعتش غریب است، و حسنه به سوی آنچه که موافق این طبیعت است ارتقاء می یابد؛ چرا که جنس آنها یکی است. مثلا نیرویی که می تواند سنگ را یکی ذراع به سوی بالا به حرکت در آورد، چنانچه در جهت پایین خرج شود، آن را ده ذراع یا بیشتر به حرکت در خواهد آورد. از این رو، حسنه را ده الی هفتاد چون خود اوست بعضی از آنها را اجری است بی حساب، و حسنه ای که نیت خود نمایی و ریا و یا عجب، تاثیر آن را مانع نشود، چون سنگی ماند که از بلندی به سوی پایین در غلطد و هیچ مانعی در سر راهش مانعش نشود. این سنگ همچنان به حرکت خویش ادامه دهد و تا به آن جا که باید، برسد.
همچنین در کتاب شریف کافی نقل است:
عبدالله بن موسی بن جعفر علیه السلام گوید: از پدرم پرسیدم که آیا چون بنده اراده گناه یا کار نیک کند دو ملک از آن خبر یابند؟ فرمود: آیا بوی خوب و بوی مستراح یکی است؟! گفتم: خیر! فرمود: چون بنده اراده کار نیک کند، نفسش خوشبو بیرون آید. پس فرشته جانب راست، فرشته جانب چپ را گوید: برخیز ( و برو) که او همت به کار نیک بسته است. و چون بدان عمل اقدام کند، زبانش قلم او شود و آب دهانش، مرکب، و آن را بایش بنویسد، و چون اراده گناه کند، نفسش بدبو بیرون آید. پس فرشت جانب چپ، جانب راست را گوید: باز ایست که او همت به گناه بسته است، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مرکبش، و گناه را بر او بنویسد (119)
در کتاب وافی، در توضیح روایت فوق آمده است:
آب دهان و زبان به عنوان آلتی برای ثبت حسنه و سیئه معرفی شده، چه بنای اعمال بر آن است که در قلب است ، و زبان بدان تکلم می کند و پرده از آن بر می دارد و بدین معنا اشاره فرموده است که: الیه یصعد کلم الطیب و العمل الصالح یرفعه و این آب دهان و زبان، صورتی است مر آن معنا را؛ چنانکه شاعر گفته است:
ان الکلام لفی الفواد و انما - جعل اللسان علی الفؤاد دلیلا
روایتی دیگر در کافی است که فضیل بن عثمان مرادی گوید از ابوعبدالله، امام صادق علیه السلام شنیده است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چهار خصلت است که در هر که باشد در وقت ورود به بارگاه خداوند، پس از آن دیگر او را هلاکتی نیست جز آن که شایسته هلاکت باشد و آن عبارت است از این که بنده همت به کاری نیک بندد که آن را به انجام رساند . چنانچه آن را به انجام نرساند، خدای برایش (به سبب نیت نیکش) حسنه ای بنویسد، و چنانچه آن را انجام دهد، خدای برایش ده حسنه بنویسد و چنانچه همت به کاری زشت بندد که آن را به انجام رساند؛ پس چنانچه آن را به انجام نرساند؛ چیزی بر او نوشته نشود، و اگر آن را انجام دهد، هفت حسنات، کاتب سیئات را که بر جانب چپ است گوید: شتاب مکن که شاید عمل زشتش را به عملی نیک دنبال کند و آن را پاک سازد؛ چه خدای عزوجل فرماید: این الحسنات یذهب السیئات ، و یا بخشش طلبد، پس اگر گوید: استغفر الله الذی لا اله الا هو، عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذالجلال و الاکرام و اتوب الیه چیزی بر او نوشته نشود. چنانچه هفت ساعت بگذرد و نه حسنه ای انجام دهد و نه آمرزش طلبد، کاتب حسنات، کاتب سیئات را گوید: بنویس گناه را بر این نگون بخت محروم شنیدم که ابوجعفر علیه السلام فرمود:
ای ابانعمان! مردم تو را فریب ندهند و از نفست غافل نکنند؛ هر چه به تو رسد همراه تو خواهد بود نه همراه آنان. روزت را به بیهودگی سپری مکن؛ چه همراه تو کسانی هستند که عمل تو را ثبت می نمایند. پس نیکوکاری کن که هیچ چیزی را به جستجو و طلب نمی بینم که از عمل نیک، که گناه پیش را از میان می برد، بهتر باشد.
نیز روایتی است دیگر که ابونعمان گوید:
اما سخن مبارک امام در آن جا که فرمود: فاخذوا امرؤ من نفسه لنفسه تحضیض و ترغیب است بر فرمانبرداری و اطاعت از خداوند و توجه به جانب رب و توشه اندوختن برای سرای باقی. بدین معنا که حال که چنین است، بایسته است که آدمی از خویش برای خویش، توشه گیرد؛ یعنی خود را در طاعات و عبادات و ترک شهوات و انجام خیرات و مبرات به زحمت اندازد و مال خود را در راه خدا انفاق گند؛ چه این به منزله آن است که از خویش برای خویش توشه بر می گیرد؛ برای روزی که روز معاد است و حساب خداوند عزوجل می فرماید:
فاما من اوتی کتابه بیمینه فیقول هاؤم اقرؤا کتابیه انی ظننت انی ملاق حسابیه فهو فی عیشه راضیة فی جنة عالیة قطونها دانیة کلوا و اشربوا هنیئا بما اسلفتم فی الایام الخالیة
از آن رو که انسان در عبادات و ریاضات، به واقع از قوای خویش اخذ می کند یعنی آنها را بدان سبب که در راه خدا و برای ذخیره روز معاد انفاق می نماید؛ به نقصان و کاستی می کشاند، پس به حق می توان گفت که: اخذ من نفسه؛ و البته لطف این کلام مبارک و حسن افادت آن، چه به لفظ و چه به معنا مخفی نیست.
در کافی، از شحام نقل است که امام ابوعبدالله علیه السلام فرمود:
از نفست برای نفست اخذ کن. از آن اخذ کن در سلامتی پیش از آن که بیماری آید و در قوت پیش از ان که ضعف آید و در حیات پیش از آن که مرگ آید.
همچنین همان امام همام علیه السلام فرمود: خودت را برای خودت وادار و به کارگیر که اگر اینچنین نکنی دیگری کار تو را به عهده نمی گیرد.
در کلام مبارک امام علیه السلام که می فرماید: و خذ من حی لمیت. مراد از حی و میت خود شخص است؛ یعنی از خود در حال حیات، برای خود در حال مرگ بستاند؛ چنانکه در حدیث پیشین گذشت، و نیز روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل است؛ که خطاب به ابوذر فرمود: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار... زندگی ات را پیش از مرگ.
و من فان لباق و من ذاهب لدائم: مراد از فانی و ذاهب، سرای دنیا، و مراد از دو کلمه پس از آن دو، سرای آخرت است. دنیا و آخرت را به اعتبارات گوناگون، نامهای بسیار است. پس معنای عبارت چنین است: باید از دنیایش برای آخرتش بستاند.
پس دنیا از آن حیث که محل تجارت و کسب کسی است که به این فرمایش گرانمایه امام علیه السلام عمل می کند، ممدوح و پسندیده است. البته ممکن است مراد از فانی و ذاهب بدن انسان، و مقصود از دو کلمه پس از آنها، روح باشد بنابراین می توان آن را اشارتی به بقای روح و تجرد آن دانست.
عبارت مبارک امرو خاف الله و هو معمر الی اجله و منظور الی عمله بدل است برای فاخذ امرؤ یعنی: فلیاخذ امرو خاف الله.... و معنی چنین می شود: از خود، برای خود، و از دنیا، برای آخرت بگیرد مردی که از خدا بترسد و حال آن که تا هنگام اجل فرصت دارد و عمل او مورد نظر است؛ زیرا هر نفسی، رهین کسب خویش است. پس اگر از حضور در بارگاه پروردگار بترسد و نفس خویش را بازدارد، بهشت ماوای او خواهد بود، و چنانچه سرکشی کند و زندگی دنیا را برگزیند، دوزخ جایگاهش باشد. در آن جا که امام علیه السلام می فرماید: امرو الجم نفسه.... نفس انسان را به چهارپایی نافرمان تشبیه فرموده است که باید لگامش بندد و آن را از نزدیکی به گناهان و نافرمانی خداوند باز دارند و به سوی طاعت و فرمانبرداری سوقش دهند، و در غیر این صورت، انسان را به هر جایی که می خواهد، خواهد برد.
مولوی روی در مثنوی معنوی به نیکی تمام، روح را به عیسای روح الله علیه السلام و نفس را به الاغ چموش تشبیه کرده، گوید:
ترک عیسی کرده خر پرورده ای - لاجرم چون خر برون پرده ای
طالع عیسی است علم و معرفت - طالع خر نیست ای تو خر صفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت - پس ندانی خرخری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن - طبع را به عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگریزد زار زار - تو ازو بستان و وام جان گداز
سالها خر بنده بودی بس بود - زانکه خربنده زخر واپس بود
هم مزاج خر شدت این عقل پست - فکرش اینکه چون علف آرد به دست
گردن خر گیر و سوی راه کش - سوی رهبانان و رهدانان خوش
هین مهبل خر را و دست از وی مدار - زانکه عشق اوست سوی سبزه زار
گر یکی دم تو به غفلت و اهلیش - او رود فرسنگها سوی حشیش
دشمن راهست خر مست علف - ای بسا خر بنده کز وی شد تلف
گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست - عکس آن را کن که هست آن راه راست.
نفیس بن عوض طبیب، در شرح کتاب الاسباب فی الطب، تالیف علی بن ابی الحزم قرشی متطبب، در مبحث عشق از حکما نقل می کند:
اگر نفس را مشغول نداری، مشغولت می کند، و این بدان سبب است که نفس تقریبا همیشه در تدبیر است. پس چنانچه آن را به اموری نافع مشغول داری، بدان مشغول می شود و گرنه، به امور فاسد و مهلک مشغولت کند. نفس، دشمنی سخت است و بسیار امر کننده به بدی، و راهزنی است که راه سالک به سوی خدای را بندد. و اگر انسان آن را به حال خود رها کند و از نافرمانی خداوند و از آنچه به سویش مایل است باز ندارد و او را به مهالک و مفاسد برد. پس عاقل هوشیار را سزاوار باشد که در ابتدا به جهاد با این دشمن سنگدل که در خانه اوست بپردازد.
تو با دشمن نفس همخانه ای - چه دربند پیکار بیگانه ای!؟
در کتاب اربعین علامه بهاءالدین عاملی قدس سره از حضرت امیر مؤمنان علیه السلام روایت است که فرمود:
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گروهی از سپاهیان خود را (به جهاد) اعزام داشت. چون بازگشتند، فرمود: مرحبا به قومی که جهاد اصغر را به انجام رسانیدند و جهاد اکبر را بر عهده شان باقی است. پرسیدند: ای رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟ فرمود: جهاد با نفس سپس فرمود: برترین جهاد، آن است که شخص با نفس خویش که میان دو پهلوی اوست، به جهاد برخیزد.
از جمله اشعاری که در مذمت پیروی از نفس به صنعت تعریب سروده ام، ابیات ذیل است: من کرد نفسه پیرویا - فلیعقدان فی الدوزخ جثیا من افکند بدستها زمامه - فماله الخوشی و السلامه لانها لحیة لدغاء - ان بگزد فعمرک فناء
ان جاوزت عن حدها بموئی - فانها امارة بالسوء
شبها بالاستر الچموش - من کان ذا درایة و هوش
فالقرب منها لگد و گاز - والحرف فی رکوبها دراز
رب پنهنت بک من هواها - بدبخت من لا یترس عقابها
ترجمه خطبه
اکنون که در فراخی بقا هستید (کنایه از این که زنده اید) و نامه های اعمال گسترده است و پیچیده نشده، و توبه پهن است و در آن بسته نشده (کنایه از اینکه هنوز اجل شما فرا نرسیده) و آن که از حق تعالی و فرمان او پشت خوانده می شود که بر گرد و به سوی ما بیا ، و آن که بد کرده است، امیدواری به او داده شده که اگر دست از بدی بردارد و به خوبی گراید و تدارک گوید، از او پذیرفته است و عاقبت به خیر خواهد بود، پس کار کنید و تلافی گذشته نماید پیش از آن که مرگ گریبان شما را بگیرد و چراغ عمل را خاموش گردد، و طناب عمر بریده شود و وقت به سر آید و فرصت از دست رود و در توبه بسته شود، و فرشتگان اعمال دست از کار بکشند و به آسمان برشوند ( کنایه از این که تن به کار دهید پیش از آن که عمر به سر آید و مرگ به درآید.) پس باید هر کسی از خود برای خود (یعنی خویشتن را رنج دهد و کار کند تا در آخرت او را به کار آید که جزاء نفس عمل است، و علم و عمل جوهر انسان سازند) و باید بگیرد و از زنده برای مرده ( یعنی تا زنده است کاری کند که پس از مردن او را به کار آید) و از دنیای فانی برای سرای جاودانی، یا از بدن فانی برای روح باقی، و از روند و گذرنده برای دایم همیشگی (یعنی از دنیا برای عقبی یا از تن برای جان).
مردی که از خدا بترسد و حال آن که تا هنگام اجل فرصت دارد و عمل او مورد نظر است (یعنی تا زنده است به عمل کوشد و برای روز تنگدستی خویش کاری کند) مردی که چارپای سرکش نفس را لگام زده و مهار کرده پس به لگامش وی را از معاصی باز می دارد و به مهارتش به سوی طاعت خدا می کشاند.
و آخر دعویهم ان الحمدلله رب العالمین.

