فضه ره یافته کوی فاطمه

مریم صالحی منش

پرواز با جانان

فضه هم چنان خالصانه تلاش می کرد تا آن که روزی نوگلان پیامبر، حسن و حسین - سلام خدا بر ایشان باد - بیمار شدند. پیامبر و جمعی از یاران به دیدن آنها آمدند و پیشنهاد کردند که : خوب است برای سلامتی کودکانتان نذری کنید.
علی مولای فضه، و فاطمه استاد فضه، سه روز پیوسته روزه نذر کردند و فضه نیز همان کرد که محبوبانش کردند.
گل ها سر راست کردند و طراوت به گلبرگ ها بازگشت. هنگام ادای نذر فرا رسید. امام علیه السلام سه من جو به خانه آورد، تا برای افطار غذایی تهیه کنند. شاید، آن روز نوبت به فضه رسیده بود تا تسبیح گویان جوها را آرد و خمیر کند و نان بپزد و شاید، آن روزها و جوها سعادت یافته بودند تا با دستان مبارک بانوی فضه آرد، خمیر و نان شوند. وقت افطار رسید و فضه نیز یاری کرد و سفره افطار گشوده شد تا هر کس با قرصی نان و جرعه ای آب روزه خویش را بگشاید.
هنوز فضه لقمه نانی برنداشته بود که در خانه به صدا در آمد: ای اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله سلامتان باد. مرا غذایی دهید تا خدا شما را از غذاهای بهشتی بخوراند.
فضه تا این کلام را شنید چهار قرص نان آماده انفاق دید، اما گرسنه بود و اگر نان جوین را انفاق می کرد، چیزی جز آب نمی یافت تا غر غر شکم خویش را بخواباند و اگر نمی داد از ثواب انفاق و خشنودی بانوی خویش محروم می ماند، ولی فضه آموخته بود که نباید رضا را به نان فروخت، چرا که بارها از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود:
فاطمه پاره تن من است. هر که او را شاد کند، مرا شاد کرده است و هر که مرا شاد کند، خدا را شاد کرده است. (12)
او نیز افطاری خویش را انفاق کرد و روزه اش را با جرعه ای آب افطار نمود و سحرگاه چون عزیزانش با شکمی گرسنه باز نیت روزه کرد.
روز بعد، فضه، گرسنه تر از دیروز، به امید لقمه نانی سفره افطار را گشود و جمع روزه داران آماده افطار شدند که فضه شنید یتیمی از ایشان غذایی می خواهد. همان دید و همان کرد که غروب گذشته دیده بود و انجام داده بودند.
ولی فضه در شگفت نماند که خاندان وحی چگونه این گرسنگی را تحمل می کنند. چون پیش از این که فضه غذای امیر مؤمنان علیه السلام را از منزل به خدمتش می برد، دیده بود که پس از کار زیاد و خستگی بسیار مولایش به دوغ ترشی و نان جوینی اکتفا می کند.
نانی که سبوس جو روی آن پیدا بود و گاه دستان مبارک حضرت توان تکه کردن آن را نداشت و امام برای شکستن آن فشار زانو را هم به یاری می گرفت.
فضه آن روز را به یاد داشت که سوید بن غفله این منظره را می دید و حضرت چون متوجه حضور او شد سوید را به غذای خویش دعوت کرد و سوید خود را روزه دار خواند و حضرت فرمودند:
هر که روزه گرفتن، او را از خوردن غذایی که سیرش کند، باز دارد، بر خدا حق است که او را از غذای بهشتی بخوراند و از آشامیدنی بهشتی سیرابش کند.
سپس سوید به فضه که در چند قدمی حضرت بود گفت: وای بر تو ای فضه! در حق این پیرمرد از خدا نمی ترسی؟ چرا سبوس نان را نمی گیری؟! سبوس آن روی نان پیداست.
و فضه در جواب گفت: به ما فرموده است، سبوس غذا را نگیریم، گاه آن را در کیسه ای می گذارد و مهر می زند تا نتوانند سبوسش را بگیرند. و گاه امام در پاسخ اعتراض یاران خود کار فضه را تأیید می کرد و دستی به محاسنش می کشید و می فرمود:
اگر این محاسن به سبب طعام بسوزد زیان کرده است و همین غذا مرا کفایت می کند. (13)
روز سوم نیز فضه با شکمی که از گرسنگی نای نالیدن نداشت و دستانی که از شدت ضعف توان سفره گشودن نداشت، سفره را گشود و پنج قرص نان یکی برای بانوی عزیزش فاطمه، دیگری برای علی، مولای گرامی اش و دو قرص برای حسنین، نور دیدگانش و یک قرص نیز برای شکم گرسنه خودش بر سر سفره گذاشت.
پنج انسان گرسنه که سه روز را جز آب هیچ نخورده بودند و دو روزه را با آب افطار کرده بودند، گرداگرد سفره نشستند و این بار نیز فضه و عزیزانش چون دست به نان بردند، اسیری تمنای غذا کرد.
