داستانهایی از تربیت

نویسنده : علی میرخلف زاده

( عاق اولاد )

بعضی گمان میکنند عاق کردن تنها به والدین وپدر و مادر اختصاص دارد. در حالی که فرزندان هم ممکن است والدین را عاق کند.
پیغمبر اسلام ص فرمود:
یاعلی ؛ همان طوری که فرزند بواسطه اطاعت واحسان بوالدین، عاق میشود، همانطور هم والدین بواسطه تادیب وتربیت نکردن فرزند عاق او میشوند.
یاعلی ؛ خدا لعنت کند پدر و مادری را که سبب عاق ( گناه کردن) فرزندشان شوند.
یعنی: پدر مادر فرزندشان را تعالیم و امور دینی وتربیت دینی نمیکنند و آنها در نتیجه نافرمانی میکنند و از پدر و مادر اطاعت و احسان نمیکنند و عاق میشوند.
بعضی از والدین گمان میکنند ادأ حقوق فرزندان این است که آنها را به مدرسه های خوب فرستادن وعلم روز را یاد بگیرند و دو یا سه تا اصطلاح و.... حق آنها ادأ را کرده اند، در حالی که اینطور نیست، اول باید حقوق واجبه آنها معرفت و شناخت خدا، دین و آداب اسلام واصول و فروع و اخلاق و.... یاد فرزندانشان بدهند.
روزی پیغمبر اسلام ص نظر مبارکشان ببعضی از کودکانی مشغول بازی بودند افتاد و فرمود:
وای بر اولاد و فرزندان آخر الزمان از دست پدرانشان.
گفتند: یا رسول الله از پدران مشرکشان؟
حضرت فرمود: نه بلکه از پدران مؤمنشان، که بآنها واجبات دینی شان را یاد نمیدهند و هر وقت آنها هم بخواهند یاد بگیرند، آنها نمگزارند، به همان اندازه کمی که از دنیا بلدند راضی هستند، و فقط بفکر رفاه و دنیای آنها هستند و بفکر دین اولادشان نیستند، من از آنها بیزارم و آنها از من بیزارند.(1)

( حق فرزند )

امام زین العابدین ع فرمود:
حق فرزندت این است که بدانی از از تو و وابسته بتو است حالا خوب یا بد باشد، بهر حال تو مسئولیت پرورش و ادب و تربیت و خداشناسی و یاری کننده وطرف دار دین او هستی، پس با او چنان معامله کن که میدانی اگر باو احسان و خوبی کنی ثواب پایت می نویسند، و اگر باو بدی کردی شکنجه و عذابت میکنند.
یعنی: اگر فرزندت را مسلمان و دینی بار آوردی و با قرآن و احکام دین آشنا کردی و تکلیف او را باو فهماندی برای آنهاپاداش داری و اگر اینها را به او یاد ندادی و فرزندت بد شد کیفر میشوی.(2)
از حضرت موسی بن جعفر ع روایت شده که فرمود:
مردی محضر مقدس رسول خدا شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله حق این فرزندم بر من چیست؟
حضرت فرمود حق او برتو این است که براو اسم و نام خوب بگذاری واو را خوب تربیت کنی و سر کسب و کار خوبی که بدرد دنیا و آخرتش بخورد بگذاری. (وسایل)
وآنحضرت فرمود:
اول احسان ونیکی مرد بفرزندش این است که نام خوب بر او بگدارد پس فرزندانتان را با اسمهای خوب صدا بزنید.
پیغمبر اکرم ص فرمود :
خدا رحمت کند کسی را که فرزند خود را به خوبیها کمک و راهنمایی کند.
راوی عرضکرد: چگونه او را راهنمایی و یاری کند؟
حضرت فرمود: کارهای آسانی را باو واگذار کند که از عهده آن بر آید و آن را قبول کند و برای از دشوار وسخت نباشد و تکلیفهای سخت باو ندهد و با بیعقلی وتندی بااو رفتار نکند.(3)
پیغمبر ص فرمود:
هر پدری که بفرزندش مهربان باشد و با نظر رحمت باو نگاه کند واو را شاد کند، خداوند عالم، برای آن پدر ثواب یک بنده آزاد کردن مینویسد .
عرضکردند: اگر پدری سیصد و شصت مرتبه نظر کند باز همان ثواب را دارد؟
حضرت فرمود: خدا بزرگتر از آن است که فکرش را بکنید.(4)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمود:
بوسیدن فرزند رحمت است و بوسیدن رن شهوة است وبوسیدن پدر و مادر عبادت است.(5)
امام صادق ع فرمود:
فرزندانتان را گرامی بدارید و آنها را خوب تربیت کنید، تاگناهان شا آمرزیده شود.(6)
پیغمبر ص فرمود:
فرزند صالح گلیست از گلهای بهشت.(7)
وفرمود: هرکه فرزند خود را ببوسد خارای او حسنه ای بنویسد.(8)
حضرت صادق ع فرمود:
مردی خدمت پیعمبر آمد .عرضکرد: هرگز بچه ام را نبوسیده ام .
حضرت فرمود: براستی اینمرد نزد من از اهل جهنم است.(9)
فرمود:
رحم کرده میشود کسیکه علاقه و محبت از بفرزندش زیاد باشد.(10)
روایت شده که حضرت رسول الله ص امام حسن ع را بوس میکردند.
