کرامات الفاطمیة معجزات فاطمه زهراء (س) بعد از شهادت بضمیمه سوگنامه فاطمه زهراء (س)

نویسنده : علی میرخلف زاده

مقدمه:

شکر و سپاس، سزای پروردگاری است که ما را با مصابیح هدایت ارشاد فرمود، و از اشعه انوار اولیای الهی، قلوب ما را منوّر گردانید، و پیوسته بیان و حالات و حرکات و وجنات ما را از خدمت به قرآن و عترت و اهل بیت رسول اللَّه (ص) قرار داد.
و درود و سلام بی حد بر پیامبر گرامیش محمد مصطفی (ص) و اهل بیت اطهارش، علی الخصوص بر دختر پهلو شکسته اش که در مصیبت و غم و اندوهش جگر عالمی را داغدار و جگر سوز و عزادار کرده و تا به حال کسی نتوانسته اندکی از غم و مصیبتهای وارده بر آن جگر گوشه رسول اللَّه (ص) را درک و از اعماق جگر بسوزد و فریاد زند...؟!
تا به حال هیچ هنرمند عارفی نتوانسته اندکی از اندوه و غم جگر سوز علی (ع) را در مواجهه با بی بی فاطمه (سلام اللَّه علیها) میان در و دیوار، و گاهِ شستن صورت نیلی، و بازوی کبود شده، مرثیه بسُراید.
تا به حال هیچ نویسنده چیره دستی توان آن را نداشته که مصائب و یک آه علی (ع) را در مصیبت و عزاداری زهرا (سلام اللَّه علیها) روی صفحات ترسیم نماید. و هر نویسنده تلاشگر و محقق فرزانه ای که قلم به دست گرفته، در محدوده معلومات و قدرت علمی خود به نگارش حوادث وارده بعد از رسول اللَّه (ص) پرداخته و برجسته ترین تابلو و زیباترین سر لوحه اثر خود را ترسیم نموده، و کتاب خود را با یک دنیا عذر و تقصیر به پیشگاه این بانوی نمونه اسلام تقدیم نموده است.
تعداد آثار ارزشمندی که محققان بزرگ و مؤلفان سترگ در پیرامون زندگی و اخلاق آن مظلومه پهلو شکسته سیلی خورده به رشته تحریر در آورده اند، بیرون از شمار است. و نام آنها در این صفحات نمی گنجد، و برخی از این محققان به همه ابعاد زندگی این بازوی کبود شده تاریخ اشاره کرده اند. این حقیر سر تا پا تقصیر هم یکسری داستانهای واقعی افرادی که به آن بی بی در سختیها و بیماری های صعب العلاج و مشکلات، متوسل و متمسّک شده اند و نتیجه مثبت عایدشان گردیده، جمع و به نام «کرامات الفاطمیة» (سلام اللَّه علیها) گذاشته ام تا دلهای مردم به معرفت دختر رسول اللَّه (ص) روشن و محکم تر گردد و در گرفتاریها متمسک به این بانوی دو سرا گردند.
در پایان از خداوند متعال خواستار سلامتی و سعادت و توفیق و پایداری و رستگاری و آخر و عاقبت بخیری دوستان و خوانندگانِ ولایی و خودمان را دارم و این کتاب را به پیشگاه تنها فرزند بانوی نمونه اسلام (یعنی حجّة بن الحسن العسکری روحی و ارواح العالمین له الفداء) تقدیم می نمایم ان شاء اللَّه مورد قبول حق و آن بی بی و فرزند دلبندش واقع گردد. و ثواب آن را به روح برادر شهیدم شیخ احمد میر خلف زاده نثار می کنم.
شهریور هزار سیصد و هفتاد و چهار
علی میر خلف زاده
( 1 )

( نماز استغاثه به حضرت زهرا (س) )

