فهرست کتاب


جوان از منظر معصومان (علیهم السلام)

محمد جواد مروجی طبسی‏

خاطراتی از عبادت های جوانان

از صدر اسلام، خاطرات زیبایی از عبادت های معصومین (علیهم السلام) در جوانی، همچنین از برخی جوانان عاشق دلداده خدا بر جای مانده که آن ها نه فقط بر مسلمانان و جوانان آن زمان اثر گذاشته، بلکه تاثیر مثبتی بر جوانان ما نیز خواهد داشت.
جوان خوش گذرانی در مدینه، همین که پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) از دنیا رفت، روش خود را تغییر داده مشغول عبادت خدا شد.
به او گفتند: اگر در حال حیات پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) چنین کاری کرده بودی، بدون شک چشم آن حضرت روشن می گشت.
او در پاسخ گفت من در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه وآله) دو امان نامه از طرف پروردگار داشتم؛ یکی از آن ها از من گرفته شد و دیگری مانده است سپس گفت: خدای متعال پیامبر خود را در قرآن کریم مخاطب قرار داده و می فرماید: هیچ گاه خدا بندگان را عذاب نمی کند در حالی که تو در میان آن ها می باشی(39) و حال که پیامبر (صلی الله علیه وآله) از میان ما رفته است. قرآن می فرماید: هیچ گاه خدای بندگان را عذاب نمی کند در حالی که آنان طلب آمرزش می کنند(40) بدین جهت است که به تلاش و سختی روی آورده ام.(41)

خاطره ای از عبادت امام سجاد

یوسف بن اسباط از پدرش نقل کرده که وارد مسجد کوفه شدم ناگاه چشمم به جوانی در حال سجده افتاد که با خدای خود به مناجات پرداخته و چنین می گفت: پیشانی و صورتم برای پروردگارم در سجده به خاک آغشته و این حق او است که من در برابرش چنین کنم پس به سوی او رفتم تا ببینم این جوان کیست؛ دیدم او علی بن حسین (علیه السلام) است.
هنگام که سپیده صبح نمایان شد برخاسته به سوی او رفتم و عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، تو نیز خود را این گونه آزار می رسانی، در حالی که خداوند تو را برتری داده است؟
امام سجاد (علیه السلام) گریه اش گرفت و فرمود: عمر بن عثمان از اسامه بن زید برایم نقل کرد که پیامبر فرمود، روز قیامت تمام چشمان گریان است مگر چهار چشم: چشمی که از ترس خدا گریه کرده باشد؛ چشمی که در راه خدا کور باشد؛ چشمی که از محارم خدا (نامحرمان) فرو پوشانده شود و چشمی که شب را به بیداری و در حال سجده سپری کرده باشد، که خداوند بر فرشتگان مباهات کرده، می گوید؛ بنگرید به بنده ام که روح او در اختیار من و بدنش در طاعتم است می بینید که به خاطر ترس از عذاب و امید به رحمتم چگونه خود را از بستر خواب جدا ساخته، با من در حال راز و نیاز است؛ پس شهادت دهید که من او را آمرزیدم.(42)

گفت گوی شقیق با امام کاظم (ع)

اربلی از شقیق بلخی روایت کرده که در سال 149 هجری به حج می رفتم چون به قادسیه رسیدم، دیدم مردم بسیاری برای حج رهسپار خانه خدا شده اند پس نظرم به جوان خوش رویی که ضعیف و گندم گون بود افتاد که از مردم قدری فاصله گرفته و تنها نشسته بود با خود گفتم: این جوان از طایفه صوفیه است و می خواهد سنگینی خود را بر دوش مردم بیندازد به خدا سوگند، نزد او رفته، سرزنشش می کنم چون نزدیک او رفتم و چشمم به آن جوان افتاد، به من گفت: ای شقیق، از بسیاری گمان ها اجتناب و دوری کنید که برخی از آن گمان ها گناه است این را گفت و رفت با خود گفتم این مسئله ساده ای نیست و باید حکایت از امر عظیمی داشته باشد؛ چرا که این جوان آن چه در دل من گذشته بود، گفت و نام مرا نیز برد باید این جوان بنده صالح خدا باشد خوب است بروم و از او بخواهم تا مرا حلال کند پس به دنبال او رفتم و هر چه تلاش کردم بر او دست نیافتم این گذشت تا به منزل واقصه(43) رسیدیم بار دیگر آن بزرگوار را آن جا دیدم که نماز می خواند در حالی که لرزه بر اندامش افتاده، اشک از چشمانش سرازیر بود گفتم: این همان صاحب من است که در جست جوی او بودم اکنون بروم و حلالیت بطلبم پس صبر کردم تا از نماز فارغ شد به سوی او رفتم چون مرا دید فرمود: ای شقیق، نشنیده ای که خداوند می فرماید: من کسی را که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و هدایت گردد، می بخشم این را به گفت و رفت. با خود گفتم باید این جوان از ابدال(44) باشد چرا که دو مرتبه آن چه در دل داشتم آشکار کرد پس دیگر او را ندیدم تا به منزل زباله(45) رسیدیم. ناگاه نظرم به سویش افتاد در حالی که ظرف آبی در دست داشت و در لب چاهی ایستاده، می خواست آب بکشد که ناگهان آن ظرف از دستش رها شد و در چاه افتاد. نگاه کردم دیدم سر به سوی آسمان بالا برده می گوید: تو پروردگار و خدای منی در هنگام تشنگی ام، و تو قوت من هستی، هر وقت غذایی بخواهم. ای خدای من، من غیر از این ظرف را ندارم و آن را از من مگیر.
به خدا سوگند، دیدم که آب چاه جوشید و بالا آمد آن جوان دست به سوی آب برد و ظرف را گرفته، پر از آب کرد و وضو ساخت و چهار رکعت نماز گزارد، پس به طرف تپه ریگزاری رفت. مقداری از آن ریگ ها را گرفته، در ظرف ریخت و مقداری آن را تکان داد و از آن آشامید.
چون چنین دیدم نزدیک او رفتم ابتدا سلام کردم و پاسخ شنیدم پس گفتم: از آن چه که خدا به تو مرحمت کرده، به من نیز بده گفت: ای شقیق، همیشه نعمت خداوند در ظاهر و باطن با ما بوده است پس گمان خوب ببر بر پروردگارت.
آن گاه آن ظرف را به دستم داد چون قدری از آن آب آشامیدم دیدم سویق(46) و شکر است و به خدا سوگند که هنوز لذیذتر و خوش بوتر از آن نیاشامیده بودم پس سیر و سیراب شدم به حدی تا چند روز هرگز به غذا میل نداشتم از آن پس وی را ندیدم تا وارد مکه شدم نیمه شبی بود که او را در کنار قبة الشراب(47) دیدم که مشغول عبادت و راز و نیاز است و پیوسته گریه و ناله می کند و با خشوع تمام نماز می گذارد، تا فجر طلوع کرد پس در مصلای خود نشست و به تسبیح پرداخت و آن گاه از جای برخاست و نماز صبح را ادا کرد و مشغول طواف شد و هفت شوط دور خانه گشته، بیرون رفت من دنبال او رفتم دیدم که پیشکاران و غلامانی بر گرد اویند بر خلاف آن وضعی که در بین راه بود یعنی او مردی بسیار بزرگ و با عظمت بود و مردم اطراف او را گرفته، بر او سلام می کردند از کسی پرسیدم، این جوان کیست؟ گفت: این موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب است.(48)