مجموعه شمیم عرش - تشرف یافتگان (دفتر اول)

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

تشرف مشکل گشا:

جناب حجة الاسلام علی مرعشی به نقل از عمویشان جناب حجة الاسلام سید محمود مرعشی و او نیز به نقل از شیخ محمد خاقانی فرمود:
با این که حدود 30 سال از زندگی ام می گذشت، ازدواج نکرده بودم مریضی، فقر و تنگدستی نیز زندگی مرا فرا رفته بود. روزی خبر یافتم که در همسایگی ما دختر لایقی است تصمیم گرفتم به خواستگاریش رفته و او را به همسری در آورم ولی او از خانواده ثروتمندی بود، در حالی که من فقیر محض بودم. تنها راه چاره را توسل به حضرت بقیة الله دانستم پس روزی عازم مسجد کوفه شده، تا در آنجا توسل یابم. وقتی به مسجد کوفه رسیدم، درب را بسته یافتم،رسول خدا پس همانجا کنار درب مسجد به گوشه ای پناه بردم، هوای سرد زمستانی مرا به هوس انداخت تا قهوه ای را که به همراه آورده بودم دم کنم پس آن را در قوری ریخته و دم کردم، از آن زمان، استفاده کرده و دو رکعتی نماز خواندم، چیزی نگذشت که قهوه آماده شد، ناگهان عربی به نزدم آمد، با ناراحتی قهوه ای به او تعارف کردم، او از آن قهوه قدری نوشید ولی فرمانم داد که بقیه اش را خود بنوشم.
از زندگیم پرسید من با اکراه سر صحبت را با او باز کردم، ناگهان او رو به من کرده و فرمود: از سه مشکلی که داری - سرفه، فقر و ازدواج با دختر همسایه، سرفه ات شفا یافته، و با آن دختر نیز ازدواج می کنی، ولی فقر همیشه همراه تو خواهد بود! زیرا که مصلحت تو در آن است.
این را فرمود و رفت، وقتی به شهر بازگشتم دیدم از سرفه های مضمن خبری نیست، به زودی با آن دختر نیز ازدواج کردم ولی همچنان در فقر باقی ماندم و حوادث پدید آمده و نویدهای آن شب مرا به یقین رساند که در آن شب سرد، به محضر حضرت تشرف یافته بودم، در حالی که خود خبر نداشتم. (52)

تشرف دستور العملی:

مرحوم آیة الله شیخ مرتضی حائری فرمود:
روزی برایم نقل شد که مردی به نام آقای اشکانی، خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام تشرفاتی دارد، پس به اتفاق دوست پنجاه ساله ام آقای روحی و اخوی سلمه الله، به خانه این پیرمرد در خیابان ایستگاه رفتیم، تا شاید به واقعیت ادعای وی پی ببریم. وقتی به خانه اش وارد شدیم او را پیری نورانی یافتیم، که آثار درست گویی و حقیقت جویی در چهره اش
واضح و روشن بود، با این که در آن دوران - دوران رژیم سابق - داشتن رادیو خلاف عرف مقدسین بود، او در اتاقش رادیو را داشت، از این جهت در همان ابتدای ملاقات متوجه شدم که او اهل تظاهر و دکان داری نیست، پس از انجام تعارفات اولیه از تشرفش پرسیدم، او گفت: من از دیار خوی در آذربایجان هستم، در مدرسه نظام کشور ترکیه تحصیل و سالهای فراوانی است که در ارتش خدمت کرده ام و اینک به لطف حضرت زندگی را در قم می گذرانم. (53)
روزی در تهران، واعظ محترمی بر سر منبر دستوری را خواند و چنین اشاره کرد که هر کس خواستار دیدن امام عصر علیه السلام است، باید به این دستور عمل نماید. من که عاشق آن حضرت بوده و حاجاتی نیز داشتم، آن اعمال را انجام دادم چیزی نگذشت که به خدمتش تشرف یافته و حوایج خود را به آن حضرت عرضه داشتم.
از وی دستورالعمل را پرسیدم؛او بدون کوچکترین مضایقه و تردیدی آن دستور را نقل کرد.
دوباره پرسیدم: آیا خدمت حضرت در حالت حضور کامل و با دیده عیان رسیدی؟
او گفت: پس از اجرای دستورالعمل، گاه ناگهان همانطوری که نشسته ام، اوضاع عوض شده به خدمتش می رسم و گاهی دیگر در حالت خواب به نزدش تشرف می یابم!
با خود گفتم: پس معلوم می شود که به صورت مکاشفه خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام تشرف می یابد،
آنگاه پس از انجام صحبتهای دیگر از خدمتش مرخص شده و خود در ماه مبارک رمضانی به آن دستور مأثور عمل کردم، ناگهان نور درخشانی را دیدم که منشأ آن ناپیدا بود، روزی دیگر دوباره آن عمل را انجام داده و پس از مدت زمانی به خواب رفتم به محض خوابیدن ناگهان با دو موجودی که به صورت بخار بودند، مواجه شده، آنان به سویم آمده و پس از تصرف که در مغزم، بیدار شدم. (54) پس خود را دور آسمانهایی یافتم که سراسر آن نور بود، در آن آسمان صورت محترمی شبیه عکس ابوعلی سینا را یافتم، ولی به خدمت امام عصر علیه السلام نرسیدم.
برای اطمینان از اثر آن دستورالعمل، با استخاره، آن را به دو نفر دیگر از صالحان - که یکی روحانی و دیگری معلم است - دادم و با آنان نیز شرط کردم که نسبت به ظلم های سابقشان استغفار و پس از این نیز عمل کنند که به هیچ فردی ظلم ننمایند. آنان نیز پذیرفته و به توسط اجرای آن دستورالعمل به خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام تشرف مکاشفه یافتند.
روزی دیگر رفیق صالح آقای روحی به من گفت: روزی تصمیم گرفتم به دستور فوق عمل کنم، وقتی شروع کردم، در وسط اعمال شدیدی را نور شدیدی را دیدم، پس سخت ترسیدم و از ادامه انجام اعمال دست برداشتم!
از آن روز به بعد، گاهی مرحوم اشکانی را می بینم که با اطمینان خاطر و آرامشی باور نکردنی به حرم حضرت معصومه علیها السلام می آید و در همان جایی که خودم حضرت ولی عصر علیه السلام را به هنگام زیارت حضرت معصومه علیها السلام دیده بودم، آمده و به زیارت می ایستد. گاهی در ایام عزاداری امام حسین علیه السلام به منزل مرحوم آیة الله بروجردی آمده و همانند مردم به میان جمعیت رفته و همان جا به عزاداری می پردازد. (55)

