زبده القصص

نویسنده : علی میرخلف زاده

مقدمه:

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الذّی سَمَکَ السَّمآءَ وَ نَدَبَ عِبادَهُ اِلی الدُّعاءِ وَ الصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلی مَنْ قَدَّمَهُ فِی الْأصْطِفاء مُحَمَّدٍ خاتَم الاَنْبیاءِ وَ عَلی آلهِ الطَّاهِرینَ مَصابیحِ الدُّجی سیّما عَلی حُجَّةِ بْنِ الْحَسَن خاتَمِ الاوْصِیاءِ رُوحی وَ اَرْواحُ الْعالَمینَ لَهُ الْفِدا.
«لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولِیْ الْاَلْبابِ»
(هر آینه باشد در قصه هایشان پندی برای صاحبان عقل و اندیشه و خرد).(1)
سپاس بی حد و ستایش بی شمار مر خداوندی را سزاست که راه سعادت و روش خوشبختی را به ما آموخت و از نعمتهای فراوان و گوناگون خویش همه ما را بهره مند ساخت.
و ستایش و حمد بی انتها مخصوص ذات اقدس یکتای او که این همه توفیق به ما ارزانی داشت و درود بی منتهی و بی پایان بر پیامبر گرامی اسلام محمد مصطفی (صلی اللَّه علیه وآله وسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت او علیهم السّلام.
سبب نگارش:
در شب ماه مبارک رمضان 1411 بود که در منزل ابوی بودم و برای بچه های خود داستانهای آموزنده نقل می کردم که به فکرم افتاد کتاب داستانی بنویسم که پند و اندرز و موعظه های تکان دهنده باشد. لذا این کتاب و نوشته های مشحون از داستانها و روایات آموزنده ای است که بازخوانی آنها می تواند بیدارساز و حرکت آفرین باشد.
داستانهایی که روح ولایت و دوستی و مهر معصومین (علیهم السلام) و مرّوجین علوم شریعت رسول اللَّه (صلی اللَّه علیه وآله وسلم) یعنی علمای علم و عمل و اخلاص در آن موج می زند داستانهایی که جامعه ای را به حرکت و انسان را تکان و به یاد آخرت و روز قیامت و حسابرسی الهی می اندازد.
داستانهایی که روح تعلیمات اسلامی در آن ها جلوه گر شده و تعالیم انسان ساز اسلامی را آموزش می دهد.
داستانهایی که به ما می آموزد چگونه می توان با سلاح ایمان و عمل صالح در مسیر حق گام نهاد و چگونه می توان از دام شیاطین انس و غیر انسانی گریخت و به مرحله قرب خالق و ورود به بهشت رضوان رسید.
این داستانها به ما یاد می دهد چگونه باید زیست، چه باید گفت و چه کار باید کرد و چگونه خدایی باید مرد.
این داستانها سرچشمه زاینده قرآن و کلام حضرت معصومین (سلام اللَّه علیهم) است و بر ماست که در این برکه تقوی خودمان را شستشو دهیم و از معارف الهی سیراب سازیم.
بله بدین امید این مجموعه را جمع آوری نمودم که ما را در گام نهادن مسیر سعادت و بندگی و جستجوگر خدائی و الهی فایده بخشد.
نام این کتاب را به این اعتبار زبدة القصص نامیدم که واقعاً از بهترین کتاب ها و بهترن داستان ها گلچین نمودم.
در نگارش و ساده نویسی داستانها سعی شده که مفهوم رسانده شود و افراد عموم هم بتوانند از آن استفاده کنند علی الخصوص بیشتر مورد استفاده نوجوانان و جوانان مذهبی و دینی گردد.
امیدوارم که خداوند مهربان از تمام لغزش ها و خطاها، ما را مصون و محفوظ دارد و در دنیا و آخرت هدایت کامل عطا فرماید و توفیق علم و عمل و اخلاص به معارف عالیه اسلام را نصیبمان گرداند.
از همه خوانندگان عزیز التماس دعا دارم.
رمضان 1411 - اسفند 1369
حقیر درگاه حق علی میرخلف زاده

( باز شدن زبان )

جوانی را اجل در گرفت و زبانش از گفتند: لااله الااللَّه بَند آمد. نزد پیغمبر خدا (ص) آمدند و جریان را گفتند: آن حضرت برخواست و نزد آن جوان رفت.
پیغمبر خدا (ص) گفتن شهادتین را بر آن جوان عرضه کرد، ولی زبان او باز نشد. رسول خدا (ص) فرمود: آیا این جوان نماز نمی خوانده و روزه نمی گرفته است!؟
گفتند: بله نماز می خواند و روزه می گرفت.
حضرت فرمود: آیا مادرش وی را عاق نموده؟
گفتند: بله.
حضرت فرمود: مادرش را حاضر کنید! رفتند و پیرزنی را آوردند که یک چشم وی نابینا بود.
پیامبر خدا (ص) به پیر زن فرمود: پسرت را عفو کن.
گفت: عفو نمی کنم چون لطمه بصورتم زده و چشم مرا از کاسه درآورده است.
رسول خدا (ص) فرمود: بروید هیزم و آتش برایم بیاورید.
پیرزن گفت: برای چه می خواهید!؟
حضرت فرمود: می خواهم او را به خاطر این عملی که با تو انجام داده بسوزانم. پیر زن گفت: او را عفو کردم! آیا او را مدّت 9 ماه برای آتش حمل نمودم! آیا او را مدّت دو سال برای آتش شیر دادم! پس ترحّم مادری من کجا رفته است.
در این وقت زبان آن جوان باز شد و گفت: اشهد ان لا اله الاّ اللَّه. زنی که فقط رحیم باشد و اجازه ندهد کسی بسوزد. پس خدائی که رحمان و رحیم است چگونه اجازه می دهد، شخصی که مدّت هفتاد سال بگفتن الرحمن الرحیم مواظبت کرده است بسوزاند.(2)

( بواسطه یک عمل وارد بهشت شد )

روز قیامت مردی را می آورند که وقتی متوجّه اوضاع و احوال خود می شود، می بیند اصلاً حسنه ای ندارد!
ندا می شود! ای فلان بوسیله عمل خود داخل بهشت شو!
او می گوید: بار خدایا با کدام عمل!؟
خطاب می رسد: در فلان شب که خواب بودی و از این پهلو به آن پهلو می غلطیدی، گفتی: یا اللَّه و سپس فوراً خوابت برد. تو این موضوع را فراموش کردی اما من که خُمار نبودم و خواب در وجودم راه ندارد این سخن تو را فراموش نکردم که مرا صدا زدی.(3)