...................) Anotates (.................
1) کتاب حاضر و یک کلمه را اخیرا دفتر تبلیغات اسلامی به طبع رسانیده است. این کتاب، در موضوعاتی مختلف، چون فلسفه، عرفان، علوم قرآنی و... حتی پزشکی است.
2) علامه، سید محمد حسین طباطبایی - ره - درباره توبه می فرماید: توبه در لغت به معنای بازگشت است، و توبه از بنده، برگشت اوست به سوی پروردگارش با پشیمانی و بازگشت از سرپیچی، و از جانب خداوند نیز توفیق وی به توبه با آمرزش گناه او. مکرر گفته شد که هر توبه از بنده به سوی خدا، مساوی با دو برگشت خداوند به سوی بنده می باشد - به حسب بیان قرآن - زیرا توبه یک عمل پسندیده ای است که محتاج به نیروست و نیرو دهنده هم خداست. پس توفیق کار خیر را اول خداوند عنایت می کند تا بنده قادر به توبه می شود و از گناه خود بر می گردد، و سپس وقتی موفق به توبه شد، محتاج تطهیر از آلودگی گناهان و آمرزش است، آنجا نیز بار دیگر مشمول عنایت و رحمت و آمرزش خدا قرار می گیرد.
این دو عنایت و برگشت خدا، همان دو توبه ای هستند که توبه بنده را در میان گرفته اند. قرآن می فرماید: ثم تاب علیهم لیتوبوا (توبه 118)، این همان توبه اولی است و می فرماید: اولئک اتوب علیهم و این نیز توبه دومی است، و در میان این دو، توبه بنده قرار می گیرد (تفسیر میزان، ترجمه عبدالکریم نیری، چ 3، ج 4،ص 379).
در اوصاف الاشراف آمده است: معنی توبه رجوع از گناه باشد و اول بباید دانست که گناه چه باشد تا از او رجوع کند، و باید دانند که گردش افعال بندگان بر پنج قسم باشد.
اول: فعلی که بباید کرد و نشاید که نکند.
دوم: فعلی که نباید کرد و نشاید که کند.
سیم: فعلی که کردن آن از ناکردن بهتر باشد.
چهارم: فعلی که ناکردن از کردن او بهتر بود.
پنجم: فعلی که کردن و ناکردن او یکسان بود.
و گناه نکردن فعلی بود که از قسم اول باشد، و کردن فعلی که از قسم دویم باشد.
و از آن همه عاقلان را توبه واجب بود، و اینجا نه اقوال و افعال جوارح تنها می خواهیم، بل جمیع افکار و اقوال و افعال می خواهیم که تابع قدرت و ارادت هر عاقلی باشد. اما ناکردن فعلی که از قسم سیم باشد، و کردن فعلی که از قسم چهارم باشد ترک اولی باشد و از معصومان ترک اولی ناپسندیده باشد و توبه ایشان از ترک اولی باشد و... ( خواجه نصیر طوسی، اوصاف الاشراف، به تصحیح نجیب مایل هروی، انتشارات امام: مشهد، چ 1، صفحه 71.)

3) یکی از علومی که در دامان فرهنگ و معارف اسلامی زاده شده و در آن رشد و نمو یافته است، علم کلام است، درباره علم و کلام و منشاء آن سخن بسیار رفته است. همچنین در این که چرا آن را علم کلام نامیده اند، بحثها شده است که می توان به کتابهای مربوط، که کم هم نیستند، مراجعه کرد. لیک آنچه که در این مجال، شاید بتواند فهم و درک مطالب کتاب حاضر را آسانتر کند، این است که به اختصار و با بحث توبه کسبه موضع کتاب حاضر است - چه رابطه ای دارد.
علم کلام را می توان علمی دانست که متکلم مسلمان به واسطه آن، به اثبات اصول دین و به عبارت بهتر هر آنچه که باید بدان ایمان داشت، می پردازد. البته در این جا غرض ما، ارائه تعریف منطقی از علم کلام نیست.
در این علم، هم از هست ها بحث می شود و هم از بایدها بحث می شود، چون در آن اثبات می شود که باید به چه چیز اعتقاد داشت و به چه چیز اعتقاد نداشت، کدام عقیده را درست دانست و کدام را غلط. از هست ها بحث می شود، چون در آن، صفات و ویژگیهای موضات مورد بحث به بیان می آید؛ مثلا این که آیا صفات خداوند، عین ذات اوست یا زاید بر آن، مسدف کلام چیست؟ شاید آنچه در کتاب گوهر مراد آمده است، تا اندازه ای مبین، هدف و غرض این علم باشد:
و قدمای اهل اسلام را حاجت به این صناعت تعبیر بعضی متکلم، متدین است متدین در این جا بدین معناست که متکلم خود را در سیر و سیاحت علنی وابسته به دین می داند. او همچنان که در مسیر اثبات مدعای خود به در این جا بدین معناست که متکلم از همان ابتدا، خود را در رسیدن به هدفی خاص و معلوم، که مطلوب شرع است، متعهد می داند او زمام امور را به دست خود دارد، نه آن که تسلیم بی قید و شرط مقدمات و نتایج آن باشد. متکلم، همچنان که به پیش می رود گاهی نگاهی به پیش و پس می اندازد که آیا مرکبی که بر آن سوار است، او را به مقصد می رساند و آیا راهی که در پیش گرفته است او را به کعبه می رساند یا به ترکستان؟!
گاهی متکلم پس از آن که مقداری راه پیموده در می یابد که آن راه به جایی منتهی شده است که مقصود نظر شرع نبوده است. از این رو باز می گردد در مقدماتی که باعث چنین نقض غرضی شده، باز می نگرد؛ چه او به یقین می داند که بایستی در این مقدمات، خدشه و خللی باشد که او را به اصلی که مخالف شرع است، کشانیده است.
بنابراین، می توان دریافت که کار متکلم، کشف حکم شرعی فلان مساله نیست، بلکه حکم شرعی پیشتر کشف شده است. او از آن حکم، دفاع می کند و آن را به بیان و وضوع بیشتری می آورد. متکلم در دین می نگرد و آنچه را طبق شرع مسلم و قطعی فرض شده است، تبیین و از آن دفاع می کند. مثلا وجوب وجود امام معصوم علیه السلام در شریعت به صراحت مورد تاکید قرار گرفته است، متکلم می کوشد تا با مدد جویی از عقل و نقل، همین اصل را که پیش از ورود به میان استدلال، آن را باور داشته، تبین و اثبات کند. چنانچه در میانه راه و یا در انتهای آن دریابد که مقدمات تدارک شده به چیزی جز این موصولند، باز می گردد و مقدماص
4) در مبدا و معاد ملاصدرا آمده است:
پس سعادت طبع نفس و خاصه آن وجود اتعلائی است و تنزه از مواد و اجرام و ادراک معارف و علم به حقایق اشیا بر نحوی که واقع است و مشاهده اشباح عقلیه و ذرات روحانیه، و برای حس امثال این امور حاصل نمی توان بود..
و اگر در حال اشتغال به بدن معارفی که مقتضای طباع قوه عقلیه است از قبیل معرفت الله و معرفت ملائکه و... حاضر باشد، و نفس را در آن حال از استغراق در بدن و عوارض آن باز دارد، هر آینه برای نفس لذتی حاصل خواهد گردید که وصف به کنه آن نتواند رسید (صدرالمتالهین شیرازی، مبدا و معاد، ترجمه احمد بن محمد الحسین اردکانی، به کوشش عبدالله نورانی، مرکز نشر دانشگاهی: 1362، صفحه 417 و 418).

5) عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان ابی یقول: ما من شی ء افسد للقلب من خطیئة؛ ان القلب لیواقع الخطیئة، فماتزال به حتی تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله (ثقةالاسلام کلینی، اصول کافی، انتشارات علمیه اسلامیه، ج 3، کتاب الکفر و الایمان، باب الذنوب، ج اول، صفحه 369.)

6) محمد بن شاه مرتضی بن شاه محمود، مشهور به ملا محسن فیض کاشانی، بنام ترین حکیم نسل پس از شیخ بهایی، میرداماد و میر فندرسکی است. او به سال 17007/1600 در شهر کاشان زاده شد. چند سالی را در قم گذراند و سپس برای تکمیل تحصیلات خود نزد ملاصدرا در شیراز رفت و بعدها هم دختر وی را به همسری برگزید. ملا محسن از محضر میرداماد و شیخ بهائی هم کسب فیض کرده، اما با ملاصدرا پیوندهای نزدیکتری داشته است.... آثار ملامحسن نمایش یکپارچگی شده وحی، عقل و عرفان است...
ملامحسن آثار متعددی، به فارسی و عربی دارد که در اینجا ذکری از آنها خواهیم کرد. از معروفت ترین تالیفات او: حق الیقین، عین الیقین، و علم الیقین در حکمت؛ الصافی، الوافی و الشافی در تفسیر قرآن و علم الحدیث، مفاتیح الشریعة در فقه التطهیر در اخلاق؛ جلاءالعیون، زاد السالکین و کلمات مکنونة....... و رسالات متعدد دیگری در معانی باطنی اعمال عبادی (تاریخ فلسفه در اسلام، به کوشش میان محمد شریف، ترجمه زیر نظر نصرالله پور جوادی، نشر دانشگاهی، چ اول، ج 1، صفحه 462 - 460).

7) الدنیا و الاخرة ککفتی میزان ایهما رجحت، نقصت الاخری.

8) الدنیا راس؟ خطیئة
9) الدنیا محرمة علی اهل الآخرة و الآخرة محرمة علی اهل الدنیا و هما معا محرمتان علی اهل الله ( جامع صغیر، ج 2،ص 16).
بیت ذیل اشارت به این روایت دارد:
چشمه رحمت بر ایشان شد حرام - می خورند از زهر قاتل جام جام
(احادیث مثنوی، انتشارات امیرکبیر، ج 2، صفحه 204).

10) انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة ( مستدرک الوسائل، ج 5، صفحه 302، کتاب الصلاة، ابواب الذکر، باب 22، ح 2، نهایةابن اثیر، ج 2، صفحه 180، جامع صغیر، ج 1، صفحه 103، مسلم، ج 8، صفحه 72).
در مثنوی معنوی در ترجمه منظوم این حدیث آمده است:
همچو پیغمبر ز گفتن در نثار - توبه آرم روز من هفتاد بار
در اوصاف الاشراف آمده است:
پس توبه سه نوع است: توبه عام همه بندگان را، و توبه خاص معصومان را، و توبه اخص اهل سلوک را. و توبه عصاه امت از قسم اول است. و توبه آدم و دیگر انبیاء از قسم دوم بود، و توبه پیغمبر آنجا که گفت: و انه لیغان علی قلبی و انی لاستعفر الله فی (کل) یوم سبعین مرة از قسم سوم.
(خارج نصیرالدین طوسی، اوصاف الاشراف، به تصحیح و توضیح نجی مایل هروی، چ اول، انتشارات امام: مشهد، صفحه 72.)

11) معتزله یکی از پنج فرقه کلامی بزرگ مسلمانان است که عبارتند از: شیعه، خوارج، مرجئه، غلاة و معتزله. پیروان فرقه در حقیقت عقل گرایان افراطی مسلمانانند و از فرق دیگر اسلامی در عقاید کلامی، به شیعه نزدیکترند اگر چه با یکدیگر اختلافات اساسی دارند. معتزله در اواخر دوران بنی امیه ظهور پیدا کرد و مؤسس آن واصل بن عطا بوده است. ویژگی آرا عقاید معتزله، انطباق کامل آن با عقل ظاهری است. هر صفتی که به خداوند نسبت داده می شود، بایستی عقلا نسبت آن به خداوند ممکن باشد. بنابراین، هر ویژگی، صفت یا حالتی که حتی در قرآن به خداوند نسبت داده شده، در صورتی که عقل نسبت آن را به خداوند محال بداند، بایستی به تاویل رود و از آن، معنایی را باید در نظر گرفت که عقل، نسبتش را به خداوند روا بداند.
این که چرا فرقه مذکور را معتزله گفته اند، ماجرایی دارد که در کتب کلامی و فرق موجود است. ظهور معتزله، تاثیر ژرفی در علم کلام اسلامی نهاد و در آشنایی مسلمانان به فلسفه و علوم نقشی مهم داشت. معتزلیان، مورد خشم و کینه بسیاری از فرقه های دیگر کلامی واقع شدند و بخصوص اخباریان و اشعریان. چه به اعتقاد آن فرقه ها، عقل و نظر آدمی را توان حکومت در مسایل مربوط به الهیات نیست.
بعضی این فرقه را بنیانگذار علم کلام اسلامی دانسته اند که البته نظر درستی نیست؛ زیرا با مراجعه به اخبار و احادیث و سیره معصومین علیه السلام می توان دریافت که نخستین پایه های علم کلام به دست آن بزرگواران پی نهاده شد. معتزله را با القاب اصحاب عدل و توحید و قدریه نیز می خوانند. البته لقب اخیر را مخالفین بدانان داده اند. چه در حدیث است که پیامبر فرمود: قدریان، مجوسان این امتند. و نظر به این که معتزلیان بر آن بوده اند که انسان در افعال خویش مختار است و متکی به قدرت خویش، آنان را با مجوسان تشبیه کرده و گفته اند که مقصود این حدیث، معتزلیانند.
سید شریف جرجانی، در شرح مواقف، گوید: سبب آن که معتزله را قدریه گفته اند آن است که ایشان، اعمال بندگان را به قدر - یعنی قدرتهای انسان - نسبت می دادند، و به عقیده او بهتر است آن فرقه را قدریه - به ضم قاف - خوانند نه قدریه. زیرا قدریه در اصطلاح، کسانی هستند که به قدرت خداوند و قضا و قدر الهی و تفویض امور به مشیت وی قائلند. شهرستانی گوید که معتزله گویند خداوند، قیم است، و قدم - یعنی دیرینه بودند - اخص اوصاف اوست. از این جهت معتزله قائل به صفات قدیم نشدند و همه صفات خداوند را مانند زنده و دانا و توانا بودن، عین ذات او دانستند و گفتند اگر قائل شویم که این صفات عین باری تعالی نیست و آنها نیز قدیم اند، باید مانند مشرکان به تعدد آلهه - یعنی به چند خدای قدیم - قائل شویم، و این خلاف توحید است. (مشکور، محمد جواد، تاریخ شیعه و فرقه های اسلام تا قرن چهارم، انتشارات اشراقی، چ 3، 1362، صفحه 64) از میان آراء و عقاید معتزلیان، پنج اصل معروف است که تمام دسته های معتزلی را در گرد یک جمع می آورد.
1) توحید ، 2) عدل 3) وعد و وعید؛ 4) المنزلة بین المنزلتین 5) امر به معروف و نهی از منکر. جز این، عقاید خاص دیگری نیز دارند که ذکر و شرح همه آنها از حوصله این کتاب خارج است.

12) اشعریان، فرقه ای هستند از مسلمانان، پیرو ابوالحسن اشعری (ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری م. ف. 334 ه. ق.) وی مخالف معتزله بود. به عقیده او ایمان عبارت است از تصدیق به قلب، تصدیق کرد - یعنی به وحدانیت خدای تعالی اقرار آورد - و به پیامبران و آنچه از خداوند به رسالت آورده اند، از روی قلب اعتراف کرد، ایمان او درست است و اگر هم در همان حال بمیرد، مؤمن و رستگار شمرده می شود، و مؤمن جز به انکار ایمان و لوازم آن، از ایمان خارج نمی گردد. صاحب گناه کبیره، اگر بدون توبه بمیرد، حکم او با خداوند است، یا او را به رحمت خود می آمرزد یا به شفاعت پیغامبر می بخشد و یا به مقدار جرمش عذاب می کند. اما اگر توبه کند، آمرزیدن او بر خدا واجب نیست، زیرا خدا موجب است و چیزی بر او واجب نمی شود و اعتقاد به قبول توبه، مبتنی بر سمع است. خدا، مالک خلق خود است، آنچه می خواهد، می کند و به هر چه اراده کند، فرمان می دهد. اگر همه خلق جهان را به بهشت برد، مرتکب حیفی نشده است و اگر همه را به آتش افکند، ظلمی نکرده است. چه ظلم عبارت است از تصرف آنچه مایملک متصرف نیست، یا عبارت از وضع شی ء در غیر موضع خود، در صورتی که خداوند، مالک مطلق است و از این روی نه ظلمی بر او متصور است و نه جوری بدو منسوب. در مورد رویت گفته: هر چه موجود باشد، مرئی است و چون باری تعالی موجود است. پس مرئی خواهد بود؛ قال الله تعالی: وجوه یومئذ ناظرة الی ربها ناظرة. در اثبات سمع و بصر و ید و وجه برای خداوند، گوید: این جمله صفات جبری است که چون سمع به آن ورود یافته، اقرار به آن واجب باشد به آن طریق سمع به آن ورود یافته، اقرار به آن واجب باشد به آن طریق که شرع به آن وارد است، و باری تعالی عالم است به علم و قادر است به قدرت...همه این صفات هم قدیم است. توفیق، پیش او، خلق قدرت است بر طاعت و مذلان، خلق قدرت است بر معصیت. امامت به اتفاق و اختیار نه به نص و تعیین ثابت می شود و به این ترتیب، وی طریقه اهل سنت را تایید می کند. راجه به قران، اشعریه بر خلاف قول معتزله، معتقد به قدم آنند ( فرهنگ فارسی دکتر معین، ج 5،ص 152 و 153).
چنانکه پیداست عقاید اشعریه، عمدتا با عقاید معتزله و امامیه مخالف است. دو فرقه اخیر، با بهره جستن از عقل و نقل آرای غیر عقلایی اشعریه را رد کرده و بر خلاف آن اقامه دلیل کرده اند. نیز چنانکه پیداست بعضی از مسایل طرح شده توسط اشعریه هیچ فایده ای عملی برای مسلمانان نداشته و ندارد. لیک افسوس و دریغ که چنین مباحثی سالهای سال، ذهن و دست مسلمانان را به خود مشغول داشت، مسایلی که جز تفرقه و اختلاف ارمغانی برا امت اسلامی به همراه نیاورد.

13) به عبارتی دیگر، حسن و قبح بر سه معنا اطلاق می گردد:
الف) بر صفت کمال و نقص؛ چنان که فی المثل می گویند: علم خوب است و جهل بد؛ بدین معنا که علم، صفتی است که موجب کمال و والامرتبگی صاحب خویش می گردد، و جهل، موجب نقص و دون مرتبگی،
ب) معنای دوم حسن قبح، معنایی است که با طبع انسان، ملایم و سازگار است. از این رو، هر عمل را که مخالف آن باشد، قبیح و هر آنچه موافق باشد، حسن گویند:
ج) سوم، معنایی است که دارنده یا فاعل آن، مستحق مدح و جزای خیر و یا مستحق ذم و جزای شر است، حال این مدح و ذم، چه از جانب خدای تعالی باشد و چه در دنیا باشد و چه در آخرت.
درباره دو قسم نخست، همگی متفقند که بی شک افعالی موجود است که ذاتا و در نفس الامر به حسن و قبح عقلی متصف اند. بلکه اختلاف، در قسم سوم است. عدلیه و جمهور حکما بر آنند که اعمال و افعال بندگان، ذاتا و در نفس الامر متصف به حسن و قبح عقلی اند؛ لیک، اشاعره معتقدند که عقل را در این وادی توان حکومت نیست؛ بلکه در این جا حاکم، تنها شرع است و بس. به تعبیر واضح تر، اشاعره بر آنند که حسن و قبح به دو معنای نخست، عقلی است، و به معنای سوم، شرعی، و عقل را در آن حکومت نبود (مؤلف).
14) علامه هلی، شرح تجرید اعتقاد، به تصحیح استاد حسن زاده، صفحه 33.
15) اصولا اقامه دلیل و برهان بر کسی که منکر حقایق بدیهی و ضروری اند، مادام که بر انکار خود پافشاری می کنند، محال و ناممکن است. معانی بدیهی و ضروری، به گونه ای هستند که نمی توان برای آنها تعریفی ذکر نمود. ولی انسان فطرتا بر آنها آگاه است و مانند روشنایی روز بر آنها یقین و اذعان دارد؛ مثلا هستی یا وجود از جمله معانیی است که اگر چه انسان نتواند برای آن تعریفی ذکر کند، لیک به تمام وجود و ذات خویش، آن را درک کند. چون کسی از چیزی پرسشی می کند، همین پرسش، به واقع نشان از آن است که او به هستی و وجود آن شی ء یقین و اذعان دارد. زیرا از چیزی که عدم است نمی توان پرسش کرد. حتی شخصی که عامی و بی سواد است هیچگاه نمی پرسد که این که می گویند در هوا، اکسیژن موجود است. موجود است یعنی چه؟ بلکه اگر پرسشی داشته باشد، آن پرسش عبارت از این است که اکسیژن چیست؟
از این جاست که دقت نظر و اصابت رای ابن سینا بر ما آشکار می گردد؛ در آن جا که پیشنهاد می کند که در مواجهه با چنین اشخاصی باید به گونه ای دیگر بر آنان حجت آورد. وی در کتاب شفا درباره سوفسطاییان - که منکر وجود هر گونه حقیقتی بوده اند - سخنی دارد که استاد حسن زاده مد ظله العالی - ترجمان آن را چنین ذکر فرموده اند:
از سوفسطایی می پرسیم که درباره انکار خودتان چه می گویید؟ آیا می دانی که انکار شما حق است، یا باطل است یا شاکید؟ اگر از روی علم خودشان به یک از این امور سه گانه حکم کرده اند پس به حقیقت اعتقادی اعتراف کرده اند خواه اینکه این اعتقاد، اعتقاد حقیقت قولشان به انکار قول حق باشد، یا اعتقاد بطلان آن یا اعتقاد شک در آن، پس انکارشان حق را، مطلقا ساقط است. و اگر بگویند ما شک داریم، به آنان گفته می شود که آیا می دانید شک دارید یا به شک خودتان انکار دارید، و آیا از گفتارها به چیز معینی علم دارید؟ پس اگر اعتراف کردند که شاک اند یا منکرنند و به شی ء معینی از اشیاء عالمند، پس به علمی و حقی اعتراف دارند.
و اگر گفتند: ما ابدا چیزی را نمی فهمیم و نمی فهمیم که نمی فهمیم، و در همه چیزها حتی در وجود و عدم خودمان شاکیم و در شک خودمان نیز شاکیم و همه اشیاء را انکار داریم حتی انکار به آنها را نیز انکار داریم، شاید از روی عناد، زبانشان بدین حرفها گویا است، پس احتجاج با ایشان ساقط است و امید راه جستن از ایشان نیست.
پس چاره ایشان جز این نیست که ایشان را تکلیف به دخول نار کرده زیرا که نار و لانار نزدشان یکی است و ایشان را باید کتک زد، زیرا که الم و لا الم برایشان یکی است (ابن سینا، صفحه 42، نقل از معرفت نفس، اثر استاد حسن زاده، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چ 3، دفتر اول، صفحه 11.)
این که ابن سینا می گوید چنین کسی را باید در آتش انداخت و یا کتک زد، شاید بدین سبب است که چون چنین کنند، شخص سوفسطایی ناگزیر است دست کم به وجود حقیقتی به نام سوختن یا درد اعتراف کند و چون به این حقیقت اعتراف کند، می توان همین حقیقت را برای اقمامه دلیل و تشکیل مقدمات برای نیل به نتیجه ای دیگر، دستاویز قرار داد.
همه علوم و معارف بر حقایقی بدیهی استوارند و اگر چنین حقایقی نبود، اساس علوم بر هم می ریخت. از این روست که گفته اند فلسفه، مادر علوم است، چه در آن از وجود و هستی بحث می شود که بدیهی ترین بدیهیات است. فی المثل اگر در علم طب، ابتدا به وجود انسان و بدن او اذعان نشود و اگر معنای هستی و وجود آن، از پیش معلوم نباشد، چگونه می توان در پیرامون بدن انسان بحث و تحقیق نمود؟ بنابراین، وقتی سوفسطایی را در آتش می اندازند، اولین فریاد او، اعترافی است علیه مدعای خود او.

