فهرست کتاب


زندگانی سیاسی امام جواد علیه السلام

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏

باز ابلق

متن تاریخی می گوید: چون مامون، بعد از رحلت امام رضا علیه السلام، مورد طعن و اتهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتهام تبرئه کند. پس زمانی که از خراسان به بغداد آمد به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و تقاضا کرد آن حضرت علیه السلام با احترام و اکرام به بغداد بیاید. پس هنگامی که امام به بغداد آمد، اتفاقا! مامون قبل از دیدار امام برای شکار بیرون رفت. در راه بازگشت به شهر... (69).
این رویداد، یک سال بعد از وفات امام رضا علیه السلام بوده است، (70) در ادامه متن که از ابن شهر آشوب است می خوانیم: در راه بازگشت به شهر، گذار او بر ابن الرضا (71) امام جواد علیه السلام افتاد که در میان کودکان بود، تمامی کودکان از سر راه گریختند جز او. مامون گفت او را نزد من بیاورید.
پس به او گفت: چر تو مانند کودکان دیگر فرار نکردی؟
امام: نه گناهی داشتم تا از ترس آن بگریزم، و نه راه تنگ بود تا برای تو راه بگشایم. ازهر جا می خواهی عبور کن.
مامون: تو چه کسی باشی؟
امام: من محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب (ع) هستم.
مامون: از علوم چه می دانی؟
امام: اخبار آسمان را از من بپرس.
مامون در این هنگام، در حالی که یک باز ابلق سفید و سیاه برای شکار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مامون به این سوی و آن سوی نگریست، شکاری ندید، ولی باز همچنان در صدد در آمدن از دست او بود، پس مامون آن را رها ساخت. باز به طرف آسمان پرید تا آنکه ساعتی از دیدگان پنهان شد و سپس در حالی که ماری شکار کرده بود بازگشت، مامون آن مار را در جعبه مخصوص قرار داد، و رو به اطرافیانش گفت: امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است. (72)
سپس باز گشت و ابن الرضا علیه السلام را در میان کودکان دید، به او گفت: از اخبار آسمان ها چه می دانی؟
امام فرمود: بلی ای امیرالمومنین، حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش از پیغمبر صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل و جبرئیل از خدای جهانیان، که بین آسمان و فضا، دریائی است خروشان با امواج متلاطم، درآن دریا مارهایی هست که شکمشان سبزرنگ و پشتشان، خالدار است پادشاهان با بازهای ابلق آنها را شکار می کنند و علما را بدان می آزمایند...
مامون گفت: راست گفتی تو و پدرت و جدت و خدایت راست گفتند. پس او را بر مرکب سوار کرد و با خود برد، سپس ام الفضل را بدو تزویج کرد در جای دیگر قسمت آخر ماجرا بدین صورت آمده است: ... با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفی صلی الله علیه و آله آزمایش می شوند. پس مامون شگفت زده شد و لختی دراز در او نگریست و تصمیم گرفت دخترش ام الفضل را به او تزویج کند(73). با عبارات دیگری نیز این نقل آمده است.

