مجموعه شمیم عرش - تشرف یافتگان (دفتر اول)

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

تشرف شفابخش:

یکی از اساتید بزرگ حوزه، که سالیان سال در نجف درس خارج دیده و اینک نیز در حوزه قم به درس و بحث مشغول است، فرمود:
پس از رحلت تنها فرزندم، سردرد شدیدی بر من عارض شد. روزگارمان تاریک و خوشی از زندگی مان رخت بربست. کار هر روزه من و همسرم بر این بوده و هست که بر سر قبر تنها فرزندمان حاضر شده تا تسکین یابیم. روز 21 ماه مبارک رمضان که شبش را به احیاء گذرانده بودم، وقتی به خانه آمدم، خوابم نمی برد برای آرامش روحم به زیارت قبر پسرم رفتم پس از قدری قرآن خواندن، ناگهان به صورت مکاشفه فرزندم را به سه خانم محجبه دیدم که از کنارم گذشته و سپس سمت راستم آمده و زیر بغلم را گرفت و گفت:
بابا! خسته شدی، پا شو و استراحت کن!
و سپس تکانی به من داد وقتی به خود آمدم هنوز صندلی ای که روی آن نشسته بودم نیز تکان می خورد.
باز آرام و قرار نداشتم، پس به سوی حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام راه افتادم، در بین راه اشعاری را که پیرامون حضرت زهرا علیها السلام که سروده بودم با گریه می خواندم،
همان مهدی که گوید مادر من - فدای هر موی تو این سر من
همان مهدی که گوید مادر، آیم - به پهلوی تو من
ناگهان دیدم عربی انگشتانش را در انگشتانم انداخت و پس از پیمودن یکصد و پنجاه قدم، انگشت شست مرا نیز گرفت، من به او توجهی نداشتم و سخت در حال خویش به یاد زهرا علیها السلام می گریستم. یک وقت به خود آمده و با تندی هر چه تمام تر به آن عرب گفتم: چرا دست مرا گرفتی؟ از من چه می خواهی؟
او که غم و اندوه چهره اش را پوشانده بود، در کمال آرامش سرش را تکان داد و فرمود: هیچی!
سپس رهایم کرد و رفت. چند قدمی دور نشده بود که باز برای اظهار ناراحتی به سویش بازگشتم ولی کسی را نیافتم! هر چه به اطراف نگریستم، کسی را نیافتم، ناگهان احساس کردم که سر دردی که امانم را بریده بود، دیگر وجود ندارد. قدری به هوش آمدم با خود گفتم این فرد که بود؟ حدس زدم که حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف بود همان شب به قرآن تفأل زده و چنین یافتم: الم تر کیف ضرب الله مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء (59)
وقتی آن را برای عارفی پنهان گفتم، او گفت: آن فرد کسی جز وجود مقدس حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف نبوده است به خاطر دنباله آن آیه تؤثی اکلها کل حین دوباره تشرفی برای شما حاصل خواهد شد. پس سخت خوشحال شدم و به انتظار دیدار مجدد او نشستم.
روزها گذشت، تا آن که روز تولد حضرت رضا علیه السلام وقتی دخترم و فرزندان سیدش را سوار بر ماشین کرده، تا به خانه شان بروند، در راه بازگشت به میدان نو قم که رسیدم، دو مرد عرب را یافتم. مردی که جلوتر بود، قدش بلندتر بود. با کنجکاوی و سابقه ذهنی، وقتی به سویش رفتم، پس از اندکی دقت همان فرد سابق را یافتم، او لبخندی زد، من به دنبالش دویدم اتفاقا لحظه ای جمعیت بین من و او فاصله انداخت، وقتی جمعیت رد شد، دیگر او را ندیدم! (60)

تشرف سفارشی:

