فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

هارون و دستگیری امام کاظم (ع)

هارون الرشید همان سال عازم مکه برای انجام حج شد، نخست به مدینه رفت و در همین وقت دستور دستگیری امام کاظم (ع) را داد.
نقل شده: وقتی که هارون وارد مدینه شد، امام کاظم (ع) با جمعی از بزرگان مدینه به استقبال او رفتند، سپس امام کاظم (ع) طبق معمول به مسجد رفت. هارون شبانه کنار قبر پیامبر (ص) آمد و (ریاکارانه) گفت: ای رسول خدا! من در مورد تصمیمی که دارم از تو معذرت می خواهم، تصمیم دارم موسی بن جعفر را زندانی کنم؛ زیرا او می خواهد ایجاد اختلاف و پراکندگی بین امت تو نماید و خون مردم را بریزد.
سپس هارون دستور داد امام موسی بن جعفر (ع) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجیر بستند، دو هودج ترتیب دادند، آن حضرت را در یکی از آن هودجها که بر پشت استر بود، سوار کردند و هودج دیگری بر پشت استر دیگر بود و همراه هر دو هودج، سوارانی فرستاد و سپس (در بیرون مدینه) سواران، دو دسته شدند یک دسته به سوی بغداد و دیگری به سوی بصره روانه شدند، امام کاظم(ع) در هودجی بود که به سوی بصره حرکت می کرد و هارون با این کار می خواست مردم از اینکه امام کاظم (ع) به سوی بصره رفت یا بغداد، بی خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانی که امام کاظم (ع) را می بردند، دستور داد که وقتی به بصره رسیدند، امام کاظم (ع) را در بصره به (عیسی بن جعفر بن منصور تحویل دهند و او در آن روز (به عنوان رئیس زندان) در بصره بسر می برد.

امام کاظم (ع) در زندانهای مختلف

1 - در زندان عیسی بن جعفر: سواران، امام کاظم (ع) را به بصره آوردند و به (عیسی بن جعفر تحویل دادند و آن بزرگوار یک سال را در بصره در زندان عیسی گذراند.
هارون برای (عیسی بن جعفر نامه نوشت که موسی بن جعفر را به قتل برسان، وقتی این نامه به دست عیسی رسید، بعضی از دوستان نزدیک و مورد اطمینان خود را طلبید و نامه هارون را برای آنان خواند و در این باره با آنان به مشورت پرداخت. آنان به او گفتند که: (دست به کشتن امام نیالاید و از هارون بخواهد تا او را در این مورد معاف دارد.
عیسی نامه ای به هارون نوشت و در آن یادآوری کرد که: (مدت طولانی موسی بن جعفر (ع) در زندان من بوده و من در این مدت او را آزمودم و جاسوسهایی بر او گماشتم، چیزی از او نیافتم جز اینکه همواره به عبادت بسر می برد، حتی شخصی را مأمور مخفی کردم تا دعای او را بشنود، او گزارش داد که موسی بن جعفر (ع) در دعای خود بر من و بر تو، نفرین نمی کند و ما را به بدی یاد نمی نماید و برای خود جز آمرزش و رحمت الهی را درخواست نمی نماید، اینک کسی را به اینجا بفرست تا موسی بن جعفر (ع) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد می کنم؛ زیرا از نگهداشتن او در زندان رنج می برم.
نقل شده: یکی از جاسوسان به (عیسی بن جعفر گزارش داد که از موسی بن جعفر (ع) در زندان این دعا را بسیار شنیده است:
اللهم انک تعلم انی کنت اسألک ان تفرغنی لعبادتک و قد فعلت فلک الحمد.
(خدایا! تو می دانی که من از درگاهت می خواستم که مرا در جای خلوتی برای عبادت تو، قرار دهی و تو این خواسته ام را اجابت کردی، تو را حمد می گویم و از تو سپاسگزارم.
2 - در زندان فضل بن ربیع: وقتی که نامه عیسی به هارون رسید، هارون شخصی را مأمور کرد که به بصره برود و موسی بن جعفر (ع) را از زندان عیسی تحویل بگیرد و به بغداد روانه سازد و به (فضل بن ربیع (یکی از وزیران) تحویل دهد. او همین مأموریت را انجام داد و امام کاظم (ع) را به بغداد آورد و به فضل بن ربیع تسلیم نمود.
امام کاظم (ع) مدت طولانی تحت نظر فضل بن ربیع در بغداد بسر برد.
هارون از فضل بن ربیع خواست که امام کاظم (ع) را به قتل برساند، ولی او نیز از این کار سر باز زد، هارون در نامه ای به او دستور داد تا موسی بن جعفر (ع) را به (فضل بن یحیی بسپارد.
3 - در زندان فضل بن یحیی برمکی: فضل بن یحیی، امام کاظم (ع) را تحویل گرفت و در یکی از اطاقهای خانه اش جا داد، دیدبانانی بر او گماشت، آنان گزارش دادند که موسی بن جعفر (ع) همواره به عبادت اشتغال دارد و تمام شب را با نماز و قرائت قرآن به صبح می آورد و سرگرم دعا و کوشش برای عبادت است و بسیاری از روزها را روزه می گیرد و روی خود را از محراب عبادت به سوی دیگر نمی گرداند.
فضل بن یحیی وقتی که امام را چنین یافت، گشایشی در کار او نمود و احترام شایانی به آن حضرت می کرد. خبر احترام یحیی از امام کاظم (ع) به هارون رسید و او در آن وقت در (رقه (محلی نزدیک بغداد) بود، نامه ای برای فضل بن یحیی نوشت: امام کاظم (ع) را احترام نکن، بلکه او را به قتل برسان.
فضل از دستور هارون سرپیچی کرد و دستش را به خون مقدس امام کاظم (ع) نیالود. این خبر به هارون رسید، بسیار خشمگین شد، فوراً (دژخیم بی رحم خود) مسرور خادم را طلبید و به او گفت: هم اکنون به بغداد برو و از آنجا بی درنگ نزد موسی بن جعفر برو، اگر او را در آسایش و رفاه دیدی، این نامه را به (عباس بن محمد بده و به او فرمان بده که آنچه در این نامه نوشته شده به آن عمل کند.
4 - در زندان سندی بن شاهک: هارون نامه دیگری به مسرور خادم داد و به او گفت: این نامه را نیز به سندی بن شاهک (زندانبان بی رحم یهودی) بده، در آن نامه دستور داده بود که هرچه (عباس بن محمد دستور داد، سندی بن شاهک از او اطاعت کند.
(مسرور خادم به بغداد آمد و به خانه (فضل بن یحیی وارد شد، کسی نمی دانست که مسرور برای چه آمده است؟ او یکسره نزد امام موسی بن جعفر (ع) رفت و او را همانگونه که به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسایش دید و از آنجا بی درنگ نزد عباس بن محمد و سندی بن شاهک رفت و نامه های هارون را به این دو نفر رساند.
طولی نکشید که دیدند مأمور عباس بن محمد با عجله به خانه فضل بن یحیی آمد، فضل، وحشتزده و هراسناک شد و همراه مأمور، نزد (عباس بن محمد رهسپار گردید. عباس چند تازیانه و تخت مانندی طلبید و دستور داد فضل بن یحیی را برهنه کردند و سندی بن شاهک، صد تازیانه جلو روی عباس بن محمد به فضل بن یحیی زد. سپس فضل در حالی که برخلاف وقت ورود، پریشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بیرون آمد و به مردمی که در سمت چپ و راست بودند، سلام کرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه ای ماجرای شلاق خوردن فضل بن یحیی را برای هارون الرشید نوشت. هارون (دریافت که سندی بن شاهک برای شکنجه دادن و کشتن امام کاظم (ع) مناسب است) به مسرور خادم دستور داد که موسی بن جعفر (ع) را به سندی بن شاهک تسلیم کن (که همین کار انجام شد).