16) مرحوم شیخ محمدرضا مظفر در کتاب اصول الفقه دلیل اثبات حسن و قبح عقلی را به نحوی شایسته بیان نموده که مضمون بخشی از آن چنین است:
هر کدام از دو گروه عدلیه و اشاعره بر این دلیل که اطاعت از اوامر و نواهی شرعی واجب است، متفق و متحدند، لیک این وجوب حب اعتقاد اشاعره، وجوبی شرعی است، یعنی وجوب اطاعت از اوامر و نواهی، به واسطه شرع ثابت گردیده است. پس می توان گفت که شارع امر فرموده که باید از این اوامر و نواهی اطاعت و پیروی کنید. حال جای این پرسش است که وجوب اطاعت از این امر و دستور الهی که طبق آن باید از اوامر و نواهی پیروی کرد از کجا ثابت شده است؟! اگر در پاسخ گفته شود که وجوب آن به عقل ثابت است، مطلوب ما به اثبات رسیده است، و اگر بگویند که وجوب آن نیز شرعی است، دوباره باید پرسید؟ آن وجوب شرعی از کجا آمده است، پس آن هم بایستی به امری دیگر واجب شده باشد و.... این دو همچنان ادامه دارد و مادام که به وجوب عقلی اعتراف نشود، علاجی برایش متصور نیست.
اصولا ثبوت شرایط و ادیان الهی متوقف بر تحسین و تقبیح عقلی است و چنانچه ثبوت آنها از طریق شرعی باشد، مستلزم دور خواهد بود (مظفر، محمد رضا، اصول الفقه، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، چ 3، ج 1، صفحه 214).
هنگامی که یک پیامبر ظهور می کند و مردم را به پیروی از خود فرا می خواند و برای اثبات مدعای خود، معجزه می آورد، و مردم بدو ایمان می آورند، سبب ایمان آوردن مردم چیست؟
بی شک این ایمان سببی جز آن ندارد که مردم به عقل و خرد خود می دانند که پیروی از چنین شخصی واجب است، یعنی چنانچه از او پیروی نکنند با حکم عقل خویش به مخالفت پرداخته اند. در این جا نمی توان، وجوب پیروی از پیامبر را شرعی دانست، زیرا پیش از او دین و شرعی ه چنین روایات و اخباری در این باره بس بسیار و فراوانند.
استاد جلال الدین همایی در توجیه مخالفت عرفای مسلمان با منطق و عقل و استدلال می گوید:
مولوی گفت:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود
جای این سوال هست که یکی بپرسد همین بیت خود متضمن یک قیاس اقترانی منطقی است،.... پس اشکال پیش می آید که چگونه می توان با دلیل عقلی منطق، خود منطق عقلی را ابطال کرد.. و همچنین دیگر استدلالها و قیاسات که مثنوی مولوی بدان مشحون نیست...
جواب این اشکال را اگر فراموش نکرده باشید در گفته های قبلی... به طور اختصار اشاره کردیم؛ اینجا بر توضیح می افزایم که:
منطق، مافوق فلسفه و کلام و دیگر فنون درسی است. فضای پرواز میدان تک و تاز این علم، بالاتر و فراخ تر از جمیع علوم و دانش های اکتسابی است، و بدین سبب است که منطق اصیل، یعنی جواهر و نقاره صافی این علم را که خالی از شایبه ظنون.... باشد، هر عقل روشنی اعم از عارف و حکیم به حسن قبول می پذیرد.. بلکه می توان گفت اصل منطق، جزو اولیتا و بدیهیات ذاتی، و از غرایز فطری بشری است.. جان مطلب همان است؟ پیش گفتم، عارف به طور کلی، که مولوی هم یکی از برجسته ترین آنهاست، با اصل و اساس منطق و قیاسات برهانی مخالف نیست. اولا با آن گروه مخالف است که منطق را به عنوان آلت قانونی دستاویز مغالطات و مباحثات و جدلی قرار داده، و با سرمایه خاکی در مقابل منطق وحی آسمانی دکان باز کرده اند! و ثانیا (او) دلایل منطقی را سرمایه ایمان و حصول اعتقاد جازم قلبی و یقین شهودی نمی داند. عارف و فیلسوف هر دو با منطق، حرف می زنند.. چیزی که هست طرز استدلال و موادی که صورت قیاسات آنها از آن تشکیل می شود، با یکدیگر تفاوت دارد....
فیلسوف با مواد ظنی و وهمی و خطابی و مقبولات و مسلمات عرفی نیز صورت قیاست می سازد و از آن نتیجه می گیرد؛ اما عارف جز با حق الیقین و عین الیقین که سرچشمه اش وحی و الهام آسمانی و کشف و شهود رحمانی است قانع نمی شود، عارف از دیده می گوید و فیلسوف از شنیده... (همایی، جلال الدین، مولوی نامه، مرکز مطالعات و هماهنگی فرهنگی شورای عالی فرهنگ و هنر، بخش اول-528(ص) 529)
استاد علامه حسن زاده در این باره می فرماید:
این که از زبان عارفان به نظم و نثر بسیار نکوهش عقل و منطق شنیده می شود، مثل این که شیخ شبستری در گلشن راز می گوید:
هر آن کس را که ایزد راه ننمود - زاستعمال منطق راه گشود
و مانند این گونه گفته ها که فراوان دارند، در پاسخ باید گفت که نظر اینان دعوت اهل منطق به عرفان عملی است، چنانکه همین نکوهش را به کسانی که فقط به عرفان نظری اکتفا کرده اند دارند. و البته دارایی غیر از دانایی است و دارایی خیلی هنر است. از دارایی تعبیر به عشق و ذوق می کنند که چشیدن و یافتن و رسیدن است. عبارت پردازی و سجع و قافیه سازی صنعت است، و ذوق شهود مایه عزت و سبب حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد و به همین مفاد و مضمون با عالمان و واعظانی که در محراب و منبر دیگرند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند سخن بسیار دارد. در کتب اخلاقی در مذمت واعظان و عالمانی که صنعت و کسوت خود را تور شکار دنیا و کشکول گدایی خود قرار داده اند بسیار سخن گفته اند....
غرض این که علم منطق مثل دیگر علوم است، اگر علم سرمایه سعادت ابدی انسان گردد همان باید گفت که حکیم سنائی گفته است:
علم کز تو تو را بنستاند - جهل از آن علم به بود صد بار
(قرآن و عرفا و برهان از هم جدایی ندارند، انتشارات قیام، چ 2، صفحه 120، 121).
همچنین در مکانت علم منطق می فرماید:
تار و پود سرشت انسان بینش و کاوش است. برهان رهنمای عقل تا به سر منزل ایقان است. مقام والای محمود آدمی را ادراک حقایق اشیاء به نحو شهود است.
رستگاری هر کس به دانش شایسته و کردار بایسته است که دو بال مرغ جانند و با این دو بال تواند به اوج عزت خود پرواز کند. شایسته را از ناشایسته، نور برهان تمیز می دهد و بایسته را از نابایسته، منطق دلیل.
ترازوی راستین سنجش درست از نادرست و محک سره از ناسره علم میزان است و به تعبیر شیرین و دلنشین ابن سینا در آغاز دانشنامه: عمل منطق، علم ترازوست.
لسان محمدی صلی الله علیه و آله که زبانه هر ترازوست، فرماید:
فبشر عباده الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم (زمر 20)
.. نه تنها همین آیت است پژوهش را می ستاید و بخردان را بدان بر می انگیزد، بلکه همه آیات قرآنی و سخنان فرستادگان آسمانی چنین اند...
قل اوحی الی انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرآن عجبا یهدی الی الرشد فامنا به
آری این گروه از پریان از طریق ضرب اول شکل نخستین قیاس اقترانی منطق، راه رستگاری خویش راه یافته اند، و دین درست خود را به دست آورده اند، بدین روش:
القرآن یهدی الی الرشد (صغری).
و کل ما یهدی الی الرشد یجب ان یومن به (کبری).
فامنا به (نتیجه).
صغری و کبری و نتیجه هر یک در کمال استواری است. یعنی برهانی است که مقدماتش قضایای یقینی و منتج یقین است (همان، ص 11-9).

17) حکم شرعی در چند چیز، حکم عقل را یاور است. از آن جمله، اول آن که موید و محکم آن است. عقل، خود به حقایقی دست می یابد و در وصول بدانا نیازمند به شرع نیست، لیک شرع، همین حکمی را که عقل بدان دست یافته، تایید و تاکید می کند و عقل را خبر می دهد که این حکم، صحیح و درست است، دوم آن که به حکمی که عقل بدان نیل یافته است، رنگی از قداست و حرمت می بخشد، سوم آن که برای حکم شرعی، تعیین مصداق خارجی می کند. توضیح آن که اگر چه عقل توان نیل به احکام کلی را داراست، لیک در حیطه توان آن نیست که این احکام کلی را بر تمام موارد و جزئیات خارجی وفق دهد. از این رو، شرع به مدد عقل آمده، موارد جزئی را که محل اجرای احکامند معرفی می کند. مثلا عقل می داند که ضرر رساندن انسان به بدن خود، امری قبیح است، ولی نمی داند که خوردند مردار یا فلان قسمت از بدن گوسفند، برای سلامت بدن مضر است.
در این جا، شرع به کمک عقل می آید و آشکار می سازد که مورد یاد شده از مصادیق ضرر به بدن است، و چون عقل، این را دریابد به قبح آن حکم می نماید و همین طور است سایر موارد.

