فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

148 - آیه حرمت شرب خمر

از علی بن یقطین، روایت می کند: مهدی عباسی از امام ابوالحسن علیه السلام پرسید که: آیا حرمت شرب خمر در کتاب خدای تعالی ذکر شده است؟ زیرا مردم تنها می دانند که از آن نهی شده، لیکن نمی دانند که آیا تحریم نیز شده است یا نه!
حضرت فرمود: خمر در کتاب خدای تعالی نیز تحریم شده، است.
مهدی عرض کرد: یا ابالحسن! این حرمت در کجای قرآن ذکر شده است؟
حضرت فرمود: در آن جا که خداوند متعال می فرماید: قل انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها وما بطن والائم و البغی بغیر الحق. (147)
وقتی خداوند می فرماید: ماظهر منها، مقصود زنای علنی و پرچم هایی است که فاجران برای زنان بدکار در جاهلیت در بالای خانه نصب می کرده اند. و قول خداوند متعال که می فرماید: و ما بطن، یعنی زن پدر؛ زیرا پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله، چون پدر وفات می کرد، پسرش که از آن زن نبود، او را به ازدواج خویش در می آورد. پس خدای تعالی این عمل را تحریم فرمود.
و مقصود از الاثم، همان خمر است که خدای تعالی در جای دیگری می فرماید: یسئلونک عن الخمر و المیسر، قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس. (148)
پس، اثم در کتاب خداوند، خمر و قمار است و همان طور که خود فرموده، گناه شان بسی بزرگ تر است.
پس مهدی مرا گفت: ای علی بن یقطین! این فتوایی هاشمی است.
من نیز بدو گفتم: راست گفتی ای امیر مومنان!و حمد خدایی را که این علم را از شما اهل بیت دور نساخت!
به خدا قسم، هنوز چیزی نگذشته بود که مهدی خطاب به من گفت: راست گفتی، ای رافضی!(149)

149 - مرثیه بر امام حسن علیه السلام

در مروج الذهب مسعودی چنین آمده است: هنگامی که امام حسن علیه السلام دفن گردید، برادرش محمد بن حنفیه بر قبرش ایستاد و گفت: اگر زندگی تو با عزت بود، مرگ تو باعث شکست و خلل در ارکان شده است. چه خوش روحی که کفن تو او را در برگرفته و چه خوب کفنی که بدن تو را حاوی است! چگونه چنین نباشی در حالی که تو گردونه هدایت و جانشین اهل تقوی و خامس اصحاب کسائی،... . (150)

150 - اقرار به فضل امام جواد علیه السلام

ریان بن شبیب روایت کند: همین که مامون اراده کرد دخترش ام الفضل را به همسری امام جواد علیه السلام در آورد، خبر به عباسیان رسید و بر آنها گران آمد و آن را عملی پر خطر شمردند و ترسیدند که ماجرای امام رضا علیه السلام دوباره تکرار شود. پس نزدیکان و خویشان مامون جمع شدند، و او را گفتند: تو را به خدا قسم، ای امیرالمومنین! از این امر که قصد نموده ای، صرف نظر کن! از آن ترسیم که چیزی که خدا ما را مالک آن قرار داده، از دستمان برود و لباس عزتی که بر تن ماست از ما گرفته شود و تو آن چه را که میان ما و این قوم روی داده است می دانی و بر کاری که خلفای راشدین قبل از تو به آنان انجام داده اند، همچون تبعید تصغیر، آگاهی، وقتی آن طور با رضا رفتار و عمل نمودی، ما به خطر افتادیم، تا این که خدا ما را از آن دشواری رهانید و کفایت کرد؛ پس از خدا بترس و ما را به غمی که از آن خلاص شده ایم، باز نگردان!و نظرت را نسبت به ابن الرضا برگردان!و دخترت را به عقد کسی از خاندان خود که شایستگی دارد، در آور!