نقد و بررسی این رویداد

در اینجا به اموری چند اشاره می کنیم:
الف: بنابر آنچه از ماجرا بر می آید، هنگامی که مامون از امام پرسید: تو چه کسی باشی؟ تجاهل کرده و خود را به نادانی زده نه اینکه واقعا امام را نمی شناخته است، زیرا امام جواد علیه السلام دو سال جلوتر یعنی در سال 202 هجری قمری برای دیدار پدر به خراسان رفته بود.
در تاریخ بیهق گفته است: او از کناره دریا، از راه طبس راه سپرد، زیرا در آن موقع راه قومس (74) مورد استفاده نبود و بعدها معبر گشت، پس از ناحیه بیهق آمده، در قریه ششتمد (75) توقف نمود و از آنجا به دیدار پدرش علی بن موسی الرضا علیه السلام رفت. به سال 202 هجری... (76).
بعید است که در آن موقع مامون آن حضرت را ندیده باشد در حالی که پدرش ولی عهد او بود و دخترش را برای خود آن جناب عقد یا نامزد کرده بود.
ب: در این روایت، که در آن آمده است: کودکان بازی می کردند و او با آنها ایستاده بود تا اینکه مامون بر آنان گذشت... اشاره شده بود که امام جواد علیه السلام در آن هنگام با کودکان بازی می کرده است. و پذیرفتن چنین مطلبی ممکن نیست زیرا بازی کودکان درشان امام نبوده است و بعضی، در نقد این روایت استناد کرده اند به اینکه امام تا زمانی که مامون از او بخواهد به بغداد بیاید، در مدینه بوده است. (77). (بنابراین نمی تواند این ماجرا صحیح باشد).
در مورد اول باید گفت: اینکه امام در جایی که چند کودک هم در آنجا بوده ایستاده باشد به معنای این نیست که او با آن کودکان بازی می کرده است، وگرنه روایت به بازی کردن او تصریح می کرد و به این جمله که: با کودکان بود، بسنده نمی کرد، حتی این که امام عمدا با کودکان و در جمع آنان باشد هم در متن روایت نیست. پس شاید امام مقابل منزل خود ایستاده بود و اتفاقا کودکان هم در آنجا بوده اند.
بلکه بعید نیست که امام در میان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم کودکانه شان آنان را تعلیم و ارشاد کندو مفاهیم انسانی را بدانان بیاموزد. ما در زندگی خود نیز نمونه های بسیاری از آموزش کودکان را می بینیم، که با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.
به هر حال، یقینا، بودن امام باکودکان، برای بازی کردن نبوده است. روایت علی بن حسان واسطی که چند وسیله مخصوص سرگرمی کودکان را زمینه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهداء کند، شاهد بر این مطلب است. او می گوید:
بر او وارد شدم و سلام کردم، با چهره ای حاکی از ناخوشایندی جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزدیک شدم و آن وسائل را بیرون آورده پیش رویش نهادم پس نگاهی خشم آلود به من کرد و آنها را به این سو و آن سو پرتاب کرد، سپس گفت: خداوند مرا برای اینها نیافریده است. مرا چه به بازی کردن؟!
پس از او طلب بخشودگی کردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بیرون شدم (78).
همچنین، امام صادق علیه السلام در پاسخ صفوان جمال که درباره صاحب امر ولایت و امامت سوال نموده بود، فرمود: صاحب و متولی این امر به لهو و لعب نمی پردازد (79).
در مورد آن سخنی که در نقد روایت، برخی استناد کرده بودند به اینکه امام علیه السلام در مدینه بود که مامون او رابه بغداد دعوت کرد، باید گفت: اینکه مامون آن حضرت را به بغداد فراخواند به این معنی نیست که در روز اول ورود امام به بغداد، آن حضرت را دیدار کرده است بلکه بسیار می شد که خلیفه کسانی را به بغداد فرا می خواند و بعد از گذشت چندین شب و روز و بسا چندین ماه و حتی چند سال، فرصت ملاقات با خلیفه دست نمی داد (80)، علاوه بر این، در متنی که آورده شد تصریح شده است که قبل از آنکه مامون امام را دیدار کند، برای شکار از شهر خارج شده بوده است.
موید سخن ما، این است که بدانیم که یکی از اهداف مهم مامون از آوردن امام جواد علیه السلام به مدینه این بوده است که امام در نزدیکی او باشد تا بتواند به وسیله جواسیس و ماموران مراقبت، (81) تمامی حرکات و روابط امام علیه السلام را که برای مامون حساسیت برانگیز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد. روشی که پیشتر، مامون در قبال امام رضا علیه السلام اتخاذ کرد، موید داشتن این هدف می باشد.
مگر نه اینکه این مامون، همان مرد عجیبی است که به مراقبت و نظارت بر تمامی حرکات دشمنانش و هر کسی که احتمال دشمنی داشت در آینده می رفت، اهتمامی ویژه داشت و پیش از این پاره ای از شواهد آن را آورده ایم.
ج: با بررسی این رویداد می بینیم این واقعه چه در مورد موضع امام جواد علیه السلام و چه در مورد موضع خلیفه، مامون، متضمن اشارات مهم متعددی می باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده می کنیم:
خلیفه، که از اولین و ساده ترین ویژگی هایش این بود که همواره ابهت و جلال فرمانروایی خود را حفظ کند، نمی بایست برای یک امر عادی، پیش پا افتاده و ناچیز، آن هم با آن سرعت، از شکار باز گردد، به خصوص که این کودک با همسالان خود که در نقل مذکور به آنها اشاره شده و در جمع آنان بود و نمی توانست مسأله آفرین باشد!.
بلکه باید مسأله ای بزرگ و موضوع مهمی که با پایه های حکومت و سرنوشت رژیم او تماس نزدیک دارد، او را به بازگشت از مقصد، به این صورت بی سابقه و هیجانی و با رفتاری همچون رفتار کسی که چشم بندی و جادو شده و برای امتحان کردن کودکی که به همسالان خود محشور است ، واداشته باشد.
این ماجرا اگر نشانه چیزی باشد، نشانه این است که در حقیقت مامون در پی این بوده است که ادعای ائمه اهل بیت علیهم السلام را در مورد عصمت، و علم خاصی که آن را از طریق پدرانشان، از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، از خدای سبحان آموخته اند، باطل و ناصحیح جلوه بدهد.
او با اینکه پیش از این، چنین تلاشی را در برابر امام رضا علیه السلام به عمل آورده، تجربه کرده بود و شکست خورده بود، ولی این بار، شاید با دیدن خردسالی امام جواد علیه السلام، بسیار بعید می دانست که آن حضرت - در آن سنین - توانسته باشد علوم و معارفی را که در مقام محاجه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم می شود، کسب نموده باشد.
در اینجا یک سوال به ذهن می رسد و آن اینکه اگر این کودک خردسال نتواند به پرسشی در مورد یک موضوع غیبی - به تمام معنی کلمه - پاسخ کافی و شافی بدهد، مامون چه عکس العملی از خود نشان می دهد؟
آیا همانطور که در نقل گذشته آمد که گفت: امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است، او را می کشد، تا در تمام سرزمین های اسلامی بین همه مردم منتشر گردد که علت قتل این کودک این بوده است که جرات یافته، مدعی علم به چیزی شده است که از جواب صحیح به آن عاجز بوده است، و به این ترتیب وجود چنین علمی را در او و در فرزندانش پس از او و حتی در پدرانش قبل از او، باطل و غیر واقعی نشان بدهد. چرا که هدف اول و آخر او این است که وجود چنین علمی را در آنان تکذیب و انکار نماید، همچنانکه در سخنی که خطاب به امام گفت: راست گفتی، پدر، جد و خدایت راست گفتند تلویحا به اینکه امام حقیقتا دارای علم خاصی است که برای خود مدعی است، و آن را از پدرش از جدش از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.
یا اینکه او را به قتل نمی رساند و آن کلام که گفته بود: امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است به طور ناگهانی بر زبان او رانده شده، و منعکس کننده موضع سیاسی حساب شده و مناسب با آن مرد نیرنگ باز زیرک نیست و تصمیم نهائی او در مورد آن حضرت نمی باشد؟
بلکه او را به همان حال تهی از مفهوم امامت و ویژگی های آن نگه می دارد تا در هر شرایط و احوالی، چون سندی قوی و حجتی قاطع باشد در برابر هر کسی که بخواهد برای او مدعی امامت شود. و به این ترتیب کارش پایان پذیرد. و به صورت طبیعی و بدون هیچ زحمتی و مشقتی، پیروان و دوستدارانش پراکنده گردند و جمعیتشان نابود شود؟
شاید شخص هوشمند و آگاه به نیرنگ ها و حیله های مامون، بداند مامون کدام راه را انتخاب خواهد کرد.
در این احوال می بینیم امام علیه السلام در مناسبت های بسیاری اظهار می داشت که دارای علم امامت است، علمی که از پدرانش علیهم السلام فرا گرفته و آنان از رسول الله صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل علیه السلام و او از خدای سبحان، فرا گرفته اند. از این رو اخبار غیبی با امام جواد علیه السلام، در داستان شکار باز، بین مامون و آن حضرت واقع گشت، اهمیت موقعیت در برابرش مجسم شد و از شدت هراس و بزرگی کار، یکه خورد و دانست که ناچار است با کوشش بیشتر و مکر و حیله شدیدتر، با این مسأله روبرو شود، تا از آینده و سرنوشت حکومت خود و پدرزادگان عباسی خود مطمئن شود.

