فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

140 نامه خدا به بهشتیان

از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که:
فرشته به بهشت می آید، بعد از اذن دخول از مومنان بر ایشان وارد می شود و برای آنها نامه ای از خدای تعالی می آورد که بعد از سلام خدا بر ایشان در نامه به همه آنها چنین خطاب شده است: از حی قیوم که نمی میرد به حی قیومی که نمی میرد، اما بعد من به شی ء می گویم کن فیکون و امروز تو را همانند خویش کردم، تو به شی ء می گویی کن پس شی موجود می شود. آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
هیچ کس از بهشتیان به چیزی کن نمی گوید مگر این که آن شی ء موجود می شود. (138)

141 توسل ما در متوکل

شیخ مفید می گوید:
ابوالقاسم، جعفر بن محمد، برایم نقل کرد: متوکل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عمیقی بیمار شد و در شرف مرگ بود واحدی جرات نداشت دست به زخمش بزند. مادرش نذر نمود که اگر شفا یابد، مال بسیاری به ابوالحسن، علی بن محمد علیه السلام ببخشد.
فتح بن خاقان به متوکل گفت: کاش کسی را نزد آن مرد (امام دهم علیه السلام) گسیل می داشتی و از او کمک می خواستی! شاید نزد او چیزی باشد که وسیله گشایش تو شود.
متوکل دستور داد تا چنین کنند. کسی نزد آن حضرت فرستادند و مرض او را گفتند. آن شخص بازگشت و این دستور را آورد که: از پشکل گوسفند بگیرند ودر گلاب حل کنند و بسایند و بر آن دمل گذارند، که این به اذن خدا نافع است.
چون فرستاده، چنین گفت، آن را به باد مسخره گرفتند و خندیدند، فتح گفت: در آزمودن آن چه او گفته است ضرری نیست. به خدا قسم!من در آن صلاح و سلامتی می بینم.
پس به دستور، عمل کرد و آن را بر زخم گذاشت. زخم باز شد و هر چه در آن بود خارج شد. مادر متوکل چون خبر سلامتی فرزند را شنید، ده هزار دینار برای امام علیه السلام فرستاد و متوکل از بیماری بهبود کامل یافت. چند روز بعد، بطحائی، نزد متوکل از حضرت سعایت کرد که اموال و اسلحه ها نزد اوست. متوکل به سعید حاجب دستور داد تا شبانه به خانه آن حضرت علیه السلام حمله برد و هر چه مال و اسلحه بیابد نزد او بیاورد.
سعید حاجب می گوید: شبانه قصد خانه آن حضرت را کردم، و نردبانی به همراهم بردم، سر بام رفتم و در تاریکی مانده بودم که چگونه و از کجا وارد خانه شوم. امام فریاد زد: ای سعید! به جای خود باش تا برایت شمع بیاورند.
طولی نکشید که شمعی آوردند و من فرود آمدم. دیدم آن حضرت، جبه پشمینی پوشیده و کلاه پشمینی بر سر نهاده و سجاده ای از حصیر برابر اوست. تردید نکردم که مشغول نماز بوده است.
فرمود: این اتاق ها در اختیار تو.
من به همه اتاق ها رفتم و بازرسی کردم و چیزی نیافتم. یک کیسه اشرفی در خانه بود که مهر مادر متوکل، بر سرش پدیدار بود و یک کیسه دیگر هم با همان مهر موجود بود.
امام به من فرمود: این جا نماز را هم بازرسی کن!
من آن را برداشتم که یک شمشیر غلاف کرده؛ زیر آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوکل بردم و چون به مهر مادرش نگاه کرد، او را خواست. مادرش نزد او رفت.
یکی از خدمتکاران خاصش از گفت و گوی آنان چنین مرا خبر داد. که مادرش به او گفت: در بیماری تو چون نا امید شدم، نذر کردم که اگر شفایابی، از مال خود، ده هزار دینار برای او بفرستم، و چون بهبود یافتی آنها را فرستادم و ین همه مهر من است که بر کیسه می باشد. سپس کیسه دیگر را گشودند و در آن چهار صد اشرفی بود. متوکل یک کیسه پر از پول دیگر نیز بر آنها افزود و به من گفت: این ها را ببر و شمشیرش را نیز بدو بازگردان!
من نیز چنین کردم و خدمت امام رسیدم و از او شرم نموده، گفتم: ورود بدون اجازه به خانه شما برای من سخت است؛ ولی من مامورم و چاره ای ندارم.
ایشان در پاسخ فرمود: و سیعلم الذین ضلموا ای منقلب ینقلبون؛ (139) و آنان که ستم کردند، به زودی در یابند که به چه کیفر گاه و دوزخی بازگشت می کنند. (140)

142- فرجام پسر ابولهب

ابو لهب فرزندی به نام عتیبه(بتصغیر) داشت، چون آیه والنجم بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل گشت، نزد آن حضرت آمد و جسارت کرد و گفت: به پروردگار و النجم کافرم!
حضرت او را نفرین کرد که: سلط الله علیک کلبا من کلابه؛ خداوند درنده ای از درندگان خود را بر تو مسلط نماید.
ابولهب با فرزندش عتیبه به تجارت می رفتند شیری شبانه به کاروان زد و فرزند او را بکشت. (141)