فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

53 گفتگوی خدا به حضرت موسی

از اربعین ها اربعین کلیمی است. مراد ایشان آن است که خدای عز من قائل در کتاب کریم خود به اجمال فرمود: و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة (46)؛ با موسی؛ چهل شب وعده گذاشتیم.
و به تفصیل فرمود:
و با موسی سی شب وعده و قرار نهادیم، چون پایان یافت ده شب دیگر بر آن افزودیم تا آنکه زمان وعده به چهل شب تکمیل شد، به برادر خود هارون گفت: تو اکنون پیشوای قوم و جانشین من باش و راه اصلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش.
و چون موسی با هفتاد تن از بزرگان قومش که انتخاب شده بودند وقت معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت، موسی عرض کرد که: خدایا! خود را به من آشکار بنما که تو را مشاهده کنم.
خدا در پاسخ او فرمود که: مرا تا ابد نخواهی دید، ولیکن در کوه بنگر اگر کوه به جای برقرار تواند ماند تو نیز مرا خواهی دید.
پس آنگاه که نور تجلی بر کوه تابش کرده کوه را مندک و متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد و سپس که به هوش آمد عرض کرد: خدایا!تو منزه و برتری، به درگاه تو توبه کردم و من (از قوم خود) اول کسی هستم که ایمان دارم.
خدا فرمود: ای موسی!من تو را برای این که پیغام های مرا به خلق برسانی برگزیدم و به کلام انتخاب کردم، پس آنچه را که بر تو فرستادم کاملا فراگیر و شکر و سپاس الهی را به جا آور. (47)(48)

54 بنی امیه، شجره ملعونه

در ابتدای صحیفه کامله سجادیه به اسناد از امیرالمومنین علی علیه السلام است که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در منبر پینکی گرفت، در خوابش دید که مردمی بر منبر وی بسان جهیدن بوزینگان می جهند، و مردم را به قهقری بر می گردانند، آنگاه درست نشست و در حالی که غم از روی آن حضرت خوانده می شد، جبرئیل علیه السلام این آیه را آورد: و ما جعلنا الرویا التی اریناک الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فی القرآن و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا یعنی و رویایی که به تو نشان دادیم جز آزمایشی برای مردم و شجره ملعونه در قرآن نبود، ما ایشان را می ترسانیم، پس ایشان را جز طغیان نیفزاید. مراد وی بنی امیه است. (49)

55 با آل علی هر که در افتاد ورافتاد

یکی از ثقات نقل کرده که: چندی قبل از این در کاشان مردی بود آقا محمد علی نام مباشر صنف عطار و متوجه امور دیوانی ایشان، و قدغن کرده که دیگری به هیچ وجه اجناس عطاری خرید و فروش نکند.
شخصی سید فقیری به قدر یک من سریشم تحصل کرده بود و این را به شخصی فروخت آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد و دشنام بسیاری به او داد چند سیلی بر روی او زد آن بیچاره روانه شد گفت: جدم سزای تو را بدهد آن ظالم که این را شنید اعراضی شده ملازم خود را گفت:
آن سید را بر گردانید و چند پشت گردنی به شدت به او زده و گفت: برو و جدت را بگو کتف مرا بیرون آورد!
روز دیگر آن ظالم تب کرده و در شب کتف های او درد آمد و روز دوم ورم شدید کرده، ماده به کتف های او ریخت و روز چهارم جراحان مجموع گوشت های او را تراشیده به نحوی که سرهای کتف او بیرون آمد و در روز هفتم بمرد، با آل علی هر که در افتاد ورافتاد.(50)