فضه ره یافته کوی فاطمه

نویسنده : مریم صالحی منش

مقدمه

در این دنیای پر هیاهو، به همه چیز و همه کس میدان می دهند جز خدا و آدمیت. در این آشوب، آدمی را پناهی باید تا از آدمیت خویش نیفتد و بیرون از محور الوهیت نچرخد. کجا او را پناهی است جز بارگاه الهی و چه کسانی وی را راه می نمایند، جز خاندان نبوی.
اگر ما را آرزوی پر و بال گشودن در حریم قدس الهی است؛ باید علی و فاطمه گونه شویم - که سلام و صلوات خدا بر ایشان باد - و اگر نمی توانیم، لااقل بکوشیم تا به رنگ خادمه ایشان در آییم .
ستیز با دشمنی های دشمنی که می کوشد تا ریشه درخت دوستی علی و فاطمه و فرزندانشان را از دل جوانان ایران اسلامی بر کند؛ مرا بر آن داشت تا پیش از آن که استخوان های سینه خردمندان از این غم گران خرد شود، با همه خردی، قلم خویش بر دل کاغذ برانم و حکایت های زندگی فضه خادمه - رحمة الله علیها - را که چون دانه های تسبیحی پاره شده، پراکنده بودند، در مجموعه ای گرد آورم و صدفی پر از مرواریدهای مودت، محبت، پیروی و جانفشانی در راه اهل بیت عصمت و طهارت را برای عزیزان آماده کنم .
در این مجموعه، نویسنده را آرزویی نیست جز آن که هر کس برگی از این نوشته را از نظر می گذراند، قصد برگ بعدی نکند مگر آن که پندی بگیرد و در عمل به آن بکوشد و خود را به خدای فضه - رحمة الله علیها - نزدیک تر کند.
و السلام علی من اتبع الهدی
مریم صالحی منش
5/5/1379

در بیت رحمت

دختر پادشاه هند(1) که دل به مهر خوبان بسته و آرزوی رهایی از دیو و دد درون کرده بود، از هند تا بهشت زمین راه پیموده و رنج سفر او را سخت آزرده بود.
اما این که خود به عشق آزادی، زنجیر اسارت به گردن آویخته، یا قیصر روم او را به اسارت در آورده و تحفه فرستاده بود، یا پادشاه حبشه با ملک هند ستیز کرده و ایشان را هدیه فرستاده بود؛ خدایش بهتر می داند.
به هر حال امروز کنیزکی است لاغر و نمکین، با گروهی از فقرا - که ایشان را اصحاب صفه گویند - نشسته و سر در گریبان تفکر فرو برده است ؛ شاید به دیروز می اندیشد.
پادشاه زاده ای که دیروز در سرزمینی سر سبز و خوش آب و هوا، در کنار سبزه و گل و نهر روان می نشست و دخترکان او را خدمت می کردند و بزرگان دربار درسش می دادند؛ امروز، در زیر تابش خورشید حتی سایه ای سایه ای نمی یابد. در کنارش نه درختی، نه سبزه ای و نه جوی روانی. سرزمینی خشک و بی آب و علف .
خدایا! این چه تقدیری است که پس از آن همه جلال و جبروت، اکنون دختر پادشاه نه تنها لباس فاخر، بلکه لباس ساده ای نیز برای پوشیدن ندارد و از غذای سلطنتی که خبری نیست، به نان بخور و نمیر اکتفا می کند.
شاید در اندیشه فردا از خدای خویش می خواست تا مردانی از این شهر او را به خدمت بگیرند که به زیور علم و ادب آراسته باشند و گوهر انسانیت وی را پاس بدارند تا درخت وجود او نیز در سایه سار کمالات ایشان بار بگیرد و به ثمر بنشیند.
سرور مردمان عرب - که جان جهانیان به فدایش باد - از این که خواهش پاره تن خویش را بی پاسخ گذاشته بود، دستان تاول زده اش را دیده و از جای بند مشک آب بر سینه دخترش شنیده بود، ناراحت بود. هر چند به جای کنیز، او را ذکری آموخته بود که توانش می داد و او نیز هر روز تسبیحی گلی را در دست می چرخاند و 34 مرتبه الله اکبر، 33 مرتبه سبحان الله و 33 مرتبه الحمدالله را تکرار می کرد. اما امروز که روزگار مردمان مدینه خوش تر از دیروز می چرخید وقت آن رسیده بود که بزرگ مرد عرب درخواست یار باوفایش را - که جان به فدای هر دوشان باد - پاسخ گوید.
کنیزک هنوز چند قدمی بر نداشته بود که در چوبی خانه ای گلی و کوچک به صدا در آمد و او وارد شد.
از آن روز که خود را در میان مردمان عرب دیده بود، هیچ کس را چنین شبیه به پیامبر اسلام و کودکانی چنین خوش سیما و دوست داشتنی ندیده بود.
دختر پیامبر با مهربانی او را سلام داد، خوش آمد گفت و چون مهمان عزیزی وی را گرامی داشت و با کلام خویش محبت و نوازش نمود.پس از اندکی به او فرمود:
از امروز که یاور من در این خانه ای، چه بهتر که یک روز من خانه داری کنم و تو بچه داری کنی و روز دیگر تو خانه داری کنی و من بچه داری. به این ترتیب کار زیاد نه تو را خسته می کند و نه مرا از عبادت خدای مهربان باز می دارد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله دختر غریب و تنهای هندی اما مسلمان و موحد را فضه نامید(2) و او را دعایی آموخت که با آن به هنگام رنج و سختی خدای خویش را بخواند.(3)
فضه که از بدو ورود انگشت حیرت به دهان گرفته بود؛ شاید با خود می گفت:((خدایا! این جا کجاست؟ بزرگ ترین مردمان در ساده ترین خانه ها ، کنیزکی غریب را سلام می دهند، نوازش می کنند و سپس او را از خستگی کار زیاد باز می دارند.
فضه دانست که خوش بختی او را در آغوش گرفته است و سخت می فشرد. او نیز دامان محبت مهربان ترین مردمان را سخت چسبیده و در خدمت ایشان کوشید.

اجابت دعا

روزی فاطمه - جان ها به فدایش - فضه را فرمود:آیا خمیر می کنی یا این که نان می پزی؟
فضه جواب داد:ای بانوی من! خمیر می کنم و هیزم می آورم. آن گاه برای جمع کردن هیزم از خانه خارج شد. هیزم ها را جمع کرد و با ریسمانی محکم بست ، سپس خم شد تا بسته هیزم را بر دوش بگیرد و به خانه آورد، اما هیزم ها دست به دست هم داده و از سنگینی به زمین چسبیده بودند و فضه را یارای بلند کردن آنها نبود، به یاد دعای رسول خدا افتاد و عرض کرد:
یا واحد لیس کمثله احد، تمیت کل احد و انت علی عرشک واحد، لاتأخذه سنه و لا نوم ؛
ای یگانه ای که مانندش کسی نیست ؛ همه را می میرانی و خود بر عرشت یگانه ای ، و هرگز چرت و خواب او را نمی گیری .
چندی نگذشت که مردی - که گویا از قبیله اَزُد بود - پیش آمد، چون هیزم ها و فضه را در کنار آن دید، دانست که جسم لاغرش توان کشیدن باری چنین سنگین را ندارد، آنها را به دوش گرفت و تا خانه فاطمه زهرا علیهاالسلام آورد.(4)