فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

156 - کراماتی از حکیم الهی قمشه ای

حکیم الهی قمشه ای در راه مکه، برای اقامه نماز توقف کردند. به گوشه ای رفته و در بیابان نماز می گزارد که ماشین حرکت کرد و وی از کاروان به جا ماند. بعد از نماز روی به جانب خدا نمود و گفت: خدایا! چه کنم؟
در این حال ماشین سواری شیکی جلوی پایش ایستاد و راننده آن گفت: آقای الهی ماشین شما رفت؟
جواب داد: بلی.
گفت: بیاید سوار شوید.
وقتی سوار شد با یک چشم به هم زدن به ماشین خویش رسید، فورا پیاده شد و به ماشین خود رفت، وقتی برگشت دید ماشین سواری نیست از مسافران پرسید: این ماشین سواری که مرا رساند کجا رفت؟
مسافرین گفتند: آقای الهی ماشین سواری کدام است؟! اینجا توی این بیابان ماشین سواری پیدا نمی شود.(157)

157 - در گردنه ماندن حمار شیخ

ابن خلکان در شرح حال ابوعلی جبایی گویه که: ابوالحسن اشعری با استادش ابو علی جبایی مناظره ای دارد که علما آن را نقل کرده اند و آن این است که ابوالحسن اشعری از وی پرسید: چه می گویید درباره سه برادر که یکی مومن و نیکوکار و پرهیزگار بود و مرد، و دومی کافر و فاسق و شقی بود و مرد، و سومی کودک خردسال که در همان کودکی بمرد؟ حال این سه تن چگونه است؟
جبایی در جواب گفت: زاهد در درجات است، و کافر در درکات است، و صغیر از اهل سلامت است.
سپس اشعری گفت: اگر صغیر بخواهد به سوی درجات زاهد برود آیا به او اذن داده می شود؟
جبایی گفت: نه؛ زیرا، به او می گویند برادرت به سبب طاعات کثیرش به این درجات رسید و تو را آن طاعت نبود.
اشعری گفت: صغیر می گوید: خدایا!تقصیر من نبود؛ زیرا تو مرا باقی نگذاشتی و مرا قدرت بر طاعت ندادی.
جبایی در جواب گفت: باری جل و علی می گوید: من می دانستم اگر تو باقی می ماندی گناه می کردی و مستحق عذاب الیم می شدی، لذا رعایت مصلحت تو کردم.
اشعری گفت: برادر کافر می گوید: یا اله العالمین! همچنان که حال برادر صغیر مرا می دانستی، به حال من نیز دانا بودی، چرا مصلحت او را رعایت کردی و مصلحت مرا رعایت نکردی؟
جبایی در جواب اشعری بدو گفت: تو دیوانه ای!
اشعری بدو گفت: نه، من دیوانه نیستم؛ بلکه حمار شیخ در گردنه بماند!
سپس از جبایی منقطع شد و ترک مذهب وی کرد و اعتراضات بسیار بر گفته هایش داشت، به طوری که وحشت بزرگی در میان شان پدید آمد.(158)

158 - مس چیست؟

شخصی در معیت امام صادق علیه السلام از آن جناب سوالاتی می کرد تا وقتی به بازار مسگرها رسیدند، از امام سوال کرد: مس چیست؟
فرمود: نقره فاسد شده است و دوایی دارد که چون آن را به مس زنند نقره خالص شود. سایل نپرسید که آن دوا چیست، مترجم آلمانی خیلی به سایل عصبانی شده است که چرا نپرسیدی دوای آن چیست. (159)