مامون به ایشان گفت: اما درباره آنچه که بین شما و آل ابی طالب وجود دارد، باید گفت که شما، خود سبب آن بوده اید و اگر انصاف می داشتید، در می یافتید که آنان از شما سزاوارترند. اما آن چه که دیگران، پیش از من نسبت بدانان انجام داده اند، باید گفت که چنین عملی قطع رحم است و پناه بر خدا از چنین عملی! به خدا سوگند این که رضا را ولیعهد خویش ساختم پشیمان نیستم! من از او خواستم که امارت را بر عهده گیرد و مرا از آن رها سازد، ولی خود داری نمود، و این تقدیر الهی بود.
و اما ابو جعفر، محمد بن علی، من او را برگزیدم، چرا که با سن کم، در علم و فضل، بر همه اهل فضل و دانش برتری دارد و این امری شگفت و عجیب است. امیدوارم آن چه که من از او می دانم، برای مردم نیز روشن شود، که در این صورت خواهید فهمید که نظر درست همان است که من در او دیده ام .
آنان در جواب گفتند: این جوان اگر چه تو را به حیرت آورده، امام کودکی است که نه چیزی می داند و نه به دین آشناست؛ پس او را واگذار تا ادب بیاموزد و در دین به فقاهت رسد، سپس همانطور که خواهی عمل کن!
مامون گفت: وای بر شما! من بر این جوان آگاه ترم. و او از اهل بیتی است که علمشان از خدا و امداد و الهام اوست. پدرانش همیشه در علم دین و ادب تاز مردم ناقص، بی نیاز بوده اند. حال اگر خواهید، اباجعفر را بیازمایید تا آنچه درباره او گفتم بر شما آشکار شود.
مردم گفتند: ای امیر مومنین! ما حاضریم که او را امتحان کنیم، پس کسی را انتخاب خواهیم کرد تا در برابر تو چیزی از فقه دین از او پرسد، اگر جواب داد، ما دیگر اعتراضی نخواهیم داشت و صلابت رای امیرالمومنین بر خاص و عام روشن شود و اگر از پاسخ عاجز ماند، درستی سخن ما آشکار شود.
مامون گفت: کاری را که خواهید انجام دهید.
آنها از پیش مامون بیرون رفتند و بر آن اتفاق نمودند که یحیی بن اکثم که در آن روزگار قاضی بود مساله ای را مطرح سازد که او جوابش را نداند. و به او وعده اموال با ارزشی را داده، نزد مامون بازگشتند و از او خواستند روزی را برای اجتماع معین کند. او نیز خواستشان را بر آورد. مردم در روز معین جمع شدند و یحیی بن اکثم نیز حاضر شد. مامون امر کرد که محل جلوسی برای امام آماده کرده، برای او بالشی قرار دهند و این کار انجام شد. ابوجعفر علیه السلام که در آن هنگام کودکی نه سال و چند ماه بود، وارد شد و جلوس فرمود. و یحیی بن اکثم در برابرش نشست و بقیه مردم در جای خود ایستادند. مامون نیز در مکانی نزدیک ابوجعفر علیه السلام نشسته بود.
یحیی بن اکثم به مامون گفت: ای امیر المومنین!آیا اجازه فرمایی تا از اباجعفر پرسشی کنم؟
ماموم گفت: از او اذن بخواه!
یحیی بن اکثم رو به امام کرد و گفت: فدایت شوم!آیا مرا اجازه دهی؟
ابوجعفر علیه السلام فرمود: اگر خواهی بپرس!
