ترجمه مقاتل الطالبین

نویسنده : ابوالفرج اصفهانی

مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
اوایل سال 1348 شمسی بود که دوست محترم و فاضل ارجمند جناب آقای علی اکبر غفاری، دام توفیقه، پیشنهاد ترجمه کتاب شریف مقاتل الطالبین را به این بنده بی مقدار کردند، بنده هم روی علاقه خاصی که به مطالعه و ترجمه و تصحیح کتب دینی - اعم از حدیث و تفسیر و تاریخ - داشتم پیشنهاد ایشان را پذیرفتم، و در اولین زمان مناسب، ترجمه را شروع کرد. در آغاز کاری آسان و ساده به نظر می رسید، ولی چند ورقی که بیش ترجمه نشده بود که متوجه شدم کار دشواری است؛ به خصوص با نسخه های مغلوط و غیر مصححه اس که در دست ما بود، یعنی همان دو نسخه چاپی، (چاپ تهران و نجف)، ترجمه خیلی کند پیش می رفت. از طرف دیگر کتابخانه مجهزی هم در دسترس نبود مکه لااقل فقدان نسخه صحیح با مراجعه به سایر کتابهای مبسوط تراجم، تاریخ و ادب جبران گردد، و از این رو برای تهیه نسخه و آماده کردن وسایل، وقفه ای در کار پیش آمد و حدود یک سال این کار به تعویق افتاد. البته گرفتاریهای شخصی دیگر نیز به عقب افتادن این امر کمک کرد. در اثر تذکرهای مجدد جناب آقای غفاری و تهیه نسخه طبع مصر - که خیال می کردیم مصححترین نسخه هاست - دنبال کار گرفته شد ولی در خلال متوجه شدیم که نسخه طبع مصر نیز در تحریف و تصحیف و اغلاط دست کمی از سایر نسخ ندارد. به هر صورت با مشکلات زیادی مواجه شدیم که دشواری آن بر اهل فن پوشیده نیست.
آنچه برای ما تصحیحش قدری مشکل بود و گاهی ساعتها ما را معطل می کرد اشعار زیادی بود که در رثای اعلام و یا مدح آنان نقل کرده و یا هر کدام از اعلام مترجم که ذوق شعری داشته و اشعاری سروده اند قسمتی از اشعار آنها را در شرح حالشان آورده است، و چون خود مؤلف از نقادان و بزرگان و اهل ادب بوده، روی علاقه ای که به شعر و ادبیات عرب داشته است، در بسیاری از این موارد اختصار را نیز رعایت نکرده و گاهی متجاوز از صد بیت شعر در رثاء و یا مدح کسی نقل کرده است.
و بر کسانی که با زبان عرب و ادبیات آن آشنایی دارند پوشیده نیست که در مرحله نخست فهم اشعار عربی و اطلاع بر خصوصیات ادبی و تشبیهات و استعاراتی که غالبا در اینگونه اشعار هست و گاهی چنان است که مبتدا در یک شعر و خبر در دو شعر دیگر، و شرط در آنها در قالب زبان فارسی به طوری که لطافت و ظرافت خود را از دست ندهد و از طرفی سلیس و روان هم باشد، کاری مشکلتر و دشوارتر است که به این زودیها کسی زیر بار مسئولیت آن نرفته و حاضر به انجام آن نمی گردد، به خصوص اگر وسایل کافی هم در دسترس نباشد.
که ما در این مورد ناچار شدیم از خود جناب آقای غفاری که سالها بر روی تصحیح و تحقیق کتابهای حدیث و ادبیات عرب کار می کردند، والحق ایشان دانشمندی محقق و متبحر در این کار هستند، کمک بگیریم. ایشان نیز روی حساب دوستی با ما و یا به حساب اینکه ناشر این کتاب بودند و یا به هر حسابی که بود، به ما محبت کرده و از کمکهای لازم در این باره دریغ نداشتند، و گاه شد؟ برخی از اشعار یا جمله ای از متن کتاب را بدون ترجمه برای ایشان باره می گرفتند و یا روی ذوق خاص خود، بدون مضایقه ترجمه آن را به قلم خودشان نوشته و همفکری و همکاری کردند و حتی تصحیح مطبعی کتاب را نیز خود به عهده گرفتند، و در پاره ای از موارد و همچنین در ذیل اشعار تذکراتی به امضاء مصحح در پاورقی داده اند.
جزاه الله عن الاسلام واهله و عنا خیرالجزاء
مطلب قابل ذکر در اینجا این است که بنده از ابتدای کار فکر می کردم، این کتاب، به جز قسمتهای پراکنده آن که مورخین پارسی نقل کرده اند، ترجمه نشده و ترجمه ما نخستین ترجمه کتاب است، تا اینکه در اواخر کار، آقای غفاری دام توفیقه، اطلاع دادن که خلاصه این کتاب قبلا به قلم مرحوم جواد فاضل به نام فرزندان ابوطالب در سه جلد ترجمه شده و یک دوره آن را نیز یکی از دوستان به طور امانت برای من آورده است. بنده برای دیدن آن ترجمه به حجره ایشان رفتم و پس از مطالعه چند صفحه مختلف و تطبیق آن با متن عربی کتاب، متوجه شدم که :
اولا، موارد زیادی از عبارات و بلکه قسمتی از احادیث مشکل از قلم مرحوم فاضل سقط شده و یا به عللی آن را ترجمه نکرده اند.