محبوب و عزیزان فضه با آن که به شدت گرسنه بودند، چهار قرص نان را آماده انفاق نمودند. فضه نیز چون دست برد تا یکی بر آن چهار نان بیفزاید، شکم گرسنه اش ضجه ای بر آورد و با آهی جگر سوز ناله کرد و گفت: فضه جا! اگر جان خویش را دوست داری از این انفاق بگذر. اما فضه که با گوش جان ندای ( لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبوا )(14) را شنیده بود شکم خویش را خطاب کرد:
جان فضه، از جان اینان شیرین تر نیست. جان من به جان علی، فاطمه، حسن و حسین بسته است، و تا ایشان گرسنه باشند من، تو را حتی لقمه نانی نمی دهم.
فضه این را گفت و بی درنگ عدد نان ها را به پنج رساند.
صبح روز چهارم؛ فضه هر چند گرسنه بود، اما بیش از گرسنگی خود گرسنگی حسن و حسین که از شدت گرسنگی می لرزیدند، او را می آزرد و آرزو می کرد، ای کاش نانی بود تا لقمه ای از آن به حسن و لقمه ای دیگر به حسین می داد و گرسنگی آنها را نمی دید.
اما فاطمه علیهاالسلام بانویش، از گرسنگی، شکمش به دنده هایش چسبیده بود و در محراب عبادت خدای خویش را می خواند.
و مولایش علی علیه السلام و وقتی اوضاع را چنان دید، دست حسن و حسین را گرفت و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برد.
پیامبر که فرزندان خود را چنین دید فرمود: چقدر بر من دشوار است که شما را به چنین حالی ببینم.
آن گاه با داماد و فرزندانش به خانه پاره تن خویش آمد و چون چشمان به گود نشسته او را دید ناراحت شد. در همین حال جبرئیل به خدمتش بانگ برداشت: ای پیامبر! این سوره را بگیر که خدا تو را به داشتن چنین اهل بیتی تبریک می گوید. و آن گاه سوره را قرائت کرد.(15)
به یقین ابرار و نیکان از جامی نوشند که با عطر خوشی آمیخته است. سرچشمه گوارایی که بندگان خدا از آن می نوشند به اختیارشان هر کجا خواهند جاری می شود. آن بندگان به نذر خود وفا می کنند و از روزی که گزند آن فراگیرنده است می ترسند.
و بر دوستی خدا به بینوا و اسیر و طفل یتیم غذا می دهند.
و می گویند: ما برای خشنودی خداست که به شما می خورانیم و پاداش و سپاسی از شما نمی خواهیم. ما از قهر پروردگار خود در روزی که از رنج و سختی آن رخسار خلق در هم و غمگین است می هراسیم .
پس خدا هم آنان را از آسیب آن روز نگاه داشت و به آنها روی خندان و دل شادمان ارزانی داشت. و به پاس آن که صبر کردند، بهشت و پریان پاداششان داد. در آن بهشت بر تخت های خود تکیه زنند. در آنجا نه آفتابی بینند و نه سرمایی .
سایه های درختان بهشتی بر سر آنهاست و میوه هایش برای چیدن رام. و ظروف سیمین و جام های بلورین، پیرامون آنان گردانده می شود.
که آن کوزه های بلورین نقره ای به اندازه و تناسب ( اهلش ) اندازه گیری شده اند.
و در آنجا از جامی که آمیزه زنجبیل دارد و به آنان می نوشانند.
در آن چشمه هایی است که سلسبیلش نامند.
و بر گرد آنان پسرانی جاودانی می گردند، چون آنها را بینی گویی که مرواریدهای پراکنده اند.
و چون بدانجا نگری سرزمینی از نعمت و کشوری پهناور می بینی.
بر اندام بهشتیان لباس هایی است که از حریر نازک سبز رنگ و از دیبای ضخیم و با دستبندهایی از نقره تزیین شده اند و پروردگارشان شراب پاک به آنها می نوشاند .
این پاداش برای شماست و کوشش شما مقبول افتاده است. (16)
فضه شاید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. تا به حال، خود را بر چنان قله های بلندی از عزت ندیده بود. هر چند نامی از او در وحی الهی نبود، اما از کردارش ستایش شده بود.
خدایا! آیا جان فضه نیز با جانان مخلص پیوند خورده است؟ و آیا او نیز چون فاطمه علیهاالسلام خشنودی خدای خویش را به دست آورده است. شگفتا که دوستی و پیروی و کوشش خالصانه، چگونه گل آدمیت او را شکوفا و ستاره امیدش را درخشاند.
از این پس، فضه فرهیخته ای بود فراموش ناشدنی که فرمانبری فاطمه علیهاالسلام او را فرزانه کرده بود.