قلبم سیاه شده بود هرچه از آیات قرآن را می خواندم آرامتر می شدم. ولی خوب نمی شدم، محبوبیتی بین مردم داشتم؛ زیرا به مردم تواضع می کردم که مرا دوست بدارند و بیشتر احترامم کنند، به همه سلام می کردم، به خاطر اینکه آنها را خجالت بدهم، که بعداً آنها سبقت به سلام بگیرند، اگر یکی از مریدان دو زانو در مقابلم نمی نشست، در دل ناراحت می شدم. وقتی وارد مجلس می شدم و مردم به خاطر ورودم صلوات می فرستادند، خوشحال می شدم.
یک روز وارد مجلسی شدم، جمعیت چند هزار نفری که برای دیدن من جمع شده بودند همه از جا برخواستند و صلوات فرستادند و من در ضمن چند کلمه ای برای مردم حرف زدم. گفتم: برادران! شما که این گونه به من اظهار محبّت می کنید، شاید نفس من خوشش بیاید و حال آنکه من لیاقت این همه محبت را ندارم. اینجا معلوم بود که مردم به زبان حال و قال می گفتند: ببین چه آقای خوبی است، چقدر شکسته نفسی می کند. خیلی خوشم آمده بود. ولی وقتی به منزل رفتم و خوب به عمق مطلب فکر کردم، متوجه شدم که خود این شکسته نفسی من به خاطر هوای نفس بوده است.
ضمناً مطلب قابل توجّه این بود که: وقتی از پشت میز سخنرانی در آن مجلس به میان مردم آمدم، پیر مرد دهاتی نورانی پیش من آمد و به من گفت: شما نباید آن قدر ضعیف باشید که از ابراز احساسات مردم تغییر حال پیدا کنید و نفستان خوشش بیاید و یا اگر به شما بی اعتنایی کردند، ناراحت شوید. شرح صدر داشته باشید و به این مسایل اهمیّت ندهید.
من در آن مجلس از بس از اظهار محبّت مردم و احترامات آنان مست خوشحالی شده بودم، نفهمیدم این پیر مرد چه می گوید. ولی وقتی در منزل فکر می کردم، متوجّه شدم که او مرا متنبّه کرده، و به من فهمانده است که اگر بر فرض هم من راست بگویم و از این احترامات خوشم نیاید، تازه شرح صدر نداشته ام و ضعیف بوده ام. اینجا بود که من می خواستم منفجر شوم، دیوانه شده بودم، با خود می گفتم پس من کی از آن سیاهی ها، به خصوص از جاه طلبی و ریاست طلبی نجات پیدا می کنم؟! گریه زیادی کردم و سپس چون بیشتر از این نمی توانستم از وسایل عادی استفاده کنم، دست به وسایل معنوی زدم.
ناگهان به فکرم رسید که نماز استغاثه به حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) را بخوانم و از آن مخدّره و ملکه جهان هستی، درخواست رفع این بلا و مرض روحی را بنمایم. این نماز را با همان آدابی که در باب دوّم کتاب باقیات الصالحات (در نمازهای مستحبی) مفاتیح الجنان است خواندم.
یعنی دو رکعت نماز به نیّت استغاثه به حضرت فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) خواندم. و بعد از نماز سه مرتبه اللَّه اکبر گفتم، و سپس سر به سجده گذاشتم و صد مرتبه گفتم: «یا مولاتی یا فاطمة اغیثینی» (یعنی: ای مولای من! ای فاطمه زهرا! مرا از شرّ این دشمن پناه ده) بعد طرف راست صورتم را به زمین گذاشتم و همان جلمه را صد مرتبه و باز طرف چپ صورتم را به زمین گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم و باز سر به سجده گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم، هنوز سر از مهر بر نداشته بودم که آثار لطف حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا امّ الائمه (سلام اللَّه علیها) ظاهر شد و مرا از آن سیاهی یعنی صفت ریاست طلبی نجات داد و بعداً که به قلبم مراجعه نمودم و دهها مرتبه خود را امتحان نمودم بحمداللَّه اثری از آن صفت در خود ندیدم.
لازم به تذکّر است که: بعضی از مردم گمان کرده اند شفای امراض روحی اهمیتش کمتر از شفای مرضهای جسمی است، لذا اگر گفته شود که: فلان کور به برکت حضرت فاطمه زهرا (سلام اللَّه علیها) شفا یافت. از نظر آنها شگفت انگیزتر از آن است که گفته شود، فلان شخص ریاست طلب به برکت آن حضرت (سلام اللَّه علیها) شفا یافت. و حال آنکه اهمیت و ارزش هر چیزی مربوط به نتیجه و فایده آن چیز است. مثلاً اگر وقتی یک کور شفا پیدا می کند، حد اکثر فایده اش این است که چند سالی بسیار محدود که می خواهد در دنیا زندگی کند، دارای چشم می باشد ولی وقتی از دنیا رفت دیگر بین کور و بینا فرقی نمی باشد. و فایده آن بینایی همین جا تمام شده است. امّا یک شخص حسود اگر شفا پیدا کند، از بدبختی همیشگی نجات پیدا کرده؛ زیرا صفات روحی همانند خود روح، همیشه با او هست برعکس صفات بدنی که مثل خود بدن برای مدّت موقّتی باقی می ماند.
بنابراین، امراض روحی با امراض جسمی به هیچ وجه قابل مقایسه نیست؛ زیرا زندگی دنیا در مقابل زندگی آخرت صِفر است.(1)
مقبول حق نباشد
بی مهر او عبادت
حُبّش بود سعادت
بغضش بود شقاوت
روز جزا به دست
زهرا بود شفاعت
وارد شود به محشر
با عزّت و جلالت(2)
( 2 )