18) البعثة حسنة لا شتمالها علی فوائد کمعاضدة العقل فی ما یدل، و استفادة الحکم فی ما لا یدل(خواجه نصیرالدین طوسی، تجرید الاعتقاد، به تصحیح و تحشیه استاد حسن زاده، صفحه 346.)

19) ترجمه تمامی آیات کتاب، از قرآن مجید با ترجمه فارسی و خلاصه التفاسیر مرحوم مهدی الهی قمشه ای ، انتشارات اقبال نقل گشته است. در بعضی از موارد اندکی در ترجمه تغییر و تصرف شده است. (مترجم).
20) کتب علی بن موسی الرضا علیه السلام الی محمد بن سنان فیما کتب من جواب مسائله: حرم الله قتل النفس لعلة فساد الخلق فی تحلیل لو احل و فنائم و فساد التدبیر.
و حرم الله تعالی عقوق الوالدین لما فیه من الخروج من التوقیرلله تعالی و التوقیر للوالدین و کفر النعمة و ابطال الشکر و ما یدعو من ذلک الی قلة النسل و انقطاعه لما فی العقوق من قلة توقیر الوالدین و العرفان بحقهما و قطع الارحام و الزهد من الوالدین فی الوالد و ترک التربیة لعلة ترک الولد برهما.
و حرم الله الزنا لما فیه من الفساد من قتل الانفس و ذهاب الانساب و ترک التربیة للطفال و فساد المواریث و اشبه ذلک من وجوه الفساد.
و حرم الله عزوجل قذف المحصنات لما فیه من فساد الانساب و فی الولد و ابطال المواریث و ترک التربیة و ذهاب المعارف و ما فیه من الکبائر و العلل التی تودی الی فساد الخلق.
و حرم الله اکل مال الیتیم ظلما لعلل کثیرة من وجوه الفساد: اول ذلک اذا کل النسان مال الیتیم ظلما فقد اعان علی قتله اذ الیتیم غیر مستغن و لا متحمل لنفسه و لا قائم بشان و لا له من یقوم علیه و یکیفه کقیام و الدیه فاذا اکل ماله فکانه قد قتله و صیره الی الفقر و الفاقة مع ما حرم الله علیه و جعل له من العقوبة فی قوله تعالی ( و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا) و لقول ابی جعفر علیه السلام ان الله تعالی اوعد فی اکل مال الیتیم عقوبتین عقوبة الدنیا و عقوبة فی االآخرة ففی تحریم مال الیتیم عقوبتین استبقاء الیتیم و استقلاله لنفسته و السلامة للعقب أن یصیبهم ما اصابة لما اوعد الله عزوجل فیه من العقوبة مع ما فی ذلک من طلب الیتیم بثارد اذا ادرک وقوع اشحناء و العداوة و البغضاء حتی یتفانوا.
و حرم الله الفرار من الزحف لما فیه من الوهن فی الدین و الاستخفاف بالرسل - صلوات الله و سلامه علیهم - و الائمة العادلة علیه السلام و ترک نصرتهم علی الاعداء و العقوبة لهم علی انکار ما دعو الیه من الاقرار بالربوبیة و اظهار العدل و ترک الجور و امانة الفساد لما فی ذلک من جراة العدو علی المسلمین و ما یکون فی ذلک من السبی و القتل و ابطال حق الله تعالی و غیره من الفساد.
و حرم الله تعالی التعرب بعد الهجرة للرجوع عن الدین و ترک الموازرة للنبیاء و الحج علیهم افضل الصلوات و ما فی ذلک من الفساد و ابطال حق کل ذی حق حقه لا للعلة سکنی البدو و لذلک لو عرف الرجل الدین کاملا لم یجز له مساکنة اهل الجهل و الخوف علیه لانه لا یومن ان وقع منه ترک العلم و الدخول مع اهل الجهل و التمادی فی ذلک.
و علة تحرم الربا لما نهی الله تعالی و لما فیه من فساد الاموال لان الانسان اذا اشتری الدرهم بالدرهمین کان ثمن الدرهم درهما و ثمن الآخر باطلا فبیع الربا و شراوه و کس علی کل حال علی المشتری و علی البائع فحظر الله تعالی علی العباد الربا فساد الاموال کما حظر علی السفیه ان یدفع الیه ماله لما یتخوف علیه من افساده حتی یونس منه رشده فلهذه العلة حرم الله تعالی الربا و بیع الربا بیع الدرهم بالدرهمین.
و علة تحریم الربا بعد البینه لما فیه من الاستخفاف بالحرام المحرم و هی کبیرة بعد البیان و تحریم الله تعالی لها لم یکن ذلک منه الا استخفافا بالمحرم الحرام و الاستخفاف بذلک دخول فی الکفر.
و علة تحریم الربا بالنسیة لعلة ذهاب المعروف و تلف الاموال و رغبة الناس فی الربح للقرض و القرض صنائع المعروف و لما فی ذلک من الفساد و الظلم و فناء الاموال من لا یحضره الفقیة، چ نجف اشرف، ج 3، صفحه 371-369).

21) عن ابی عبدالله علیه السلام انما حرم الربا کیلا یمتنعوا من صنایع المعروف.
22) عن ابی جعفر علیه السلام انما حرم الله عزوجل الربا لئلا یذهب المعروف.
23) سال هشام بن الحکم ابا عبدالله علیه السلام عن علة تحریم الربا فقال: انه لوکان الربا حلالا لترک الناس التجارات و ما یحتاجون الیه فحرم الله الربا لیفر الناس من الحرام الی الحلال و التجارات و الی البیع و الشری فیبقی ذلک بینهم فی القرض.
24) بی تردید بهاءالدین عاملی، مشهور به شیخ بهائی عاملی، تابناک ترین چهره عصر صفوی است. پدرش از رهبران جامعه شیعیان جبل عامل و از شاگردان شهید ثانی بود.. شیخ بهاءالدین متکمل و فقیه مبرز زمان خود و صدر علمای اصفهان بود. از اینها گذشته، عارف ممتاز و از بهترین شعرای عصر صفوی به شمار می آمد. از سبک عراقی پیروی می کرد و به سنت مولانا و حافظ شعر می سرود. او معمار برجسته دوره صفوی هم بود و شاهکارهای او چون مسجد شاه اصفهان از آثاری است که هنوز هم در میان آثار درخشان معماری اسلامی بر جای و استوار است. شیخ بهائی بزرگ ترین ریاضیدان و عالم نجوم روزگار خود نیز بود. در دوره ای که متکلمان، فقها، حکما، مورخان طبیعی، دانشمندان، منطقیین و صوفیان، هر یک فرقه مختص به خود را داشتند... شیخ بهائی از احترام همه فرق،.... برخوردار بود و همه جماعات و فرق شیخ را به خود منتسب می دانستند.... بعضی از آثار مهم او بدین شرح است: جامع عباسی که در علم کلام و به زبان فارسی است؛ فوائدالصمدیه در صرف و نحو عربی که هنوز هم مورد استفاده بسیار است، رساله ای در علم جبر به نام خلاصة الحساب، چندین رساله در علم نجوم و هیئت، از جمله تشریح الافلاک، رساله ای به نام عروةالوثقی در اسطرلاب؛ تفاسیر عمومی قرآن؛ آثار متعددی در باب جنبه های مختلف شریعت، کشکول، مجموعه ای از نوشته های فارسی و عربی که به شمار زبده ترین و مشهورترین آثار آن جناب است، و چند مثنوی مانند نان و حلو، گربه و موش، شیر و شکر و طوطی نامه ( میان محمد شریف، تاریخ فلسفه دراسلام، ترجمه زیر نظر نصر الله پور جوادی، نشر دانشگاهی، چ 1، ج 2، صفحه 447 و 448 )أ

25) کتاب ریاض السالکین، در حقیقت شرحی است بر صحیفه سجادیه علیه السلام که نویسنده آن سید علی خان مشهور است. استاد حسن زاده درباره این شرح می فرماید:
یکی از ذخایر علمی و گنجینه های حقایق الهی و معارف اسلامی، صحیفه کامل سیدالساجدین، امام علی بن الحسین علیه السلام است که تالی بلکه عدیل نهج البلاغه است، و آن را زبور آل محمد صلی الله علیه و آله و انجیل اهل بیت لقب داده اند. بر این صحیفه مکرمه به عربی و فارسی چندین شرح و تعلیقه و ترجمه از دانشمندانی بزرگ نوشته شده، از آن جمله شرحی به عربی به نام ریاض السالکین در پنجاه و چهار روضه به عدد ادعیه صحیفه به قلم توانای عالم جلیل صدرالدین علی بن محمد معصوم حسینی متوفی 120 ه. ق. معروف به سید علی خان، شارح صحیفه است. این شرح بزرگ ترین و بهترین شرحی است از هر حیث که تاکنون بر صحیفه کامل نوشته شده است. دو تن از اساتید ما: یکی علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانی قدس سره، و دیگر عارف متاله حاج میرزا ابوالحسن شعرانی قدس سره، صحیفه را به فارسی ترجمه کرده اند. علاوه بر این که جناب شعرانی را بر آن، تعلیقات ارزشمند است، شارح مذکور را، در چندین جای شرح نامبرده، در تجرد، نفس ناطقه و بقای آن پس از انصراف آن از بدن مطالبی به غایت مفید است ( استاد حسن زاده، معرفت نفس، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چ 3، دفتر سوم، صفحه 482)

26) یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا (تحریم 8).
27) و من لم یتب فاولئک هم الظالمون (حجرات، 11).
28) بهشمیه، یکی از فرقه های معتزله و پیروان ابوهاشم عبدالسلام بن ابن علی جبائی (م.ف: 321 ه. ق.) اند.
29) مجنی علیه: کسی که جنایت بر او وارد شده و حقش پایمال گشته است.
30) مقصود، گناهانی است که در شرع مقدس اسلام برای مرتکب آنها حد معین شده است؛ مثلا برای گناه سرقت در شرع حد قطع دست در نظر گرفته شده است، البته با وجود شرایطی خاص و معین.
31) یعنی شخصی که گناه غیبت علیه او انجام شده است.
32) - بهشمیه، یکی از فرقه های معتزله و پیروان ابوهاشم عبدالسلام بن ابن علی جبائی (م.ف: 321 ه. ق.) اند.
خواجه نصیرالدین طوسی می گوید:
و توبه مشتمل بود بر سه چیز: یکی به قیاس با زمان ماضی و یکی دیگر به قیسا با زمان حاضر و سیم به قیاس با زمان مستقبل. اما آنچه به قیاس با زمان ماضی باشد به دو قسم می شود. یکی پشیمانی بر آن گناه که در زمان ماضی از او صادر شده باشد، و تاسف بر آن تاسفی هر چه تمامتر . و به این سبب گفته اند: الندم توبة.
و قسم دوم، تلافی آنچه واقع شد باشد در زمان ماضی، و آن قیاس با سه کس باشد یکی به قیاس با خدای تعالی که نافرمانی او کرده است. دوم به قیاس با نفس خود که نفس خود را در معرض نقصان (و) سخط خدای تعالی آورده است. سیم به قیاس با غیری که مضرت قولی یا فعلی به او رسانیده است و تا آن غیر را به حق خود نرساند تدارک صورت نبندد. و در رسانیدن با حق او در قول به اعتداز باشند یا به انقیاد. مکافات او بر جمله به آنچه مقتضی رضای او باشد، و در فعل برد حق او یا عوض حق او باشند با او، یا با کسی که قایم مقام او باشد، و با انقیاد مکافات از او یا از کسی که قایم مقام او باشد؛ یعنی از قبل او باشد. و تحمل عذابی که بر آن گناه معین کرده باشد. و اگر آن غیر مقتول باشد تحصیل رضاء اولیاء او هم شرط باشد چه تحصیل رضاء او محال باشد و لیکن چون دیگر شرایط توبه حاصل باشد امیدوار باشد که در آخرت خدای تعالی جانب او مرضی و مرعی دارد به رحمن واسعه خویش. و اما حق نفس او به انقیاد فرمان و تحمل عقوبت دنیاوی یا دینی که واجب باشد تلافی زاری و رجوع با حضرت او، و عبادات او، و ریاضت بعد از حصول رضا مخطی علیه، و ادای حق نفس خود امید باشد که مرعی شود. و اما آنچه توبه بر آن مشمتل باشد به قیاس با زمان حاضر به دو چیز بود. یکی ترک گناهی که در حال مباشر آن گناه باشد الی الله تعالی.
دوم ایمن گردانیدن کسی که آن گناه بر او متعدی بوده، و تلافی نقصان که راجع به آن کس بوده باشد. و اما آنچه به قیاس با زمان مستقبل بوده باشد هم دو چیز باشد. یکی عزم جزم کردن بر آن که بدان گناه معاودت نکند. و اگر به مثل او را بکشند یا بسوزند نه به اختیار، نه به اجبار راضی نشود بدان که دیگر مثل آن گناه کند. دوم آنکه عزم کند بر ثبات در آن باب. و باشد که عازم بر خود ایمن نباشد با وثیقه (یا) نذری، یا کفارتی، یا نوع دیگری از انواع موانع عود به آن گناه. آن عزم را با خود ثابت گرداند و مادام که متردد باشد، یا در نیت او عود را مجال امکان باشد آن ثابت حاصل نباشد. و باید که در این جمله نیت تقرب به خدای کند. و از جهت امتثال فرمان او تا در آن جماعت داخل نشود که:
التائب من الذنب کمن لاذنب له.
این جمله شرایط توبه عام است از معاصی، و در حق این جماعت فرموده است:
یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا عسی ربکم ان یکفر عنکم سیئاتکم و نیز فرموده است: انما التوبة علی الله للذین یعملون السؤ بجهالة ثم یتوبون من قریب فاولئک یتوب الله علیهم (خواجه نصیرالدین طوسی، اوصاف الاشراف، به تصحیح و توضیح نجیب مایل هروی، انتشارات امام مشهد، چ 1، صفحه 76-73).

33) عن ابی عبدالله علیه السلام قال: سئل النبی علیه السلام ما کفارة الاغتیاب؟ قال: تستغفر الله لمن اغتبته کلما ذکرته (ثقةالسلام کلینی، اصول کافی، انتشارات، علمیه اسلامیه، چ؟، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب الغیبة، ح 4، صفحه 61)
34) و لا یغتب بعضکم بعضا (حجرات، 12)
35) - خواجه ابوجعفر، نصیرالدین، محمد بن حسن طوسی ملقب به استاد بشر؛ دانشمندی بود جامع الاطراف که بر بیشترینه علوم عصر خود احاط و در پاره ای از آنها سمت پیشوایی و تقدم داشت. محققان او را استاد البشر و عقل حادی عشر خوانده اند، و متعصبان مخالف از او به عنوان نصیرالالحاد یاد کرده اند. تولدش به سال 597 ه. ق. 1251 م. در طوس خراسان بود و مرگش به سال 672 ه. ق. و 1274 م. در بغداد. محل دفن او، مشهد کاظمین علیه السلام و پای قبر منور امام موسی کاظم علیه السلام است. آورده اند چون به هنگام مرض، از مرگ خود با خبر گشت و امید از زندگانی ببرید، گفتند مناسب است او را در جوار علی علیه السلام به خاک سپارند، ولی خواجه گفت: مرا شرم آید که در جوار این امام بمیرم و از آستان او به جای دیگر برده شوم. پس او را همان جا دفن کردند و در جلوی لوح مزارش این کریمه را نوشتند که: و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید و سگشان دو دست خویش بر درگاه گشاده است.
پدران خواجه، اصلا از جهرود ( چاهرود) بودند. در تشیع خواجه کسی کش نبرده است؛ چه آثار و احوال او همگی گواه این حقیقتند. شعری از او نقل گشته است که مضمونش چنین است: اگر کسی تمام صالحات را انجام دهد و همه پیامبران مرسل و اولیاء او را دوست بدارد، همه بدون ملالت روزه بگیرد، و شبها را به قصد عبادت نخوابید و به هیچ کس آسیبی نرساند و تمامی یتیمان را لباس دیبا بپوشاند و آنان را نان و عسل بدهد و در میان مردم به نیکی به سر برده و از گناه و لغزش بر کنار بماند، روز حشر به هیچ روی وی سودی نبرد، اگر دوستدار علی نباشد. روی این اصل، گروهی از علماء اهل سنت و برخی مورخان بر این رفته اند که چون خواجه، شیعی و متعصب بوده و خلفای عباسی را غاصب خلافت آل علی می دانسته از این رو، ایلخان مغول را به گرفتن بغداد و کشتن خلیفه برانگیخته است و برخی از علماء اهل سنت، به ویژه حنبلیان، در بدگویی از خواجه کار را به وقاحت و بی ادبی رسانده اند. مهمترین آثار خواجه عبارتند از: تجریدالاعتقاد، در علم کلام که شرح ها و تعلیمات بسیاری بر آن نوشته اند و مهمترین آنها شرح علامه حلی،حکیم قوشچی و عبدالقادر لاهیجی است. استاد علامه حسن زاده نیز شرح علامه حلی - موسوم به کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد - را تصحیح، و خود بر آن تعلیقه و حاشیه مرقوم فرموده است که این کتاب به تصحیح معظم له به چاپ رسیده و به کرات تجدید چاپ شده است: و دیگر شرح اشارات؛ التذکرة فی علم الهیاة، کتابی که اعجاب دانشمندان را بر انگیخته است به طوری که شرح ها بر آن نوشته اند: بیست باب، در اسطرلاب، تحریر اقلیدس، تحریر المبحسطی، تحریراکرمانالاوس، اخلاق ناصری، الادب الوجیز للولد الصغیر؛ جواهر الفرایض (الفرائض النصیریة علی مذهب اهل بیت). در فقه؛ اساس الاقتباس، بزرگترین و مهمترین کتاب در فن منطق که پس از منطق شفای ابن سینا در این علم به تالیف رسیده است ( ر.ک... خواجه نصیرالدین طوسی، اوصاف الاشراف، انتشارات امام مشهد، به تصحیح و توضیح نجیب مایل هروی، چ 1، صفحه 10؛ تاریخ فلاسفه ایرانی، ترجمه فارسی، چ 2، فصل بیستم، صفهحه، 417، 424، 430، 431، 432،) .

36) یعنی هر حقی را که پایمال کرده، باید جبران کند.
37) مقصود، این است که چنین نیست که اگر دو نماز بر کسی واجب باشد و او تنها یکی از آن دو را به جای آورد، نمازی؟ به جای آورده، صحیح نباشد، بلکه هر یک از حسابی جدای دارد. تنها چیزی که در اینجا لازم می آید این است که این شخص برای ترک آن یک نماز، مجازات خواهد شد.
38) مبعضه اسم مفعول از بعض، یبعض، تبعیض است. مراد از تبعیض در توبه آن است که مکلف، بعضی از گناهان را برگزیند و تنها از آنها توبه کند.
39) ابوهاشم عبدالسلام (معتزلی)، فرزند ابوعلی جبائی، به سال 247/861 در بصره به دنیا آمد و به سال 321/933 از دنیا رفت. وی در فنون ادب، بر پدر پیشی گرفت. این هر دو، پسر و پدر، تحقیقات تازه ای در مسائل کلامی انجام دادند. ابوهاشم، کلا در مسائل موافق پدر بود، اما در مسئله صفات الهی با او اختلاف نظر فاحش داشت (تاریخ فلسفه در اسلام، بخش معتزله، ج 1،(ص) 308). وی را یکی از سران معتزله بر شمرده اند که برای حل مشکلات مسائل کلامی به روش معتزلی، نظریه های جدیدی طرح کرده است.

40) ابو علی جبائی به سال 235/849 در یکی از شهرهای خوزستان به نام جبا به دنیا آمد. کنیه اش ابوعلی است و نسب به حمران غلام عثمان، می برد. جبائی از جمله معتزله متاخر است. وی استاد ابوالحسن اشعری و شاگرد ابویعقوب بن عبدالله شحام، پیشوای معتزله بصره بود،...... آرای قابل ذکر جبائی بدین قرار است: 1) وی نیز مانند سایر معتزله صفات الهی را انکار می کند. به عقیده وی، همان ذات خداوند، علم است و نمی توان صفت، علم را، به نحوی که تقرری علاوه بر ذات او داشته باشد، به او نسب داد.... 2) جبائی سایر معتزله عالم را حادث و اراده الهی را علت حدوث آن می دانستند. آنان همچنین معتقد بودند که اراده الهی نیز امری حادث است. زیرا اگر اراده که امری زمانی است، در ذات خداوند تقرر داشته باشد، و در آن صورت او را باید محل حوادث دانست،.... 3) از نظر جبائی، کلام خدا، مرکب از اصوات و حروف است و خدا آن را در بعضی از افراد خلق می کند و متکلم خود اوست نه آن جسمی که کلام در آن تقرر یافته است .این کلام لزوما امری حادث است... 4) همچون دیگر معتزله، جبائی به رؤیت جسم خدا در آخرت معتقد نیست، زیرا، به عقیده وی، این امر محال است، که هر آنچه جسمانی نباشد، شرایط لامز رویت را ندارد؛ 5) جبائی در باب معرفت خداوند، شناخت خیر و شر و سرنوشت مرتکبین گناهان کبیره، با سایر معتزله هم عقیده است...... 6) در مسئله امامت جبائی از اعتقاد اهل سنت جانبداری می کند.... (تاریخ فلسفه در اسلام، ج 1، صفحه 308-306).

41) - این، اصلی عقلانی و فلسفه است. توضیح آن که هر علیت دارای معلولی خاص است. هر گاه که این علت یافت شود، معلول آن نیز یافت می شود و این قانون را تخلف ممکن نیست. به عبارتی دیگر هر گاه علت الف در جایی یافت شود، معلول آن یعنی معلول ب نیز یافت می شود. ممکن نیست که علت الف در جایی یافت شود، و معلول آن که ما عنوان معلول ب را بر آن نهادیم یافت نشود مثلا خورشید علت است و معلول آن، نور است. به هر حال محال است که خورشید در جایی موجود باشد و نور موجود نباشد. بحث حاضر نیز به همین اصل باز می گردد. فرض بر این است که علت توبه، قبح فعل است و معلول عبارت از توبه است. حال اگر واقعا کسی از روی قبح فعل به توبه دست زند، باید گفت که او باید از تمام گناهان توبه کند؛ زیرا علت، که قبح فعل است در همه مشترک است پس معلول نیز که توبه است باید در همه آن مواضع موجود باشد. اگر چنین نشود، معلوم می شود که توبه از روی قبح فعل نبوده و برای همین نیز معلول آن نیامده است (مترجم).
42) اخلاق به واجب، یعنی در انجام عمل واجبی که شرع بر عهده او نهاده، کوتاهی کند.
43) مثلا صحت نماز نمازگزار متوقف بر صحت یا انجام روزه ماه رمضان نیست یا صحت روزه نیست یا صح روزه ماه رمضان متوقف بر صحت یا انجام نماز نیست.
44) اربعین، تصحیح عقیقی بخشایشی، نشر نوید اسلام، چ 1، صفحه 728، مقصود علامه بهائی این است که اگر توبه مبعضه را صحیح و مقبول ندانیم، پس باید چنانچه شخص کافری که به گناه کبیره کفر و نیز به گناهان دیگری که صغیره اند و آلوده است؛ فقط از کفر خویش توبه کند و بر صغایر همچنان مصر بماند، توبه وی پذیرفته نباشد و جزو مسلمانان در نیاید. حال آنکه که چنین امری ضرورة ناممکن است و همه می دانیم که اگر این شخص که آلوده به دو گناه است، از گونه اولش که کفر است، توبه کند و از گونه دوم که اصرار بر صغایر است توبه نکند، توبه اش پذیرفته است و قاعدتا در زمره مسلمانان در می آید. پس در نتیجه، توبه مبعضه صحیح است.

