فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

83 مهجوری از آن است که من از او دورم!

روزی ماهیان نزد بزرگشان گرد آمدند و گفتند: ای فلانی!ما قصد داریم به دریایی که از آن موجودیم و بدون آن معدوم هستیم، برویم.
پس ابتدا باید به ما بیاموزی که دریا کدام جهت است و راهش از کدام سوی است. تا آن را دریابیم؛ به سویش روان شویم؛ زیرا مدت هاست که نام آن را می شنویم، ولی بدان علمی نداریم و نه مکان آن را دانیم و نه جهتش را.
بزرگ ماهیان گفت: ای دوستان و ای برادران! این سخن در شان شما و امثال شما نیست، چه دریا بزرگ تر از آن است که کسی بتواند به آن رسد و این کار نه از عهده شما ممکن و نه در مقام شماست و او از شما غایب نیست و شما نیز از او پنهان نیستید. او از خودتان به شما نزدیک تر است.
چون سخن او شنیدند برخاستند که او را بکشند. او گفت: به چه گناهی مرا مستحق مرگ می دانید؟
گفتند: تو می گویی آن دریایی که در جستجوی آنیم، چیزی است که ما در آن هستیم؛ در حالی که ما فقط در آییم، آب کجا و دریا کجا! تو بر آنی که با سخنانت ما را گمراه سازی.
بزرگ ماهیان گفت: به خدا سوگند، این گونه نیست که می پندارید، من جز به حقیقت سخن نگفتم، چه دریا و آب در حقیقت یک چیز هستند و اصلا میانشان فرقی نیست. به آن، به حسب حقیقت و وجودش آب گویند و به حسب کمالات و خصوصیات و انبساط و انتشار تمام بر مظاهر، و دریا به جهت آب. در این هنگام بعضی از ماهیان حقیقت را دریافتند و ساکت شدند و بعضی دیگر انکار کرده، از او رویگردان شدند و تنهایش گذاشتند.(76)

84 شنیدن صدای ناله شیطان

حضرت وصی علیه السلام در خطبه قاصعه نهج البلاغه فرمود: نور وحی و رسالت را می بینم و بوی نبوت را استشمام می کنم، و من ناله شیطان را به هنگامی که وحی بر آن حضرت صلی الله علیه و آله نازل شده بود شنیدم، پس عرضه داشتم: ای رسول خدا! این نفیر چیست؟
فرمود: این شیطان است که از عبادت خویش نا امید گردید. تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم، جز این که تو پیامبر نیستی، ولیکن وزیری و تو بر خیزی.

85 حضور خدا در همه

نقل نموده اند که: عالمی بوده است که یکی از شاگردانش را بیشتر از سایر شاگردانش قدر و ارزش می نهاده است.
شاگردان دیگر او را سرزنش می کرده اند که چرا او را بر دیگران ترجیح می دهد.
پس، روزی به هر یک از آنان مرغی داد و گفت: این مرغان را ببرید و در جایی سر ببرید که هیچ کس نبیند. همه بردند و در جای خلوتی مرغانشان را سر بریدند و آمدند. ولی آن جوان، مرغش را بدون آن که سرش را بریده باشد، بازگرداند. استاد از او پرسید: چرا مرغ را سر نبریدی؟
گفت: چون مرا امر نمودی که در جایی ذبح کنم که کس نبیند؛ ولی من مکانی نیافتم که در آن، خدای واحد و فرد و صمد مرا نبیند.
استاد گفت: احسنت!
پس به شاگردانش گفت: بدین سبب او را به شما برتری می دهم و از شما جدا می شمارم.(77)