اوج افتخار

روزی مولای فضه، علی بن ابی طالب علیه السلام بر حسب اتفاق به حجره عایشه آمد(17) و فضه را خواند تا آبی بیاورد و حضرتش وضویی بسازد. اما جوابی نشنید. بار دوم فضه را صدا زد، پاسخی نشنید و مرتبه سوم نیز در جواب مولا از فضه صدایی بر نیامد. اما نه برای آن که سرپیچی کرده باشد؛ هرگز! بلکه از باب ادب در پاسخ مولا خاموش ماند؛ ولی در دلش طوفانی بود که خدا می داند. فضه از انجام خواست امامش محروم بود. چرا که او نیز هر ماه چند روز چون دیگر زنان - هر چند وضوی عشق می ساخت و بر سجاده نیاز می نشست اما - تکبیر، رکوع و سجود را به امر خداوند حکیم متعال رها می کرد و در وقت فضیلت نماز، با اذکار و خواندن قرآن، خویش را محرم حریم انس الهی می نمود و چون طنین آوای مولا می شتافت، اما به جسمی که آلوده به خبث بود اجازه نمی داد پا در حریم پاک پاکان بنهد، چرا که بارها خوانده و شنیده بود:
( انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ؛(18)
خدا فقط می خواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.)
فضه خاموش ماند تا حرمت علوی را پاس داشته باشد.
علی - جان ها به فدایش - از سکوت فضه در شگفت شد. برخاست تا به حجره فاطمه مرضیه علیهاالسلام وارد شود. آوایی او را گفت: این آب است در برابر تو.
حضرتش چون چشم برگرداند در طرف راست خود ابریقی(19) پر از آب با صفا دید. با آن وضو ساخت و ابریق از دیده پنهان شد، سپس به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله در آمد و پیامبر چون جان خویش را دید از او پرسید: این چه آبی است که همانند دانه های مروارید بر صورت تو درخشان است.
علی، انیس پیامبر آنچه را که بر او گذشته بود، از خواندن فضه خادمه، ندای هاتف، ابریق پر از آب و وضو ساختن خویش، برای پیامبر بیان کرد. رسول خدا فرمود:
یا علی! آیا می دانی آن هاتف که بود و آن ابریق از کجا آمده بود؟
- شما بهتر می دانید.
- هاتف، دوست من جبرئیل بود. اما ابریق از بهشت و آن آب یک سومش از مغرب و یک سومش از بهشت بود.(20) و جبرئیل نیز تو را سلام می رساند و می فرماید:
از من به علی بگو که فضه حائض بود و نمی خواست با آن حالت آب وضوی تو را حاضر نماید.
پس مولای فضه، امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
عنه السلام و الیه یعود السلام و الیه الطیب من الکلام؛ سلام از سوی خداست و به سوی او باز می گردد و بازگشت کلام نیکو به سوی اوست.
پس امام فضه، زبان به دعای دوستدار، پیرو و فرمانبر خویش گشود و از روی محبت فرمود:
اللهم بارک فی فضتنا؛ خداوند! به فضه ما برکت عنایت فرما. (21)
فضه که تا کنون سر در گریبان شرم و حیا فرو برده بود چون اضافه نام خویش را به خاندان پیامبر شنید با دو بال خرسندی و خوشحالی در آسمان عشق آل الله به پرواز در آمد، وجود خویش را با یاد صلوات عطرآگین ساخت و سر بر سجده شکر الهی فرود آورد. چون او در تاریخ اسلام دومین کسی بود که از سوی خاندان نبوی به مدال نا مفتخر می شد.
اولین فرد سلمان فارسی بود که در جنگ خندق پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در موردش فرمود: سلمان منا اهل البیت .
و دومین فرد فضه خادمه بود که برادر پیامبر حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام در موردش فرمود: اللهم بارک فی فضتنا .
کفی لها شرفاً و فخراً؛ همین شرافت و افتخار او را بس.
هر چند خدمتی که همیشه فضه انجام می داد این بار جبرئیل امین به انجام رساند، اما خدای عزوجل به فضه فهماند که برترین فرشتگان بر این خدمت افتخار می کنند.