اقرع بن حابس عرضکرد: من ده فرزند دارم که تابحال هیچکدام آنها را نبوسیده ام.
آنحضرت فرمود: رحم نمی شود به آن کسیکه رحم نکند.(11)
امام صادق ع فرمود:
فرزندان مسلمان پیش خدا شافع (شفاعت کننده) و مشفع (شفاعت او قبول میشود) نام دارد و تا دوازده سالگی برای آنها حسنات نوشته می شود. و وقتی که بالغ شدند وگناه کردند، گناهان برای آنها نوشته می شود. (12)
امیر المؤمنین ع فرمود: فرزندان خود را قبل از ولادتشان اسم گذاری کنید واگر نمی دانید که پسر یا دختر است با اسمأمشترک صدا بزنید. زیرا که بچه های سقط شده شما در روز قیامت شما را ملاقات میکنند واگر آنها را اسم گذاری نکردید آنها بپدرشان میگویند: چرا برای من اسم گذاری نکردی؟ وحضرت رسول ص محسن را قبل از ولادتش مام گذاشته بود.(13)
یعقوب بن سراج میگوید: یک روز محضر باسعادت حضرت امام صادق ع رسیدم، آن بزرگوار را بالای سر گهواره حضرت موسی بن جعفر ع ایستاده دیدم، گمان کنم حضرت راز و سری به طفل میفرمودند که طول کشید، من کناری رفتم و نشستم تا حضرت فارغ شدند وبعد برخاستم وبخدمتشان رفتم.
حضرت به من فرمود: برو خدمت آقایت وسلام کن، سپس من خدمت آقا کوچولو رسیدم وسلام کردم .
حضرت موسی بن جعفر ع با زبان فصیح جواب سلام مرا دادند و فرمودند: برو و نامی را که دیروز برای دخترت گذاردی عوض کن. زیرا که آن اسم را خدا دوست ندارد. (خدا دختری به من عنایت کرده بود که اسم او را حمیرا گذاشته بودم.)
حضرت صادق ع فرمود: امر او را اطاعت کن تا هدایت شوی و من نام آن دختر را عوض کردند.(14)
حضرت رسول ص فرمود:
خودتان را با نامهای خوب صدا کنید، زیرا که روز قیامت بانانهای خود خوانده میشوید، و میگویند: ای فلان پسر فلان بلند شو وبسوی نور برو، و پاشو ای فلان پسر فلان تو نور نداری. (15)
حضرت امام محمد باقر ع از طفل و بچه ای پرسیدند:
چه نام داری؟
گفت: اسم من محمد است.
حضرت فرمود: کنیه ات چیست؟
گفت: کنیه ام ابو علی است.
حضرت فرمود: خود را از دست شیطان که دشمن قوی است رهانیدی، چون هروقت شیطان بشنود، کسی کسی را بنامهای محمد و علی صدابزند از ناراحتی آب میشود. ولی اگر بشنود کسی را بنامهای یکی از دشمنان ما صدا میزنند شاد می شود وبه خودش می بالد و می نازد. (16)
ابوهروی گفت:
وقتی که در مدینه بودم ملازم رکاب مبارک امام محمد باقر ع بودم، یک چند روزی آنحضرت مرا ندیدند و بعد محضر مبارکشان رسیدم، حضرت فرمودند:
جند روز است که تو را ندیدم کجا بودی؟
عرضکردم: خدا بمن پسری عنایت فرمود که دستم بآن بند بود.
حضرت فرمود: مبارک باشد اسم او را چه نام گذاشتی؟
گفتم: اسم از را محمد گذاشتم.
حضرت تا این اسم را شنیدند! همیطوری که نشسته بودند سر مبارکشان را بسوی زمین آهسته آهسته میبردند و اسم محمد را تکرار میفرمودند
تا اینکه صورتشان بزمین نزدیک شد، سپس فرمود: جان خودم وفرزندانم وزنانم وپدر ومادرم وجمیع اهل زمین فدای حضرت رسول باد، حالا که اسم مبارکی را روی فرزندت گذاشتی مبادا به او فحش و ناسزا بگویی و او را بزنی و یا باو بدی برسان. بدان؛ هیچ خانه ای نیست که در آن اسم محمد باشد، مگر آنکه آن خانه را هر روز مقدس ومطهر میگردانند.(17)
سلمان جعفری میگوید: از آقاامام موسی بن جعفر ع شنیدم که فرمود:
فقر وتنگدستی داخل آن خانه ای که اسم محمد و علی یا حسن و یا حسین یا جعفر یا طالب یا عبدالله یا فاطمه باشد، نمی شود.(18)
امام صادق ع روایت فرموده از پدرانش از ابن عباس که فرمود:
روز قیامت منادی ندا میکند هر کسی که نام او محمد است برخیزد و باحترام هم نام خود محمد ص داخل بهشت شود.(19)
حضرت رسول ص فرمود:
فرزند صالح گلی است، که حقتعالی کرامت فرموده و آرا میان بندهایش قسمت کرده و رو ریحانه وگل من از دنیا حسن وحسین است. (20)
امام صادق ع فرمود:
انسان پس از مرگ خود مزدی دریافت نمی کند مگر از سه خصلت.
اول: صدقه جاریهای که در زندگی خود فراهم کرده پس از مرگش هم مرد استفاده است مثلا «اه آبی کنده یا پلی ساخته یا کتاب دینی منتشر کرده) ووقفی از خود گذاشته که بارث نمیرود.
