فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

سیمای علی (ع) در آینه جنگ خندق

جنگ احزاب (همان جنگ خندق) بعد از جنگ بنی نضیر (در سال پنجم هجرت) رخ داد، سپاه احزاب (از مکه به سوی مدینه) روانه شدند، وقتی به مدینه (آن سوی خندق) رسیدند، مسلمانان از کثرت جمعیت دشمن که با ساز و برگ وسیع آمده بودند، به هراس افتادند(93)، دشمن در پشت خندق، زمینگیر شد، بیش از بیست روز جنگ آنان با مسلمین، تنها با تیراندازی و پرت کردن نیزه انجام می گرفت (زیرا خندق و سنگر بزرگی که مسلمین در برابر سپاه دشمن، حفر کرده بودند، مانع ورود دشمن به داخل مدینه و جنگیدن با شمشیر می شد).
سپس رسول خدا (ص) مسلمین را برای نبرد با دشمن فرا خواند و آنان را برای رودررویی خشن با دشمن پرجرأت کرد و وعده پیروزی به آنان داد.
پس (از آنکه قریش از تحریک پیامبر اسلام (ص) مطلع شدند) یکه سوارانی از آنان برای پیکار به میدان تاختند که از آنان این افراد بودند:
عمرو بن عبدود عامری، عکرمة بن أبی جهل، هبیرة بن ابی وهب مخزومی، ضرار بن خطاب و مرداس فهری.
این دلاوران بی بدیل دشمن، لباس جنگ پوشیدند و سوار بر اسبهای خود شدند و کنار چادرهای بنی کنانه (یکی از احزاب همیار خود) رفتند و به آنان گفتند: (برای جنگ آماده شوید. سپس به سوی مسلمین تاختند، وقتی که به جلو خندق رسیدند، توقف کردند و به شناسایی خندق پرداختند و خود را به قسمتی از خندق که عرض تنگتری داشت (و می توانستند با اسب از آن سو به این سوی خندق بجهند) روانه شدند و از آنجا به این طرف خندق جهیدند و خود را به سرزمین شوره زاری که بین کوه (سلیع و خندق قرار داشت، رساندند و به تاخت و تاز پرداختند.
مسلمانان آنان را در آن وضع مشاهده می کردند، ولی هیچ کس از آنان پا به جلو نگذاشت و (عمرو بن عبدود (یل مغرور قریش) شاخ و شانه خود را به مسلمین نشان می داد و آنان را به پیکار، فرا می خواند، در هر لحظه در این جریان امیر مؤمنان علی (ع) در حضور پیامبر (ص) اظهار آمادگی می کرد و از آن حضرت اجازه می خواست که به میدان رود، ولی رسول خدا (ص) به علی (ع) می فرمود: (آرام باش و اجازه نمی داد به این امید که مسلمانی دیگر، پا به پیش گذارد، ولی مسلمانان همچنان در خاموشی بسر می بردند و از هیچیک از آنان حرکتی دیده نشد، چرا که می دیدند (عمروبن عبدود (غول بی باک) به میدان آمده، از او و همراهانش هراس داشتند. عمرو بن عبدود، همچنان نعره (هل من مبارز سر می داد، وقتی که از یک سو نعره (عمرو طول کشید و از سوی دیگر تقاضای مکرر امیر مؤمنان علی (ع) برای جنگ ادامه یافت، رسول خدا (ص)، علی (ع) را به حضور طلبید و عمامه خود را بر سر علی (ع) گذارد و بست و شمشیر خود را به علی (ع) داد و به علی (ع) فرمود: (امض لشأنک؛ به سوی آنچه می خواهی برو. سپس گفت: (اللهم اعنه؛ خدایا! علی را یاری کن و علی (ع) به میدان شتافت.

