فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

136- شب نور باران قبور ائمه

ثقه ای نقل کرد از شیخ محمد کلید دار روضه مقدسه کاظمین علیه السلام و شیخ مذکور خود مرد متدینی بود، و من خود او را ملاقات کرده بودم که شیخ مذکور گفت:
در هنگامی که حسن پاشا بعد از زمان سلطنت نادر شاه افشار در ایران او پاشای عراق عرب بو در بغداد متمکن بود، روزی در ایام ماه جمادی الثانیه در وقتی که جمعی از امراء و افندیان و اعیان آل عثمان در مجمع او حاضر بودند پرسید: سبب چیست که اول ماه رجب را شب نور باران گویند؟
یکی از ایشان مذکور ساخت که: در این شب از قبور ائمه دین نور فرو می ریزد.
پاشا گفت: در این مملکت محل قبور ائمه بسیار است و البته مجاورین این قبور ائمه مشاهده خواهند نمود.
پس کلیددار ابوحنیفه که امام اعظم ایشان است و کلید دار شیخ عبد القادر را طلبیده مطلب را از ایشان استفسار نمود و ایشان گفتند: ما چنین چیزی مشاهده نکرده ایم.
حسن پاشا گفت: که موسی بن جعفر علیه السلام و حضرت جواد علیه السلام نیز از اکابر دینند، بلکه جماعت روافض آنها را واجب الاطاعة می دانند، سزاوار آن است که از کلید دار روضه ایشان نیز بپرسیم و همان ساعت ملازمی که به عرف اهل بغداد چو خادار گویند، به طلب کلید دار کاظمین علیه السلام آمد، شیخ محمد گوید:
که کلید دار آن وقت پدر من بود و من تقریبا در سن بیست ساله بودم و با پدر در کاظمین بودیم که ناگاه چو خادار به حضار پدرم آمد. و او نمی دانست که با او چه شغل داشت روانه بغداد شد و من نیز به بعد از حضور پاشا از پدرم سئوال کرد که گویند: شب اول رجب را شب نور باران گویند به جهت نزول نور از آسمان بر قبور ائمه دین، آیا تو هیچ آن را در قبر کاظمین مشاهده کرده ای؟
پدر خالی از ذهن و بی تامل گفت: بلی! چنین است و من مکرر دیده ام.
پاشای مذکور گفت: این امر غریبی است و اول رجب نزدیک است، مهیا باش که من در شب اول رجب در روضه مقدسه کاظمین به سر خواهم برد.
پدرم از استماع این سخن به فکر افتاد که این چه جراتی بود که من کردم و چه سخن بود از من سر زد و با خو گفت که: یحتمل مراد نور ظاهری مشاهده نباشد و من نور محسوسی ندیده ام و متحیر و غمناک بیرون آمد و من چون او را دیدم آثار تغییر و ملال در بشره او یافتم و سبب استفسار کردم گفت:
ای فرزند من! خود را به کشتن دادم و با حال تباه روانه کاظمین علیه السلام شدیم و در بقیه آن ماه پدرم به وصیت و وداع مشغول بود و امور خود را انجام می داد و خورد و خواب او تمام شد و روز و شب به گریه و زاری مشغول بود و شب ها در روضه مقدسه تضرع می کرد و به ارواح مقدسه ایشان توسل می جست و خدمتکاری خود را شفیع می کرد تا روز آخر ماه جمادی الثانیة.
چون روز به حوالی غروب رسید، کوکبه پاشا ظاهر شد و خود او نیز وارد شد و پدرم را طلبید و گفت:
بعد از غروب روضه را خلوت نماید و زوار را بیرون کند، پدرم حسب الامر چنان کرد، هنگام نماز شام، پاشا به روضه داخل شد، امر کرد که شمع های روضه که روشن بود خاموش کردند و روضه مقدسه تاریک ماند.
خود چنان که طریقه سنیان است فاتحه خواند و رفت به عقب سر ضریح مقدس مشغول نماز و ادعیه شد و پدرم در سمت پیش روی ضریح مقدس را گرفته بود و محاسن خود را بر زمین می مالید و روی خود را در آنجا می سائید و تضرع و زاری می کرد، مانند ابر بهار اشک از دیده او جاری بود و من نیز از عجز و زاری پدرم به گریه افتاده بودم و بر این حال تقریبا دو ساعت گذشت و نزدیک بود که پدرم قالب تهی کند که ناگاه سقف محاذی بالای ضریح مقدس شق شد و ملاحظه شد که گویا به یک بار صد هزار خورشید و ماه و شمع و مشعل بر ضریح مقدس و روضه مقدسه ریخت که مجموع روضه، هزار مرتبه از روز روشن تر و نورانی تر شد و صدای حسن پاشا بلند شد که به آواز بلند مکرر می گفت:
صلی الله علی النبی محمد و آله.
پس پاشا برخاست و ضریح مقدس را بوسید و پدر مرا طلبید و محاسن او را گرفت و به خود کشید و میان دو چشم پدر مرا بوسید و گفت: بزرگ مخدومی داری خادم چنین مولائی باید بود!
و انعام بسیار بر پدرم و سایر خدام روضه متبرکه کرده و در همان شب به بغداد مراجعت نمود. (134)