دوم: دستور درستی بوجود آورده و خودش بآن عمل کرده وکسانیکه بعد از او آمده اند به آن عمل کنند.
سوم: فرزند صالحی که برای او طلب آمرزش کند. (21)
امام موسی بن جعفر ع فرمود:
هروقت حقتعالی برای بنده اش خیری بخواهد، نمیمیراند او را تا جانشین وخلف صالح باو دهد.(22)
روایت شده است: کسیکه بیفرزند بمیرد گویا هرگز در میان مردم نبوده است وکسیکه بمیرد و فرزندی از از باقی مانده گویا نمرده است. (23)
حضرت صادق ع فرمود:
پسران نعمت هستند، و دختران حسناتند، و خدا برحسنه ثواب میدهد وز نعمت سؤال میکند.(24)
مردی از حضرت رسول ص پرسید:
برای چه آن غلاقه ومحبتیکه مادر قلبلا نسبت بفرزند د ارد آنها یه از ندارند؟
حضرت فرمود: بخاطر اینکه آنها جز شمایند و شما جز آنها نیستید.(25)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمود:
اگر فرزندی از شما مریض و ناخوش شد، کفاره گناهان پدر و مادر می شود.(26)
بکر بن صالح گفت: بحضرت موسی بن جعفر ع نوشتم: مدت پنج سال است که از فرزند شدن جلوگیری میگنم و این کراهت و امتناع از طرف ونم است و میگوید اداره کردن وپرورش دادن و تربیت کردن آن سخت است و اینکه وضع مالی درستی نداریم حالا من باید چکار کنم و نظر شما در این باره چیست؟
آنحضرت برای من نوشتند که شکا فرزند طلب کنید حقتعالی آنها روزی میدهد.(27)
حضرت صادق ع فرمود: هروقت مردی دختر دار شود. خداوند متعال ملکی را برای او میفرستد تا بال خود را به سر و سینه او بکشد تا برکت دار شود، و میگوید: ناتوانی است که از ضعف خلق شده هر که باو انفاق کند خدا او را یاری میکند.(28)
حضرت رسول ص فرمود :حقتعالی بر دختران مهرتان تر است تا پسران. و هر مردی را که زنش از خویشانش باشد
خوشحالی کند، خدا او را در قیامت شاد کند. (سایل)
و فرمود:
هرکه ببازار برود و تحفه ای بخرد و برای اهل و عیالش بخانه بیآورد مثل اینستکه به جمعی از فقرأ صدقه داده است. و آن تحفه را اول به بدخترش بدهد و او را خوشحال کند مثل اینستکه بنده ای از فرزندان اسماعیل را آزاد کرده است و کسیکه دیده پسرش را روشن کند واو را شد کند مثل اینستکه از ترس خدا گریسته باشد و هر که از ترس خدا بگرید، خدا او را داخل بهشت کرداند.(29)
محمد بن مسلم گفت:
خدمت حضرت صادق ع نشسته بودم که یونس بن یعقوب محضر آقا شرفیاب شد. وناله میکرد.
امام ع فرمود: چرا ناله میکنی؟
عرضکرد: آقا بچه ای دارم که شب تا صبح گریه و ناله میکند و نگذاشته ما بخوابیم و بخاطر او ناراحتم .
امام صادق ع فرمود: پدر محمدبن علی یند الحسین از پدانش از جدش رسول الله ص حدیث کرد که روزی جبرئیل ع نازل شد و حضرت رسول وامیرالمؤمنین ع را نالان دید. جبرئیل ع سبب ناراحتی آنها را پرسید؟
حضرت رسول ص قرمود: بچه هایمان دیشب ناراحتی میکردند و ما از ناراحتی آنها ناراحت شدیم و شب را نخوابیدیم.
جبرئیل فرمود ای محمد حفتعالی برای فرزندانت شیعه هایی برانگیزد که وقتی بچه های آنها گریه کنند تا هفت سال گریه آنها لا اله الاالله باشد و وقتی هفت سال گذشت گریه آنها طلب آمرزش برای پدر و مادر باشد ووقتی بسن بلوغ رسیدند، پدر ومادر در ثواب آنها شریک است و در گناهان شان شریک نیستند.(30)
حضرت امیر المؤمنین ع فرمودند:
کسیکه فرزند دارد با آن کودکانه رفتار کند.(31)
امام موسی بن جعفر ع فرمود:
شلوغی و بد خلقی بچه در کودکی علامت آنستکه در بزرگی شخص دانا و باهوش و بردبار خواهد شد و باید چنین هم باشد وکودکان زیرک دشمن مکتب و دبستان هستند.(32)
ام اسحق گفت: بیکی از دو پسرم محمد واسحاق شیر میدادم امام صادق ع وقتی مشاهده فرمودند، فرمودند: ای ام اسحاق از یک پستان ببچه شیر نده از هز دو بده چون یکی غذا و دیگری بمنزله آب است.(33)
امام محمد باقر ع فرمودند:
برای بچه هایتان خواستید دایه ای بگیرید دایه ای انتخاب کنید که از نظر صورت وسیرت زیبا و نیکو و خوب باشند. زیرا که شیر در بچه سرایت مییکند.(34)
حضرت رسول ص فرمود: از شیر زن احمق یا زنیکه چشمش معیوب است بفرزندانتان شیر ندهد زیرا که شیر او در کودک شما اثر خواهد گذاشت.(35)
حضرت امیر ع فرمود: دردایه گرفتن کوشش کنید مثل اینکه در زن گرفتن کوشش مسکنید زیرا که شیر طبایع از را تغییر میدهد.(36)
حضرت صادق ع فرمود:
بگذارید بچه پسر تاهفت سال بازی کند و هفت سال تحصیل علم ودانش کند و هفت سال حلال وحرام را یاد بگیرد.(37)
حضرت رسول ص فرمود: هر که فرزندش را ببوسد خدا حسنه ای برای او مینویسد، وهر که فرزندش را شاذ کند خدا او را در قیامت شاد کند، و هر که قرآن را بقرزندش یاد بدهد، خدا در قیامت پدر و مادر فرزند را میطلبد وباآنها دوحله بپوشاند که از آندو حله روی اهل بهشت روشن شود.(38)
اواخر آن شب زمسستانی، مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودند. مردی تنومند با چهره ای غیر عادی، به همراه طفل شش ساله اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود حالت سرگیجه و تهوع،آن طفل بی چاره را راحت نمی گذاشت. تا این که حال آن طفل معصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد همه فکر می کردند غذایی آلوده کودک را مسموم است.
