فهرست کتاب


جوان از منظر معصومان (علیهم السلام)

محمد جواد مروجی طبسی‏

خدا ترسی، بهترین راه سازندگی

جوانان می توانند با صفای دل و فکر و اندیشه بیش تر که در عظمت خدا و جهان آخرت دارند، نه تنها بر مشکلات زندگی پیروز شوند، بلکه بر بیماری های روحی از قبیل پوچی، بی هدفی، دین گریزی و گرایش به مفاسد اجتماعی و اخلاقی چیره گردند و گاهی همین حالات عرفانی، آن چنان آن ها را متحول می کرد که نه تنها مورد تشویق و تقدیر پیامبر (صلی الله علیه وآله) و معصومین (علیهم السلام) قرار می گرفتند؛ بلکه یادشان نیز در تاریخ جاوید مانده است.
اینک توجه شما را به نمونه هایی از این بیداری جلب می کنیم:
1.اسحاق بن عمار گوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که روزی پیامبر (صلی الله علیه وآله) پس از نماز صبح، در مسجد چشمش به جوانی افتاد که از شدت بی خوابی پیوسته سر خود را بالا و پایین می برد او که رنگش زرد گشته و اندامش لاغر و چشمانش فرو رفته و پوست بدنش به استخوانش چسبیده بود، در مقابل پپامبر قرار گرفت.
حضرت به او فرمود، ای حارث، چگونه صبح کردی؟
گفت: ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، صبح کردم در حالی که به یقین رسیده ام.
پیامبر که از سخنش شگفت زده شده بود فرمود: بدان که برای هر یقینی حقیقتی است، پس نشانه حقیقت یقین تو چیست؟
گفت: ای رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، همو است که اندوهگینم کرده و شبم را به بیداری کشانده... به همین جهت از دنیا و آن چه در آن هست بیزار گشتم گویا می بینم عرش پروردگارم برای حسابرسی برقرار شده و تمام بندگان برای این جهت زنده شده اند و من در میان آنان هستم و همچنین می بینم که اهل بهشت از نعمت های بهشتی بهره می برند و با یکدیگر در جایگاه خود آشنا می شوند و می بینم که جهنمیان در جهنم گرفتار عذابند و به شدت نعره می زنند. هم اکنون صدای گرفتن آتش را می شنوم که در گوش من طنین انداز است.
پیامبر (صلی الله علیه وآله) با شنیدن این سخنان از این جوان فرمود این بنده ای است که خداوند قلب او را به نور ایمان روشن فرموده است. سپس فرمود ای جوان چه آرزویی در دل داری؟
جوان گفت: دعا کن که در کنار تو شهید بشوم.
پیامبر برایش دعا فرمود و چیزی نگذشت که در یکی از جنگ ها به شهادت رسید...(23)
2. روزی سلمان فارسی در شهر کوفه از بازار آهنگران گذر می کرد، نگاهش به جوانی افتاد که نقش بر زمین شده و از هوش رفته است و مردم اطراف او را گرفته اند تا چشمشان به سلمان فارسی افتاد، گفتند: ای ابا عبدالله این جوان بیماری صرع گرفته، اگر ممکن است چیزی در گوشش بخوان، تا به هوش آید سلمان نزد آن جوان آمد، تا او چشمش به سلمان افتاد، از جای برخاست و گفت: ای اباعبدالله، آن چه این مردم درباره من می گویند درست نیست، چرا که من لحظاتی پیش، از کنار همین آهنگران می گذشتم و دیدم که آنان با پتک های آهنین مشغول کوبیدن هستند که ناگهان به یاد پروردگار افتادم که می فرماید: و لهم مقامع من حدید(24) از ترس عذاب و عقاب خداوند بی اختیار عقل و هوش از سرم رفت.
سلمان چون چنین دید، به آن جوان علاقه مند شد و او را برادر دینی برگزید و همچنان با او بود تا آن که آن جوان بیمار شد سلمان فارسی به عیادتش رفت، اما او را در حال جان کندن یافت. سلمان ملک الموت را خطاب کرده فرموده: ای فرشته مرگ با برادرم ارفاق کن.
پاسخ شنید که ای ابا عبدالله، من نسبت به هر مومنی ارفاق خواهم کرد.(25)
3. عبایة بن ربعی گوید: جوانی از انصار بود که گاهی نزد عبدالله بن عباس می رفت و بسیار مورد احترام وی بود.
به او گفته شد: چرا به این جوان این گونه احترام می کنی، در حالی که او جوان شایسته ای نیست و شب ها به گورستان رفته، نبش قبر می کند.
عبدالله گفت: هرگاه چنین چیزی از او دیدید مرا خبر کنید.
در یکی از شب ها که آن جوان به سوی قبرستان رفته بود و در بین قبرها قدم می زد ابن عباس را خبر کردند.
عبدالله به قبرستان رفت تا از نزدیک شاهد ماجرا باشد؛ از این رو خود را در گوشه ای پنهان ساخت و از دور نظاره گر او شد.
جوان داخل قبری شد که از پیش برای خود آماده کرده بود و در آن خوابید و با صدای بلند فریاد زد: وای بر من و تنهایی من داخل قبر؛ وای بر من اگر زمین از زیر من به سخن درآید و بگوید: چرا به این جا آمدی، من کینه تو را داشتم در حالی که بر پشتم بودی، پس چه بدتر حال که به درونم آمدی؛ وای به حال من اگر بنگرم که انبیاء و فرشتگان در روز قیامت همه صف بسته باشند؛ چه کسی از عدل تو مرا نجات می دهد و چه کسی مرا از مظلومین رهایی می بخشد و چه کسی مرا از آتش جهنم پناه می دهد از کسی نافرمانی کردم که سزاوار نبود کسی به نافرمانی او بپردازد؛ پیوسته با خدای خود عهد و پیمان بستم اما او هرگز نشانه ای از صدق و وفا به عهد و پیمان در من ندید.
این جملات را پشت سر هم تکرار می کرد و می گریست و وقتی که مناجات او به پایان رسید از قبر بیرون آمد.
ابن عباس نزدیک رفت و دست به گردن جوان انداخته، گفت: چه خوب نبش قبر می کنی و چه زیبا گناهان را بیرون می آوری و از خدای خود طلب بخشش می کنی.(26)