ثانیا، پاره ای اشتباهات هم در ترجمه به چشم می خورد که البته هر مؤلف و مترجمی از آن مصون نیست و چه بسا خود ما هم دچار آن شده باشیم، و دیگران پس از ما بیایند و آنها تذکر دهند.
ثالثات قسمت مهم و بلکه اکثر اشعار - و به خصوص قصائد طولانی - اصلا ترجمه نشده و به جز اشاره اجمالی ذکری از آنها به میان نیامده است.
رابعا، نام کتاب ایشان را نمی توان ترجمه مقاتل الطالبین ، نامید، از باب اینکه مترجم مقید نبوده که عبارات را به طور دقیق ترجمه کند، بلکه با کمی تامل معلوم می شود که مترجم یک صفحه کتاب را مثلا مطالعه می کرده، آنگاه خلاصه آن را یادداشت می کرده است، ولی ما مقید به ترجمه لفظ به لفظ آن کتاب بودیم.
تنها کار مختصری که روی کتاب انجام شد و آن را هم نمی توان تصرف نامید، این بود که سندهای طولانی احادیث را - که معمولا مورد استفاده خوانندگان پارسی زبان نیست - به جز راوی اول و آخر آن را حذف کردیم، و در نسب اعلام نیز که گاهی مولف حدود ده واسطه یا بیشتر از پدرانشان را ذکر کرده، ما یکی دو نفر از آنها را نام برده و سپس با چند نقطه (...) بقیه متن را ادامه داده ایم. و جز این کار مختصر، به طور مسلم می توانیم ادعا کنیم که حتی یک کلمه هم در ترجمه سقط نشده و اگر خوانندگان محترم به جایی برخوردند که با متن تطبیق نمی کند باید بدانند که لابد متن کتاب مغلوط بوده و ما با مراجعه به مصادر و اصول آن را تصحیح کرده و روی نسخه مصحح آن را ترجمه کرده ایم.
باری روی همین جهات این حقیر به کلی از استفاده آن ترجمه - حتی در باقیمانده کتاب نیز هیچ گونه استفاده نکردم و به طور کلی از مراجعه به کتاب مزبور چشم پوشید.
چنان که در خلال تذکر داده شد، ما مدعی نیستیم که در ترجمه خود دچار اشتباه و خطا نگشته و در همه جا منظور اصلی محدث و یا شاعر را به پارسی بیان داشته ایم، زیرا همان گونه که گفته اند : الانسان محل السهو والانسیان و به قول یکی از مصححین: لا ابری نفسی من هفوه، و الا ابیع هذا الجواد علی شرط السلامة من کبوه
ضمنا در پاورقی، برخی لغات مشکل اشعار را جناب آقای غفاری توضیح داده اند که چون بدون امضاء بود، در اینجا تذکر داده شد.
و در عین حال با تمام تلاش و کوششی که در صحت متن و ترجمه شده، در صورتی که خوانندگان محترم به اشتباهی برخورد کردند، لطفا به وسیله ناشر محترم به ما تذکر دهند که بی اندازه از مراحم آنان سپاسگزار می شویم، والحمد لله رب العالمین.
سید هاشم رسولی محلاتی.
امامزاده قاسم شمیران
25 شوال / 90 مطابق با 4/10/49 .

مقدمه مصحح

این کتاب چنان که از نامش پیداست در ذکر حالات آن دسته از سادات و آل ابیطالب تدوین شده است که در راه عقیده خود قربانی شده اند و یا در زندانها عمرشان به سر رسیده است. لکن مؤلف چون بنا بر تحقیق، زیدی مذهب بوده، می توان گفت هدف اصلیش ذکر تاریخ ائمه و بزرگان زیده است و گویا کتاب را برای طرفداری از مذهبش تالیف کرده، زیرا دیده می شود که گاهی در تمجید و تعظیم و مدح بزرگان زیدیه مبالغه نموده و پاره ای از آنها بر امام صادق و موسی بن جعفر علیه السلام برتری داده و این کار با عقیده امامیه سازگار نیست.
از آن جمله درباره عبدالله به گونه ای افراطی اظهار نظر کرده و با وجود امام باقر و حضرت صادق علیه السلام عبدالله را از بزرگان خاندان بنی هاشم خوانده و او را بر همه فرزندان ابوطالب چه از نظر علم و چه از نظر فضیلت اخلاقی و چه از جهات دیگر مقدم شمرده است. و نیز درباره محمد بن عبدالله (نفس زکیه) اظهار نظر کرده و گفته است :
محمد بن عبدالله کان من افضل اهل بیته و اکبر اهله زمانه فی زمانه فی علمه بکتاب الله، و حفظ له، و فقه فی الدین، و شجاعته وجوده و باسه... الخ
و مطالبی از این و آن نقل کرده که حاصلش این است که نظر محمد بن عبدالله در مسائل (العیاذبالله) از امام صادق علیه السلام دقیقتر است. با اینکه مشهود همه علمای اسلام است که آنچه از امام صادق علیه السلام در جمیع فنون علوم دین از مباحث الهیات و معارف اسلام و تفسیر قرآن و فقه و احکام از باب طهارت تا دیات، و مسائل اخلاقی و روانی به ظهور پیوسته، یک هزارم آن از محمد بلکه نه تنها از محمد از همه سادات زیدی و حسنی نرسیده است.
