فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

42- هر روز، روز کتب علم

یکی از خاطرات خوشی که از محضر شریف ایشان دارم، این است که: یک روز زمستان که برق خیلی سنگینی آمده بود (تازه آمده بودم به مدرسه مروی. راه دور بود می خواستم نزدیک تر بشود. به این جهت بود و گرنه مدرسه حاج ابوالفتح برای ما، روحانیت و معنویت و برکت داشت. مدرسه مروی هم روحانیت و برکت داشت. ما به سفارش جناب آقای شعرانی به حضرت آقای میرزا محمد باقر آشتیانی آمدیم مدرسه مروی، و ایشان ما را امتحان فرمودند و پذیرفتند. در مدرسه به ما حجره دادند. حالا از مدرسه مروی به درس آقایان می رفتم.) زمستان برف سنگینی آمده بود. من از حجره بیرون آمدم، برف را نگاه کردم و مردد بودم که به درس بروم یا نروم. اگر نمی رفتم، دلیل بر تنبلی من و عدم عشق و شوق من بود، به هر حال تصمیم گرفتم بروم.
رفتم تا در خانه ایشان در سه راه سیروس، خواستم در بزنم، با آن برف سنگین که آمده بود خجالت کشیدم. مدتی استادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی نیامد. دیدم وقت درس هم دارد می گذرد. در هر صورت در زدم. آقا زاده هاشان در را باز کردند، وارد شدم و رفتم دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم. سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم.
گفتم: آقا!در این برف مزاحم شدم، می خواستم نیایم.
گفتند: چرا؟
گفتم: در این برف نمی خواستم مزاحم بشوم.
گفتند: مگر شما که از مدرسه مروی تا این جا می آمدید، گداها در راه ننشسته بودند و گدایی نمی کردند؟
گفتم: چرا بودند، امروز که روز کسب و کار آنهاست.
ایشان گفتند: خوب آنها تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم؟

43- بوسیدن دست کودکان

روزی حضرت استاد حسن زاده آملی از خیابان ارم عبور می کردند که فردی بچه به بغل به ایشان رسیده، سلام کردند.
استاد جواب سلام را داد، آن مرد خم شد که دست مبارک آقا را ببوسد و بوسید، استاد ناراحت شدند و فرمودند: این چه کاری است که می کنید، باید دست این بچه معصوم و بی گناه را بوسید.
سپس استاد خم شدند و دست بچه را بوسیدند.

44 امدادهای غیبی یار پیامبر

فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم و ما رمیت از رمیت، ولکن الله رمی (38)
این آیه کریمه راجع به غزوه بدر است. خداوند سبحان می فرماید: ای مومنان شما، کافران را نکشته اید بلکه خدا آنان را کشت، و ای پیغمبر!آنچه را که تو انداختی، تو نینداختی، ولکن خدا انداخت.
در روز بدر، جبرئیل علیه السلام به رسول الله علیه السلام گفت: یک مشت خاک برگیر و آن را بر کافران بینداز!
وقتی دو فرقه با هم برابر شدند، رسول الله صلی الله علیه و آله به امیر المومنین علیه السلام فرمود: یک مشت از سنگریزه های وادی به من ده!.
امیر علیه السلام یک کف از سنگریزه های وادی به رسول الله داد
رسول الله آن را بر روی کافران بینداخت و گفت: شاهت الوجوه.
و به نقل دیگر سه عدد سنگریزه گرفت، یکی بر سوی راست کافران انداخت و یکی بر سوی چپ آنان و یکی بر پشت سر آنان، و گفت: شاهت الوجوه. پس آن قوم شکست خوردند.
در این آیه با این که مومنان، کافران را کشته اند، خداوند می فرماید: خدا آنان را کشته است. و با این که رسول الله حصباء را انداخت، خداوند فرمود: آنچه را که تو انداختی، تو نینداختی، خدا انداخت. (39)