داستانهایی از عبرت

نویسنده : علی میرخلف زاده

( فجایع بی دینی )

راستی وقتی ایمان نباشد و تربیت دینی کنار رود چه فجایعی ببار میآید:
رئیس اداره آگاهی... گفت: چندی قبل جسد پیرزن 65 ساله ای که بوسیله قیچی کشته شده بود کشف شد و پس از تحقیقات معلوم شد که قاتل از بستگان او بوده است و در این رابطه نوه پسریش،که 20 سال داشت دستگیر شد.
پس از تحقیقاتی که از وی به عمل آمد به قتل مادر بزرگ خود اعتراف کرد.
وی برای ربودن 12 مثقال طلا، اوّل با چاقوی قالی به مادر بزرگش حمله می کند و چون چاقو میشکند، باقیچی پیرزن را میکشد و طلاهای او را میرباید و در لوله بخاری مخفی می کند.
وی قبلاً نیز به علّت تصادف منجر به قتل، یک سال زندانی بوده است و جالب این که در مراسم کفن و دفن مادر بزرگش نیز شرکت کرده بود.(1)
( 2 )

( بلا تکلیفی )

اسلام میفرماید: در ارتباط با ازدواج تحقیق کنید و فرزندتان را بهر کس ندهید، و در این زمینه دخترانتان را به اشخاص با ایمان بدهید که فردا باعث پشیمانی نگردد، زیرا فرد با ایمان تا آنجا که بتواند موازین اسلامی را رعایت میکند و موجب ناراحتی ها و مسایل دیگر نمیشود.
من زن 25 ساله ای هستم، هفت سال پیش با پسری که از او شناختی نداشتم با دخالت یکی از بستگانم ازدواج کردم، ثمره این پیوند اینک پنج دختر میباشد.
حدود دو سال بود که زندگی خوبی داشتیم تا اینکه دختر سوم من بدنیا آمد و من در کمال ناباوری رفته رفته شاهد تغییر رفتار همسرم و بدنبال آن تلخی زندگیمان بودم، این تغییر رفتار تا حدی بود که روزی نبود که از همسرم فحش نشنوم و کتک نخورم.
با هر سختی که بود دختر پنجم ما هم متولد شد، هنوز از بستر برنخاسته بودم که کتک زدن او مجدداً شروع شد، مادر شوهرم نیز در این کار به همسرم کمک میکرد و بالاخره بعلت اینکه همه فرزندانم دختر بودند از خانه بیرونم کردند، اینک یک سال است که بلا تکلیف مانده ام، نه طلاقم میدهد و نه به خانه باز میگرداند، نمی دانم چه کنم او مرا تهدید کرده که اگر به خانه اش پا بگذارم، مرا خواهد کشت. (2)
( 3 )

( ازدواج نافرجام )

بیاییم یک مقداری دین داشته باشیم و بخاطر دو روز دنیا آخرتمان را بباد ندهیم و زندگی کسی راتباه نکنیم و تا آخرعمرباعث نفرین نگردیم، کمی فکر کنیم که همه کارها را نمیشود باپول خرید و زندگی ها را تلخ کرد.
زن و مردی از خواهر 15 ساله ام برای پسرشان خواستگاری کردند، خواهرم گفت: باید پسر را ببینم.
آنها گفتند: پسرمان فعلا سرباز است ولی مطمئن باش که تو را خواهد گرفت، خواهرم نپذیرفت ولی بالاخره آنها مقدمات کار را فراهم کردند و در محضر بجای داماد پدر او و بجای خواهرم پدرم، علی رغم مخالفت خواهر، سند ازدواج را امضاء کرد.
چند روز بعد از طرف داماد اشخاصی آمدند و به اجبار خواهرم را بردند، یک ماه گذشت که روزی خواهرم با چشم گریان به خانه آمد و گفت: دیگر راضی به باز گشت به خانه شوهر نیست.
او گفت: هیچ علاقه ای به شوهرش و خانواده او ندارد و نمی تواند با آنها زندگی کند و حاضر است بمیرد ولی نزد آنها باز نگردد، کارشان به داده گاه کشید، ولی چون شوهرش از خدمت فراری بود به نتیجه ای نرسیدند.
مدتی بعد خویشان شوهرش به خانه ما ریختند و با کتک و فحاشی و چاقو کشیدن خواهرم را بردند، اما چند روز بعد او با سر و روی خونین به خانه مان باز گشت، پدرم که بابت مهریه او 50 هزار تومان گرفته بود، گفت: من پول ندارم تا به آنها پس بدهم و دخترم باید به نزد شوهرش برگردد.(3)
( 4 )