فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

119- سیره زندگی بزرگان

روزی مرحوم علامه طباطبایی را در خیابان زیارت کردم و در معیت ایشان، تا درب منزلشان رفتم. به درب منزل که رسیدیم ایشان تعارف کردند. عرض کردم: مرخص می شوم. ایشان، در پله بالا ایستاده بودند و پایین بودم، رو به من کردند و گفتند: حکمای الهی این همه فحش ها را شنیدند سنگ حوادث را خوردند، قلم ها به دشنام و بدگویی آنها پرداختند، این همه فقر و فلاکت و بیچارگی را از تبلیغات سوء کشیدند.
گاهی به کهک به سر می بردند و گاهی... با این همه حقایق را در کتاب هایشان نوشتند و گفتند: آقایانی که به ما بد گفتید و فحش دادید و زندگی را در کام ما تلخ کردید و مردم را علیه ما شورانیدید، حرف این است و حق این است که نوشته ایم و برای شما گذاشته ایم، حال هر چه می خواهید بگویید.
آنها حرف حقشان را نوشتند و برای نفوس مستعد به یادگار گذاشتند، تمام تلاش این است که منطق وحی را بفهمیم. خداوند ملاصدرا را رحمت کند! مفسر است، محدث است، فقیه است، مرد سیر و سلوکی است که هفت مرتبه پیاده به زیارت بیت الله الحرام، مشرف می شود و بار هفتم در بصره ندای حق را لبیک گفته است.
ایشان در در شرح اصول کافی حدیث امام سجاد علیه السلام را نقل می کند که:
چون خداوند سبحان، می دانست در آخر الزمان مردمی عمیقی پیدا می شوند در توحید و در اصول عقائد اوایل سوره حدید و سوره اخلاص را فرستاد.
مرحوم آخوند می گوید: به این حدیث که رسیدم گریه ام گرفت. این گریه شوق است و گریه عشق، چون خودش می بیند که این حدیث، برای امثال اوست.(112)

120- امیر بیان، علی علیه السلام

در میان ائمه اطهار علیه السلام، جناب امیر المومنین زبان خاصی دارد، به طوری که اگر کسی در روایات کار کشته و زحمت کشیده باشد، حتی اگر سند روایی را نگاه نکند، به متن روایت که نگاه کند، می فهمد که این زبان، زبان امیرالمومنین است. بنده خودم که داشتم کافی را اعراب گذاری می کردم وقتی می رسیدم به گفتار امیرالمومنین علیه السلام می دیدم طوری دیگر است.
چه بسا بارها پیش آمد که هنوز به سند روایت مراجعه نکرده، روایت را می خواندیم، می دیدیم که بوی گفتار امیرالمومنین علیه السلام است. (113)

121- دعای جانبخش استاد

جناب حجة الاسلام و المسلمین ابراهیمیان امام جمعه محترم آمل در بیان خاطره ای می فرمایند:
بنده شبی استاد علامه را در رویا دیدم، مسجدی بود و سکویی و جمعیتی و ستونی.
ایشان بر بالای سکو مشغول سخنرانی بودند. جمعیت روی به ایشان داشتند. من بیچاره بر ستونی تکیه داده، پشت به ایشان کردم. جمعیت همه رفتند، هیچ کس نمانده بود جز ایشان و من. آنگاه روی به ایشان کردم. مرا بر بالا خواند. نزد ایشان رفتم. دو دست مبارک به زیر گوش من نهادند و این جمله را بر من قرائت فرمودند:
الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیر المومنین علیه السلام .
و به راستی که هنوز آن دعای جانبخش در جانم طنین انداز است و ان شاء الله که مرا از این دعای جان پاک، ثمراتی فراوان خواهد بود.(114)