در اینجا تذکر دو مطلب ضروری است :
مطلب اول : اینکه باید دانست در میان رهبران زیدیه چه سادات حسنی و چه زیدی که در این کتاب ذکرشان آمده است - آن دسته که هوای امارت و خلافت در سر نداشته و تنها جهت جلوگیری از ظلم و جور خلفا قیام کرده اند و به امامت ائمه منصوب از جانب خدا و پیغمبر قائل بودند امثال زید بن علی، و پسرش یحیی و حسین بن علی قتیل فخ و شهدای زندان هاشمیه و چندین تن دیگر، حسابشان از دیگران جداست زیرا اینان برای نهی از منکر و امر به معروف قیام می کردند و از این رو مدحشان در بسیاری از اخبار رسیده است.(1) لکن جماعتی از آنها علاوه بر اینکه ممدوح اهل بیت عصمت علیه السلام نیستند، اعمال و کردار و گفتاری داشته اند که دلالت بر انحراف فکری و عقیده ای از آنان می کند و می رساند؟ آنها علاوه بر اینکه از امام زمان خود پیروی نمی کردند، اساسا او را امام نمی دانستند و گاهی با وی مخالفت می کردند و برای خویش از مردم به امامت بیعت می گرفتند، و چون حضرات اهلی سنت تعیین امام را وابسته به شورای مسلمین می دانستند، نه به نص و نصب، و تنها فرقشان این بوده که می گفتند باید از نسل فاطمه علیه السلام باشد و از پاره ای از اخبار چنین استفاده می شود که می گفتند :
کل فاطمی عالم زاهد شجاع سخی خرج بالامامة یکون اماما واجب الطاعة سواء کان من اولاد الحسن ام من اولاد الحسین .
و عموما درباره شیخین نظر مخالفی نداشتند و یا ساکت بودند، و چون غالبا مردمانی ظاهرالصلاح و خوش سیما و عابد، بلکه قائم اللیل و صائم النهار و یا دائم الذکر بودند و مردم را به مبارزه با حکام جور می خواندند، مردم اطراف ایشان را گرفته و به امامتشان معتقد می شدند. و از اینان گاهی اعتراضات و جساراتی به ساحت قدس ائمه معصومین علیه السلام در کتب حدیث و تواریخ به چشم می خورد که اگر دوست باشد، موجب بسی تعجب و شگفتی است و ما در اینجا برای نمونه چند مورد را ذکر می کنیم و داوری را به عهده خواننده محترم می گذاریم، اما خود در حق آنان جز خیر نگوییم و جز نیک نیندیشیم.
1. کلینی رحمة الله در روضه کافی، ص 363، مسندا از علی بن جعفر نقل کرده، گوید معتب یا دیگری برایم گفت : عبدالله بن حسن به امام صادق علیه السلام پیام فرستاد که انا اشجع منک و انا اسخی منک و انا اعلم منک . امام علیه السلام فرستاده را فرمود تا بدو بگوید : اما شجاعت، به خدا سوگند موردی پیش نیامده که معلوم گردد تو شجاعی یا ترسو. و اما سخاء آن است که مالی از راه صحیح به دست آید و در موردی مکه خداوند فرموده مصرف شود (مرحوم مجلسی قدس سره در بیان این جمله فرموده : یعنی، تو چنین نیستی و اموال امام را تصرف کرده و در مورد خلافت جور پسرت محمد خرج می نمایی) و اما علم که تو خود را اعمل می پنداری، پدرت هزار بنده آزاد کرد، تو نام پنج تن از آنان را بگو. عبدالله چون این جواب را شنید پیام فرستاد که انت رجل صحفی یعنی تو علمت از روی کتاب است و استاد ندیده ای و هر چه می دانی از مطالعه کتاب است. حضرت فرمود : آری به خدا سوگند علم من از روی کتب است اما چه کتبی؛ صحف ابراهیم و موسی و عیسی.
2. ابوالفرج در همین کتاب و مفید (ره) در ارشاد نقل کرده اند که عبدالله بن حسن، مجلسی ترتیب داد و بنی هاشم را برای بیعت با فرزندش محمد دعوت کرد و در آن مجلس سفاح و منصور دوانیقی حضور داشتند، بعد گویند امام صادق علیه السلام وارد شد و عبدالله احترام گذاشت و او را کنار خویش جای داد و اظهار کرد : همه با فرزندم محمد با امامت بیعت کرده اند شما نیز بیعت کنید، حضرت فرمود این کار را نکنید زیرا ای عبدالله اگر تو پنداشته ای که مهدی موعود این امت، فرزند توست اشتباه کرده ای. بعد کلماتی فرمود تا اینکه عبدالله برآشفته گفت : لقد علمت خلافت ما تقول و والله ما اطلعک علی غیبه، و لکن یحملک علی هذا الحسد لابنی . یعنی تو به خوبی می دانی که مطلب تو غیر از این است و به خدا سوگند تو را خدا از غیب آگاه نساخته، ولی حسدت نسبت به فرزندم تو را بر این سخنان واداشته است.
