فهرست کتاب


زندگانی سیاسی امام جواد علیه السلام

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏

بار دیگر نیز

بار دیگر می بینیم خلیفه به این فکر می افتد که ابوجعفر علیه السلام را برای شیعیان و پیروانش به صورتی زشت - مست نامتعادل و آلوده به عطر مخصوص زنان - نمودار کند. ولی چون به او گفته شد که: شیعیان می گویند در هر زمانی باید حجتی الهی باشد... و هرگاه حکومت متعرض کسی که چنین مقامی نزد آنان دارد بشود، تا از شان و منزلت او بکاهد، این خود برای آنان بهترین دلیل می شود برای اینکه او حجت خداست گفت: امروز درباره اینان چاره و حیله ای وجود ندارد. ابوجعفر را میازارید. (111)
و ابن سنان می گوید:
خدمت ابی الحسن (امام هادی علیه السلام ) رسیدم، فرمود: ای محمد، آیا برای آل فرج اتفاقی رخ داده است؟
گفتم: عمر مرد
گفت: الحمدلله
و من شمردم، بیست و چهار بار این جمله را تکرار کرد و سپس فرمود:
مگر نمی دانی او به پدرم محمد بن علی چه گفته بود؟
گفتم: نه
فرمود: درباره موضوعی پدرم با او گفتگو می کرد، او به پدرم گفت بگمانم مست هستی.
پدرم گفت: خداوندا اگر تو می دانی که من امروز را برای رضای تو روزه داشته ام، مزه غارت شدن و خواری اسارت را به او بچشان.
به خدا سوگند که بعد از گذشت چند روز اموال و دارائیش غارت شد و به اسارت برده شد و هم اکنون مرده است (112)

نعم القادرالله

مبارزه سیاسی ائمه علیهم السلام در پاره ای مواضع و اقدامات برجسته و قوی که با جسارت و جرات فراوان از خود نشان داده اند و دارای جنبه مبارزاتی قوی با دستگاه های حاکمه و مراکز سیاسی و عقیدتی آنها بوده است، منحصر نبوده است.
بلکه کل حیات ائمه علیهم السلام دارای طبیعت مبارزاتی بوده است، به صورتی که تمام حرکات و کلمات و جهت گیری های آن حضرات و سراپای روش زندگی آنان، حتی الکل و شرب، مشی و رکوب و رنگ لباسشان و حتی القاب آنان و نقش انگشتری هایشان، معنی دار و پر از پیام بوده است.
ما در کتاب تحت عنوان: نقش الخواتیم لدی الائمه علیهم السلام به برخی از معانی و پیام هایی که مقصود ائمه علیهم السلام از نقش انگشتری هایشان بوده است اشاره کرده ایم. تا اینکه به امام جواد علیه السلام رسیده چنین گفته ایم:
پس از آنکه مامون با اجبار امام رضا (ع) به قبول ولایتعهدی و بیعت گرفتن از مردم برای او و سپس تصفیه جسمانی حضرتش با خورانیدن سم به او، توانست مسیر حوادث و امور رابه نفع خود و در جهت تثبیت پایه های حکومت عباسی تغیر دهد.
و بعد از آنکه همه انقلابات را سرکوب نموده، وتمامی صداها را خفه کرده و موانع موجود بین مامون و پدرزادگان عباسی اش برداشته شده، طبیعی بود که مامون و عباسیان و یارانشان احساس کنند که به نهایت آرزوهایشان رسیده و به ارزشمندترین آرمان هایشان که عبارت بود از محکم ساختن پایه های حکومت و سلطنتشان بطوری که دیگر هیچ نیرویی توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشی آنان نداشته باشد، دست یافته اند...
ولی می بینیم که بعد از این همه، نقش انگشتری امام جواد علیه السلام در برابر تمامی تصورات آنان قد علم می کند و تمامی مظاهر سرکشی و ستم آنان را محکوم می کند، آن نقش این جمله است: نعم القادر الله - چه نیکو توانمندی است خدا! این جمله پیشتر نقش یکی از انگشتری های امیرالمومنین علیه السلام بوده است.

نیرنگ معتصمی!