تجربه تلخ

پیشتر دانستیم که مامون به گردآوردن عالمان و متکلمان از فرقه ها و مسلک های مختلف، اهتمام می ورزید، تا با امام رضا علیه السلام را مناظره کنند. به این امید که یکی از آنان، هر چند در یک مسأله، آن حضرت را محکوم و مقطوع الحجه بکند. و این مناظرات بسیار شد، و مجالس علنی فزونی یافت... ولی سود برنده واقعی از این مناظرات امام علیه السلام بود و نه مامون. تا اینکه مامون، خود، در اواخر کار متوجه شد و در زمانی که پشیمانی سودی نداشت و کار از کار گذشته بود، پشیمان گشت و در مورد امام رضا علیه السلام به جنایت زشت خود که معروف و معلوم همگان است، دست بیالود.
و اینک چرا بار دیگر با امام جواد علیه السلام آن روش و شیوه را تجربه نکند؟ به خصوص که او کودکی نابالغ است و روش های کلام و جدل را نیکو نمی داند و اگر در قضیه شکار باز، با الهام خدا توانست به سوال مامون جواب بگوید، شاید تیری به تاریکی بوده و به هدف اصابت کرده و شاید این الهام تکرار نشود، و شاید و شاید...
و فقط یک تجربه، اگر با تدبیر و دقت و توجه، طرح و اجرا شده، موفق گردد، چه بسا به این موضوع خاتمه بخشد و پایانی برای تمامی مشکلات باشد و برای همیشه منبع و مصدر تمامی سختی و خطرات را از میان بردارد.
اگر آن یک تجربه، این نتیجه بسیار بزرگ را در پی نداشته باشد، مسلما بخش مهمی از آن را تامین می کند.
و مامون، با همه زیرکی و هوشیاریش و با بهره جستن از تمامی امکانات معنوی و سیاسی اش به این تجربه دست زد و با توجه و دقتی بسیار آن را به اجرا گذاشت.
ولی آیا توانست در این میدان، حداقل موفقیت را به دست آورد؟ در صفحات آینده روشن خواهد شد.