مفید، عیله الرحمه، پس از نقل این خبر، خبر دیگری نقل کرده، و سپس می گوید : و هذا حدیث مشهور کالذی قبله لا تخلف العلماء بالآثار فی صحتهما.
3. در کافی، ج 1، ص 363، داستانی بسیار طولانی از عبدالله بن ابراهیم جعفری نقل کرده و در ضمن گوید که محمد بن عبدالله در اولین روزی که خروج کرد با عیسی بن زید درباره بیعت بقیه بنی هاشم مشورت نمود. عیسی صلاح آن دید که نخست جعفر بن محمد را احضار کنند. از او بیعت گیرند تا دیگران ناچار شوند. و چون حضرت را حاضر ساختند عیسی با تندی گفت اسلم تسلم تسلیم شو تا جانت به سلامت ماند. حضرت فرمود : مگر چه خبر است، مگر رسولی پس از محمد مبعوث شده؟ محمد گفت : نه لکن بیعت کن تا جان و مال و فرزندانت در امان باشند و سخنانی رد و بدل شد، تا اینکه عیسی بن زید رو به حضرت کرد و گفت : ولو تکلمت لکسرت فمک اگر باز سخن گویی دهانت را می شکنم. و بالاخره گماشته محمد برخاست و بر پشت حضرت کوبید و او را بیرون راند و به زندان افکند و تمام اموال آن حضرت و بستگانش را که با محمد بیعت نکرده بودند، مصادره کردند.
4. باز کلینی (رحمة الله، در کافی، ج 1، ص 366، نامه ای از یحیی بن عبدالله بن حسن به امام کاظم علیه السلام نقل می کند که صورتش چنین است : خبر نی من ورد علی من اعوان الله علی دینه و نشر طاعتة بما کان من تخننک مع خذلانک، و قد شاورت فی الدعوة للرضا من آل محمد و قد احتجبتها و احتجبها ابوک بن قبلک، و قدیما ادعیتم ما لیس لکم و بسطتم آمالک الی مالم یعطکم الله، فاستهویتم و اضللتم و انان محذرک ما حذرک الله من نفسه. الخ. یعنی : یکی از یاران دین حق و ناشرین طاعت خدا بر من وارد شد و آن دلسوزی که برای ما کرده ای و نیز عدم موافقتت را با ما پیام آورده، آری من در این دعوت با دیگران مشورت کردم، لکن تو خود را پنهان نمودی چنان که پدرت نیز هنگام دعوت محمد (نفس زکیه) همین کار را کرد و حاضر به بیعت با او نشد و این مطلب تازه ای نیست، شما از قدیم الایام ادعای مقامی را داشتید که خدا برای شما نخواسته بود و شما همواره آمال و آرزوی خود را به سوی چیزی کشیده اید که خداوند نصیبتان نفرموده، لذا دنبال هوا و هوس رفتید و مردم را گمراه نمودید و من اکنون تو را می ترسانم و زنهار می دهم از آن چیزی که خداوند نسبت به خود تو را زنهار داده است....
با اینکه یحیی از علاقه مندان به حضرت صادق علیه السلام بوده و روایاتی از آن حضرت نقل می کند و همیشه از وی تعبیر به حبیب می کرده است. (2)
باری، این گونه اعتراضات، اگر روایات مذکوره را صحیح بدانیم، تمامی از آن جهت بوده که ائمه علیه السلام حاضر نبودند با آنها همکاری کنند و عموما این قیامها را بی ثمر بلکه مضر می شمردند و وظیفه خود را در این موقعیت چیز دیگری می دانستند، همان موقعیتی که در اثر ضعف خلیفه اموی و انتقال حکومت از دودمان بنی امیه به دودمان بنی عباس به وجود آمده بود. آنها در این فرصت خود را از جانب خدا مامور می دانستند که بساط علم را بگسترند و از خلافت ظاهری، با اینکه حق ثابت و مسلم آنها بود چشم بپوشند، چنان که جدشان چشم پوشید و هم خود را مصروف تعلیم و تربیت و آموختن راه صحیح دین و معارف قرآن و بیان احکام الهی نمایند، و اسلام حقیقی را برای مردم جهان و نسلهای آینده معرفی کنند و از فرصتی که در اثر زد و خورد اموی ها و عباسی ها به دست آمده و موانع تبلیغ اسلام صحیح تا حدودی برطرف شده، کمال استقبال را بنمایند. و همچنین جبه های جدیدی در میان مسلمانان برای مبارزه به وجود آمده است که سابقه نداشته است و فرقه های مختلف با افکار خطرناکی پیدا شده بودند که با