فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

بزرگان شیعه در جستجوی امام حق

(هشام بن سالم می گوید: بعد از وفات امام صادق (ع) من با محمد بن نعمان (مؤمن الطاق) در مدینه بودیم، دیدیم مردم در مورد امامت (عبدالله بن جعفر اجتماع کرده بودند و می گفتند: امام بعد از پدرش، اوست. ما به حضور (عبدالله بن جعفر رفتیم، دیدیم جمعیت بسیاری در حضور او هستند، ما از او زکات اموال پرسیدیم که به چه مقدار باید برسد تا زکات آن واجب شود؟
گفت: در دویست درهم، پنج درهم زکات واجب است، پرسیدم از صد درهم چطور؟
گفت: (دو درهم و نیم زکات دارد.
گفتیم: به خدا سوگند! حتی (مرجئه این را نمی گویند.
گفت: (سوگند به خدا! نمی دانم آنان چه می گویند. از منزل عبدالله گمراه و حیران بیرون آمدیم و من با ابوجعفر احول (مؤمن الطاق، یکی از شاگردان امام صادق) در یکی از کوچه های مدینه نشستیم و بر اثر ناراحتی گریه کردیم، حیران و سرگردان بودیم و نمی دانستیم به کجا برویم و سراغ چه کسی را بگیریم؟ با خود می گفتیم به سوی (مرجئه بگرویم یا زیدیه، یا معتزله، یا قدریه؟!
در همین فکر و تردید بودیم، ناگهان پیرمردی را دیدم که او را نمی شناختم، به من اشاره کرد، ترسیدم که مبادا از جاسوسهای منصور دوانیقی (دومین خلیفه عباسی) باشد؛ زیرا منصور در مدینه جاسوسهایی گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق (ع) گزارش دهند تا آن فردی را که به دورش جمع شده اند، دستگیر کرده و گردنش را بزنند لذا ترسیدم که این پیرمرد یکی از آن جاسوسها باشد، به دوستم مؤمن الطاق گفتم: (از من کناره بگیر که در مورد جان خودم و تو نگران هستم، آن پیرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا به هلاکت نرسی و خودت بر هلاکت خودت کمک نکن. مؤمن الطاق از من، فاصله بسیار گرفت و رفت.
و من به دنبال پیرمرد به راه افتادم، در حالی که گمان می کردم به دست او گرفتار شده ام و دیگر راه نجاتی نیست، همچنان به دنبال او می رفتم به گونه ای که تسلیم مرگ شده بودم، تا اینکه پیرمرد مرا به خانه امام کاظم (ع) برد، به من گفت: (خدا تو را مشمول رحمتش سازد، وارد خانه شو!.
وارد خانه شدم، تا امام کاظم (ع) مرا دید، بدون سابقه، آغاز به سخن کرد و فرمود:
الی الی، لا الی المرجئة و لا الی القدریة و لا الی الزیدیة و لا الی المعتزلة و لا الی الخوارج.
(به سوی من بیا، به سوی من بیا، نه به سوی مرجئه و نه قدریه و نه زیدیه و نه معتزله و نه به سوی خوارج.
پرسیدم: (فدایت شوم! پدرت از دنیا رفت؟.
فرمود: (آری.
گفتم: مقام امامت بعد از او به چه کسی محول شده است؟
فرمود: (اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدایت می کند.
گفتم: فدایت شوم! برادرت عبدالله، گمان می کند که امام بعد از پدرش می باشد.
فرمود: (عبدالله می خواهد خدا را عبادت نکند.
گفتم: فدایت شوم! امامت بعد از امام صادق (ع) از آن کیست؟
فرمود: (اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدایت می کند.
گفتم: فدایت شوم! تو همان امام هستی؟
فرمود: (من آن را نمی گویم.
با خود گفتم: من در سؤال کردن، راه صحیحی را انتخاب نکرده ام.
سپس به او عرض کردم: فدایت شوم! آیا تو امام داری؟
فرمود: (نه در این هنگام دگرگون شدم و شکوه و عظمتی از امام کاظم (ع) مرا فرا گرفت که جز خدا آن را نمی داند.
سپس عرض کردم: فدایت شوم! از تو سؤال می کنم، همانگونه که از پدرت سؤال می کردم.
فرمود: (سؤال کن تا آگاه گردی، ولی آن را شایع نکن، چرا که اگر شایع کنی سر بریدن در کار است (و دژخیمان طاغوت به تو دست یابند و گردنت را بزنند).
سؤالهایی کردم، او را دریای بی کران یافتم، گفتم: فدایت شوم! شیعیان پدرت گمراه و سرگردانند، آیا این موضوع را با آنان در میان بگذارم و آنان را به سوی امامت شما دعوت کنم؟ با اینکه شما از من خواستی که موضوع را کتمان کنم؟
فرمود: آن افرادی را که در آنان رشد و عقل دیدی، به آنان جریان را بگو، ولی از آنان پیمان بگیر که آن را فاش نسازند و گرنه سر بریدن در کار است (و با دست اشاره به گلویش کرد)
(هشام می گوید: پس از آن، از حضور امام کاظم (ع) بیرون آمدم و مؤمن الطاق را دیدم، گفت چه خبر؟
گفتم: هدایت است و داستان را برای او تعریف کردم.
سپس زراره و ابابصیر را دیدیم که به محضر امام کاظم (ع) رفته اند و کلامش را شنیده اند و سؤال کرده اند و به امامت امام کاظم (ع) باور نموده اند، سپس گروههایی از مردم را دیدم که به حضور آن حضرت رسیده اند و هرکسی به خدمت او رفته، به امامت او معتقد شده است مگر گروه و دسته عمار ساباطی (که معتقد به امامت عبدالله شدند و بعد هسته مرکزی فرقه فطحیه تشکیل شد) ولی در آن هنگام در اطراف عبدالله بن جعفر، جز اندکی از مردم، کسی نمانده بود.