45) ثکلت امک ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجة العلیین و هو اسم واقع علی ستة معانی: اولها الندم علی ما مضی، و الثانی العزم علی ترک العود الیه ابدا، و الثالث ان تودی الی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی الله لیس علیک تبعة، و الرابع أن تعمد الی کل فریضة علیک ضیعتها فتودی حقها، و الخامس ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت فتذبیه بالاحزان حتی یلصق الجلد بالعظم و ینشاء بینهما لحم جدید، و السادس ان تذیق الجسم الم الطاعة کما اذقنه حلاوة المعصیة فعند ذلک تقول: استغفرالله (نهج البلاغه، حکمت 417).

46) عن الکنانی قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن قول الله تعالی: یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا قال: یتوب العبد من الذنب ثم لا یعود فیه ثقةالاسلام کلینی، اصول کافی، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب التوبة، حدیث 3).

47) قال محمد بن الفضیل: سالت عنها اباالحسن علیه السلام فقال: یتوب من الذنب ثم لایعود فیه، و احب العباد الی الله تعالی المنیبون التوابون. (همان، حدیث 4).
48) ابو بصیر سال ابا عبدالله علیه السلام عنها قال: هوالذنب الذی لایعود الیه ابدا. قال: قتل: و اینا لم یعد؟ فقال: یا ابا محمد! ان الله تعال یحب من عباده المفتن التواب (همان حدیث 5).

49) شرح مساله این است که بعضی شرط کرده اند که در هنگام توبه، شخص توبه کننده باید تمامی گناهان خود را که پیش از این به انجام رسانیده، یک به یک به خاطر آورد و از همه آنها تفصیلا توبه کند، مثلا اگر کسی در عمر خویش صد گناه به انجام آورده، باید همه صد گناه را یک به یک به یاد آورد و برای همه آنها توبه کند، ولی دسته دیگر می گویند چنین چیزی لازم نیست و شخص توبه کننده همین که نیت کند از هر گناهی که انجام داده توبه کند، کافی است.
50) اربعین، همان صفحه 728.
51) علاوه بر این، بسیار نامعقول می نماید که خداوند چنین تکلیف شاق و بلکه تا حدودی می توان گفت تکلیف محالی را بر بنده خویش واجب گرداند. چطور ممکن است که خداوندی که چنین بندگان خویش را دوست می دارد و همواره در پی عفو و بخشایش آنان است، چنین مانعی در پیش آنان قرار دهد؟! چه بسا اگر خداوند چنین شرطی را برای توبه مقرر می کرد، بیشتر مردم از سعادت نیل به توبه باز می ماندند. مثلا کسی که عمری گناه کرده و ناگاه به اشتباه خویش پی می برد و در صدد توبه می شود و چگونه می تواند همه گناهان گذشته خویش را با یاد آورد؟! وانگهی به اعتقاد ما، توبه توفیقی است که از جانب خداوند به بنده می رسد و تا او نخواهد، کسی توبه نمی کند و ما تشاءون الا ان یشاءالله.
52) علامه حلی، کشف المراد، به تصحیح استاد حسن زاده، موسسه نشر اسلامی، صفحه 422.
53) فاجعل توبتی هذه توبة لا احتاج بعدها الی توبة (صحیفه سجادیه).

54) و لیست التوبة للذین یعملون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الان و لا للذین یموتون و هم کفار اولئک اعتدنا لهم عذابا الیما(نساء 18).
55) اربعین، همان،ص 225.
56) عن النبی صلی الله علیه و آله ان الله یقبل التوبة من العبد ما لم یغرغر.
57) و جاوزنا ببن اسرائیل البحر فاتبعهم فرعون و جنوده بغیا و عدوا حتی اذا ادرکه قال آمنت انه لا اله الا الذی آمنت به بنو اسرئیل و انا من المسلمین الآن و قد عصیت من قبل و کنت من المفسدین (یونس، 90 و 91).

58) سئل الصادق علیه السلام عن قول الله تعالین : و لیست التوبة للذین یعلمون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال انی تبت الآن قال:: ذلک اذا عاین الامر الاخرة.

59) من تاب قبل ان یعان قبل الله توبته، و فسر قوله علیه السلام قبل ان یعاین بمعاینة ملک الموت ( الکافی، ج 2،ص 440 ح 2، المحجة البیضا ج 7، ص 26).

60) لن یخرج احدکم من الدنیا حتی یعلم این مصیره و حتی یری مقعده من الجنة او النار.
61) عن زرارة عن ابی جعفر علیه السلام قال: اذا بلغت النفس هذه - و او بیده الی حلقه - لم یکن للعالم توبة و کانت الجاهل توبة (اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب فیما اعطی الله عزوجل آدم علیه السلام وقت التوبة، حدیث سوم).

62) علامه حلی، کشف المراد، به تصحیح استاد حسن زاده، موسسه نشر اسلامی، صفحه 424.
63) این فصل، یعنی فصل دهم، را جناب استاد علامه شخصا ترجمه فرموده است و آنچه آمده به قلم ایشان است.
64) یا من برحمة یستغیث المذنبون.
65) اللهم یا من لا یصفه نعت الواصفین.
66) و حیل بینهم ما یشتهون (سباء، 54).
67) من قبل ان یاتی احدکم الموت فیقول رب لولا اخرتنی الی اجل قریب (منافقون، 10)
68) ما من شی ء افسد للقلب من خطیئة ان القلب لیواقع الخطیئة فلا تزال به حتی تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله (ثقة الاسلام کلینی، اصول کافی، ج 3، کتاب الایمان و الکفر، باب الذنوب، حدیث اول.)

69) ما من عبد الا و فی قلبه نکتة بیضاء فاذا اذنب خرج فی النکتة سوداء فان تاب ذهب ذلک السواد و ان تمادی فی الذنوب ذلک السواد حتی یغطی البیاض فاذا غطی البیاض لم یرجع صاحبه الی خیر ابدا و هو قول الله عزوجل: کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون ( همان، حدیث 20).
70) شیخ بهائی، اربعین همان،ص 224.
71) شیخ بهائی، کشکول، چاپ نجم الدوله، (سنگی)، صفحه 642.
72) همان، صفحه 110.
73) حسنات الابرار سیئات المقربین. این عبارت را شیخ محمد قاوقچی جزء موضوعات آورده ( اللؤلؤ الموضوع، صفحه 33) و در اتحاف السعادة المتقین، ج 8، صفحه 609 به ابوسعید خزاز نسبت داده شده است. بنابر گفته فروزانفر در احادیث مثنوی، (صفحه 60) برخی توهم کرده اند که حدیث نبوی است، و این درست نیست (نقل از: اوصاف الاشراف، تصحیح و توضیح نجیب مایل هروی، انتشارات امام مشهد، چ اول، صفحه 169)
74) تا بدین جا رسم ترجمه کتاب بر آن بوده که به حد امکان در متن آن، از عبارات فارسی بهره بجوییم و صورت عربی آنها را در یادداشتها ذکر نماییم و تا خوانندگانی که به زبان عربی آشنایی ندارند مجبور نشوند برای اطلاع از ترجمه فارسی آزرده شوند. لیک در این بخش از کتاب که ویژه ذکر آیات و اخبار است، شایسته آن دیدیم که در متن کتاب، اصل عربی آیات ذکر شود و ترجمه آنها در یادداشتها مذکور آید.

75) ای رسول رحمت!) بدان بندگانم که اسراف بر نفس خود کردند بگو: هرگز از رحمت خدای ناامید نباشید، البته خدا همه گناهان را خواهد بخشید که او همه گناهان را خواهد بخشید. به راستی که او بسیار آمرزنده بخشنده است ( زمر، 54)

76) خداوند توبه کنندگان و پیامبران را دوست دارد (توبه).

77) آیا نمی دانند که خداوند از بندگانش توبه را نمی پذیرد و صدقات را قبول می نماید!؟ و به راستی که خداوند بسیار توبه پذیر بخشنده است (بقره، 222)
78) کسانی که عرش(الهی) را حمل می کنند و آنان که در پیرامون آنند به سپاس خدا گار شان او را تسبیح می گویند و بدو ایمان دارند و برای مؤمنان آمرزش می طلبند که: پروردگارا! رحمت و دانش ات هر چیز را محیط است؛ کسانی که توبه و راه تو را دنبال کرده اند. آنان را ببخشای و از عذاب آتش محفوظ بدار پروردگارا! آنان را در باغهای جاویدی که وعده فرموده ای، با صالحان از پدران و همسران و فرزندانشان جای ده که تو عزیز و حکیمی. و آنان را از بدیها بازدار و هر کس را که در آن روز از بدیها محفوظ بداری، به راستی که بر او رحم آورده ای و این همان فوز عظیم است. (غافر، 9-7)

79) و ملائکه به سپاس پروردگارشان تسبیح می گویند و برای زمینیان آمرزش می طلبند. آگاه باش که خداوند آمرزنده مهربان است ( شوری، 5)
80) اذا تاب العبد توبة نصوحا احبه الله تعالی فستر علیه فقلت: و کیف یستر علیه؟ قال: ینسی ملکیه ما کانا یکتبان علیه ثم یوحی الی جوارحه و الی بقاع الارض ان اکتمی علیه ذنوبه فیلقی الله تعالی حین یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه بشی ء من الذنوب (الکافی، ج 2، صفحه 436، حدیث 12)
81) یا محمد بن مسلم ذنوب، المومن اذا تاب منها مغفورة له فلیعمل المؤمن لما یستانف بعد التوبة و المغفرة اما و الله انها لیست الا لاهل الایمان قلت: فان عاد بعد التوبة و الاستغفار فی الذنوب و عاد فی التوبه؟! فقال: یا محمد بن مسلم اتری العبد المؤمن یندم علی ذنبه و یستغفر الله تعالی منه و یتوب ثم لا یقبل الله تعالی توبته؟! قلت: فانه فعل ذلک مرارا، یذنب و یتوب و یستغفر! فقال: کلما عاد المومن بالاستغفار و التوبة، عاد الله تعالی علیه بالمغفرة، و ان الله غفور رحیم یقبل التوبة و یعفو عن السیتات قال: فایاک ان تقنط المومنین من رحمة الله تعالی. (همان حدیث 6)
82) عن جابر عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال: سمعته یقول: التائب من الذنب کمن لا الذنب له و المقیم علی الذنب و هو یستغفر منه کالمستهزی ء (همان، حدیث 10).

83) ترجمه این خطبه در انتهای کتاب به قلم شیوای استاد حسن زاده مذکور است. (مترجم).
84) پس آدماز خدای خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید، زیرا خداوند مهربان و توبه پذیر است بقره آیه 37
85) و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و توبه ما بپذیر که تنها تویی بخشنده و مهربان (بقره، 128)

86) ای مؤمنان به درگاه خداوند، توبه نصوح کنید ( تحریم، 8)
87) پس از مشاوره در امر موسی، قوم) به فرعون گفتند: او و برادرش را بازدار و اشخاصی به شهرها بفرست (شعراء 36 و اعراف 111)

88) از موسی نیز درخواستی بالاتر از این کردند و که گفتند: خدا را به چشم ما آشکار بنما (نساء 153)

89) و نوح به درگاه خداوند عرض کرد: بار پروردگار! فرزندم از اهل من است... (هود، 45)

90) من تاب قبل موته بسنة تاب الله، علیه، ثم قال: و ان السنة لکثیرة، من تاب قبل موته بشهر تاب الله، ثم قال، و ان الشهر لکثیر، من تاب قبل موته بیوم تاب الله علیه، ثم قال: و ان الیوم لکثیر، من تاب قبل موته بساعة تاب الله علیه؛ ثم قال: و ان الساعة لکثیرة من تاب و قد بلغت نفسه هذه (و اهوی الی حلقه) تاب الله علیه (من لا یحضره الفقیه، ج 1، باب 24، صفحه 133، ح 351).