اساس اسلام بازی می کردند، ابن ابی العوجاها و ابن مقفع ها و زنادقه دیگر روی کار آمده بودند که خطرشان هزاربار از خطر خلفا بیشتر بود زیرا اینان می کوشیدند که عقاید مردم را نسبت به اسلام و قرآن سست کنند و اعتقاد به خدا و توحید را در قلوب مردم متزلزل سازند. و اساس دیانت و یکتا پرستی را ریشه کن نمایند. و همزمان با اینان فرقه های معتزله و مرجئه و قدریه پیدا شده بودند، و با افکار خرافی خود مردم را گمراه می ساختند، ائمه ما در این زمان کاملا به اوضاع آگاه بودند و این خطر عجیب را می دیدند و نتایج سؤ این پدیده ها را که مثل سیل بنیان کن، سازمان اسلام را تهدید می کرد بلکه به نابودی می کشانید، پیش بینی می کردند. لذا آنها از جانب خدا مامور بودند که فعالیت و مبارزه خود را تا حدی متوجه این جبهه ها کنند و تا ماده این عقاید خرافی و الحادی و شیطانی در میان مردم رسوخ پیدا نکرده، آن را در نطفه خفه کنند. لکن سادات حسنی و زیدی ابدا متوجه این وضع نبودند و در این موقعیت حساس وظیفه خود را نمی شناختند. و از آن جهت که تقیه را بر خود حرام می دانستند و می گفتند که امام باید قائم به سیف باشد، پیوسته علم مخالفت را با خلفای عباسی برمی افراشتند و آنان هم برای حفظ مقام خود به قلع و قمع آنها می پرداختند و از هر نوع فعالیتی که می شد، به صرف احتمال خطر، سخت جلوگیری می کردند. در نتیجه عرصه تبلیغی، مذهبی و میدان مبارزه را برای امام علیه السلام تنگ می کردند و امام مجبور می شد که در بیان احکام هم راه تقیه را بپیماید و گاهی ناچار بود برای حفظ خون اصحاب و شاگردان مبرزش امثال زراه و برید عجلی و هشامین و محمد بن مسلم آنها را در حضور مردم لعن یا نفرین نماید. چنان که کشی و کلینی و دیگران نقل کرده اند. (3)
حتی اگر بگوییم بیشتر احکامی که در این زمانها از روی تقیه از ائمه اطهار علیه السلام صادر شده سببش این قیامهای بی مورد بوده، چندان دور نرفته ایم. زیرا خلفای عباسی با اینکه مردمی ظالم و هتاک بودند، اگر مطمئن می شدند که اولاد ابی طالب در مساله خلافت مزاحم آنها نیستند با ایشان کاری نداشتند بلکه نیکی هم می کردند و آنها را در مرام خود آزاد می گذاشتند. (4)
باری اینان قطع نظر از اینکه نتوانستند کاری از پیش برند و خلافت را حتی در یک منطقه به دست گیرند با دادن صدها هزار تن کشته، در به در و زندانی عاقبت سؤاستفاده بازیگران و مذهب سازان هم واقع شدند و فرقه های مختلفی بین آنها شد و هر فرقه ای با فرقه دیگر به دشمنی پرداخت و ما ذیلا پنج فرقه از آنها را برای مزید اطلاع یادآور می شویم :
1. جارودیه : پیروان زیاد بن منذر همدانی خارقی حوفی اعمی مکنی بابی الجارود بودند. و می گویند : وی اولین کسی که زیدیه را به دور هم گرده آورده و برای آنها تشکیلاتی ایجاد کرد. و چنان که کشی در رجال خود آورده، امام باقر علیه السلام وی را سرحوب نام نهاد و سرحوب نام شیطانی است که در دریا مسکن دارد. و این ابوالجارود کور بود؛ هم در ظاهر و هم در باطن. (5)
ابوالجارود و پیروانش می گفتند : رسول خدا صلی الله علیه و آله خلیفه خود را به وصف معرفی نمود، نه به اسم. یعنی تنها گفت : امام و خلیفه پس از من کسی است که وصفش چنین و چنان باشد، نه آنکه علی علیه السلام را بردن اسم تعیین نماید، ولی آن وصف تنها با علی علیه السلام تطبیق می شد و صحابه پیغمبر که علی را نپذیرفتند کافر شدند. و می گفتند : پس از حسن و حسین علیه السلام امر امامت به شورای واگذار شده و از اولاد آن دو، هر کس عالم و شجاع باشد و خروج به سیف بنماید، او امام است و طاعتش بر دیگران فرض و واجب.
