فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

139- شعر تکان دهنده امام نقی (ع)

امام دهم، ابوالحسن، علی، الهادی، النقی فرزند محمد، الجواد بن علی الرضا علیه السلام می باشد. آن حضرت به عسکری نیز معروف می باشد؛ همچنان که پسر آن حضرت، امام یازدهم، معروف به این لقب بوده است و علتش خواهد آمد. ابن خلکان در تاریخش درباره آن حضرت علیه السلام و نیز مسعودی در مروج الذهب در ذکر خلافت متوکل، با اسنادش به محمد بن یزد مبرد می گوید:
از او نزد متوکل سعایت کرده، گفتند: در منزلش سلاح و کتب و جز آن که برای شیعیان اوست، موجود است. و متوکل را به توهم انداختند که امام علیه السلام بر آن است که خلافت را از آن خود سازد. پس شبی همراه عده ای از سربازان ترک به سوی امام گسیل شد. آنها به ناگاه به منزل امام علی علیه السلام هجوم بردند. حضرت را تنها در اتاقی دربسته دیدند که ردایی از مو بر دوش داشت و بر سرش ملحفه ای از پشم بود، در حالی که آیاتی قرآنی را در وعد و وعید ترنم می نمود.
بین او و زمین چیزی نبود. به اطراف ایشان نگاه کردند، در منزل ایشان چیزهایی که گفته شده بود وجود نداشت و دلیلی علیه ایشان یافت نشد.
متوکل، جامی که به دستش بود به ایشان تعارف کرد، امام علیه السلام فرمود: گوشت و خون من هرگز با شراب آمیخته نشده است؛ مرا از آن عفو کن! .
متوکل از این کار صرف نظر کرد و گفت: شعری نیکو برایم بگو!
ایشان فرمود: من کمتر شعر می گویم.
متوکل گفت: باید شعری برای من بخوانی!
پس ایشان شروع به خواندن این شعر کرد و فرمود:
با توا علی قلل الاجبال تحر سهم غلب الرجال فما اغنتهم القلل
و استتزلوا بعد عز من منازلهم (عن معاقلهم خ ) فاودعوا حفرا یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ماقبروا این الاسرة و التیجان و الحلل؟
این الوجوه التی کانت منعمة من دونها تضرب الاستار و الکلل
فافصح القبر عنهم حین سائلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل (تقتتل خ )
قد طالما اکلوا دهرا و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
و طالما عمروا دورا لتحصنهم ففارقوا الدور و الاهلین و انتقلوا
و طالاما کنزوا الاموال و ادخروا فخلفوها علی الاعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفرا معطلة و ساکنوها الی الاجداث قد رحلوا
همه حاضرین بر جان امام علیه السلام ترسیدند و گمان بردند که از متوکل به او گزندی می رسد. اما به خدا قسم، متوکل مدتی طولانی گریه کرد؛ چنان که اشک ها محاسنش را خیس نمود و همه حاضران گریستند. سپس متوکل به برچیدن بساط شراب امر کرد و به امام گفت: ای اباالحسن! آیا دین و قرضی داری؟
فرمود: بلی، چهار هزار دینار!
متوکل دستور داد که مبلغ را به ایشان بدهند و با اکرام او را به منزلش بازگرداندند. (137)

140 نامه خدا به بهشتیان

از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که:
فرشته به بهشت می آید، بعد از اذن دخول از مومنان بر ایشان وارد می شود و برای آنها نامه ای از خدای تعالی می آورد که بعد از سلام خدا بر ایشان در نامه به همه آنها چنین خطاب شده است: از حی قیوم که نمی میرد به حی قیومی که نمی میرد، اما بعد من به شی ء می گویم کن فیکون و امروز تو را همانند خویش کردم، تو به شی ء می گویی کن پس شی موجود می شود. آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
هیچ کس از بهشتیان به چیزی کن نمی گوید مگر این که آن شی ء موجود می شود. (138)