کنجکاوی، یکی از مسافران را وا داشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضی دارد.
آن مرد پس از کمی سکوت با صدای درشتی گفت: فرزندم مریض نیست. امشب او را به مجلس عیش و وش یکی از دوستانم بردم و علی رغم میل کودک به او شراب خوراندم .(39)
خانواده ای از دست فرزند شرورشان کلافه شده بودند. بی ادبی فرزند خردسال پدر و همه اهل منزل را رنج می داد بیرون از منزل نیز کسی از آزار و اذیت او آسایش نداشت. پدر نیز هر بار او را به بادکتک می گرفت، به امید این که بر اثر تنبیه، دست از کارهای زشت بردارد؛اما فایده ای نداشت روزی دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان،نزد حضرت ابوالحسن (ع) آورد و از وی شکایت کرد. حضرت نگاهی به آن مرد کرد و خواست راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد. فرمود: « فرزند را نزن» مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم منتظر بود تا ادامه کلام امام را بشنود. امام ادامه داد: « برای ادب کردنش از او دوری و قهر کن.»
مرد گویا دنیای جدیدی در تربیت فرزند به رویش گشوده شد در همان لحظه تصمیم گرفت شیوه قهر و دوری را پیشه خود سازد و با فرزندش سخنی نگوید در همین فکر بود که ادامه کلام امام، او را آگاه تر کرد. امام فرمود: « ولی مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد و هر چه زودتر با فرزندت آشتی کن.»(40)
حضرت امام حسن مجتبی (ع) هر از گاهی فرزندان را دور خود جمع می کرد و آنان را نصیحت می نمود. روزی فرزندان خود و فرزندان برادرش را فرا خواند. کودکان قبل از شرفیاب شدن به حضور امام، نمی دانستند ایشان به چه قصدی آنها را دعوت کرده است، ولی خوشحال بودند که هر وقت نزد امام می روند، با دست پر باز می کردند.
همه کودکان که دور امام (ع) گرد آمدند امام (ع) فرمود: « همه شما، کودکان امروز هستید و امید می رود که بزرگان اجتماع فردا نیز باشید ؛ پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید.»(41)
آن روز پس از تعمیر رادیو، صدای امام توجه مرا به خود جلب کرد: رادیو را کجا می گذارید؟
عرض کردم: روی میز، کنار دستتان.
نه، جایی گذارید که دست بچه به آن نرسد و بهتر است روی تاقچه بگذارید.
با کمی تأمل مقصود امام را د یافتم. حضرت امام برای آن که هم رادیو محفوظ باشد و هم مجبور نباشد مجال تحریک کودک را محدود و سلب نماید و او را با امر و نهی آزرده خاطر سازد، این دستور را فرمود.(42)
زمانی که «فرزدق» در دوران کودکی، همراه پدرش به حضور امام علی (ع) رسید، امام از پدرش سؤال کرد: «این پسر کیست؟»
حواب داد: «او فرزند من است و همام نام دارد.»
پدر فرزدق در ادامه سخنش گفت: «شعر و کلام عرب را آن چنان به او آموختم که مهارت کامل در این فن دارد.»
آن مرد انتظار داشت که فرزندش مورد تشویق امام (ع) قرار بگیرد، ولی امام (ع) که افتخار کودک مسلمان را در فراگیری قرآن می دانست فرمود: « اگر قرآن را به او یاد می دادی برایش بهتر بود.» فرزدق وقتی این سخن امام را شنید به فکر فرو رفت. کلام امام (ع) در قلبش نشست و این سخن همیشه در خاطرش ماند از آن لحظه خودش را مقّید کرد تا وقتی قرآن را حفظ نکند آرام ننشیند. چنین نیز کرد و قرآن را کاملاً حفظ نمود.(43)
مردی به هنگاخ تبریک تولد فرزند یکی از دوستانش، به او گفت: «تولد این نوازد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود، بر تو مبارک باد.» ضرامیر (ع) که حضور داشت به او فرمود: «هنگام تبریک و شادباش نوزاد چنین بگو: خدای بخشنده را شکر گذار باش و این بخشش او، بر تو مبارک باد. امید که فرزندت به کمال توانایی برسد و از نیکو کاری اش بهره مند شوی.»(44)
حجةالاسلام رحیمیان نقل می کند: «یکی از دوستان، همراه با خانواده اش به دستبوسی حضرت امام نائل شدند او پس از آن به من مراجعه کرد و گفت: این پسرم که کلاس پنجم دبستان است، دفتر نقاشی اش را برای تقدیم به امام آورده بود که محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند، برای همین خیلی ناراحت شده است.