داستان غمبار انگیزه شهادت امام کاظم (ع)

انگیزه دستگیری امام کاظم (ع): بزرگان اصحاب امام کاظم (ع) در مورد سبب دستگیری امام کاظم (ع) به دستور هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) چنین نقل می کنند:
(هارون پسرش (محمد امین) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (که از شیعیان و معتقدان به امامت امام کاظم (ع) بود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعلیم و تربیت او بکوشد.
یحیی بن خالد برمکی، به جعفر بن محمد بن اشعث، حسادت ورزید و با خود گفت اگر خلافت بعد از هارون به پسر او (محمد امین) برسد، دولت من و فرزندانم (یعنی دولت برمکیان در دستگاه هارون) نابود خواهد شد.(157)
یحیی در مورد جعفر بن محمد، به نیرنگ دست زد (و از راه دوستی وارد شد تا جعفر را به دام هارون بیندازد) یحیی در ظاهر رابطه دوستی با جعفر برقرار کرد و با او انس و الفت گرفت و بسیار به خانه جعفر می رفت و کارهای او را با کمال مراقبت، پیگیری می نمود و مخفیانه همه آنها را به هارون گزارش می داد و چیزهایی هم خودش می افزود تا هارون را بر ضد جعفر تحریک کند. تا اینکه روزی یحیی به بعضی از نزدیکان مورد اطمینانش گفت: (آیا شما کسی را از دودمان ابوطالب می شناسید که فقیر باشد تا (او را تطمیع کرده و) به وسیله او به جستجو و تحقیق بپردازیم؟
آنان (علی بن اسماعیل بن جعفر صادق (نوه امام صادق (ع) و برادرزاده امام کاظم (ع)) را به این عنوان معرفی کردند.
علی بن اسماعیل در مدینه بود، یحیی برای او مالی (مبلغی هنگفت) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشویق کرد و وعده احسانهای دیگر به او داد و او آماده برای رفتن به بغداد گردید.
امام کاظم (ع) از موضوع آگاه شد، علی بن اسماعیل را طلبید و به او فرمود: (ای برادرزاده! می خواهی کجا بروی؟.
او گفت: می خواهم به بغداد بروم.
فرمود: (برای چه قصد مسافرت داری؟.
او گفت: مقروض و تنگدست هستم (می روم بلکه پولی به دست آورم).
امام کاظم (ع) فرمود: (من قرضهای تو را ادا می کنم و باز به تو نیکی خواهم کرد.
علی بن اسماعیل به سخن امام کاظم (ع) توجه نکرد و تصمیم گرفت تا به بغداد برود.
امام کاظم (ع) او را طلبید و به او فرمود: (اکنون می خواهی بروی؟!.
او گفت: آری.
امام کاظم (ع) فرمود: (برادرزاده ام! خوب توجه کن و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم مکن. سپس امام کاظم (ع) دستور داد سیصد دینار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتی که او از حضور امام کاظم (ع) برخاست، امام به حاضرین فرمود: (سوگند به خدا در ریختن خون من، سعایت می کند و فرزندانم را یتیم می نماید.
حاضران عرض کردند: فدایت گردیم! شما این را می دانید و در عین حال به او کمک می کنید و نیکی می نمایید؟!
امام کاظم (ع) فرمود: (آری طبق نقل پدرانم رسول خدا (ص) فرمود: وقتی که رشته خویشی بریده شد و سپس پیوند یافت و بار دوم بریده شد، خداوند آن را خواهد برید.
من می خواهم بعد از بریدن او، آن را پیوند دهم تا اگر بار دیگر او آن را برید، خداوند از او ببرد.

گویند: علی بن اسماعیل به بغداد مسافرت کرد و با یحیی برمکی ملاقات نمود و یحیی آنچه درباره امام کاظم می خواست از او پرسید و آنچه از او شنیده بود، چیزهای دیگری بر آن افزود و به هارون خبر داد و سپس خود علی بن اسماعیل را نزد هارون برد.
هارون از علی بن اسماعیل، در مورد عمویش موسی بن جعفر سؤال کرد. او به سعایت و بدگویی از امام پرداخت و به دروغ گفت: (پولها و اموال از شرق و غرب جهان برای موسی بن جعفر (ع) می آورند و او مزرعه ای به سی هزار دینار خریده که نامش (یسیر است، وقتی پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت که من از این نوع پولها نمی خواهم و نوع دیگر می خواهم، به دستور موسی بن جعفر (ع) سی هزار دینار دیگر برای او بردند.
وقتی که هارون (این دروغها را) از او شنید دستور داد دویست هزار درهم به او بدهند تا به بعضی از نواحی برود و با آن به زندگیش ادامه دهد.

مرگ نکبتبار علی بن اسماعیل

(علی بن اسماعیل به ناحیه ای از مشرق بغداد رفت (بر اثر عیاشی) پولش تمام شد، کسانی را نزد هارون برای گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون برای گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسیدن پول، دقیقه شماری می کرد و در همین ایام روزی به مستراح رفت، آنچنان به اسهال مبتلا شد که روده هایش بیرون آمد و خودش به زمین افتاد، همراهانش آمدند و هرچه کردند که آن روده ها را به جای خود بازگردانند، ممکن نشد، ناگزیر او را با همان حال از مستراح برداشته و بیرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخیم) که در حال جان کندن بود، برای او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهی به آن پولها کرد و گفت: (ما اصنع به و انا فی الموت؛ من که در حال مرگ هستم، این پولها را برای چه می خواهم؟!