شهادت مظلومانه امام کاظم (ع)

هارون در این ایام یک مجلس (تمام عیار طاغوتی در کاخ خود) ترتیب داد که بسیاری از رجال کشوری و لشکری در آن شرکت کرده بودند، به آنان رو کرد و چنین گفت:
(ای مردم! فضل بن یحیی (در مورد کشتن موسی بن جعفر) از فرمان من سرپیچی کرده است، من می خواهم او را لعنت کنم، شما نیز همصدا با من، او را لعنت کنید.
همه حاضران در مجلس فریاد زدند: (لعنت بر فضل بن یحیی، فریاد لعنت آنان، در و دیوار کاخ هارون را به لرزه درآورد، این خبر به یحیی بن خالد برمکی، پدر فضل رسید، فوراً با شتاب، خود را به کاخ هارون رساند و از در مخصوص، غیر از در همگانی، وارد کاخ شد و از پشت سر هارون به طوری که او نفهمد، نزد هارون آمد و به هارون گفت: استدعا دارم به عرض من توجه فرمایید.
هارون در حال ناراحتی و خشم، گوش فرا داد، یحیی گفت: فضل یک جوان تازه کار است (که نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جای او جبران می کنم و فرمان تو را اجرا می نمایم.
هارون از این سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم رو کرد و گفت:
فضل بن یحیی در موردی از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت کردم، اینک او توبه کرده و به فرمان من بازگشته است، پس او را دوست بدارید!
همه حاضران گفتند: ما هرکس تو را دوست دارد، دوست می داریم و با هرکس که با تو دشمنی کند دشمن هستیم، اینک ما فضل را دوست داریم.
یحیی بن خالد، پس از این ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده یحیی (از رقه) به بغداد، هراسان شدند و هرکس در این باره سخنی می گفت (و بازار شایعات رواج یافت) ولی یحیی خود وانمود کرد که برای تنظیم امور شهر و رسیدگی به کار کارگزاران و فرمانداران آمده است و در این مورد خود را به بعضی از اینگونه کارها سرگرم کرد که سخنش را درست جلوه دهد.
سپس (سندی بن شاهک (جلاد بی رحم) را طلبید و در مورد قتل امام کاظم (ع) به او فرمان داد و او از فرمان یحیی اطاعت کرد و تصمیم بر کشتن امام موسی بن جعفر (ع) گرفت به این ترتیب که: زهری به غذای امام کاظم (ع) ریخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت.
و بعضی گویند: او زهر را در میان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.
وقتی که امام کاظم (ع) از آن غذا خورد، طولی نکشید که آثار زهر را در خود احساس کرد. پس از آن، آن بزرگوار سه روز در حالت دشواری و ناراحتی بسر برد و در روز سوم جان به جان آفرین تسلیم نمود (و شهد شهادت نوشید).