137 پاداش صدقه

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که صدقه ای بدهد برای او در بهشت دو برابر آن خواهد بود.
ابو دحداح گفت: ای پیامبر خدا! من دو باغ دارم، اگر یکی از آن دو را صدقه بدهم، برای من در بهشت دو برابر آن است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: آری؛ گفت: مادر دحداح و دخترم در بهشت با من اند؟
گفت: آری!
پس بهترین یکی از آن دو باغ را به رسول الله صلی الله علیه و آله داده است، پس آیه یاد شده نازل گشت و خداوند پاداش صدقه او را به دو هزار هزار مضاعف گردانید.(135)

138- فرجام قسم نا به جا

در سنه هزار و دویست و ده که حقیر به عزم زیارت بیت الله الحرام وارد بغداد شدم، چند یومی در بقعه متبرکه کاظمین علیه السلام به جهت اجتماع، توقف اتفاق افتاد، در شب جمعه در روضه متبرکه امامین همامین بودم با جمعی از احباء و همسفران و بعد از آنکه از تعقیب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم کم شد برخاستم به بالای سر مبارک آمدم، که دعای کمیل را در آن موضع کامل با حضور قلب تلاوت نمایم.
آواز جمعی از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنیدم که به نحوی که مانع از حضور قلب شد و صدا بسیار بلند شد به یکی از رفیقان گفتم: سوء ادب اعراب را ببینید که در چنین موضعی در چنین وقتی چنین صدا بلند می کنند، چون صدای ایشان طول کشید، من با بعضی از رفقا برخاسته که به پائین پای مقدس او آئیم تا ملاحظه کنیم سبب غوغا چیست، دیدم شیخ محمد کلید دار بر در روضه مقدسه ایستاده و چند زن از اعراب داخل روضه مقدسه شدند و یکی از آنها گریبان سه زن دیگر را دارد و می گوید: کیسه پول مرا یکی از شما دزدیده اید و ایشان منکر بودند.
گفت: در همین موضع متبرک قفل ضریح را گرفته، قسم به این بزرگوار به یاد کنید تا من از شما مطمئن شوم و گریبان شما را رها کنم.
من و رفقا ایستادیم که ببینیم مقدمه ایشان به کجا می رسد، پس یکی از زنان در نهایت اطمینان قدم پیش نهاده و قفل را گرفته و گفت:
یا ابا الجوادین!انت تعلم انی بریئة؛ ای پدر دو جواد!تو می دانی که من از این تهمت بری هستم.
آن زن صاحب پول گفت: برو که من از تو مطمئن شدم، پس دیگری نیز قدم پیش گذارده به نحو اول تکلم نموده و برفت، سیم آمد و قفل را گرفته همین که گفت: یا ابا الجوادین! انت تعلم انی بریئة؛ دیدم از زمین به نحوی بلند شد که گویا از سر ضریح مقدس گذشته و بر زمین خورد و دفعة رنگ او مانند خون بسته چشم های او نیز چنین شد و زبان او بند آمد.
پس شیخ محمد صدا را به تکبیر بلند کرده و سائر اهل روضه نیز تکبیر گفتند، پس شیخ امر کرد که تا پای او را کشیده در یکی از صفه های رواق مقدس گذاردند و مانیز ماندیم که ببینیم امر به کجا منتهی می شود.
آن زن چنین بی هوش بود تا حوالی سحر این قدر به هوش آمد که به اشاره فهمانید که کیسه پول آن زن را کجا گذارده ام بیاورید و بدهید و کسان او چند گوسفند به جهت کفاره عمل او ذبح کرده تصدق کردند که آن زن مستخلص شود و چنان بود تا صبح و در همان روز وفات یافت!(136)