مجموعه شمیم عرش - تشرف یافتگان (دفتر اول)

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

تشرف هدایتگر:

ناب حجة الاسلام محمد علی شاه آبادی از یکی از بزرگان حوزه نقل کرد:
در اواخر قرن پنجم هجری مردی از طایفه عامه به نام حسین عراقی در دمشق زندگی می کرد. او جوانی بسیار زیبا و سخت مورد توجه زنان بود و از این جهت روزگار را به بطالت می گذراند و در راه رفتارهای فاسدش، از هیچ کوششی فروگذاری نمی نمود. عادتش بر این منوال بود که روزهای جمعه به همراه سایر دوستانش برای خوشگذرانی به بیرون از شهر دمشق رفته و تا پاسی از شب به فساد و تباهی مشغول بود.
در یکی از همان روزها، او به هنگام خروج از شهر، ناگهان از بطالت ایام و بی فایدگی رفتارهایش سخت احساس غم می کند. او خود می گفت: آنچنان در افکار خویش غوطه ور بودم، که در آن روز نه تنها از هر خوشگذرانی دروی کردم، بلکه حتی از جمع دوستانم نیز غافل و آنان را به فراموشی سپردم .فشار این حالت روانی و افکار مغشوش طاقت را از من ربود. پس به ناچار قبل از ظهر همان روز جمعه از دوستانم جدا و خود را به شهر رساندم، با خود فکر کردم که بهتر است برای اولین بار در نماز جمعه شهر حضور یابم، شاید تسکین یابم!
بر درگهش هر دم که کنی ناله نماز است - آن سجده قبول است که از روی نیاز است
خرم دل آن کس که در او غیر خدا نیست - همچون دل محمود که در قید ایاز است (47)
اتفاقا سخنان آن روز خطیب سنی مذهب نماز جمعه شهر دمشق پیرامون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بود. پس از پایان سخنانش، لحظه ای در ذهنم خطور کرد که: آیا می شود من نیز او را دیده و با او معاشرت کنم؟
برخود نهیب زدم که چگونه با این سوابق و خوشگذرانی ها، توقعی به این بزرگی دارم. در همین لحظه ناگاه دیدم مردی فوق العاده جذاب دستی بر شانه ام گذارده و فرمود: به سوی خانه بشتاب.
بدون اختیار از جای برخاسته و به راه افتادم. آن مرد ابتدا از پی من می آمد، ولی در نهایت، این من بودم که به دنبال او می دویدم! پس از دقایقی به خانه ای رسیدیم. او به محض ورود، به نماز ایستاد، من نیز به او اقتدا کرده و نماز گذاردم.
پس از اتمام نماز چنان با او محشور شدم، که حتی برای لحظه ای فراقش بر من سخت می گذشت. توسط او به مذاهب حق شیعه اثنی عشری گرویدم و پس از یکی دو روز دریافتم که او همان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است. او همچنان با من بود و من نیز بر گرداگرد وجودش پروانه وار می سوختم.
خوشا دردی! که درمانش تو باشی - خوشا راهی! که پایانش تو باشی
خوشا چشمی! که رخسار تو بیند - خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی - خوشا جانی! که جانانش تو باشی (48)
یک هفته در کنارش بودم، جمعه ای دیگر که فرا رسید، فرمود: من باید بروم!
با ناراحتی گفتم: من نیز با شما می آیم، من طاقت دوری شما را ندارم. فرمود: وظیفه ام این است که بروم، ولی شما نباید با من بیایید، از ابتدای دوران غیبت تاکنون، با هیچ کس به اندازه یک هفته همراه نبوده ام.
هزار دشمنم ار می کند قصد هلاک - گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال زنده می دارد - و گرنه هر دم از هجر تست بیم هلاک
رود به خواب، دو چشم از خیال تو هیهات - بود صبور، دل اندر فراق تو حاشاک (49)(50)

تشرف پیام آور:

جناب حجة الاسلام شیخ مهدی کرمی فرمود:
روزی مرد بزرگی که تشرفاتی به محضر حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف داشت، به یکی از اساتید حوزه چنین فرمود: چند سال پس از پیروزی انقلاب به مکه رفته و در عرفات به محضر حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف تشرف یافتم. آن حضرت در عصر روز عرفه برای عده ای از شیعیان خویش که از اطراف عالم گرد هم جمع شده بودند، چنان سخن می فرمود که هر کس به زبان مادری خویش سخنان حضرت را می شنید و می فهمید. پس از پایان صحبت، آن حضرت رو به من کرد و فرمود: برو به مسؤولین نظام بگو تا کی باید یک مشت کر و لال را به مکه بفرستید؟ چرا عده ای را که به زبان اینها آشنا باشند، به حج نمی فرستید، تا معارف ما را به اینان برسانند!
وقتی این پیام به برخی از سران کشور می رسد، گروهی به عنوان زبان دان تدارک دیده شد. که تاکنون نیز خدمات فراوانی در ارائه معارف شیعه نموده اند (51)

تشرف مشکل گشا:

جناب حجة الاسلام علی مرعشی به نقل از عمویشان جناب حجة الاسلام سید محمود مرعشی و او نیز به نقل از شیخ محمد خاقانی فرمود:
با این که حدود 30 سال از زندگی ام می گذشت، ازدواج نکرده بودم مریضی، فقر و تنگدستی نیز زندگی مرا فرا رفته بود. روزی خبر یافتم که در همسایگی ما دختر لایقی است تصمیم گرفتم به خواستگاریش رفته و او را به همسری در آورم ولی او از خانواده ثروتمندی بود، در حالی که من فقیر محض بودم. تنها راه چاره را توسل به حضرت بقیة الله دانستم پس روزی عازم مسجد کوفه شده، تا در آنجا توسل یابم. وقتی به مسجد کوفه رسیدم، درب را بسته یافتم،رسول خدا پس همانجا کنار درب مسجد به گوشه ای پناه بردم، هوای سرد زمستانی مرا به هوس انداخت تا قهوه ای را که به همراه آورده بودم دم کنم پس آن را در قوری ریخته و دم کردم، از آن زمان، استفاده کرده و دو رکعتی نماز خواندم، چیزی نگذشت که قهوه آماده شد، ناگهان عربی به نزدم آمد، با ناراحتی قهوه ای به او تعارف کردم، او از آن قهوه قدری نوشید ولی فرمانم داد که بقیه اش را خود بنوشم.
از زندگیم پرسید من با اکراه سر صحبت را با او باز کردم، ناگهان او رو به من کرده و فرمود: از سه مشکلی که داری - سرفه، فقر و ازدواج با دختر همسایه، سرفه ات شفا یافته، و با آن دختر نیز ازدواج می کنی، ولی فقر همیشه همراه تو خواهد بود! زیرا که مصلحت تو در آن است.
این را فرمود و رفت، وقتی به شهر بازگشتم دیدم از سرفه های مضمن خبری نیست، به زودی با آن دختر نیز ازدواج کردم ولی همچنان در فقر باقی ماندم و حوادث پدید آمده و نویدهای آن شب مرا به یقین رساند که در آن شب سرد، به محضر حضرت تشرف یافته بودم، در حالی که خود خبر نداشتم. (52)