یحیی گفت: فدایت شوم! نظرت درباره محرمی که حیوانی را کشته، چیست؟
ابوجعفر علیه السلام پاسخ فرمود: آیا آن را در حرم کشته ، یا در خارج از حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ به عمد کشته یا به سهو؟ محرم، آزاده بوده یا بنده؟ کوچک بوده یابزرگ؟ بار اول بوده که حیوانی را کشته یا برای چندمین بار بوده؟ صید از پرندگان بوده یا از غیر آنها؟ بزرگ بوده یا کوچک؟ محرم، بر عملش اصرار داشته یا از آن پشیمان بوده؟ حیوان را در شب کشته یا در روز؟ وقتی آن را کشته، احرام عمره داشته یا احرام حج؟
یحیی بن اکثم از این پاسخ متحیر شد و آثار ناتوانی و شکست در چهره اش پدیدار گشت و چنان به لکنت افتاد که مردم از حالش آگاه شدند.
مامون گفت: خدا را بر نعمت و توفیق رایی که اتخاذ کرده ام سپاس!
سپس روی به نزدیکانش کرد و گفت: آیا به خطایتان در آن چه انکار می کردید آگاهی یافتید؟
و رو به ابوجعفر علیه السلام کرد و گفت: ای اباجعفر!آیا خطبه و سخنی داری؟
امام علیه السلام فرمود: آری
پس مامون گفت: جانم به فدایت! خطبه ات را ایراد فرما که تو را برای خود برگزیدم و ام الفضل، دخترم را به عقد تو در آوردم؛ اگر چه عده ای با این امر مخالفند.
ابو جعفر فرمود: الحمد لله اقرارا بنعمته و لا اله الا الله اخلاصا لوحداانیته و صلی الله علی محمد سید بریته و الاصفیاء من عترته اما بعد، یکی از بخشش های خداوند بر مردمان آن است که ایشان رابه واسطه حلال، از حرام بی نیاز ساخته است، و خدای سبحان فرماید:
وانکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسع علیم؛ (151)
و البته باید مردان و زنان بی همسر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر در آورید، اگر مرد و زنی فقیرند، خدا به لطف خود آنان را بی نیاز سازد که خدا به احوال بندگان، آگاه و لطفش نامتناهی است.
سپس محمد بن علی بن موسی خطبه عقد ام الفضل، دختر مامون را خواند و مهریه اش را، مهریه جده اش فاطمه زهرا علیه السلام که پانصد درهم است قرار دهد، حال، ای امیرالمومنین! آیا به این صداق راضی هستی؟
مامون گفت: آری!دخترم ام الفضل را با صداق مذکور به عقد تو ای اباجعفر در آوردم؛ حال، آیا نکاح را قبول داری؟
ابو جعفر علیه السلام فرمود: آری!نکاح را قبول کنم و به آن رضا دهم. پس از آن مامون امر کرد تا همه مردم طبق مراتب و درجات خود، از خاص و عام بنشینند...
وقتی مردم متفرق شدند و تنها گروهی از خواص باقی ماندند مامون خطاب به ابوجعفر علیه السلام عرض کرد: فدایت شوم! اگر صلاح دانی احکام وجوه شکار محرم را بیان فرما تا استفاده کنیم.
ابوجعفر علیه السلام فرمود: اگر محرم حیوان را در خارج از حرم بکشد و صید از پرندگان باشد و بزرگ، باید یک گوسفند کفاره بدهد، و اگر آن را در حرم کشته باشد، کفاره آن دور برابر است، و اگر جوجه ای را در بیرون حرم کشته باشد، کفاره آن دو برابر است، و اگر جوجه ای را در بیرون حرم کشته باشد، یک گوسفند که از شیر گرفته شده جریمه اش باشد، و اگر آن را در حرم کشته باشد، قیمت آن جوجه نیز بر عهده اوست.
اگر از حیوانات وحشی باشد، چنان گورخر باشد، یک گاو بر عهده اوست، و اگر شتر مرغ باشد، یک شتر بر عهده اوست، و اگر آهو باشد یک گوسفند بره بر عهده اوست، و اگر یکی از اینها را در حرم کشته باشد، کفاره آن دو برابر است.