تشرف امدادگر:

مرحوم آیة الله شیخ مرتضی حائری به نقل از رفیق با سابقه، صالح و راستگویشان آقای حاج حسین خان ضیائی بیگدلی فرمود:
در سالهای اخیر روزی با تعدادی از زنان و دوستان قمی عازم سفر حج شدیم، نام یکی از آنان اکبر خان بود. پس از رسیدن به مکه و فرا رسیدن ایام حج، در شبی که از عرفات عازم مشعر الحرام بودیم. حاجیان پس از رسیدن به مشعر، سخت خسته شده و در آن بیابان بدون چراغ (56) بساطی را پهن کرده تا استراحت کنند، ولی نیاز به آب، ما را وادار کرد تا اکبرخان را نزد خانم ها گذاشته و با بقیه دوستان به سوی عرفات بازگشته تا از شیر آب که نزدیک صحرای عرفات بود، آب برداشته و باز گردیم. پس از طی مسیری حدود 7 کیلومتر و برداشتن آب مورد نیاز، در راه بازگشت، به دلیل خاموشی چراغها، راه را گم کردیم. هر چه اکبرخان را صدا زدیم، کسی را نیافتیم، پس خسته و درمانده شدیم و به حالت اضطراب تمام، دقایقی چند را گذراندیم، ناگهان سه نفر سوار سوار بر اسب را دیدیم که قبائی بر تن پوشیده و شالی به کمر بسته، کلاه نمدی خاص قمی ها را بر سر داشتند، یکی از آنان که نورانیت بیشتری داشت، رو به ما کرده و فرمود: قمی ها را می خواهید؟
با خوشحالی و حیرت گفتیم: آری!
پس تپه ای بسیار نزدیک را نشانمان داد و فرمود: از این تپه بالا بروید و صدا بزنید، همانطرف تپه هستند!
پس بدون توجه مجدد به آن اسب سواران، با عجله به سوی تپه دویدیم و پس از رسیدن به تپه و بالا رفتن از آن اکبر خان را صدا زدیم، او جوابمان داد، خیالمان راحت شد! ولی ناگهان از خود پرسیدیم: آن اسب سواران چه کسانی بودند در آن صحرایی که بجز اتومبیل وسیله نقلیه دیگری نبود، این اسب سواران چه کردند؟ چرا آنان در حال احرام نبودند؟ از کجا می دانستند که ما قمی هستیم و به دنبال گروه خویش باز می گردیم و چرا آنان لباس قدیم الایام قمی ها را پوشیده و از کت و شلوار! استفاده نمی کردند؟!
در این موقع متوجه شدیم که آنان از دستگاه غیب الهی بوده اند که در مواقع خطر و یا اضطرار، به قدرت ولایت تکوینی به فریاد مردمان می رسند! (57)