فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

51 داستان اسلام آوردن عمرو

پیغمبر صلی الله علیه و آله سریه ای فرستاد و فرمود: فلان ساعت از شب راه را گم می کنید، دست چپ را بگیرید، به مردی می رسید راه می پرسید، نشان نمی دهد تا از غذایش نخورید، آن وقت گوسفندی کشته به شما طعام می دهد و راه را به شما می گوید، از من به او سلام برسانید و بگویید: من در مدینه ظاهر شده ام!
رفتند همان طور شد و پیغام پیغمبر را فراموش کردند، مرد پرسید: پیغمبر در مدینه ظاهر شده؟
گفتند: بلی!
مرد عمرو بن حمق خزاعی بود، به طرف مدینه رفت و مدتی بود تا پیغمبر امرش فرمود که: به محل خود برگردد تا وقتی امیر المومنین خلیفه شود نزد او برو!
عمرو در کوفه خدمتش رسید، وقتی به او فرمود: خانه ات را بفروش و در ازد خانه بخر که وقتی من از میان شما بروم تو را طلب می کنند و ازد ممانعت خواهند کرد. (44)

52 شادی حضرت مریم از بشارت جبرئیل

در ابتدای فص عیسوی از فصوص الحکم می گوید:
وقتی روح الامین؛ یعنی جبرئیل علیه السلام برای حضرت مریم علیها و علیه السلام به صورت بشری کامل متمثل شد، حضرت مریم خیال کرد که بشری است که قصد مواقعه با او را دارد و به همین سبب به خدا پناه برد تا خداوند او را از این عمل بد، نجات دهد؛ چون می دانست که این عمل ممنوع است، و در این هنگام بود که حضور کاملی برای او حاصل شد و آن چیزی نبود جز روح معنوی، و اگر در آن وقت و حالت در حضرت می دمید حضرت عیسی علیه السلام خارج می شد؛ ولی دیگر کسی نمی توانست حضرت را تحمل کند، به خاطر آنکه به سبب ناراحتی مادرش در آن حال، خلق او نیز تنگ می بود. اما وقتی جبرئیل به مریم گفت: من رسول خدای توام، آمده ام که پسر پاکی به تو بخشم.، او شادمان شد و از آن گرفتگی به در آمد و در این هنگام بود که جبرئیل حضرت عیسی علیه السلام را در او دمید. (45)

53 گفتگوی خدا به حضرت موسی

از اربعین ها اربعین کلیمی است. مراد ایشان آن است که خدای عز من قائل در کتاب کریم خود به اجمال فرمود: و اذ واعدنا موسی اربعین لیلة (46)؛ با موسی؛ چهل شب وعده گذاشتیم.
و به تفصیل فرمود:
و با موسی سی شب وعده و قرار نهادیم، چون پایان یافت ده شب دیگر بر آن افزودیم تا آنکه زمان وعده به چهل شب تکمیل شد، به برادر خود هارون گفت: تو اکنون پیشوای قوم و جانشین من باش و راه اصلاح پیش گیر و پیرو اهل فساد مباش.
و چون موسی با هفتاد تن از بزرگان قومش که انتخاب شده بودند وقت معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت، موسی عرض کرد که: خدایا! خود را به من آشکار بنما که تو را مشاهده کنم.
خدا در پاسخ او فرمود که: مرا تا ابد نخواهی دید، ولیکن در کوه بنگر اگر کوه به جای برقرار تواند ماند تو نیز مرا خواهی دید.
پس آنگاه که نور تجلی بر کوه تابش کرده کوه را مندک و متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد و سپس که به هوش آمد عرض کرد: خدایا!تو منزه و برتری، به درگاه تو توبه کردم و من (از قوم خود) اول کسی هستم که ایمان دارم.
خدا فرمود: ای موسی!من تو را برای این که پیغام های مرا به خلق برسانی برگزیدم و به کلام انتخاب کردم، پس آنچه را که بر تو فرستادم کاملا فراگیر و شکر و سپاس الهی را به جا آور. (47)(48)