2. سلیمانیه : فرقه دوم زیدیه، پیروان سلیمان بن جریر هستند و معتقدند که امامت در میان مردم بسته به شوری است و همین که دو تن از خیار امت بر کسی رای دادند، امامت وی منعقد می شود اگر چه شخصی بی مایه بوده و افضل از وی موجود باشد. و بدین لحاظ امامت ابی بکر و عمر را صحیح می دانند و می گویند : هر چند مردم با بودن علی علیه السلام در انتخاب شیخین راه غلط پیمودند، لکن این خطا کفر و فسق نیست ولی عثمان و طلحه و زبیر و عایشه را به خاطر خلافکاریها یا خروجی که بر امام زمان خود کردند، کافر می دانند. (6)
3. صالحیه : فرقه سوم از زیدیه یاران حسن بن صالح بن حی (7) هستند و گوید : پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام فاضل ترین مردم بود و امامت حق او بود و چون خود ترک نمودت امامت به شیخین رسید و صحابه در این مورد به خطا نرفته اند. و نیز در خصوص عثمان قدح و ذمی نگویند و نیر قائل به رجعت هستند و گویند قبل از قیامت کبری امواتی به دنیا رجعت کنند. به طور خلاصه این طایفه در اصول پیرو فرقه معتزله و در فروع پیرو ابوحنیفه نعمان بن ثابت اند و در پاره ای مسائل هم با شیعه اثنی عشری موافق اند. (8)
4. بتریه. فرقه بتریه اصحاب کثیرالنواء ، شاعر معروف ملقب به ابتر هستند، و عقاید ایشان نزدیک به عقاید صالحیه است و اینان نیز علی علیه السلام را افضل امت می دانند و بیعت مسلمانان را با ابوبکر و عمر خلاف حق می دانند و در خصوص عثمان و حکم قتل او درنگ کنند و او را کافر نشمارند و در ستایش یا نکوهش او چیزی نگویند. از این رو روش آنان نزد اهل سنت بهتر از شیوه سلیمانیه است. (9)
ابومنصور عبدالقاهر بغدادی در کتاب الفرق بین الفرق گوید : بتریه، و سلیمانیه از فرق زیدیه، جارودیه را کافر دانند زیرا که ابوبکر و عمر را کافر دانستند و جارودیه نیز سلیمانیه و بتریه را کافر شمارند بدان جهت که آن را کافر نشمردند.
5. گروهی از زیدیه را یعقوبیه گویند و آنها پیروان مردی به نام یعقوب بن علی کوفی هستند و این طایفه عمر و ابوبکر را دوست می داشتند ولی از کسانی که از آنها تبری می جستند اجتناب نمی کردند و نیز امامت مفضول را بر فاضل جایز می دانستند. و از قائلین به رجعت دوری می گزیدند. (10)
بجز این چند فرقه که ذکر شد فرق دیگری از زیدیه به نامهای قاسمیه، حسنیه، نعیمیه، ذکیریه، خشیبیه یا سرخابیه هستند که بعدا پیدا شدند و ارباب ملل و نحل از آنها نام برده اند. (11)
باری، کشی در رجال خود مسندا از عمر بن زید نقل کرده که به امام صادق علیه السلام عرض کردم آیا به ناصبی و زیدی می توان صدقه داد؟ فرمودن لا تصدق علیهم بشی و لا تسقهم من الماء ان استطعت و قال لی : الزیدیه هم النصاب . یعنی بدیشان صدقه مده و اگر توانستی آب هم ندهی مده، و نیز فرمود زیدیه خود ناصبی هستند.
و نیز در حدیث دیگری از امام دهم علیه السلام نقل کرده که فرموده : ان الزیدیه و الواقفه والنصاب بمنزلة عنده سواء . یعنی زیدی و واقفی و ناصبی در یک ردیف اند.
احادیث دیگری نیز در دم آنها نقل شده است. (12)
مطلب دوم : اینکه قیام ائمه زیدیه را نباید با قیام امام حسین علیه السلام مقایسه کرد، و اگر کسی چنین قیاسی را انجام دهد سخت اشتباه کرده و از حقیقت دور شده، و راه ضلالت را پیموده است. اینان جز آن دسته ای که استثنا کردیم، عموما به هوای امامت و خلافت قیام می کردند، هر چند عنوانشان مبارزه با ظلم و جور بود؛ البته هر کس علیه حکومتی قیام کند در آغاز امر از این گونه سخنان می گوید، اما مقصود و منظورش شاید چیز دیگری باشد و در صورت به دست آوردند قدرت معلوم می شود که چه خواهد کرد.
این عیسی بن زید و محمد نفس زکیه بودند که - بنا بر حدیث کافی - در نخستین روز به دست گرفتن قدرت با حضرت صادق علیه السلام آن طور رفتار کردند، با آن همه قداستی که داشتند و ذکر خدا از دهانشان نمی افتاد. و همین عیسی بن زید است که با ابراهیم قتیل با خمری در مورد امامت و جانشینی محمد نفس زکیه در بصره به نزاع پرداخته. (13)
لکن حسین بن علی علیه السلام مانند جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله هوای خلافت - العیاذ بالله - در سر نداشت ، بلکه هدفش احیای سنت نبوی صلی الله علیه و آله که آن روز به نابودی و اضمحلال می رفت و بدعتهایی جایگزین آن شده بودند که مردم را از صراط مستقیم دین منحرف می کردند و آنها را به راه ضلالت می کشاندند، بود. قیام و نهضت او برای امر به معروف و نهی از منکر و اتمام حجت و ایجاد انقلاب و تحول فکری و بیداری امت بود. او می خواست تا بندگان خدا را از چنگال خونین اهریمن جهل و نادانی، بلکه کفر نجات بخشد و از سرگردانی و گمراهی در دین برهاند لیستنقذ عبدالله من الجهالة و حیرة الضلالة (14) یعنی همان کاری یکه شان تمام انبیاء و اوصیاء آنها علیه السلام است. چنان که خود در وصیت نامه اش به محمد بن حنفیه چنین نگاشت :
انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی صلی الله علیه و آله اریدان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدی صلی الله علیه و آله و ابی علی بن ابی طالب، فمن قبلنی بقبول الحق فالله اولی بالحق، و من رد علی هذا اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم و هو خیرالحاکمین. (15)
من برای هوس و پیروی از هوای نفس و یا سرکشی و طغیان و یا فساد و ظلم قیام نکردم، بلکه همه هدف و منظورم اصلاح امت جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیره جد و پدرم رفتار کنم. هر کس از من پذیرفت این حق را پس خداوند به حق سزاوارتر است و هر کس نپذیرفت صبر می کنم تا خدا خود میان من و مخالفین حکم کند و او بهترین داور است.