گزارش جابر از صحنه جنگ خندق

وقتی که علی (ع) به سوی (عمرو رفت، جابر بن عبدالله انصاری نیز دنبال علی (ع) رفت تا ببیند نبرد علی (ع) با (عمرو به کجا می انجامد (تا آنچه دیده بعداً گزارش دهد) وقتی که علی (ع) در برابر (عمرو قرار گرفت، به او چنین فرمود:
(ای عمرو! تو در زمان جاهلیت می گفتی: هرکس از من سه تقاضا کند، آن سه تقاضا یا یکی از آنها را روا می کنم.
عمرو گفت: آری چنین است.
علی (ع) فرمود: تقاضای اول من این است) تو را دعوت می کنم به یکتایی خدا و صدق نبوت رسول خدا (ص) گواهی دهی و قبول اسلام کنی.
عمرو گفت: (ای برادرزاده! از این تقاضا بگذر.
علی (ع) فرمود: (این تقاضا را اگر بپذیری، برای تو بهتر است.
سپس علی (ع) فرمود: تقاضای دوم من آن است که) از هرجا که آمده ای بازگردی. (و جنگ را ترک کنی).
عمرو گفت: نه، آن وقت زنان قریش تا ابد گفتگو می کنند (که عمرو از روی ترس، نجنگید).
علی (ع) فرمود: (تقاضای دیگری دارم.
عمرو گفت: آن چیست؟
علی (ع) فرمود: (از اسب فرود آی و با من جنگ کن.
عمرو لبخندی زد و گفت: (من گمان نداشتم که فردی از عرب پیدا شود و چنین سخنی به من بگوید و من دوست ندارم مرد بزرگواری چون تو را بکشم و بین من و پدرت رابطه دوستی بود.
علی (ع) فرمود: (ولی من دوست دارم تو را بکشم، حال اگر جنگ می خواهی، پیاده شو.
عمرو، از این سخن خشمگین شد و پیاده شد و به صورت اسبش زد که اسب بازگشت.
جابر می گوید: این دو به همدیگر حمله کردند، آنچنان گرد و غبار از زیر پای آنان برخاست، که آنان را در میان گرد و غبار ندیدم، فقط صدای تکبیر شنیدم، دریافتم که علی (ع) (عمرو را کشته است، همراهانش را دیدم کنار خندق آمدند که به آن سوی خندق بجهند و فرار کنند، از آن سو، وقتی مسلمانان صدای تکبیر را شنیدند به پیش آمدند و به سوی خندق تاختند تا از نزدیک، صحنه را بنگرند، دیدند (نوفل بن عبدالله به داخل خندق افتاده و اسبش نمی تواند او را از آنجا نجات دهد، او را سنگباران کردند.
نوفل به مسلمین گفت: (مرا با بهتر از این روش بکشید، یکی از شما پایین آید تا با او بجنگم.
علی (ع) به سوی او پرید و او را زیر ضربات سهمگین خود قرار داد تا او را کشت.
سپس آن حضرت به (هبیره (یکی از همراهان دیگر عمرو) حمله کرد و با شمشیر چنان به برآمدگی زین اسب او زد، زرهی که پوشیده بود، از تنش افتاد.
عکرمه و ضرار بن خطاب (وقتی وضع را چنان دیدند) فرار را بر قرار برگزیدند.
جابر می گوید: (من نبرد علی (ع) با عمرو را نتوانستم به هیچ چیز تشبیه کنم، جز به داستان داوود (ع) با جالوت که خداوند آن را در قرآن آورده است، آنجا که می فرماید:
فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت...(94)
سپاه طالوت به فرمان خدا، سپاه دشمن (جالوت) را شکست دادند و داوود (جوان کم سن و سال نیرومند و شجاعی که در لشگر طالوت بود) جالوت را کشت.(95)

علی (ع) در آینه جنگ بنی قریظه و بنی المصطلق

بعد از جنگ احزاب، پیامبر (ص) تصمیم به سرکوبی یهود بنی قریظه، این دشمنان داخلی و فرصت طلب نمود، همان توطئه گرانی که در جنگ احزاب، به دشمنان کمک کردند و پیمان خود را با مسلمین شکستند، امیر مؤمنان علی (ع) همراه سی نفر به سوی آنان رفت. آنان به قلعه های خود رفته بودند.
سرانجام علی (ع) بر آنان پیروز شد، رعب و وحشت عجیبی از شجاعت علی (ع) بر دلهای آنان افکنده شد و جمعی از آنان به دست علی (ع) کشته شدند و بقیه بی سامان و در به در گشتند. (این واقعه در سال پنجم هجرت رخ داد).
و این امتیاز نیز همچون امتیازات گذشته، نشانگر موقعیت مخصوص علی (ع) و نقش اساسی سرکوبی دشمنان کینه توز اسلام است که هیچیک از مسلمین دیگر دارای چنین موقعیتی نبودند.

سال ششم هجرت فرا رسید، به مدینه خبر رسید که (حارث بن ابی ضرار رئیس قبیله بنی المصطلق در صدد جمع کردن اسلحه و سرباز برای شورش و حمله به مدینه است پیامبر (ص) تصمیم گرفت تا آنان را در سرزمین خودشان سرکوب کند.
آزمایش بزرگی که در این جنگ، دامنگیر امیر مؤمنان علی (ع) شد نزد دانشمندان و تاریخ نویسان، مشهور است و پیروزی مسلمین در آن جنگ به دست علی (ع) انجام گرفت پس از آنکه جمعی از فرزندان عبدالمطلب در این جنگ دچار مصایبی شدند. امام علی (ع) دو مرد از بنی مصطلق را (که از سران آن قوم بودند) یعنی مالک و پسرش را کشت، و بسیاری از آنان اسیر سپاه اسلام شدند، پیامبر (ص) آن اسیران را به عنوان (برده بین مسلمانان تقسیم نمود.
یکی از اسیران (جویریه دختر حارث بن ابی ضرار (رئیس قبیله) بود، امیر مؤمنان علی (ع) او را اسیر کرد و به حضور پیامبر (ص) آورد، پیامبر (ص) او را همسر خود گرداند.(96)