من دفتر نقاشی را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقدیم کردم. حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با دیدن تصویری از یک تانک که چرخ های آن را مدادتراش، تنه آن را کتاب، لوله آن را یک مداد و سرنشین آن را یک طفل دانش آموز تشکیل داده بود، فرمود که به آن دانش آموز خردسال جایزه ای مناسب پرداخت شود، که جایزه همراه با نامه ای از سوی دفتر امام به او تقدیم شد.(45)
شخصی از جایی عبور می کرد پسری را دید که پدر خود را کتک می زند به او اعتراض کرد پسر در پاسخ گفت: « مگر نه این است که فرزند برگردن پدر حقوقی دارد، از جلمه این که نام نیک برایش انتخاب کند و او را تربیت نماید و به او قرآن بیاموزد؟»
آن شخص در پاسخ گفت: آری. پسر گفت: پدرم نام مرا برغوث (کک) گذاشته و در تربینم کوچک ترین کوششی نکرده است، به گونه ای که با وجود رسیدن به سن بلوغ یک کلمه از قرآن را نمی دانم.(46)
شبی مرحوم آیةالله «محمد تقی خوانساری» در حال باز گشت از نماز جماعت، در خیابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (ع) کودکی را در حال گریه کردن می بیند وقتی علّت گریه اش را می پرسد، کودک جواب می دهد: «پولی را که برای گرفتن نان به همراه داشتم گم کرده ام».
بی درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نیمه یشسته، مشغول جستجو می شود تا این که آن دو ریال گمشده را پیدا می کند و به کودک می دهد.
ایشان به راحتب می توانستند چند برابر آن پول را به کودک بدهند، امّا برای این که او احساس شرمندگی نکند، به این شکل به او کمک کردند.(47)
مردی با آن که پدرش از مؤمنان بود، خدا و معاد را انکار می کرد و به هیچ یک از اصول و فروغ مذهبی پای بند نبود، شخصی از او پرسید: چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤمن و با تقوابی، تو چنین از آب در آمدی؟»
مردی جواب داد: « اتفاقاً پدرم باعث شده است که چنین باشم. یادم می آید زمانی که هنوز کودک نو پایی بودم، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بیدار می کرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شوم. این کار او آن قدر بر من سنگین و طافت فرسا می آمد که کم کم از عبادت و نماز متنفّر گردیدم و با آن که سال ها از آن ماجرا می گذرد، هنوز به هیچ یک از مقدسات و معتقدات مذهبی، علاقه ای ندارم.»(48)
علی (ع) در رهگذر، زنی را دید که مشک آبی بر دوش گرفته بود و به خانه می برد. برای کمک پیش رفت و مشک آب را از او گرفت و به خانه اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گفت «علی به ابی طالب، شوهرم را به مأموریتی فرستاد که در طی آن او کشته شد. اینک چند کودک یتیم برای من مانده است و قدرت اداره زندگی آنها را ندارم. فقر باعث شده است که خدمتکاری کنم...» علی (ع) باز گشت و آن شب را با ناراحتی گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذایی را برداشت و به سوی خانه آن زن رفت. در بین راه عده ای خواستند که ظرف غذا را حمل کنند، امّا هر بار حضرت می فرمود: «روز قیامت چه کسی اعمال مرا به دوش می کشد؟»
به خانه آن زن که رسید، در زد. زن پشت در آمد و پرسید: « چه کسی هستید؟»
حضرت جواب داد: «کسی که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک برای کودکانت خوراکی آورده ام.»
زن در گشود و گفت: «خداوند از تو راضی باشد و روز قیامت بین من و علی بن ابی طالب حکم کند.»
حضرت وارد شد و به زن فرمود: «نان می پزی یا کودکانت را نگاه می داری؟»
زن گفت: «من در پختن نان تواناترم. شما کودکان مرا نگاه دارید.»
زن آرد را خمیر کرد و علی (علی) گوشتی را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر کودکی در کمال مهربانی و با عطوفت پدری لقمه ای می داد و می فرمود: «فرزندم، علی را حلال کن.»
خمیر حاضر شد. علی (ع) تنور را روشن کرد. اتفاقاً زنی که علی (ع) را می شناخت به آن منزل وارد شد. به محض آن که حضرت را دید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: «وای بر تو این پیشوای مسلمانان علی بن ابی طالب است.»
زن که از کلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود، با شرمندگی به آن حضرت گفت: « یا امیرالمؤمنین، از شما خجالت می کشم، مرا عفو کنید.»