اگر محرم، در احرام حج چیزی را کشته که کفاره قربانی بر او واجب گشته است باید آن را در منا قربانی کند، و اگر احرامش برای عمره باشد، آن را در مکه قربانی کند، و کفاره صید برای عالم و جاهل یکی است. و اگر عمدی باشد مرتکب گناه شده است و اگر سهوی باشد گناهی بر او نیست، و کفاره، بر فرد نابالغ واجب نیست و بر انسان بالغ، واجب است. کسی که پشیمان باشد، به واسطه پشیمانی اش عذاب آخرت از او برداشته شود و کسی که بر عملش مصر باشد، عذاب آخرت بر او واجب شود.
مامون خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: احسنت یا ابا جعفر!احسن الله الیک! اگر خواهی از یحیی مساله ای بپرس!همانطور که او از تو مساله ای پرسید.
امام علیه السلام به یحیی فرمود: سوال کنم؟
یحیی گفت: به اختیار شماست، فدایتان شوم، اگر توانستم جواب دهم، و اگر نتوانستم، از شما استفاده کنم.
پس امام علیه السلام فرمود: به من جواب بده از مردی که در اول روز به زنی نگاه کند و نگاهش بر او حرام باشد و وقتی که خوشید بالا آید، بر او حلال شود، و چون ظهر شود بر او حرام شود و وقت عصر باز بر او حلال شود، و هنگامی که خورشید غروب کند، بر او حرام شود و در هنگام طلوع فجر بر مرد حلال شود. این زن کیست و چرا با آن مرد، چنین حلال و حرام می شود؟
یحیی، خطاب به حضرت عرض کرد: به خدا قسم!که جواب این سوال نزد شماست و من جواب آن سوال را ندانم. اگر خواهی بیان فرما ! تا استفاده کنیم.
امام علیه السلام فرمود: این زن، کنیز مردی است که در اول روز مردی اجنبی به او می نگرد و این نگاه حرام است و وقتی خوشید بالا می آید، آن را از صاحبش می خرد، پس برایش حلال می شود، و هنگام ظهر آن را آزاد می کند، پس بر او حرام می شود و هنگام عصر با او ازدواج می کند، پس بر او حلال می شود، و وقت مغرب او را ظهار می کند، پس بر او حرام می گردد و هنگام عشاء کفاره ظهار را می دهد، پس بر او حلال می شود، و نصف شب او را یکبار طلاق می دهد، پس بر او حرام می شود و هنگام فجر رجوع می کند، پس بر او حلال می شود .
راوی در ادامه می گوید: مامون به حاضرین رو کرد و گفت: آیا کسی از شما می توانست این چنین به مساله پاسخ دهد؟ و یا وقتی سوال شد آن را بیان کند؟
آنها گفتند: نه به خدا قسم! که امیر المومنین از ما آگاه تر است.
پس مامون به ایشان گفت: وای بر شما! این خاندان از میان خلق، به فضل و دانشی که مشاهده کردید مختص گشته اند. کمی سن مانع کمال آنها نشود، آیا ندانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوتش را با دعوت امیر المومنین علی بن ابی طالب علیه السلام شروع کرد، در حالی که او تنها ده سال داشت و اسلام او را پذیرفت و بر او حکم به اسلام نمود و کسی دیگر را با چنین سنی به اسلام دعوت نکرد و با حسن و حسین علیه السلام بیعت کرد، در حالی که کمتر از شش سال داشتند و با هیچ کودکی جز آنان بیعت نکرد!
آیا حال ندانید که خداوند این قوم را به چه چیز اختصاص داده است و اینان ذریه ای هستند که بعضی از بعض دیگرند و برای آخرین شان همان جاری است که برای اولی شان؟
گفتند: ای امیر المومنین راست گفتی!
و سپس قوم برخاستند و فردای آن روز ابو جعفر علیه السلام در آن جا حاضر شد و مردم نیز آمدند و بزرگان و حاجیان و خاص و عام برای تهنیت به مامون و ابوجعفر علیه السلام به حضور رسیدند... (152)