فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

141 توسل ما در متوکل

شیخ مفید می گوید:
ابوالقاسم، جعفر بن محمد، برایم نقل کرد: متوکل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عمیقی بیمار شد و در شرف مرگ بود واحدی جرات نداشت دست به زخمش بزند. مادرش نذر نمود که اگر شفا یابد، مال بسیاری به ابوالحسن، علی بن محمد علیه السلام ببخشد.
فتح بن خاقان به متوکل گفت: کاش کسی را نزد آن مرد (امام دهم علیه السلام) گسیل می داشتی و از او کمک می خواستی! شاید نزد او چیزی باشد که وسیله گشایش تو شود.
متوکل دستور داد تا چنین کنند. کسی نزد آن حضرت فرستادند و مرض او را گفتند. آن شخص بازگشت و این دستور را آورد که: از پشکل گوسفند بگیرند ودر گلاب حل کنند و بسایند و بر آن دمل گذارند، که این به اذن خدا نافع است.
چون فرستاده، چنین گفت، آن را به باد مسخره گرفتند و خندیدند، فتح گفت: در آزمودن آن چه او گفته است ضرری نیست. به خدا قسم!من در آن صلاح و سلامتی می بینم.
پس به دستور، عمل کرد و آن را بر زخم گذاشت. زخم باز شد و هر چه در آن بود خارج شد. مادر متوکل چون خبر سلامتی فرزند را شنید، ده هزار دینار برای امام علیه السلام فرستاد و متوکل از بیماری بهبود کامل یافت. چند روز بعد، بطحائی، نزد متوکل از حضرت سعایت کرد که اموال و اسلحه ها نزد اوست. متوکل به سعید حاجب دستور داد تا شبانه به خانه آن حضرت علیه السلام حمله برد و هر چه مال و اسلحه بیابد نزد او بیاورد.
سعید حاجب می گوید: شبانه قصد خانه آن حضرت را کردم، و نردبانی به همراهم بردم، سر بام رفتم و در تاریکی مانده بودم که چگونه و از کجا وارد خانه شوم. امام فریاد زد: ای سعید! به جای خود باش تا برایت شمع بیاورند.
طولی نکشید که شمعی آوردند و من فرود آمدم. دیدم آن حضرت، جبه پشمینی پوشیده و کلاه پشمینی بر سر نهاده و سجاده ای از حصیر برابر اوست. تردید نکردم که مشغول نماز بوده است.
فرمود: این اتاق ها در اختیار تو.
من به همه اتاق ها رفتم و بازرسی کردم و چیزی نیافتم. یک کیسه اشرفی در خانه بود که مهر مادر متوکل، بر سرش پدیدار بود و یک کیسه دیگر هم با همان مهر موجود بود.
امام به من فرمود: این جا نماز را هم بازرسی کن!
من آن را برداشتم که یک شمشیر غلاف کرده؛ زیر آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوکل بردم و چون به مهر مادرش نگاه کرد، او را خواست. مادرش نزد او رفت.
یکی از خدمتکاران خاصش از گفت و گوی آنان چنین مرا خبر داد. که مادرش به او گفت: در بیماری تو چون نا امید شدم، نذر کردم که اگر شفایابی، از مال خود، ده هزار دینار برای او بفرستم، و چون بهبود یافتی آنها را فرستادم و ین همه مهر من است که بر کیسه می باشد. سپس کیسه دیگر را گشودند و در آن چهار صد اشرفی بود. متوکل یک کیسه پر از پول دیگر نیز بر آنها افزود و به من گفت: این ها را ببر و شمشیرش را نیز بدو بازگردان!
من نیز چنین کردم و خدمت امام رسیدم و از او شرم نموده، گفتم: ورود بدون اجازه به خانه شما برای من سخت است؛ ولی من مامورم و چاره ای ندارم.
ایشان در پاسخ فرمود: و سیعلم الذین ضلموا ای منقلب ینقلبون؛ (139) و آنان که ستم کردند، به زودی در یابند که به چه کیفر گاه و دوزخی بازگشت می کنند. (140)

142- فرجام پسر ابولهب

ابو لهب فرزندی به نام عتیبه(بتصغیر) داشت، چون آیه والنجم بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل گشت، نزد آن حضرت آمد و جسارت کرد و گفت: به پروردگار و النجم کافرم!
حضرت او را نفرین کرد که: سلط الله علیک کلبا من کلابه؛ خداوند درنده ای از درندگان خود را بر تو مسلط نماید.
ابولهب با فرزندش عتیبه به تجارت می رفتند شیری شبانه به کاروان زد و فرزند او را بکشت. (141)

143- اگر شما بپسندید، بر من هم گوارا است!