حضرت فرمود: «از این که در کار تو و کودکانت کوتاهی شده است، من خجالت می کشم.» (49)
مادر استاد شهید «مطهری» که از زنان فهمیده و با سواد و سخنور روزگار ماست، در مورد شهید مطهری که فرزند چهارم ایشان بود، فرمود: در زمانی که استاد مطهری را هفت ماهه حامله بودم، در خواب دیدم که در مسجد «فریمان» تمام زنان روستا نشسته اند و من نیز آن جا هستم. یک دفعه دیدم که خانمی محترم و بزرگوار که مقنعه داشت وارد شد، در حالی که دو خانم دیگر همراه ایشان بودند. هر یک گلاب پاشی را در دست داشتند. آن خانم به دو زن همراه خود گفت: «گلاب بریزید» و آنها روی سر تمام خانم ها گلاب پاشیدند. وقتی به من رسیدند، سه دفعه روی سرم گلاب ریختند. ترس مرا گرفت که نکند در امور دینی و مذهبی ام کوتاهی کرده باشم. ناگزیر از آن خانم پرسیدم: «چرا روی من سه دفعه گلاب پاشیدند؟»
ایشان در جواب گفت: « برای آن جنینی که در رحم شماست این بچه به اسلام خدمت های بزرگی خواهد کرد.»
لذا وقتی مرتضی به دنیا آمد، با بچه های دیگر فرق داشت ؛ به طوری که در سه سالگی، کت مرا بر دوش می انداخت و به اتاقی در بسته می رفت و در حالی که آستین های کت به زمین می رسید، به نماز خواندن می پرداخت.
رسول اکرم (ع) می فرماید: «خوش بخت کسی است که در شکم مادر سعادتمند باشد.» (50)
علی (ع) مکرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش های علمی می کرد و گاهی جواب سؤال های مردم را به آنها محّول می فرمود.
یکی از نتایج درخشان این عمل، احترام به کودکان و بزرگداشت شخصیت آنان بود.
روزی علی (ع) از فرزندان خود حسن و حسین (ع) در چند موضوع سؤال های کرد و هر یک با عباراتی کوتاه، جواب های حکیمانه دادند. آن گاه حضرت متوجه «حارس اعور» که در مجلس حاضر بود گردید و فرمود: «این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید، زیرا موجب تقویت عقل و مال اندیشی و صاحب نظری آنان می گردد.»
(51)
مردی به نام «یعلی عامری» از محضر رسول اکرم (ع) خارج شد تا در مجلسی که دعوت داشت شرکت کند. کنار منزل پیامبر، حسین (ع) را دید که با کودکان مشغول بازی است. طولی نکشید رسول اکرم (ع) با اصحاب خود از منزل خارج شد. وقتی حسین (ع) را دید دست های خود را باز کرد و از اصحاب فاصله گرفت.
به طرف فرزندش رفت تا او را بگیرد کود خنده کنان این طرف و آن طرف می گریخت و رسول اکرم (ع) نیز خندان از پی او حرکت می کرد.
وقتی او را گرفت. دست های پر محبت خود را زیر چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش را بوسید.
پیامبر اکرم (ع) می فرماید:
«کسی که دختر بچه خود را شادمان کند، مانند کسی است که بنده ای از فرزندان اسماعیل ذبیج اللّه (ع) را آزاد کرده باشد و آن کس که پسر بچه خود را مسرور کند و دیده او را روشن سازد، مانند کسی است که دیده اش از خوف خداوند گریسته باشد.» (52)
آن مرد بزرگ چندین بار به محضر امام زمان (ع) شرفیاب شده بود. آن گاه که کودکی بیش نبود، در مجلسی نشسته بود از هر موضوعی سخنی به میان آمد تا این که به غیبت از بعضی افراد کشیده شد.
آن کودک خداترس نتوانست طاقت بیاورد و در آن جا گوش به غیبت بسپارد. نمی دانست اگر او آنها را از غیبت باز دارد، به جهت کمی سن، از او نخواهند پذیرفت. گریه کنان از مجلس گناه بیرون آمد. گریه او همه را به تعجب وا داشت. کسانی که او را نمی شناخنتد، فکر کردند گریه را پرسیدند، کودک نگاه معناداری به آنها کرد و گفت: «چگونه در مجلسی بنشینم که در آن آشکارا گناه و نافرمانی خدا می شود.» (53)
در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل حضرت علی (علی) مقداری عسل به بیت المال مسلمین آوردند. پدر یتیمان دستور داد کوتان بی سر پرست را از گوشه و کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال بی کسی رسید. آنها از خوشحالی گویی بال در آوردند و به سوی پدر مهربان خود شتافتند.
حضرت موقعی که عسل را بین کودکان تقسیم می فرمود، با دست خود آن را به دهان یتیمان می گذاشت. اطرافیان وقتی این عمل حضرت را مشاهده کردند، از این که امام و خلیفه مسلمین چنین با کودکان برخورد می کرد تجّعب نمودند. یکی گفت: «این عمل درشأن شما نیست» حضرت فرمود: «امام پدر یتیمان است. عسل به دهان یتیمان می گذارم و به جای پدران از دست رفته شان، به آنها مهربانی می کنم...» آن روز، مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام درس بزرگی گرفتند. (54)
هنگامی که خبر شهادت «مسلم بن عقیل» به سید الشهدإ (ع) رسید، به خیمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پیش خود خواند او دختری سیزده ساله بود که با دختران آن حضرت مصاحبت می کرد و با آنها انس و الفت داشت. وقتی به خدمت حضرت رسید، ایشان او را دلداری فراوان فرمود و بیش از همیشه با او به مهربانی رفتار کرد دختر مسلم دریافت که ممکن است پیش آمدی شده باشد، پس پرسید: «یابن رسول اللّه، با من چنان ملاطفت می کنی که با یتیمان می کنی!
