فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

نمونه ای از فضایل امام رضا (ع)

(غفاری می گوید: مردی از دودمان (ابورافع آزاد کرده رسول خدا (ص) که نام او را (فلان می گفتند، مبلغی پول از من طلب داشت و آن را از من می خواست و اصرار می کرد که طلبش را بپردازم (ولی من پول نداشتم تا قرضم را ادا کنم)(166) نماز صبح را در مسجد رسول خدا (ص) در مدینه خواندم، سپس حرکت کردم که به حضور حضرت رضا (ع) که در آن وقت در (عریض (یک فرسخی مدینه) تشریف داشت، بروم، همینکه نزدیک در خانه آن حضرت رسیدم دیدم او سوار بر الاغی است و پیراهن و ردایی پوشیده است (و می خواهد به جایی برود) تا او را دیدم، شرمگین شدم (که حاجتم را بگویم).
وقتی آن حضرت به من رسید، ایستاد و به من نگاه کرد و من بر او سلام کردم با توجه به اینکه ماه رمضان بود (و من روزه بودم) به حضرت عرض کردم: دوست شما (فلان مبلغی از من طلب دارد به خدا مرا رسوا کرده (و من مالی ندارم که طلب او را بپردازم).
غفاری می گوید: من پیش خود فکر می کردم که امام رضا (ع) به (فلان دستور دهد که (فعلا) طلب خود را از من مطالبه نکند، با توجه به اینکه به امام (ع) نگفتم که او چقدر از من طلبکار است و از چیز دیگر نیز نامی نبردم.
امام رضا (ع) (که عازم جایی بود) به من فرمود بنشین (و در خانه باش) تا بازگردم. من در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم، سینه ام تنگ شد می خواستم به خانه ام بازگردم، ناگهان دیدم امام رضا (ع) آمد و عده ای از مردم در اطرافش بودند و درخواست کمک از آن بزرگوار می کردند و آن حضرت به آنان کمک می کرد، سپس وارد خانه شد، پس از اندکی از خانه بیرون آمد و مرا طلبید، برخاستم و با آن حضرت وارد خانه شدیم، او نشست و من نیز در کنارش نشستم و من از (ابن مسیب (رئیس مدینه) سخن به میان آوردم و بسیار می شد که من درباره ابن مسیب نزد آن حضرت سخن می گفتم، وقتی که سخنم تمام شد، فرمود: (به گمانم هنوز افطار نکرده ای؟
عرض کردم: آری افطار نکرده ام. غذایی طلبید و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد که با هم آن غذا را بخوریم، من و آن غلام از آن غذا خوردیم، وقتی که دست از غذا کشیدیم، فرمود: (تشک را بلند کن و آنچه در زیر آن است برای خود بردار.
تشک را بلند کردم و دینارهایی دیدم، آنها را برداشتم و در آستین خود گذاردم (یعنی در جیب آستینم نهادم) سپس امام رضا (ع) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد که همراه من باشند تا مرا به خانه ام برسانند.
به امام رضا (ع) عرض کردم: فدایت گردم! قراولان (ابن مسیب (امیر مدینه) در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند.
فرمود: (راست گفتی، خدا تو را به راه راست هدایت کند، به غلامان فرمود: (همراه من بیایند و هرکجا که من خواستم، برگردند غلامان همراه من آمدند، وقتی که نزدیک خانه ام رسیدم و اطمینان یافتم، آنان را برگرداندم، سپس به خانه ام رفتم (شب بود) چراغ خواستم، چراغ آوردند به دینارها نگاه کردم، دیدم 48 دینار است و آن مرد طلبکار، 28 دینار از من طلب داشت و در میان آن دینارها، یک دینار بود که می درخشید، آن را نزدیک نور چراغ بردم دیدم روی آن با خط روشن نوشته است: (آن مرد، 28 دینار از تو طلب دارد، بقیه دینارها مال خودت باشد.
سوگند به خدا! خودم نمی دانستم (و فراموش کرده بودم) که او چقدر از من طلب دارد. روایات در این راستا بسیار است که شرح و نقل آنها در این کتاب که بنایش بر اختصار است به طول می انجامد.(167)

ماجرای شهادت حضرت رضا (ع)

