فهرست کتاب


داستانهای عارفانه در آثار استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی جلد 2

عباس عزیزی

40- معجزه طعام پیامبر

رسول خدا صلی اله علیه و آله هر شب، سه بار به مسجد می رفت. و شبی آخر وقت به مسجد رفت، کنار منبر او فقرا خوابیده بودند.
حضرت کنیزی را که به زنانش خدمت می کرد، طلبید و فرمود:
هر چه غذا هست بیاور!
کنیز رفت دیگی آورد که ته آن کمی غذا مانده بود. بعد حضرت ده نفر از فقرا را بیدار کرد و فرمود بگویید: بسم الله و بخورید.
بعد از ده نفر همین طور ده نفر ده نفر، همه خوردند و سیر شدند. باز هم مقداری غذا در دیگ ماند. به کنیز دستور داد آن را پیش زن ها ببرد. (35) (36)

41- با همه اعضایم بیایم!

عوف بن مالک که از بزرگان صحابه و مردی عظیم الجثه بود، روزی به خدمت حضرت رسول صلی اله علیه و آله رفته، وقتی که حضرت در خیمه نشسته بود سلام کرد حضرت فرمود: در آی!
گفت: به همه اعضای خود درآیم، یا چیزی را بیرون بگذارم! حضرت بخندید. (37)

42- هر روز، روز کتب علم

یکی از خاطرات خوشی که از محضر شریف ایشان دارم، این است که: یک روز زمستان که برق خیلی سنگینی آمده بود (تازه آمده بودم به مدرسه مروی. راه دور بود می خواستم نزدیک تر بشود. به این جهت بود و گرنه مدرسه حاج ابوالفتح برای ما، روحانیت و معنویت و برکت داشت. مدرسه مروی هم روحانیت و برکت داشت. ما به سفارش جناب آقای شعرانی به حضرت آقای میرزا محمد باقر آشتیانی آمدیم مدرسه مروی، و ایشان ما را امتحان فرمودند و پذیرفتند. در مدرسه به ما حجره دادند. حالا از مدرسه مروی به درس آقایان می رفتم.) زمستان برف سنگینی آمده بود. من از حجره بیرون آمدم، برف را نگاه کردم و مردد بودم که به درس بروم یا نروم. اگر نمی رفتم، دلیل بر تنبلی من و عدم عشق و شوق من بود، به هر حال تصمیم گرفتم بروم.
رفتم تا در خانه ایشان در سه راه سیروس، خواستم در بزنم، با آن برف سنگین که آمده بود خجالت کشیدم. مدتی استادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی نیامد. دیدم وقت درس هم دارد می گذرد. در هر صورت در زدم. آقا زاده هاشان در را باز کردند، وارد شدم و رفتم دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم. سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم.
گفتم: آقا!در این برف مزاحم شدم، می خواستم نیایم.
گفتند: چرا؟
گفتم: در این برف نمی خواستم مزاحم بشوم.
گفتند: مگر شما که از مدرسه مروی تا این جا می آمدید، گداها در راه ننشسته بودند و گدایی نمی کردند؟
گفتم: چرا بودند، امروز که روز کسب و کار آنهاست.
ایشان گفتند: خوب آنها تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم؟