فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

104- عظمت معانی قرآن

ابوالقاسم کوفی در کتاب تبدیل گفته است: اسحاق کندی در زمان خود فیلسوف عراق بود. در خانه خود نشست و عزلت اختیار کرد و شروع کرد به نوشتن تناقضات قرآن. روزی یکی از شاگردان او خدمت امام ابو محمد علیه السلام رسید. حضرت به او فرمود: آیا در میان شما مرد رشیدی نیست که استادتان کندی را از اشتغالی که درباره قرآن شروع کرده، باز دارد؟
شاگرد گفت: ما شاگرد او هستیم؛ چگونه می توانیم در این مساله و یا غیر آن به او اعتراض کنیم؟
حضرت فرمود: می توانی آنچه را می گویم به او برسانی؟
گفت: آری.
آنگاه حضرت فرمود: نزد او برو و با او نرمی کن و انس بگیر و در هدفش یاری اش کن. وقتی میانتان انس برقرار شد، بگو: مساله ای برای من پیش آمده که می خواهم از تو بپرسم. او از تو خواهد خواست که بپرسی در این هنگام بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید، آیا جایز است که مرادش از غیر این معانی باشد که تو اراده کرده ای؟
او خواهد گفت: آری، شخص می تواند وقتی چیزی را شنیده، از آن معنایی را بفهمد.
وقتی که به تو جواب مثبت داد، بگو: از کجا معلوم؟ شاید(از قرآن) جز آن چیزی که تو اراده کرده ای قصد کند و به غیر معانی خود وضع نماید.
آن شخص نزد کندی رفت و با او الفت گرفت تا این که این مساله را به او القا کرد. کندی گفت: این مطلب را دوباره تکرار کن! و او تکرار کرد پس کندی فکر نمود و دید آری، این مساله در لغت احتمال دارد و ممکن است. (96)

105- خبر از بی وفایی کوفیان

فرزدق گاهی که حضرت امام حسین علیه السلام قصد عراق را داشت و فرزدق اراده حجاز را، حضرت او را دید و از او پرسید: ما وراءک؟
قال: علی الخبیر سقطت، قلوب الناس معک و سیوفهم مع بنی امیة، و الامر ینزل من السماء.
فقال الحسین علیه السلام: صدقتنی یعنی امام حسین علیه السلام از فرزدق پرسید: چه خبر داری (از پس تو چو خبر است؟)
گفت: بر آگاه برخورد کرده ای، دل های مردم با تو است و شمشیرهای شان با بنی امیه، و امر از آسمان فرود می آید.
امام علیه السلام فرمود: با من به راستی سخن گفتی. (97)

106- توسل به پنج تن آل عبا

شخصی نقل می کند که من مبلغ پنج هزار تومان عراقی به خزانه شاه سلیمان صفوی قرضدار شدم و حجت معتبره به موعد معینی به مشرف خزانه سپردم و در راس مدت به هرنوع بود وجه را سرانجام نموده و به مشرف داده چون حجت حاضر نبود قبض رسیدی از او گرفتم اندکی بر نیامد که آن مشرف مرد و دیگری مشرف شد.
بعد از چند روز حجت مرا بیرون آورده به عرض سلطان رسانیده وجه را از من طلبیدند و من گفتم: وجه را دادم و قبض مشرف را دارم.
گفتند: قبض را بیاور یا وجه را اداء کن.
من به خانه رفتم هر چند قبض را جستم نیافتم تمام خانه و اسباب را زیر و زبر کردم اثری از آن ظاهر نشد و در عرض تمام یک هفته آنچه تفحص شاید و باید کرده پیدا نشد. هفته دیگر محصل شدیدی بر من گماشتند و من در آن نیز مهلت طلبیده خانه همسایگان و هر جا احتمال آمد و شد می رفت گردیدم اثر نیافتم.
در هفته سیم محصلین غلاظ و شداد تعیین نموده به انواع تعذیب و شکنجه که تا یک هفته وصول شود والا مرا به قتل رسانند و به هیچ وجه مرا اداء آن وجه ممکن نبود.
در آخر هفته محصلین مرا برداشته بصوب چار سوق روانه که در آنجا مشغول تعذیب من شده یا وجه وصول شود یا هلاک شوم و من در عرض راه متوسل به حضرت الله و پنج تن آل عبا علیه السلام گردیدم و می رفتم و چون معتاد به معجون افیون بودم و به جهت میسر نشدن در آن روز بسیار بی حال شده بودم به دکان عطاری رسیده قدری معجون افیون خواستم قلیلی به کاغذ پاره های دکان عطاری خود پیچیده به من داد.
محصلین مرا برداشته روانه شدیم در عرض راه معجون را خوردم و کاغذ را افکندم به جهت اثر معجون که در کاغذ بود به جامه من چسبیده دو سه دفعه جامه را حرکت دادم نیفتاد عاقبت کاغذ را از جامه جدا کردم خواستم بیفکنم دیم مهر بر آن زده بودند نیک ملاحظه کردم برات مشرف سابق خزانه بود که به من داده بود.
از شادی از پا در آمده و در آنجا شکر معبود را کرده برات را به خزانه رسانیده مستخلص شدم.(98)