ما می بینیم پس از آنکه برای خلافت معتصم عباسی بیعت گرفته شد، بلافاصله از احوال او امام جواد علیه السلام جویا شده، به عبدالملک زیات نوشت: تقی علیه السلام و ام الفضل را به سوی او بفرستد. پس ابن الزیات علی بن یقطین (113) را نزد امام جواد علیه السلام فرستاد، پس امام آماده شد و به بغداد رفت. پس معتصم او را اکرام و تعظیم نمود و اشناس را با هدایایی برای او و ام الفضل، به سوی وی فرستاد (114).
معتصم در آغاز همان سالی که امام جواد علیه السلام در آن سال رحلت نمود، آن حضرت را به بغداد طلبید (115).
این رویداد، اگر نشانه چیزی باشد، نشانه این است که نفوذ اجتماعی امام علیه السلام گسترده و عظیم شده بوده است به گونه ای که معتصم را واداشته به مجرد رسیدن به خلافت از احوال وی جویا شود و او را تحت نظر داشته باشد...
و بالاخره، چاره ای نمی یابد جز اینکه به همان منظورهایی که پیشتر، مامون آن حضرت و پدرش را نزد خود آورد، او را نزد خود بیاورد.
و ما تردیدی نداریم در اینکه حکومت از نفوذ شخصیت امام علیه السلام می ترسید. چرا که می دید امام توانسته است آنچه را که نقطه ضعف برای او به شمار می رفت و حکومت می توانست در جهت خواست خود از آنها بهره برداری کند، نقطه قوت خود قرار داده است و حتی در میان رجال دولتی کسانی دلباخته او گشته در دل، شیعه اویند...
کلینی روایت کرده است از محمد بن یحیی و محمد بن احمد از سباوی از احمد بن زکریای صیدلانی از مردی از بنی حنیفه از اهالی بست و سیستان که او گفت:
در آغاز خلافت معتصم در سالی که ابوجعفر به حج رفته بود، من با او همراه بودم. روزی که با هم بر سر سفره نشسته بودیم و جمعی از درباریان سلطان نیز حاضر بودند به وی گفتم: فدایت شوم حاکم ما مردی است که دوستدار شما اهل بیت است و در دیوان او برای من مالیاتی مقرر شده است، اگر صلاح بدانید برای او نامه ای بنویسید و سفارش کنید به من نیکی کند.
ابوجعفر فرمود: من او را نمی شناسم.
من عرض کردم: فدایت گردم، همانطوری که گفتم او از دوستداران شما اهل بیت می باشد و نامه شما برای او به نفع من خواهد بود.
پس کاغذ گرفت و نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد، رساننده این نامه مذهب و مرامی جمیل از تو یاد کرد. همانا آن عملی برای تو مفید است که در آن نیکی انجام دهی، به برادرانت نیکی کن و بدان که خدای عزوجل حتی از سنگینی یک ذره و یک خردل از تو سوال می کند.
آن مرد گفت: چون وارد سیستان شدم، قبلا خبر به حاکم، حسین بن عبدالله نیشابوری رسیده بود، دو فرسخ به شهر مانده به پیشواز من آمد و من نامه را به او دادم، نامه را بوسید و بر چشمانش گذاشت و به من گفته: خواسته ات چیست؟
گفتم: در دیوان تو بر من مالیاتی مقرر شده است.
دستور داد آن مالیات را از من بردارند و گفت تا زمانی که من حاکم هستم مالیاتی پرداخت نکن. آنگاه از افراد خانواده ام پرسید، تعداد آنها را به او گفتم، دستور داد مقداری بیش از هزینه زندگیمان برای من و آنان مقرر گردید. پس مادام که او زنده بود مالیاتی نپرداختم و تا زمان مرگش مقرری ما را قطع نکرد (116).
در اینجا می بینیم این مرد تا چه حد دلباخته امام جواد و اهل بیت علیهم السلام است و نیز می بینیم که امام علیه السلام نخست فرمود من او را نمی شناسم تا به او آسیبی نرسانند، زیرا می دانست که در مجلس، از یاران سلطان کسانی حضور دارند...
مطلب دیگر اینکه می بینیم در نامه امام به آن حاکم، دستور خاصی داده نشده است و فقط امام او را موعظه کرده و از حساب و محاسبه خدا او را بیم داده و به او فهمانده است که عملی برای او سودمند است که در آن نیکی کند، چنانچه در نامه اشاره شده است که حامل نامه، مذهب جمیل او را حکایت کرده است و چیزی که تائید صحت این خبر توسط امام را برساند در نامه نیامده است...
مستعصم تلاشی حیله گرانه به عمل می آورد تا بهانه ای برای از میان برداشتن امام به دست بیاورد.
ولی سحر ساحر به خود او باز می گردد و تلاش او به شکستی سریع منتهی شده، به یاس و نومیدی کشنده ای می انجامد...
خلاصه این تلاش حیله گرانه بی ارزش این است که: معتصم گروهی از وزرای خود را طلبید و به آنان گفت: به دروغ، نزد من علیه محمد بن علی بن موسی گواهی بدهید و بنویسید که او قصد خروج علیه حکومت را داشته است.