مگر پدرم را شهید کرده اند؟»
ابا عبداللّة (ع) نتوانست طاقت بیاورد و به سختی گریست. آن گاه فرمود: «ای دخترک من، اندوهگین مباش! اگر مسلم نباشد، من پدروار از تو پذیرایی می کنم. خواهرم، مادر تو است و دختران و پسرانم، برادران و خواهران تو.» (55)
گفته اند: «فقر در شرایط خاص، گهواره نبوغ است.»
«ابومقام» خاتم الشعرإ مؤلف کتاب «حماسه» و کتاب های نغز دیگر که در خانواده ای فقیر چشم به دنیا گشوده بود، مدت ها برای گذران زندگی، سقایی می کرد.
«یاقوت حموی» نویسنده کتاب «معجم البلدان»، بزرگ ترین کتاب جغرافیایی اسلام که در قرن ششم هجری نگاشته شده و در ده جلد بزرگ به چاپ رسیده است و هم اکنون بزرگ ترین منبع برای شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته می باشد، برده ای بیش نبود که «ابراهیم حمودی» وی را برای کسب و تجارت به شهرها می فرستاد او که در مسافرت های خود یاد داشت های از اوضاع جغرافیایی و طبیعی شهرها بر می داشت، سرانجام همه آنها را تدوین نمود و به صورت کتابی در آورد.
نابغه زمان «امیر کبیر»، آشپززاده بود.او از میان توده هایی برخاسته بود که رنج و محنت و فشار استبداد حکّام زمان خود را به خوبی چشیده بودند.
این تجارب و مشاهدات تلخ بود که او را مردی نیرومند و مشکی به نفس بار آورد. (56)
موقعی که خلافت به «عمر بن عبدالعزیز» منتقل شد، هیأت هایی از اطراف کشور، برای عرض تبریک و تهنیت به دربار وی آمدند که از آن جمله، هیأتی بود از حجاز، کودک خردسالی در آن هیأت بود که در مجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید. خلیفه گفت: «آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.»
کودک گفت: ای خلیفه مسلمین، اگر میزان شایستگی به سن باشد، در مجلس شما کسانی هستند که برای خلافت شایسته ترند.
عمربن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد، حرف او را تأیید کرد و اجازه داد حرف بزند. کودک گفت: «از مکان دوری به این جا آمده ایم. آمدن ما نه برای طمع است و نه به علت ترس. طمع نداریم برای آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان و امنیت زندگی می کنیم. ترس نداریم، زیرا خویشتن را از ستم تو در امان می دانیم. آمدن ما به این جا، فقط به منظور شکر گزاری و قدر دانی است.»
عمربن عبدالعزیز گفت: مرا موعظه کن.
کودک گفت: «ای خلیفه، بعضی از مردم از حلم خداوند و از تمجید مردم، دچار غرور شدند. مواظب باش این دو عامل در تو ایجاد غرور نکند و در زمامداری، گرفتار لغزش نشوی.»
عمربن عبدالعزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون از سن وی سؤال کرد، گفتند: «دوازده سال است.».(57)
در یکی از خانواده های بزرگ اروپایی که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتی داشتند،دختری در روز سیزدهم ماه متولد شد. زمانی که دختر بزرگ شد و به این مطلب پی برد ناراحت و آزرده خاطر گشت.
او هر قدر بزرگ تر می شد نگرانی اش افزده می گشت و همیشه متأثر و افسرده به نظر می رسید او عقیده داشت که نحوست روز و لادتش، باعث بدبختی وی خواهد شد. پدر و مادر برای درمان دختر به دکتری روان شناس متوسل شدند تا نگرانی و افسردگی وی را علاج کند. تلاش های بی وقفه روان شناس، بی نتیجه ماند و او خود را همچناه بدبخت و تیره روز می دانست و از بدبختی خود با دیگران سخن می گفت.
دختر پس از فراغت از تحصیل، شوهر کرد و فرزند آورد، ولی همیشه در آتش نگرانی می سوخت. روزی با همسر و کودک خود در ماشین شخصی نشسته بود و از خیابان عبور می کرد. دکتر روان شناس آنها را دید، پس از توقف ماشین، به آنهانزدیک شد و به زن جوان گفت: حالا متوجه گفته های من شدی؟ تو بی جهت زندگی را بر خود تلخ کردی، می بینی که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان و کودکان عزیزت زندگی می کنی و خانم خوشبختی هستی.
زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه و ناراحتی گفت: آقای دکتر من یقین دارم که عاقبت، نحوست عدد سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد. (58)
آیةاللّه العظمی سید محمد کاظم یزدی مرجع بزرگ عالم تشیع، در اواخر عمر با برکت خویش روزی عده ای از بزرگان نجف را در جلسه ای گرد هم آورد و چها نفر را به عنوان وصی برای خود معین نمود تا پس از مرگش مقداری از وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بود به مجتهد بعد از وی تحویل دهند.
در همین حال یکی از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب «بزم ایران» به سید عرض کرد:
بعضی از نوادگان شما یتیم هستند و تا به حال تحت سرپرستی شما بوده اند، خوب است چیزی از این اموال را هم برای آنها تعیین کنید.
سید با آن حال کسالتی که داشت فرمود: «نوادگان من اگر متدین هستند خدا روزی آنها را می رساند و اگر نه چگونه از مالی که از آن نیست به آنها کمک کنم.»
بدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصی نماید و به فرزندانش بخوراند و همین باعث شد که در آینده فرزندان و نوادگان ایشان جز و ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند. (59)
جفعر بن ابی طالب یکی از بزرگ ترین یاران رسول اکرم و برادر حضرت علی (ع) است. وی در هجرت مسلمانان به حبشه، سرپرستی آنها را بر عهده داشت و بعد از باز گشت به مدینه یاوری قهرمان و غم خواری نستوه برای رسول خدا بود. وقتی در جنگ با مشرکین دو دستش قطع گردید و به شهادت رسید، رسول اکرم در باره اش فرمود: «خداوند عوض این دو دست دو با به جعفر عنایت نمود و جعفر در بهشت با آنها پرواز می کند»، لذا به جعفر طّیار معروف گردید. خبر شهادت جعفر مدینه و خصوصاً بنی هاشم را غرق در عزا کرد. رسول اکرم (ع) برای دلجوی از فرزندان جعفر به منزلش آمد و به اسمإبنت عمیس، همسر جعفر، فرمود: فرزندان جعفر را بیاور! کودکان که متوجه شدند رسول خدا به منزلشان آمده شتابان به حضور حضرت شرفیاب شدند.
رسول اکرم (ع) آنها را به آغوش گرفت و آنها را بویید و با آنها بسیار مهربانی کرد، به طوری که عبدالله بن جعفر، پس از سال ها، آن خاطره در ذهنش مانده بود و می گفت: خوب به یاد دارم روزی که رسول اکرم (ع) به خانه ما آمد و خبر شهادت پدرم را به مادرم داد و دست بر سر من و برادرم کشید.(60)
نقل شده: در جنگ جهانی دوم که حدود سال 0 4 9 1 میلادی بین متحدین (آلمان وایتالیا و ژاپن) با متفّقین (آمریکاو شوری و انگلیسی و فرانسه) واقع شد، آلمانی ها به فرماندهی هیتلر، فرانسه را اشتغال کردند.
سالهااز این حادثه بزرگ گذشت، زنی فرانسوی به جرّاحی مغز، احتیاج پیدا کرد، هنگام عمل جرّاحی وقتی چاقوی جرّاح به رگی از مغز آن زن اصابت کرد، زن در حال بیهوشی شروع کرد به خواندن سرودک آلمانی، با اینکه اهل فرانسه بود و زبان آلمانی نمی دانست. وتتی چاقو را از ازرگ مغز برداشتند، سرود خواندن زن هم قطع شد، برای بار دوّم چاقو را به آن رگ زدند، سرود خواندن زن آغاز شد.
این امر موجب تعجب پزشکان شد، هر کس اظهار نظری می کرد، سرانجام پس از تحقیقات دامنه دار، چنین نییجه گرفتند که هنگام یورش سربازان آلمانی به فرانسه و منزل او، این زن، در آن هنگام کودک خردسالی بوده است، و سرودهای آلمانیها که در آن هنگام می خواندند در مغز او اثر گذاشته و در ذهن او به یادگار مانده بود.
این واقعه با روایات اسلامی نیز قابل تطبیق است، چرا در اخبار آمده وقتی که طفل متولد شد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بخوانند و نیز زن و شوهر در معرض دید کودک خردسال حق همخوابی و ملاعیه ندارند که اگر چنین کنند و بعداً فرزند زناکار گردد باید خود را سرزنش نمایند این دستورها حکایت از نفس بسزای تلقین و تأثیرپذی حسّاس ذهن کودک دارد.(61)
شیخ مرتضی انصاری (متوفی 1 8 2 1 ه . ق که در نجف اشرف مدفون است) از علما و مراجع بر جسته قرن سیزدهم بود، و کتابهای درسی مکاسب و رسائل که در حوزه علمیه از زمان او تا کنون جزکتابهای درسی است، از تألیفات او است.
وی بسیار زاهد بود و به عبادت اهمیت می داد و در جهات علمی و معنوی یگانه عصر بود، به مادرش گفتند: فرزندت به درجات عالی از علم و تقوی رسیده است، مادرش در پاسخ گفت:
«من در انتظار آن بودم که فرزندم، ترقّی بیشتری داشته باشد، زیرا من به او شیر ندادم مگر اینکه با وضو بودم و حتی در شبهای سرد زمستان هم بدون وضو او را شیر ندادم».(62)

( کلید خوشبختی (احترام به فرزند هشت ساله) )

در شرح حال آیت اللّه العظمی میزای شیرازی بزرگ آمده است:
«چون اذن دخول داده می شد و فردی از خانواده اش داخل اطاق (میرزای شیرازی) می شد، میرزا در مقابلش بر می خاست و او را با کمال ادب احترام می نمود. حتی من دیدم که این رفتار را با فرزند هشت یا نه ساله اش انجام می داد. من (آقا برزگ طهرانی) نزد ایشان بودم که خادم وارد شد و اجازه دخول برای وی (فرزند میرزا) خواست. میرزا اجازه فرمود و فرزندشان وارد شد و سلام کرد و ایستاد. میرزا اجازه نشستن داد وی دو زانو بر زمین نشست و چشم به زمین انداخت. پدرش از احوال و درس او جویا شد و در هر مرتبه او را جز با « آقا» خطاب نمی کرد. پس از مدتی فرزندشان اجازه خروج خواست. میرزا به وی اجازه فرمود و به احترام او برخاست.»(63)