( کمالات واقعی )

وقتی من مراحل سیر و سلوک را طی نمودم، و صفات رذیله را از خود دور کردم، و مراحل توبه و استقامت و صراط مستقیم و محبت و جهاد با نفس و عبودیت را پیمودم، و بالأخره محبّت دنیا را از دل بیرون کردم، و بلکه از دنیا کنده شدم و می توانستم در راه خدا از همه چیز بگذرم، و از آن به بعد به وظیفه ام عمل می کردم و دیگر هیچگونه تقلّب و خیانت، ریا و دروغ در وجودم نبود، بخل و حسد به کلّی از دلم رفته بود، نوع دوست بودم و هیچگاه به فکر ریا و تفاخر مردم نبودم، بلکه خود را خادم مردم می دانستم، حقّ می گفتم، و حق می شنیدم، و بالأخره خیلی از اخلاقیات و صفات بدم برطرف شده بود.
در این موقع و در این حال، یک شب با آنکه در اتاق تاریکی نشسته بودم و با خدای خودم انسی داشتم، اشک می ریختم، و با او گرم راز و نیاز بودم، ناگهان نمی دانم چه شد، آیا در این بین به خواب رفته بودم، یا از خود بی خود شده و یا به عالم معنویّت وارد شده بودم، و بالأخره در آن حال دیدم اتاقم پر از نور شد، نه آنکه فکر کنید از این نورهای مادّی مثلاً مانند: چراغهای هزار شمعی و یا مثل آنکه خورشید وارد اتاق شده باشد، نه، نوری بود که از اینها روشنتر، ولی لطیف. یعنی با آنکه من از تاریکی مطلق ناگهان وارد این روشنایی شدید شده بودم، ابداً چشمم ناراحت نشد و بلکه چشمم منوّرتر شد.
و بالأخره بهتر این است که خصوصیّات بعضی از چیزها شرح داده نشود؛ چون به قلم شرحش ممکن نیست و (تا نبینی ندانی).
بالأخره در وسط این نور شبحی که درست تشخیص نمی دادم که او کیست و او چیست، ولی با کمال آرامش و تسلّط به نفس او را دیدم و با زبان دل (که تا اهل دل نشوی آن زبان را نمی فهمی) این گفتگوها انجام شد.
از او پرسیدم: شما که هستید؟
فرمود: من فاطمه زهرا، دختر رسول گرامی اسلامم.
گفتم: شما مادر من هستید، من از فرزندان شمایم، آیا می پسندید که من برای رسیدن به کمالات این همه رنج بکشم و از دیدگانم این همه اشک جاری گردد؟
با همان زبان فرمود: هرکس از فرزندان ما و یا از شیعیان ما دلش را از محبت دنیا فارغ کند و ما را بشناسد و بداند، از کجا آمده و در کجا هست و به کجا می رود؟ به کمالات واقعی خواهد رسید و تو درست است که محبّت دنیا را ترک کرده ای و صفات رذیله را از خود دور نموده ای ولی شرط دوّم که شناختن نور مقدس امام است هنوز انجام نداده ای «قال رسول اللَّه (ص): من مات و لایعرف امامه مات میتة جاهلیّة».