چند نکته آموزنده

1. از گفت و گوی پیامبر (صلی الله علیه وآله) و حارث این نکته به دست می آید که گاهی جوانان در دوران جوانی زنگار قلب خود را کنار زده آن را جلا میدهند و جلا دادن قلب، یعنی این که دل نورانیت خاصی می یابد که تمام حجاب ها از مقابل او کنار می رود و آن چه را که شنیده، گویا به چشم خود می بیند که همین معنا را یقین می نامند دلی که به نور ایمان روشن شد، زندگی در این دنیا برای او دیگر چندان ارزشی ندارد جوانی که به یقین رسیده، دیگر فریفته دنیا نمی شود؛ به سراغ گناه و کارهای زشت نمی رود جوانی که نعمت های بهشتی را می بیند نعمتهای دنیوی هرگز در چشمش جلوه نمی کند؛ از این روی او در انتظار عبور از این دنیا است بدین جهت می بینیم که در پاسخ پیامبر (صلی الله علیه وآله) که از او پرسیده بود: چه آرزویی در دل داری گفته بود فقط شهادت آن هم در رکاب تو.
2. نکته دوم این که چگونه می شود انسان از حادثه ای که می بیند، ناگهان نوری در دل او بتابد و واقعیات را آن چنان که هست ببیند و از دیدن پتکی که آهنگر برای کوبیدن آهن به کار می برد، روز قیامت در مقابل چشمانش مجسم می شود و به یاد فرشتگانی که در دستشان چنین گرزهایی هست که بر سر انسان های عصیانگر می کوبند، می افتد و این نکته ای است بسیار مهم که از ماجرای دوم بدست می آید.
3. سومین نکته ای که از ماجرای های گذشته به دست می آید این که آن جوان حسابگری را از خود آغاز کرده بود، پیش از آن که دیگران به حساب او برسند او در برخی شب ها به اقامت گاه اجباری آینده اش می رفت و به عمران و آبادی آن می پرداخت او از نافرمانی ها و پیمان شکنی هایش در آن خانه تنگ و تاریک و وحشتناک پرده برداشته و در برابر گناهان خود از خدا طلب عفو و بخشش می کرد آری همین محاسبه است که انسان را از عمکردهای ناشایست و گناهان نابخشودنی باز می دارد و در نتیجه، یک بازنگری در گذشته های خود خواهد داشت و همین است معنای فرمایش پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه وآله) که فرمود: حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا(27) حساب خویشتن را دریابید پیش از آن که به حسابتان برسند.
شاید برخی از جوانان چنین فکر کنند که این حالات با زندگی طبیعی و عادی یک انسان منافات دارد؛ چرا که با چنین کاری جوانان به انزوا و گوشه نشینی دعوت می شوند.
پاسخ آن است که این تصوری بیش نیست؛ چرا که هدف، تجدید نظر در گذشته است و از این به خود آمدن، توجه جوان به خدا و روز قیامت و سختی آن روزها بیش تر می شود، نه این که از او خواسته شود تا همانند آنان چنین کارهایی انجام دهند؛ زیرا در آن روز تشخیص برخی برای بیداری خود آن چنان بوده و امروز برای بیداری، راه های دیگری نیز وجود دارد که می باید از آن ها استفاده شود.
