فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

155 - مذهب شیطان

خواجه نصیر الدین گوید: از من پرسیدند: مذهب شیطان چیست؟
من مطابق بر آن گفتم: شیطان در اصول، اشعری و در فروع، حنفی است.
اما در اصول چنان که گفته است: رب بما اغویتنی که اشعریان نسبت اعمال به خدا دهند و شیطان غوایت را نسبت به خداوند داده است.
اما در فروع، چون مامور به سجده آدم شد، سرباز زد و بین خاک و آتش مقایسه کرد و گفت:
انا خیز منه خلقتنی من نار و خلقته من طین (155) و حنفیان که تابع ابوحنیفه اند، در فروع دین، قیاس جایز دانند.(156)

156 - کراماتی از حکیم الهی قمشه ای

حکیم الهی قمشه ای در راه مکه، برای اقامه نماز توقف کردند. به گوشه ای رفته و در بیابان نماز می گزارد که ماشین حرکت کرد و وی از کاروان به جا ماند. بعد از نماز روی به جانب خدا نمود و گفت: خدایا! چه کنم؟
در این حال ماشین سواری شیکی جلوی پایش ایستاد و راننده آن گفت: آقای الهی ماشین شما رفت؟
جواب داد: بلی.
گفت: بیاید سوار شوید.
وقتی سوار شد با یک چشم به هم زدن به ماشین خویش رسید، فورا پیاده شد و به ماشین خود رفت، وقتی برگشت دید ماشین سواری نیست از مسافران پرسید: این ماشین سواری که مرا رساند کجا رفت؟
مسافرین گفتند: آقای الهی ماشین سواری کدام است؟! اینجا توی این بیابان ماشین سواری پیدا نمی شود.(157)

157 - در گردنه ماندن حمار شیخ

ابن خلکان در شرح حال ابوعلی جبایی گویه که: ابوالحسن اشعری با استادش ابو علی جبایی مناظره ای دارد که علما آن را نقل کرده اند و آن این است که ابوالحسن اشعری از وی پرسید: چه می گویید درباره سه برادر که یکی مومن و نیکوکار و پرهیزگار بود و مرد، و دومی کافر و فاسق و شقی بود و مرد، و سومی کودک خردسال که در همان کودکی بمرد؟ حال این سه تن چگونه است؟
جبایی در جواب گفت: زاهد در درجات است، و کافر در درکات است، و صغیر از اهل سلامت است.
سپس اشعری گفت: اگر صغیر بخواهد به سوی درجات زاهد برود آیا به او اذن داده می شود؟
جبایی گفت: نه؛ زیرا، به او می گویند برادرت به سبب طاعات کثیرش به این درجات رسید و تو را آن طاعت نبود.
اشعری گفت: صغیر می گوید: خدایا!تقصیر من نبود؛ زیرا تو مرا باقی نگذاشتی و مرا قدرت بر طاعت ندادی.
جبایی در جواب گفت: باری جل و علی می گوید: من می دانستم اگر تو باقی می ماندی گناه می کردی و مستحق عذاب الیم می شدی، لذا رعایت مصلحت تو کردم.
اشعری گفت: برادر کافر می گوید: یا اله العالمین! همچنان که حال برادر صغیر مرا می دانستی، به حال من نیز دانا بودی، چرا مصلحت او را رعایت کردی و مصلحت مرا رعایت نکردی؟
جبایی در جواب اشعری بدو گفت: تو دیوانه ای!
اشعری بدو گفت: نه، من دیوانه نیستم؛ بلکه حمار شیخ در گردنه بماند!
سپس از جبایی منقطع شد و ترک مذهب وی کرد و اعتراضات بسیار بر گفته هایش داشت، به طوری که وحشت بزرگی در میان شان پدید آمد.(158)