در آخر نهضتش - به قول استاد - (16) برای این بود که می خواست مردم به متابعت دین دعوت کند و زبان دنیا پرستی و شهوترانی را بنمایاند تا بندگان خدا بدانند که دین خدا برای آن نیامده است که بنی امیه آن را وسیله سلطنت و قدرت و خوشگذرانی کنند، اگر مردم از او پذیرفتند فهوالمطلوب و اگر نپذیرفتند و به شهادت نائل شد، باز مردم بدانند که دین آن نیست که دنیا طلبان بنی امیه دارند و بدانند پسر پیغمبر که صاحب این دین است، آن اعمال را بر خلاف دین می دانست و در این راه کشته شد و آن نفرت که در دل مردم از رفتار بنی امیه بود موجب نفرت از دین نگردد. و او بهتر از بنی عباس و ابن زبیر و و محمد بن حنفیه می دانست که کوفیان به عهد خود وفا نخواهند کرد. و سرانجام شهادت نصیب او خواهد شد. (17)
قطع نظر از این، دو فرق بزرگ بین نهضت حضرت سیدالشهداء و قیام ائمه زیدیه بود، : یکی از اینکه نهضت حسین بن علی علیه السلام قیام به سیف نبود و در نظر نداشت با احدی بجنگد، لذا در مدینه که خویشان و اصحاب پدر و جدش همه در آنجا بودند نماند و با زن و فرزند و اطفال شیر خوار خارج شد و در مکه نیز در پی جمع آوری سپاه و لشکر نبود و اسلحه و نیرو تهیه نکرد. و بیعتی هم که مسلم بن عقیل برای او از اهل کوفه می گرفت برای جنگ و نبرد با دشمن نبود بلکه برای یاری او در مرام و هدفش بود و در نامه ای هم که به رؤسای اخماس بصره نوشت، جز دعوت به احیای سنت نبوی و از بین بردن بدعتها چیز دیگری نبود. بلکه تنها مقصود و منظورش تحول فکری و بیداری افکار مردم بود و می خواست توجه آنها را به نابودی اسلام در حکومت یزید جلب کند.
دیگر اینکه حسین علیه السلام به خلافت ائمه زیدیه، از ابتدای قیام برنامه اش منظم بود و به تمام حوادثی که پیش می آمد آگاه بود و کاملا می دانست سرانجام به کجا خواهد کشید و همه را از جانب خدا آگاه بود و می دانست؛ نهایت اینکه مامور بود و طبق ماموریت الهی خویش قیام کرد و هدفش چنان که باید شاید رسید و چنان که در حدیث صحیح اعلایی در کتاب شریف باب ان الائمة لم یفعلوا شیئا الا به عهد من الله و امر منه ، حدیث سوم آمده، قیام و نهضتش به اذن و اراده خدا بود و می دانست که در این ماموریت کشته خواهد شد.
پاره ای از ناصبی مسلکان چون شیخ محمد خضری (صاحب کتاب محاضرات تاریخ الامم) پنداشته اند که وی به هوای رسیدن به سلطنت و حکومت قیام کرد. (18) این کلامی است بسیار نادرست و مغرضانه، زیرا حسین علیه السلام ابدا در اندیشه سلطنت نیفتاد و بدین قصد قدمی برنداشت و اینکه طبری نقل کرده که به حر و یارانش گفت : نحن اولی بولایة هذاالامر من هولاء المدعین حقیقتی بود که بیان کرد، چنان که از ائمه دیگر که کاملا در تقیه بودند، نظیریش بسیار است و دلالت بر مدعای خضری نمی کند، و تنها چیزی که می توان گفت آن است که با حکومت یزید کاملا مخالف بود و بیعت با او را خلاف دین مقدس اسلام می دانست و برای برانداختن اساس حکومت سفیانی که با زوال دین جدش دوشادوش می رفت کوشش می کرد، گواه بر این مطلب در تواریخ بیش از آن است که احتیاج به ذکر داشته باشد. و همچنین بعضی از فضلای معاصر پنداشته اند که حسین علیه السلام در ابتدا در این عزم نبود و چون مطمئن شد صدر هزار شمشیر زن در کوفه و بصره پشتیبان دارد و از نظر ظاهر اسباب برای او مهیا شده است، برای گرفتن خلافت قیام کرد. این نظر اشتباه است. زیرا قطع نظر از مقام امامت و ولایت الهی، سیدالشهداء عقلش دوربین تر و فکرش بلندتر از این بود که به ابراز احساسات مردم کوفه که به چشم خویش دیده بود با پدر و برادرش چگونه رفتار کردند کوچکترین ترتیب اثری بدهد و به صرف اظهار علاقه مردمی که به خوبی آنان را می شناخت - العیاذ بالله - مغرور شود. هرگز چنین گمانی درباره مردی مانند حسین علیه السلام سزاوار نیست او بالاتر و برتر از آن است که ماننده پاره ای از سادات حسنی، گول تظاهرات و احساسات زودگذر مردم کوفه را بخورد.