نکته دوم آن که آیا اشکالی دارد که گاهی انسان سری به محل اسکان دائمی خویش زده، از آن جا عبرت بگیرد تا فشار گناه در او شکسته شود؟ آیا معصومین (علیهم السلام) ما را سفارش ننموده اند که گاهی سراغ اهل قبور برویم تا ضمن زوده شدن غم و غصه از خانه های تنگ و تاریک و وحشتناک، درس عبرت بیاموزیم و آیا رفتن به چنین مکان هایی با زندگی منافات دارد در حالی که انسان را به فکر آینده و تلاش برای آن جهت وامی دارد.
سوم آن که هیچ گاه پیامبر (صلی الله علیه وآله) و معصومین (علیهم السلام) از کسی نخواسته اند تا دست از تلاش و زندگی برداشته، از زن و فرزند فاصله بگیرد و یا در حال انزوا و گوشه نشینی و رهبانیت به سر برد بلکه ضمن رد چنین رفتاری همگان را به تلاش و کوشش برای زندگی شرافتمندانه دعوت کرده اند البته با در نظر گرفتن فراز و نشیب های زندگی از همگان به ویژه جوانان خواسته اند تا برای فائق آمدن بر مشکلات و دشواری های زندگی، پیوسته خدا را در نظر بگیرند و او را در همه حال حاضر و ناظر بر اعمال و افعال و کارهای خود بدانند و در اثر این توجه به خدای بزرگ، برای زندگی بهتر، کمتر خود را به گناه آلوده سازند.
ضمنا این را بدانند که در سایه رعایت قوانین الهی، می توان به زندگی بهتری دست یافت، زیرا چه بسیار جوانانی بوده و هستند که با فاصله گرفتن از این حقیقت روشن، خود را در دام بدترین انسان ها انداخته و گرفتار کرده اند و چه بسیار جوانانی که بر اثر نداشتن ترس از خدا و روز قیامت، زندگی شان به یاس و ناامیدی مبدل گشته است.

چه کنیم تا چنین باشیم؟

1. طبق سفارش معصومین (علیهم السلام) جوانان قرآن را با تدبیر بیشتری بخوانند اگر به آیات قیامت و بهشت و جهنم و عذاب الهی رسیدند درنگی کرده در آن آیه بیشتر بیندیشند.
2. حالات پیامبر (صلی الله علیه وآله) و معصومین (علیهم السلام) را در حال نماز، به ویژه به مناجات آنان با پروردگار خویش، بیش تر مطالعه کنند با توجه به مضامین بسیار عالی دعای کمیل، خواندن این دعا، هر لحظه انسان را به خدا نزدیک تر می کند.
3. به هشدارهای معصومین (علیهم السلام) که در قالب پند و اندرز و نصیحت آمده بیشتر توجه داشته باشیم امام صادق (علیه السلام) به اسحاق بن عمار که ظاهرا در آن روزها جوان بوده، چنین سفارش می کند: یا اسحاق، خف الله کأنک تراه، فان شککت فی أنه یراک فقد کفرت و ان تیقنت أنه یراک ثم برزت له بالمعصیة فقد جعلته فی حد أهون الناظرین الیک(28) ای اسحاق از خدا به گونه ای بترس که گویا او را می بینی. پس اگر شک داشته باشی که او تو را می بیند بدان که کافر گشته ای، و اگر یقین داشته باشی که او تو را می بیند و در عین حال با گناه و نافرمانی ات در برابرش قرارگیری، بدان که پروردگار را در حد کوچکترین بینندگان خویش به شمار آورده ای.