گفتم: آن هم به دست شماست، باید آنها خودشان را به من معرّفی کنند تا آنها را بشناسم.
فرمود: به فرزندم بقیة اللَّه حضرت مهدی (ع) دستور می دهم تو را راهنمایی کند.
این را فرمود و دیگر آن جمال الهی و ملکوتی را در آن شب ندیدم، ولی خوشحال بودم که به من وعده خوبی داده اند و بالأخره با هر فشاری که بوده با هر عجز و ناله ای که بود خود را مورد لطف ملکه جهان هستی قرار داده بودم.
امّا چندین ماه در این انتظار جانم به لبم آمد، آه که چقدر انتظار معشوق ناراحت کننده است، نه آنکه فکر کنید می خواهم بگویم: «هزار وعده خوبان یکی وفا نکرد» نه، من با این شعر مخالفم، وعده خوبان همه اش وفا می کند، دیر یا زودش هم به مصلحت است، جریان من هم به مصلحتم بود، خودم بهتر می دانم. آنچه را که از مصلحت این تأخیر می توانم بگویم این است که من قدردان معشوق و محبوبم شدم، وقتی به او رسیدم او را از جانم بهتر دوست داشتم و لحظه ای از او غفلت نمی کردم، امّا اگر همان روزهای اول به من آن معارف را لطف می کردند شاید زیاد قدردان تر بودم.
به هر حال در این مدّت خیلی رنجور شدم ولی نمی خواستم چیزی بگویم که مرا مطرود کننده و یا خلاف ادب باشد. صبر می کردم، امّا چه صبر کشنده ای، شبها در همان ساعتی که آن نور مقدس را دیده بودم، در همان اتاق تاریک می نشستم و همان اذکار و اوراد و تضرّع و زاری را می کردم خبری نمی شد. تا آنکه یک شب از بس گریه کرده بودم و بی حال شده بودم بی ادبانه با حضرت فاطمه اطهر (سلام اللَّه علیها) گفتم: آخر چرا شما کم لطف شده اید، به جان خوتان قسم اگر بدانم فرزندتان حضرت بقیة اللَّه (ارواحنا فداه) سر قلّه دماوند است، و من با هر زحمت که شده زنده به آنجا می رسم همین الآن حرکت می کنم و به محضرش مشرّف می شوم ودرسی که مرا به آن وعده فرموده اید از او می گیرم و بر می گردم. امّا چه کنم که جای او را نمی دانم، من دیگر طاقت ندارم و دیگر هم عرضی ندارم. امّا او که محبوبه ام بود عزیزتر از جانم بود، این بی ادبی مرا به حساب نیاورد و در آن شب دست مرا به دست عزیز عزیزان و سرور سروران و تنها نماینده الهی حضرت بقیة اللَّه (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) داد و مرا به او سپرد و رفت و من از محضر حضرت بقیة اللَّه (ارواحنا فداء) معرفت ائمه اطهار (علیهم السلام) را تعلیم گرفتم.(3)
زهرا که از فروغش
عالم ضیاء گرفته
دین نبی زفیضش
نشو و نما گرفته
مریم ز مکتب او
درس حیا گرفته
جشنی به عرش اعلا
بهرش خدا گرفته(4)

( 3 )