جناب حجة الاسلام علوی گلپایگانی فرمود:
قبر مرحوم آقا سید محمد باقر چهار سوئی در قبرستان تخت فولاد اصفهان در گوشه ای دور افتاده قرار دارد این دوری قبر علت مهمی دارد که من از زبان خود آن مرحوم نقل می کنم او می فرمود:
روزگاری که برای فاتحه بر قبور، به قبرستان تخت فولاد می رفتم در بسیاری از مواقع مردی را در دور دست قبرستان می دیدم که ساعتها ایستاده و به خواندن ادعیه مشغول است روزی حساس شده، به سویش رفتم پس از سلام و تعارفات اولیه از اینکه او اینجا - که در آخرین قسمت قبرستان است - ساعتها ایستاده و به ذکر مشغول است پرسیدم، او ابتدا حاضر به سخن گفتن نبود ولی در اثر اصرار گفت:
این جا قبر پدرم که تاجر بزرگی بوده قرار دارد، قبر او نیز در کنار مردی از اصحاب خاص حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف است که من به توصیه اکید پدرم، سالهاست به این مکان آمده و در این جا برای آندو از خداوند طلب مغفرت و رحمت، و علو درجات می کنم.
با تعجب و اصرار فراوان از چیستی ارتباط فوق پرسیدم؟
او گفت: سالها قبل وقتی پدرم که عازم زیارت حج بوده، روزی در مسیر راه از قافله عقب مانده و جانش به شدت به خطر می افتد او در حال ناامیدی به حضرت بقیة الله توسل می یابد لحظاتی بعد ناگاه مردی اسب سوار را از دور می بیند که به همراه فرد دیگری به نزدش می آیند آن مرد اسب سوار پس از رسیدن به پدرم و پرس و جو از حالش، سفارش پدرم را به آن دیگری می کند دستور می دهد پدرم را به مکه برساند و خود می رود، دقایقی بعد پدرم با آن مرد به راه افتاده و ناگهان خود را در مکه می یابد. آن مرد به هنگام خداحافظی، به پدرم می گوید: پس از اعمال حج اگر خواستی به شهر اصفهان برگردی به فلان جا بیا تا با هم به آن شهر باز گردیم.
پدرم پس از اعمال حج، به همان نقطه آمده و با کمک آن مرد وارسته، زمان ممکن و یک لحظه به شهر اصفهان باز می گردد. مردم آن روزگار از اینکه پدرم در آن جمله پس از اتمام مراسم حج آنهم تنهائی به شهر بازگشته، تعجب می کنند ولی او چیزی نمی گوید.
روزی در میان دیدارکنندگان با مردی شبیه به همان مرد صحابی مواجه می شود، پس از دقت، متوجه می شود که این مرد همان دوست صحابی او است پس به اصرار او را به صرف غذا دعوت می کند و در عین حال از حال و روزش می پرسد متوجه می شود که آن مرد سرایدار یکی از سراهایی است که او نیز در آنجا مغازه ای دارد، در پایان آن مرد صحابی رو به پدرم کرده و می گوید:
تشرفات مرا تا هنگامی که زنده هستم به کسی بازگو نکن زمانی که من از دنیا رفتم مرا در این نقطه از قبرستان تخت فولاد - همان جائی که الان قبر پدرم است - دفن کن، و از پول خودم برای هزینه تجهیز و دفنم استفاده بنما.
چند روز بعد زمانی که پدرم از حمام عازم منزل بوده ناگهان متوجه ازدحام غیر عادی ای، جلوی سرای بازار می شود جلو رفته و پس از کمی پرس و جو متوجه می شود که آن مرد صحابی، از دنیا رفته است. پس با ناراحتی تمام مردم را کنار زده و خود تصدی امور او را بر عهده می گیرد، وقتی به اتاق اش می رود زیر متکایش چنین نامه ای را می یابد:
خدایا سر من فاش شده است دیگر طاقت ماندن ندارم پس مرا به سوی خود بخوان!
باری پدرم پس از خبردار کردن مردم و بسیاری از بزرگان شهر، آن مرد صحابی را تجهیز می کند و در همین جائی که الان می بینی، دفن می کند بعدها خود پدرم نیز وصیت کرد که مرا در کنار قبر آن مرد صحابی دفن نمایم و برای هر دو طلب مغفرت و رحمت کنم من نیز سالها است به این مکان آمده و برای آن دو، به وظیفه ام عمل می کنم. (61)

تشرف عرفانی:

جناب حجة الاسلام حسن فتح الله پور به نقل از فرد موثقی فرمود:
روزی نزد عارف وارسته ای شرفیاب شدم پس از یقین به صحت گفتارش و درک از این که او به نزد حضرت تشرفاتی دارد از او سؤالاتی چند کردم که بسیار دقیق و پخته پاسخم گفت در حالی که او هرگز با دروس حوزوی و مباحث فقهی و فلسفی آشنایی نداشت ولی به قدری بیانش بلند و عالی بود که مرا سخت شیفته خویش ساخت قسمتی از سؤال و جوابهایم که قابل طرح کردن است، این بود:
از او پرسیدم: شما که در ایام محرم گاه به محضر حضرت تشرف می یابید، به هنگام عزاداری آن وجود مقدس از کدامین اشعار بیشترین استقبال می نمایند.
فرمود: اشعار مرحوم کمپانی! هنگامی که در مجلس آن حضرت، اشعار او خوانده می شود طوفانی سخت وجود آن حضرت را فرا می گیرد و او به شدت می گرید!
باز پرسیدم از دیگر اشعار مورد توجه آن حضرت کدام است؟ او فرمود: اشعار محتشم کاشانی، اشعار فرزدق و اشعار حافظ! با تعجب و حیرت پرسیدم: حافظ!
او فرمود: آری حافظ، او شیعه ای خالص بوده است بجز چند غزل او تمامی اشعارش پیرامون حضرت بقیة الله اعظم علیه السلام است! کسانی که به شرح اشعار حافظ پرداخته اند عرفان او عرفان الوهی پنداشته اند در حالی که عرفان حافظ عرفان مهدویتی است. مخاطب اصلی کلمات حافظ، شخص حضرت بقیة الله اعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف است و نه خداوند، چرا که او خدا را از طریق حضرت بقیة الله می شناخت.
جهت سؤال را عوض کرده و پرسیدم: تجلیات ائمه علیهم السلام برای انسانها به هنگام مرگ و یا در هنگام توسلات چگونه است؟ آیا تجلییات تصویری است، یا جسمی اگر جسمی است، مثالی است و یا واقعی؟ چگونه امکان دارد که در یک لحظه دهها و بلکه هزاران انسان در حال مرگ، علی بن ابیطالب علیه السلام را درک کنند و یا هزاران انسان محتاج از یک امام تقاضای کمک کنند و آن حضرت به امداد همه آنها بپردازد؟
او به آرامی گفت: تجلی ائمه علیهم السلام برای مردم به نحو حقیقی و جسم واقعی - و نه مثالی و تصویری - است تجلی مثالی که مال عوام از خواص است و چیز مهمی نیست! اینکه چگونه هزاران انسان در لحظه ای واحد وجود ائمه علیهم السلام و یا علی بن ابیطالب را درک می کند مثل درک خورشید است که همه مردم کره زمین، خورشید واحدی را حقیقتا می یابند پس وقتی درک از خورشید این خاصیت را دارد چگونه درک از وجود ائمه علیهم السلام چنین نباشد!؟
از او پرسیدم: پس تجلیات ائمه علیهم السلام وجودات متعدد نیست وجود واحد است.
او گفت بله وجود است نه آنکه جسم های متعددی، توسط روح آن حضرت پدید آید تا آنکه هر کس آن ها را متناسب با خودش بیابد.
پرسیدم: آیا اهل البیت علیهم السلام تنها امام برای اهل زمین هستند و یا آنکه برای سایر موجودات نیز امام هستند؟
فرمود: در جمله لولا الحجة لساخت الارض، زمین تنها یک مثال است چون بشر زمین را مکان خویش می پندارد چنین گفته شده است در حالی که واقعیت جمله مذکور آن است که اگر حجت نباشد عالم امکان از بین رفتنی است.
پرسیدم: به این ترتیب ائمه علیهم السلام از برای اهالی کرامت آسمانی نیز امامت دارند؟
فرمود: آری چنین است. به همین دلیل است که ما بارها خود مشاهده کرده ایم که برخی از اهالی آسمانی جهت گرفتن دستورالعمل به نزد حضرت حاضر می شوند!
پرسیدم: ائمه علیهم السلام باید از حقائق وجودی دیگری نیز بهره داشته باشند تا بتوانند بر اساس قل انما أنا بشر مثلکم... نقش آفرین باشند یعنی باید هر یک از امامان به مقتضای هر نوع وجودی به همان صورت در مقام هدایت در آیند؟ اگر چنین است چگونه می توان این سخن را با انتقال ژنتیک ائمه علیهم السلام از زمان حضرت آدم به بعد جمع کرد؟
فرمود: آری چنین است: وقتی شما به خورشید نگاه می کنی شعاعی از آن را درک می کنی که از دور به اتاقی خاص عبور کرده و به تو رسیده است حال می توانی بگویی که خورشید همان شعاع است؟ و آیا می توانی بگویی که شعاع خورشید غیر از آن خورشید است. ائمه علیهم السلام حقایقی ماورای سایر موجودات امکانی اند که شعاع وجودشان برای این کره و این مردمان از طریق انتقال ژنتیک است در حالی که حقیقت آن ها چیز دیگری است به خاطر همین است که بدن ائمه علیهم السلام سایه نداشته است چون بدن آن بدن حجاب دار نبودن و صرفا و نوری است! (62)