فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

137 پاداش صدقه

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که صدقه ای بدهد برای او در بهشت دو برابر آن خواهد بود.
ابو دحداح گفت: ای پیامبر خدا! من دو باغ دارم، اگر یکی از آن دو را صدقه بدهم، برای من در بهشت دو برابر آن است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: آری؛ گفت: مادر دحداح و دخترم در بهشت با من اند؟
گفت: آری!
پس بهترین یکی از آن دو باغ را به رسول الله صلی الله علیه و آله داده است، پس آیه یاد شده نازل گشت و خداوند پاداش صدقه او را به دو هزار هزار مضاعف گردانید.(135)

138- فرجام قسم نا به جا

در سنه هزار و دویست و ده که حقیر به عزم زیارت بیت الله الحرام وارد بغداد شدم، چند یومی در بقعه متبرکه کاظمین علیه السلام به جهت اجتماع، توقف اتفاق افتاد، در شب جمعه در روضه متبرکه امامین همامین بودم با جمعی از احباء و همسفران و بعد از آنکه از تعقیب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم کم شد برخاستم به بالای سر مبارک آمدم، که دعای کمیل را در آن موضع کامل با حضور قلب تلاوت نمایم.
آواز جمعی از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنیدم که به نحوی که مانع از حضور قلب شد و صدا بسیار بلند شد به یکی از رفیقان گفتم: سوء ادب اعراب را ببینید که در چنین موضعی در چنین وقتی چنین صدا بلند می کنند، چون صدای ایشان طول کشید، من با بعضی از رفقا برخاسته که به پائین پای مقدس او آئیم تا ملاحظه کنیم سبب غوغا چیست، دیدم شیخ محمد کلید دار بر در روضه مقدسه ایستاده و چند زن از اعراب داخل روضه مقدسه شدند و یکی از آنها گریبان سه زن دیگر را دارد و می گوید: کیسه پول مرا یکی از شما دزدیده اید و ایشان منکر بودند.
گفت: در همین موضع متبرک قفل ضریح را گرفته، قسم به این بزرگوار به یاد کنید تا من از شما مطمئن شوم و گریبان شما را رها کنم.
من و رفقا ایستادیم که ببینیم مقدمه ایشان به کجا می رسد، پس یکی از زنان در نهایت اطمینان قدم پیش نهاده و قفل را گرفته و گفت:
یا ابا الجوادین!انت تعلم انی بریئة؛ ای پدر دو جواد!تو می دانی که من از این تهمت بری هستم.
آن زن صاحب پول گفت: برو که من از تو مطمئن شدم، پس دیگری نیز قدم پیش گذارده به نحو اول تکلم نموده و برفت، سیم آمد و قفل را گرفته همین که گفت: یا ابا الجوادین! انت تعلم انی بریئة؛ دیدم از زمین به نحوی بلند شد که گویا از سر ضریح مقدس گذشته و بر زمین خورد و دفعة رنگ او مانند خون بسته چشم های او نیز چنین شد و زبان او بند آمد.
پس شیخ محمد صدا را به تکبیر بلند کرده و سائر اهل روضه نیز تکبیر گفتند، پس شیخ امر کرد که تا پای او را کشیده در یکی از صفه های رواق مقدس گذاردند و مانیز ماندیم که ببینیم امر به کجا منتهی می شود.
آن زن چنین بی هوش بود تا حوالی سحر این قدر به هوش آمد که به اشاره فهمانید که کیسه پول آن زن را کجا گذارده ام بیاورید و بدهید و کسان او چند گوسفند به جهت کفاره عمل او ذبح کرده تصدق کردند که آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و در همان روز وفات یافت!(136)

139- شعر تکان دهنده امام نقی (ع)

امام دهم، ابوالحسن، علی، الهادی، النقی فرزند محمد، الجواد بن علی الرضا علیه السلام می باشد. آن حضرت به عسکری نیز معروف می باشد؛ همچنان که پسر آن حضرت، امام یازدهم، معروف به این لقب بوده است و علتش خواهد آمد. ابن خلکان در تاریخش درباره آن حضرت علیه السلام و نیز مسعودی در مروج الذهب در ذکر خلافت متوکل، با اسنادش به محمد بن یزد مبرد می گوید:
از او نزد متوکل سعایت کرده، گفتند: در منزلش سلاح و کتب و جز آن که برای شیعیان اوست، موجود است. و متوکل را به توهم انداختند که امام علیه السلام بر آن است که خلافت را از آن خود سازد. پس شبی همراه عده ای از سربازان ترک به سوی امام گسیل شد. آنها به ناگاه به منزل امام علی علیه السلام هجوم بردند. حضرت را تنها در اتاقی دربسته دیدند که ردایی از مو بر دوش داشت و بر سرش ملحفه ای از پشم بود، در حالی که آیاتی قرآنی را در وعد و وعید ترنم می نمود.
بین او و زمین چیزی نبود. به اطراف ایشان نگاه کردند، در منزل ایشان چیزهایی که گفته شده بود وجود نداشت و دلیلی علیه ایشان یافت نشد.
متوکل، جامی که به دستش بود به ایشان تعارف کرد، امام علیه السلام فرمود: گوشت و خون من هرگز با شراب آمیخته نشده است؛ مرا از آن عفو کن! .
متوکل از این کار صرف نظر کرد و گفت: شعری نیکو برایم بگو!
ایشان فرمود: من کمتر شعر می گویم.
متوکل گفت: باید شعری برای من بخوانی!
پس ایشان شروع به خواندن این شعر کرد و فرمود:
با توا علی قلل الاجبال تحر سهم غلب الرجال فما اغنتهم القلل
و استتزلوا بعد عز من منازلهم (عن معاقلهم خ ) فاودعوا حفرا یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ماقبروا این الاسرة و التیجان و الحلل؟
این الوجوه التی کانت منعمة من دونها تضرب الاستار و الکلل
فافصح القبر عنهم حین سائلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل (تقتتل خ )
قد طالما اکلوا دهرا و ما شربوا فاصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
و طالما عمروا دورا لتحصنهم ففارقوا الدور و الاهلین و انتقلوا
و طالاما کنزوا الاموال و ادخروا فخلفوها علی الاعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفرا معطلة و ساکنوها الی الاجداث قد رحلوا
همه حاضرین بر جان امام علیه السلام ترسیدند و گمان بردند که از متوکل به او گزندی می رسد. اما به خدا قسم، متوکل مدتی طولانی گریه کرد؛ چنان که اشک ها محاسنش را خیس نمود و همه حاضران گریستند. سپس متوکل به برچیدن بساط شراب امر کرد و به امام گفت: ای اباالحسن! آیا دین و قرضی داری؟
فرمود: بلی، چهار هزار دینار!
متوکل دستور داد که مبلغ را به ایشان بدهند و با اکرام او را به منزلش بازگرداندند. (137)