شاید منشا این توهمات این باشد که اگر حسین علیه السلام در اندیشه خلافت نبود چرا به نامه کوفیان پاسخ داد؟ و چرا مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد، و چرا در انتظار نامه او نشست و پس از رسیدن نامه مسلم به سوی کوفه حرکت کرد؟
در پاسخ می گوییم : حسین علیه السلام که خود هدفش انقلاب علیه دستگاه حکومت یزید بود چگونه زمانی که مردم کوفه تا حدی آگاه شده و به هیجان و جنبش آمده بودند و ابراز هماهنگی می کردند و با فرستادن دوازده هزار نامه و اعزام بزرگترین شخصیتهای کوفه مانند قیس بن مسهر صیداوی و رفقایش که همه از برجستگان عراق بودند و او را به یاری دعوت می کردند و آن همه اصرار داشتند، می توانست عذر آورد و از نصرت و یاری ایشان دریغ نماید. او با اینکه می دانست به عهد خود وفا نخواهد کرد یا نمی توانند بکنند، اما ناگزیر بود دعوتشان را بپذیرد و راه عذر آنان را در پیشگاه خدا ببندد و حجتش را بر آنها تمام گرداند، و نمی توانست به امثال مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر و سلیمان بن صرد بگوید شما دروغ می گویید و به عهد خود وفا نخواهید نمود و یا اشتباه کرده و از قدرت دشمن آگاه نیستند. و در خطبه ای که در آن شب که فردایش از مکه حرکت کرد، چنان که ابن نما و سید بن طاووس و علی بن عیسی اربلی که همه از بزرگان اند نقل کرده اند (19)، گفت : ما به طرف مرگ می رویم. و فرمود : کانی باوصالی تتقطعها عسلان الفلوات بین النواویس و کربلا، فیملان منی اکراشا جوفا و اجریة سغبا لا محیص عن یوم خط بالقلم. (20)
و نیز در بین راه، قبل از رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل، افرادی مرتب او را از رفتن به کوفه منع می کردند و صریحا می گفتن کشته خواهی شد؛ همه را تصدیق می کرد ولی هر کدام را به جوابی رد می نمود. و همین طور پس از رسیدن خبر شهادت مسلم در ثعلبیه به مردی از اهل کوفه (که ظاهرا او را از رفتن باز می داشت) فرمود :
لولقیتک بالمدینه لاریتک اثر جبرئیل فی دارنا و نزوله بالوحی علی جدی یا اخا اهل الکوفه من عندنا مستق العلم افعلموا و جهلنا هذا مما لا یکون (21)
در خزیمه که خواهرش گفت شنیدم هاتفی بر ما نوحه سرایی می کرد، فرمود :
کل الذی قضی فهو کائن (22)
و بازنگشت، همچنین در بطن عقبه بنا بر نقل مفید علیه الرحمه به پیرمردی که او را از رفتن به کوفه با اصرار منع می کرد و می گفت که به کوفه مرو که جز سرنیزه و شمشیر چیزی در پیش نداری فرمود :
یا عبدالله یال یخفی علی الرای و ان الله یغلب علی امره
یعنی ای بنده خدا راه صواب بر من پوشیده نیست و لکن از فرمان خدا گریزی نداریم.
سپس فرمود :
ان الله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی
به خدا قسم از من دست برندارند تا خون مرا بریزند.
از همه اینها آشکار است که حسین علیه السلام به امید یاری کوفیان، حرکت نکرد، چه در این صورت می بایست تا راه بر او بسته شد بازگردد، بلکه ماموریت داشت و طبق ماموریتش انجام وظیفه نمود. فسلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا.(23)
علی اکبر غفاری
9ع 1/91 مطابق با 15/2/50.

شرح حال مولف

نام و کنیه اش ابوالفرج و شهرتش کاتب اصفهانی است. پدرش محمد بن الحسین است، و سلسله نسبش به مروان حکم، خلیفه اموی می رسد. میلادش در سنه 282 هجری، زمان معتضد عباسی است. و زادگاهش اصفهان بوده و در اوان کودکی به بغداد رفته و در همان جا رحل اقامت افکنده و به تحصیل کمالات پرداخته است. گفته اند که خانه اش در بغداد کنار دجله میان درب سلیمان و درب دجله مجاور خانه ابوالفتح یزیدی بوده است.