وسعت برکت

در استجابت دعای امام علی علیه السلام در حق فضه، همین بس که دامنه فضایل و کمالاتی که فضه از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله آموخت تا جان نوادگان او نیز رسوخ کرد و هر گلی که از گلستان دامان فضه می شکفت، آراسته به رنگ و بوی محمدی، خلق فاطمی و زهد علوی بود.
مالک بن دینار می گوید: زمانی که برای زیارت خانه خدا راهی حج بودیم، زنی لاغر اندام را دیدم که بر حیوانی لاغر و ناتوان سوار است و همراهان از سر دلسوزی، او را نصیحت می کنند که: باز گرد؛ این حیوان تو را در راه می گذارد و تو زنی تنها در میان بیابان چه خواهی کرد؟! اما او که عزم سفر کرده بود، به عشق خانه خدا همچنان پیش می رفت و توجهی به گفتار دیگران نداشت؛ چون به میان بیابان رسیدیم، حیوانی که زن بر آن سوار بود از رفتن باز ماند و دیگر رمق نداشت حتی قدم از قدم بردارد. من او را سرزنش کردم، که چرا با چنین مرکبی توشه سفر بسته است و می خواهد راهی بدین درازی را بپیماید؛ اما زن سر به آسمان بلند کرد و گفت: لا فی بیتی ترکتنی لا الی بیتک حملتنی فو عزتک و جلالک لو فعل بی هذا غیرک لما شکوته الا الیک ؛
نه در خانه ام گذاردی و نه، به خانه ات رساندی. سوگند به عزت و جلالت اگر کسی غیر از تو چنین کاری با من کرده بود شکایتش را پیش تو می آورم.
بی درنگ شخصی در بیابان پیدا شد که در دستش افسار ناقه ای بود و آماده تا آن زن را تا حرم امن الهی و حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله برساند.
من که از این ماجرا، کمالات زن را دیدم، دانستم پرهیزکاری است که نزد خدایش مقام بلندی دارد، پرسیدم تو کیستی؟
گفت: من شهره، دختر مسکه دختر فضه کنیز فاطمه زهرا علیهاالسلام هستم(22)