91) عن بکیر عن ابی عبدالله علیه السلام او عن ابی جعفر علیه السلام قال: ان آدم قال: یا رب سلطت علی شیطان و اجرتیه مجری الدم منی فاجعل لی شیئا فقال: یا آدم جعلت لک ان من هم من ذریتک بسیئة لم یکت علیه شی ء فان عملها کتبت عی سیئة و من هم بحسنة فان لم یعملها کتب له حسنة فان هو علمها کتبت له عشرا. قال یا رب زدنی! قال: جعلت لهم التوبة و بسطت لهم التوبة حتی تبلغ النفس هذه. قال: یا رب حسبی (ثقتةالاسلام کلینی، اصول کافی، ج 4، کتاب الایمان و الکفر، باب فی ما اعطی الله عزوجل آدم علیه السلام وقت التوبه، حدیث اول.

92) عن ابن وهب، قال: خرجنا الی مکة و معنا شیخ متعبد متاله لا یعرف هذاالامر یتم الصلاة فی الطریق ومعه ابن اخ له مسلم، فمرض الشیخ، فقلت لابن اخیه: لو عرضت هذه الامر علی عملک لعل الله تعالی ان یخلصه: فقال کلهم: دعواالشیخ حتی یموت علی حاله، فانه حسن الهیاة فلم یصبر ابن اخیه حتی قال له: یا عم! ان الناس ارتدوا بعد رسول الله صلی الله علیه و آله و کان لعلی بن ابی طالب علیه السلام من الطاعة ما کانت لرسول الله صلی الله علیه و آله و کان بعد رسول الله صلی الله علیه و آله الحق و الطاعة له: قال فتنفس الشیخ و شهق و قال: ان علی هذا و خرجت نفسه فدخلنا علی ابی عبدالله علیه السلام فعرص علی بن السری هذاالکلام علی ابن عبدالله علیه السلام فقال: هو رجل من اهل الجنة. فقال له علی بن السری: انه لم یعرف شیئا من ذلک غیر ساعته تلک. فقال: فتریدون منه ماذا قد دخل والله الجنة

93) عن زرارة عن ابی جعفر علیه السلام قال: اذا بلغت النفس هذه و اومی بیده الی حلقه - لم تکن للعالم توبة و کانت للجاهل توبة
94) و سرنوشت ما را در این دنیا و هم در عالم آخرت. نیکویی و ثواب مقدر فرما که ما به سوی تو هدایت یافته ایم. خداوند در پاسخ فرمود: (ای موسی بدان که) عذاب من به هر که خواهم رسد و لیکن رحمت من همه موجودات را فرا گرفته.... (اعراف 156)

95) ان النبی صلی الله علیه و آله قام فی الصلاد، فقال اعرابی و هو فی الصلاة: اللهم ارحمنی و محمدا و لا ترحم معنا احدا. فلما اسلم رسول الله صلی الله علیه و آله قال للاعرابی: تحجرت واسعا یرید رحمة الله - عزوجل.

96) لو لا انکم تذنبون الله بکم و جاءیقوم یذنبون فیستغفرون فیغفر الله لهم (الکافی، باب 186، صفحه 424، ح 1، با اندک اختلاف.

97) پعن الصادق علیه السلام قال: لیس یتبع لرجل بعد موته من الاجر الا ثلاث خصال: صدقة اجراها فی حیاته فهی تجری بعد موته، و سنة هدی سنها فهی تعمل بها بعد موته، و ولد صالح یستغفر له (شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ذیل ماده ولد).

98) عن ابی عبدالله صادق علیه السلام قال: ست خصال ینتفع بها المؤمن من بعد موته: ولد صالح یستغفر له، و مصحف یقرة منه، و قلیب یحفره، و غرس یغرسه، و صدقة ماء یجریه، و سنتة حسنة یوخذ بها بعده (شیخ صدوق، خصال، باب السنة، ح 7)

99) قال رسول الله صلی الله علیه و آله لابی ذر: کن علی عمرک اشح منک علی درهمک و دینارک.

100) تا آن گاه که وقت مرگ هر یک فرا رسد؛ در آن حال آگاه و نادم شدم؛ گوید: بارالها! مرا به دنیا بازگردان تا شاید به تدارک گذشته عملی صالح به جای آوردم، و به او خطاب شود: هرگز چنین نشود، و این کلمه را به حسرت همی بگوید:.... (مومنان، 99 و 100).

101) البته نگهبانان بر مراقبت احوال و اعمال شما مامورند که آنان نویسندگان اعمال شما، و فرشتگان مقرب خدایند شما هر چه می کنید همه را می دانند (انفطار، 12-10)

102) چون دو ملک، از سوی راست و چپ به مراقبت او بنشسته اند، سخنی بر زبان نیاورده، جز آن که همان دم رقیب و مراقب حاضر بر آن آماده اند. ( ق 17 و 18).

103) عن انس بن مالک، قال، قال رسول الله، صلی الله علیه و آله ان الله تعالی و کل بعیده ملکین یکتبان علیه، فذا مات قالا: یا رب قد قبضت عبدک فلانا فالی این؟ قال: سمائی بملائکتی یعبدونی وارضی مملؤة من خلقی یطیعوننی اذهبا الی قبر عبدی فسبحانی و کبرانی و هللاین فاکتبیا ذلک فی حسنات عبدی الی یوم القیامة. (طبرسی، مجمع البیان).

104) عن ابی امامة، عن النبی صلی الله علیه و آله قال: ان صاحب الشمال لیرفع القلم ست ساعات من عن العبد المسلم المخطی ء او المسی ء، فان ندم و استغفر الله، منها، القاها، و الا کتب واحدة (همان).

105) صاحب الیمین، امیر علی صاحب الشمال: فاذا عمل حسنة کتبها له صاحب الیمین بعشر امثالها و اذا عمل سیئة فاراد صاحب الشمال ان یکتبها، قال له صاحب الیمین: امسک! فیمسک عنه سبع ساعات. فان استغفرالله منها، لم یکتب علیه شی ء و ان لم یستغفر الله له سیئة واحدة

106) عن زرارة عن احدهما علیه السلام قال: ان الله تبارک و تعالی جعل لآدم فی ذریتة من هم بحسنة و لم یعملها کتب له حسنة و من هم بحسنة و عملها کتب له بها عشرو من ه بسیئة و لم یعملها، لم تکتب علیه و من هم بها و عملها کتب علیه سیئة (ثقةالاسلام کلینی، اصول کافی، کتاب الکفر، و الایمان. باب من یهم بالحسنة او السیئة حدیث اول،).

107) عن عبدالله بن موسی بن جعفر عن ابیه علیه السلام قال: و سالته عن الملکین، هل یعملان بالذنب اذا اراد العبد ان یعمله او الحسنة؟ فقال: ریح الکنیف و ریح الطیب سواء؟ فقلت: لا، قال: ان العبد اذا هم بالحسنة خرج نفسه طیب الریح، فقال: صاحب الیمین لصحاب الشمال قف فانه قدهم بالحسنة: فاذا هو علمها کان لسانة قلمه و ریقه مداده فاثبتها له: ذا هم بالسیئة خرج نفسه منتن الریح، فیقول صاحب الشمال لصاحب الیمین!: قف! فان قد هم لاسیئة. فاذا هو عملها کان ریقه مداده و لسانه قلمه، فاثبتها علیه. (ثقةالاسلام کلینی، اصول کافی، ج 4، کتاب الکفر، و الایمان، باب من بهم بالحسنة او السیئة، حدیث سوم)

108) کلمه پاکیزه ها توحید و روح پاک آسمانی به سوی خدا بالا رود و عمل صالح، آن را بالا برد (فاطر، 110).

109) اعمال نیک، اعمال زشت را از میان برند. ( هود؛ 144).

110) عن الفضیل بن عثمان المرادی، قال: سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول: قال رسول الله صلی الله علیه و آله اربع من کن فیه لم یهلک علی الله عزوجل - بعد هن الا هالک: یهم العبد بالحسنة فیعملها فان هو لم یعملها کتب الله له حسنة بحسن نیته و ان هو عملها کتب الله - عزوجل - له عشرا، و یهم بالسیئة ان یعملها فان لم یعملها لم یکتب علیه و ان هو عملها اجل سبع ساعات و قال صاحب الحسنات لصاحب السیئات و هو صاحب الشمال لاتعجل عسی ان یتبعها بحسنة تمحوها فان الله یقول: ان الحسنات یذهبن السیئتات او الاستغفار فان هو قال: استغفرالله الذی لا اله الا هو عالم غیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذواجلال و الاکرام واتوب الیه لم یکتب علیه شی ء و ان مضب سبع ساعات و لم یتبعها بحسنة و استغفار قال صاحب الحسنات لصاحب السیتات اکتب علی الشقی المحروم. (ثقةالاسلام کلینی، اصول کافی، ج 4، کتاب الایمان، و الکفر، باب من یهم بالحسنة او السیئة، حدیث 4).

111) عن ابی جعفر علیه السلام قال: یا ابا نعمان لا یغرنک الناس، من نفسک، فان الامر یص الیک دونهم، و لا تقطع نهارک بکذا وکذا فان معک من یحفظ علیک عملک و احسن فاننی لم ارشیئا احسن درکا و لا اسرع طلبا من حسنة محدثة لذنب قدیم (همان، باب محاسبة العمل، ح 3)

112) اما کسی که نامه اعمال او به دست راستش دهند، گوید بیایید نامه مرا بخوانید من ملاقات این روز حساب را اعتقاد داشتم این چنین کس، در عیش و زندگی خوش خواهد بود (در بهشت عالی رتبه) که میوه های آن همیشه در دسترس است (و خطاب رسد که) از طعام و شرابهای لذیذ و گوارای بهشتی هر چه می خواهید تناول کنید؛ شما را گوارا باد که این پاداش اعمال ایام گذشته دنیاست که بر امروز خویش پیش فرستادید ( حاقة، 24-18)

113) عن الشحام، قال، قال ابوعبدالله علیه السلام: خذ نفسک من نفسک خذ منها فی الصحة قبل السقم و فی القوة قبل الضغف و فی الحیاة قبل الممات ( همان، ج 11).

114) عن ابی عبدالله علیه السلام: احمل لنفسک، فان لم تفعل لم یحمل غریک.

115) اغتنم خمصا قبل خمس - الی ان قال علیه السلام - حیاتک قبل موتک.

116) اشارت است به آیه کریمه 38 سوره مبارکه مدثر.
117) اشارت است به آیات کریمه 40 و 41 سوره مبارکه نازعات.
118) اشارت است به آیات کریمه 38 و 39 سوره مبارکه نازعات.
119) ان رسول الله صلی الله علیه و آله بعث سریة فملما رجعوا قال: مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکبر. قیل: یا رسول الله! و ما الجهاد الاکبر؟ قال: جهادالنفس ثم قال علیه السلام: افضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیة (علامه مجلسی، بحار الانوار، چ کمپانی، ج 15،(ص) 40، شیخ بهائی ، اربعین، حدیث 11، برای شرح این حدیث شریف ر.ک استاد حسن زاده هزار و یک کلمه، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی چ 1،(ص 175 کلمه 117).