141 توسل ما در متوکل

شیخ مفید می گوید:
ابوالقاسم، جعفر بن محمد، برایم نقل کرد: متوکل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عمیقی بیمار شد و در شرف مرگ بود واحدی جرات نداشت دست به زخمش بزند. مادرش نذر نمود که اگر شفا یابد، مال بسیاری به ابوالحسن، علی بن محمد علیه السلام ببخشد.
فتح بن خاقان به متوکل گفت: کاش کسی را نزد آن مرد (امام دهم علیه السلام) گسیل می داشتی و از او کمک می خواستی! شاید نزد او چیزی باشد که وسیله گشایش تو شود.
متوکل دستور داد تا چنین کنند. کسی نزد آن حضرت فرستادند و مرض او را گفتند. آن شخص بازگشت و این دستور را آورد که: از پشکل گوسفند بگیرند ودر گلاب حل کنند و بسایند و بر آن دمل گذارند، که این به اذن خدا نافع است.
چون فرستاده، چنین گفت، آن را به باد مسخره گرفتند و خندیدند، فتح گفت: در آزمودن آن چه او گفته است ضرری نیست. به خدا قسم!من در آن صلاح و سلامتی می بینم.
پس به دستور، عمل کرد و آن را بر زخم گذاشت. زخم باز شد و هر چه در آن بود خارج شد. مادر متوکل چون خبر سلامتی فرزند را شنید، ده هزار دینار برای امام علیه السلام فرستاد و متوکل از بیماری بهبود کامل یافت. چند روز بعد، بطحائی، نزد متوکل از حضرت سعایت کرد که اموال و اسلحه ها نزد اوست. متوکل به سعید حاجب دستور داد تا شبانه به خانه آن حضرت علیه السلام حمله برد و هر چه مال و اسلحه بیابد نزد او بیاورد.
سعید حاجب می گوید: شبانه قصد خانه آن حضرت را کردم، و نردبانی به همراهم بردم، سر بام رفتم و در تاریکی مانده بودم که چگونه و از کجا وارد خانه شوم. امام فریاد زد: ای سعید! به جای خود باش تا برایت شمع بیاورند.
طولی نکشید که شمعی آوردند و من فرود آمدم. دیدم آن حضرت، جبه پشمینی پوشیده و کلاه پشمینی بر سر نهاده و سجاده ای از حصیر برابر اوست. تردید نکردم که مشغول نماز بوده است.
فرمود: این اتاق ها در اختیار تو.
من به همه اتاق ها رفتم و بازرسی کردم و چیزی نیافتم. یک کیسه اشرفی در خانه بود که مهر مادر متوکل، بر سرش پدیدار بود و یک کیسه دیگر هم با همان مهر موجود بود.
امام به من فرمود: این جا نماز را هم بازرسی کن!
من آن را برداشتم که یک شمشیر غلاف کرده؛ زیر آن بود، آنها را برداشتم و نزد متوکل بردم و چون به مهر مادرش نگاه کرد، او را خواست. مادرش نزد او رفت.
یکی از خدمتکاران خاصش از گفت و گوی آنان چنین مرا خبر داد. که مادرش به او گفت: در بیماری تو چون نا امید شدم، نذر کردم که اگر شفایابی، از مال خود، ده هزار دینار برای او بفرستم، و چون بهبود یافتی آنها را فرستادم و ین همه مهر من است که بر کیسه می باشد. سپس کیسه دیگر را گشودند و در آن چهار صد اشرفی بود. متوکل یک کیسه پر از پول دیگر نیز بر آنها افزود و به من گفت: این ها را ببر و شمشیرش را نیز بدو بازگردان!
من نیز چنین کردم و خدمت امام رسیدم و از او شرم نموده، گفتم: ورود بدون اجازه به خانه شما برای من سخت است؛ ولی من مامورم و چاره ای ندارم.
ایشان در پاسخ فرمود: و سیعلم الذین ضلموا ای منقلب ینقلبون؛ (139) و آنان که ستم کردند، به زودی در یابند که به چه کیفر گاه و دوزخی بازگشت می کنند. (140)