وقتی که حضرت رضا (ع) به سال دویست هجری، به دعوت مأمون ناگزیر از مدینه به خراسان آمد، حدود سه سال آخر عمرش را در دستگاه مأمون (هفتمین خلیفه عباسی گذراند).
حضرت رضا (ع) در خلوت، مأمون را بسیار موعظه و نصیحت می کرد و او را از عذاب خدا می ترساند و ارتکاب خلاف را از او زشت می شمرد و مأمون در ظاهر، گفتار امام رضا (ع) را می پذیرفت ولی در باطن آن را نمی پسندید و برایش سنگین و دشوار بود.
روزی حضرت رضا (ع) نزد مأمون آمد و دید او وضو می گیرد ولی غلامش آب به دست او می ریزد و او را در وضو گرفتن کمک می کند.
امام رضا (ع) به او فرمود: (در پرستش خدا کسی را شریک قرار مده.
مأمون آن غلام را رد کرد و خودش آب ریخت و وضو گرفت، ولی این سخن حضرت رضا (ع) موجب شد که خشم و کینه مأمون به آن حضرت زیاد شود (چرا که مأمون یک عنصر متکبر و خودخواه بود و اینگونه گفتار به دماغش برمی خورد) این از یک سو و از سوی دیگر، هرگاه مأمون در حضور حضرت رضا (ع) از فضل بن سهل و حسن بن سهل(168) سخن به میان می آورد، امام رضا (ع) بدیهای آن دو را به مأمون گوشزد می کرد و مأمون را از گوش دادن به پیشنهادهای فضل و حسن، نهی می نمود.
فضل بن سهل و حسن بن سهل، موضعگیری حضرت رضا (ع) را فهمیدند، از آن پس مکرر به گوش مأمون می خواندند و او را بر ضد امام رضا (ع) می شوراندند، مثلا توجه همگانی مردم را به امام رضا (ع) به عنوان یک خطر جدی برای براندازی حکومت مأمون قلمداد می کردند و مأمون (خودخواه) را وامی داشتند که از حضرت رضا (ع) فاصله بگیرد و کار به جایی رسید که آن دو (سالوس خائن) رأی مأمون را نسبت به حضرت رضا (ع) دگرگون ساختند و او را آنچنان کردند که تصمیم به کشتن حضرت رضا (ع) گرفت.
تا روزی امام رضا (ع) با مأمون غذایی خوردند، امام رضا (ع) از آن غذا بیمار شد و مأمون نیز خود را به بیماری زد.

جریان شهادت حضرت رضا (ع) از زبان عبدالله بن بشیر

(عبدالله بن بشیر (یکی از غلامان مأمون) می گوید: مأمون به من دستور داد که ناخنهای خود را بلند کنم و این کار را برای خودم عادی نمایم و آن را به هیچ کس نگویم من این کار را انجام دادم سپس مأمون مرا طلبید، چیزی شبیه تمرهندی به من داد و به من گفت: این را با دستهایت خمیر کن و به همه دستت بمال و من چنین کردم و سپس مأمون مرا ترک کرد و به عیادت حضرت رضا (ع) رفت، پرسید حالت چطور است؟
امام رضا (ع) فرمود: (امید سلامتی دارم.
مأمون گفت: من هم بحمدالله امروز حالم خوب شده است، آیا هیچیک از پرستاران و خدمتکاران امروز نزد شما آمده اند؟
امام رضا (ع) فرمود: (نه، نیامده اند. مأمون خشمگین شد و بر سر غلامان فریاد زد (که چرا به خدمتگزاری از آن حضرت نپرداخته اید).
عبدالله بن بشیر در ادامه سخن می گوید: سپس مأمون به من دستور داد و گفت: برای ما انار بیاور، چند انار آوردم، گفت هم اکنون با دست خود (که به زهر تمر هندی آلوده بود) آب این انارها را با فشار دست بگیر، من چنین کردم، مأمون آن آب انار آنچنانی را با دست خود به حضرت رضا (ع) (که در بستر بیماری در حال بهبودی بود) خورانید و همان موجب مسمومیت امام رضا (ع) شده و سبب شهادت آن حضرت گردید، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بیشتر زنده نماند و سپس از دنیا رفت.