فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

115- عمل ضامن بهشت

چشمان هشام لوچ بوده است و ابن خلکان در وفیات الاعیان در شرح حال فرزدق می گوید:
عمل بس نیکویی بدو نسبت داده اند که امید است رفتن او به بهشت را ضامن باشد، و عمل مذکور آن است که چون هشام بن عبد الملک در عهد پدرش به قصد حج به مکه آمد، دور کعبه طواف نمود و سعی کرد تا خود را به حجر الاسود برساند؛ ولی به دلیل ازدحام مردم، موفق نشد. از این رو، برایش منبری گذاشتند و او بر آن نشست و به مردم می نگریست.
در ضمن، گروهی از اشراف شام نیز در این سفر همراهی اش می کردند. در این حال، زین العابدین، علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام، که زیباترین و خوشبوترین مردم بود، پیش آمد و شروع به طواف نمود. چون طوافش به حجر الاسود ختم یافت، مردم راه را برایش باز کردند تا به آن برسد.
در این هنگام، مردی شامی گفت: این کیست که هیبتش چنین مردم را متاثر کرده است؟
هشام از ترس این که همراهانش به او تمایلی پیدا کنند و علاقه مند شوند، گفت: او را نمی شناسم.
ولی فرزدق که در آن جا حاضر بود گفت: من او را می شناسم.
مرد شامی پرسید: ای ابافراس! او کیست؟
فرزدق نیز در جواب او، قصیده ای سرود. (107)(108)

116- نیاز انسان به مربی

شما یک چرخ خیاطی می خرید می بینید که صاحب مغازه یک دفترچه هم به شما می دهد. آقا این چیه؟ این دین این چرخ خیاطی است. این دستور این چرخ خیاطی است. این چرخ خیاطی، این صنعت دین دارد. بدون این خراب می شود، در اینجا نوشته شده که نخش و پارچه اش باید در چه حد و اندازه باشد. نحوه بازکردن و بستن آن و شروط نگه داشتن چگونه است. این دین چرخ خیاطی است و تمام صنایع دست انسان همه دین و آیین دارند و بدون دین و آیین به کمالشان نایل نمی شوند.
انسان این بزرگ ترین صنعت الهی برنامه و مربی می خواهد، همانطوری که صنایع شما دستور العمل استفاده دارند حاشا و کلا که این بزرگ ترین صنعت الهی برنامه و دستور العمل نداشته باشد، برنامه و دستور العملش قرآن کریم است.

117- چونان ماه شب بدر

مبرد در کتاب الکامل نقل کند که: مردی قریشی که نامش را نمی دانم گفت: روزی در کنار سعید بن مسیب نشسته بودم که مرا گفت: دائیان تو کیانند؟
گفتم: مادرم کنیز بوده است.
با این حرف، گویی از چشمانش بیافتادم. اندکی بعد، سالم بن عبد الله بن عمر بن خطاب آمد و چون از پیش او رفت گفتم: ای عمو! این که بود؟
سعید بن مسبب گفت سبحان الله العظیم! آیا او را که از قوم توست! نمی شناسی؟ او، سالم بن عبد الله بن عمر است.
پرسیدم: مادرش کیست؟ گفت: مادرش کنیز است.
اندکی گذشت و علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام آمد و بر او سلام کرده، نشست و سپس برفت. از سعید بن مسیب پرسیدم: ای عمو! او کیست؟
سعید گفت: او کسی است که روا نباشد مسلمانی او را نشناسد! او علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام است.
پرسیدم: مادرش کیست؟
پاسخ داد: مادرش کنیز است.
در این هنگام گفتم: ای عمو! به نظر رسید که چون گفتم: مادرم کنیز است، از ارزش من نزد تو کاسته شد؛ ولی من نیز چون اینانم و از این باکی ندارم. مرد قریشی ادامه می دهد: پس از آن، نزد او بزرگی و جلالتی یافتم.(109)