حاج الحرمین الشریفین حاج جواد صباغ که از معتبرین تجار و ثقه و معتمد بود و در سر من رای سر کار تعمیر روضه متبرکه عسکریین در سرداب مقدس بود از جانب جعفر قلیخان خوئی در سنه یک هزار و دویست و ده که حقیر به عزم زیارت بیت الله الحرام به آن حدود مشرف شده به زیارت سر من رای رفتم او در آنجا بود.
حکایت کرد که سید علی نامی بود که سابق بر این از جانب وزیر بغداد حاکم سر من رای بود، حقیر او را در سنه یک هزار و دویست و پنج، که مشرف شده بودم دیده بودم گفت:
او از زوار عجم وجهی که هر سری یک ریال بود می گرفت وایشان را رخصت زیارت و دخول در روضه می داد و به جهت امتیاز وجه دادگان و ندادگان مهری برای ساق پای داشت هر که وجه داده بود می زد به جهت دفعات دیگر که داخل روضه می شوند نشان باشد.
روزی بر در صحن مقدس نشسته بود و سه نفر ملازم او هم ایستاده و چوبی بلند در پیش خو نهاده و قافله زواری از عجم وارد شده بود پای هر یک را مهر می کرد و وجه را می گرفت و رخصت دخول می داد.
و جوانی از اخیار عجم آمد و زن او نیز همراه بود و از جمله اهل شرف و ناموس و حیاء و جمال بود و آن جوان دو ریال داد سید علی ساق پای آن جوان را مهر کرد و گفت: آن زن نیز باید تا ساق پای او را نیز مهر کنم. آن جوان گفت: هر دفعه این زن می آید و یک ریال می دهد می گذرد این فضیحت ضرور نیست!
سید علی گفت: ای رافضی بی دین! عصبیت و غیرت می کنی که ساق پای زن تو را ببینم
گفت: اگر در میان این جمعیت مردم غیرت کنم غلطی نکرده خواهم بود. سید علی گفت: ممکن نیست تا ساق پای او را مهر نکنم اذن دخول بدهم.
آن جوان دست زن را گرفته گفت: اگر زیارت است همین قدر هم کافی است و خواست مراجعت کند، سید علی شقی گفت: ای رافضی!گفته من بر تو شاق و گران آمد همچنان که زن او رفت بگذرد. سر چوبی بر شکم او زد که افتاده و جامه او پس رفته بدن او مکشوف و نمایان شد، آن مرد دست آن زن را گرفته بلند کرد و رو به روضه مقدسه کرد و عرض کرد: اگر شما بپسندید بر من نیز گوارا است! و به منزل خود مراجعت نمود.
حاجی جواد گفت: من در خانه بودم بعد از گذشتن سه یا چهار ساعت به تعجیل آدمی به نزد من آمده که مادر سید علی تو را می خواهد تا من روانه می شدم دو سه نفر دیگر آمدند من به تعجیل رفتم مرا به اندرون خانه بردند دیدم سید علی مانند مار زخم خورده بر زمین می غلطد و امان از درد دل می کند و عیال او در دور او جمع شده چون مرا دیدند مادر و زن و دختران و خواهرانش بر پای من افتادند عجز و زاری کردند که برو و آن جوان را راضی کن و سید علی فریاد می کند که: بار الها!غلط کردم و بد کردم، من آمدم تا منزل آن جوان را جستجو کردم و از خواهش خشنودی و دعا به جهت سید علی کردم گفت: من از او گذشتم. اما کو آن دل شکسته من و آن حالت؟
و آن وقت مراجعت کرده مغرب بود آمدم به روضه عسکریین به جهت نماز مغرب و عشاء دیدم مادر و زن و دختران و خواهران سید علی، سرهای خود را برهنه کرده و گیسوهای خود را بر ضریح مقدس بسته و دخیل آن بزرگوار شده اند و فریاد سید علی از خانه او به روضه می رسید، من مشغول نماز شدم و در بین نماز صدای شیون از خانه سید علی بلند شد و متعلقان او به خانه رفتند آن شقی مرده بود.
آن را غسل دادند و چون کلیدهای روضه و رواق در آن وقت در دست من بود به جهت مصالح تعمیر و آلات آن خواهش کردند که تابوت او را در رواق گذارده چون صبح شود در آنجا دفن نمایند.
جنازه را آنجا گذاردند و من اطراف رواق را چنان که متعارف است ملاحظه کردم که مبادا کسی پنهان شده باشد و چیزی از روضه مفقود شود و در را مقفل کرده و کلیدها را برداشته رفتم و چون سحر شد آمدم و خدمه را گفتم: شمع ها را افروخته، در رواق را گشودم دیدم سگ سیاهی از رواق بیرون دوید رفت، من خشمناک شده به خدامی که بودند گفتم چرا اول شب درست رواق را ندیده اید.
گفتند: ما غایت تفحص را نمودیم و هیچ چیز در رواق نبود، پس چون روز شد آمدند و جنازه سید علی را برداشته تا او را دفن کنند دیدند کفن خالی در تابوت است و هیچ چیز در آنجا نیست.(142)