آنگاه، امام علیه السلام را فراخواند و به او گفت:
تو می خواسته ای علیه من قیام کنی؟!
امام فرمود:
به خدا سوگند چیزی از اینکه می گویی، انجام نداده ام.
معتصم گفت: فلانی و فلانی علیه تو شهادت داده اند.
پس آنان احضار شده، گفتند: بلی، ما این برنامه ها را از برخی غلامان تو به دست آورده ایم(117)...
آنگاه در روایت آمده است که امام علیه السلام به آنان نفرین کرد، پس آنچنان شدند که تالار، دور سرشان می چرخید. پس معتصم از آن حضرت خواست که از خدا بخواهد که تالار آرام شود! و امام علیه السلام دعا کرد و وضع به حالت عادی باز گشت.
به این ترتیب معتصم دید که مکر و حیله اش به خودش بازگشت و تدبیرش نتیجه عکس داد. پس ناگزیر باید روشی دیگر را که خطری کمتر و اثری بیشتر داشته باشد در پیش بگیرد تا از یک طرف مردم، چه رافضیان ( شیعیان) و چه دیگران، علیه او نشورند.
و از طرف دیگر وجود حکومت و ادامه آن را برای خود نگه بدارد و به خطر جدی ای که خود و رژیمش را تهدید می کند پایان ببخشد.
این روش عبارت بود از: توطئه و سپس جنایت، جنایتی که نبود، جز بیانگر شکست شرم آور و ذلیلانه نظام حاکمی که در مقابل نور حق و بزرگی اندیشه و منطق و ایمان و جلال و عظمت اسلام، تمام وسائل زور و قدرت را در اختیار داشت.
لکن سخت گیری های حکومت در مورد امام جواد علیه السلام طاقت فرسا بود. تا آنجا که از ابن بزیع عطار روایت شده که گفت: امام جواد علیه السلام گفت: سی ماه بعد از مامون فرج و گشایش حاصل می شود و ما منتظر شدیم، بعد از سی ماه امام رحلت نمود (118).
ولی علی رغم تمامی این سختی های غیرقابل تحمل، امام علیه السلام حتی به اندازه سرانگشتی از موضع خود مبنی بر تسلیم نشدن در برابر زمامدارن جائر و رد هر نوع سازش و تفاهم با آنان، تکان نخورد.
می بینیم نقل شده است که خیران خادم قراطیسی گفته است:
ریان بن شبیب به من گفت اگر خدمت ابوجعفر علیه السلام رسیدی به او بگو غلامت ریان بن شبیب سلام می رساند و تقاضا می کند به او و پسرش دعا کنید.
من پیغام او را به امام علیه السلام رساندم و امام برای خود او دعا کرد ولی برای پسرش دعا نکرد.
بار دوم گفتم، باز به خودش دعا کرد و به پسرش دعا نکرد.
برای بار سوم نیز که تقاضای او را تکرار کردم به پسرش دعا نکرد.
پس خداحافظی کردم و برخاستم. به نزدیک در رسیده بودم که سخنی از امام شنیدم ولی نفهمیدم چه گفت. خادم بعد از من از حضور امام آمد. از او پرسیدم: وقتی من برخاستم سرورم چه گفت؟
گفت: او گفت: این کیست که خود را هادی خود می بیند. این در سرزمین شرک زاده شد و چون از آن سرزمین بیرون آورده شد به سوی گروهی بدتر از آنان رفت، پس چون خدا خواست هدایتش کند، (119) می کند.
و ما می بینیم که امام علیه السلام پیوسته به کنایه و تصریح ظلم و ظالمین و یاوران آنان و کسانی که به ظلم راضی هستند را محکوم می کند. آن حضرت فرموده است.
ستمکار و کمک کننده به او و راضی به عمل او، شریک یکدیگرند (120).
و فرمود: روز اجرای عدالت درباره ظالم سخت تر است از روز ستمکاری ظالم بر مظلوم (121).
و نیز از آن حضرت روایت شده است که علی علیه السلام به ابوذر فرمود: تو به خاطر خدا خشمگین شدی پس به همان کسی که به خاطر رضای او خشمگین شدی امید داشته باش. این مردم به خاطر دنیایشان از تو ترسیدند، و تو برای دینت از آنها ترسیدی، به خدا سوگند اگر آسمانها و زمین ها بر بنده ای بسته شوند و او تقوا پیشه کند خداوند برای او راه باز خواهد کرد. جز با حق انس مگیر و جز از باطل از چیزی مهراس.
و نیز فرمود: باصلاح زمامدار، مردم اصلاح شوند.
و فرمود: هر کس کر زشتی را نیکو بشمارد، در آن شریک است.
و در مورد اینکه باید در پی فرصت و شرائط مناسب بود و با زیرکی و هوشیاری با مسائل برخورد کرد از جدش علی علیه السلام نقل می کند که به قیس بن سعد که از مصر به نزدش آمده بود فرمود: ای قیس، گرفتاریها پایانی دارند که باید بدان منتهی شوند، خردمند باید مترصد گرفتاری باشد تا پایان بپذیرد، زمانی که محنت روی آورد، چاره اندیشی موجب فزونی آن خواهد شد.
و فرمود: پیش از آن موقع کاری برسد در پی چاره جویی آن برنیایید که پشیمان می شوید.
و فرمود: کسی که بر مرکب صبر سوار شود به مقصد پیروزی خواهد رسید.