فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

کشته شدگان دشمن به دست علی (ع)

محمد بن اسحاق روایت کرده است که: در جنگ احد، پرچمدار سپاه دشمن، شخصی به نام (طلحة بن ابی طلحه از خاندان (عبدالدار بود علی (ع) او را کشت، سپس پسر او (ابا سعید بن طلحه را (که پرچمدار دوم شده بود) کشت، سپس برادر طلحه را که (کلده نام داشت کشت و بعد از او (عبدالله بن حمید به میدان آمد، (علی (ع)) او را نیز کشت، سپس (حکم بن اخنس به میدان آمد و به دست علی (ع) کشته شد.
بعد از او (ولید بن ابی حذیفه و سپس برادر او (امیة بن ابی حذیفه و (ارطاة بن شرحبیل و (هشام بن امیه و (عمرو بن عبدالله و بشر بن مالک و صوأب (غلام خاندان عبدالدار) یکی پس از دیگری به دست با کفایت علی (ع) به هلاکت رسیدند. و فتح و پیروزی به دست علی (ع) انجام گرفت و مسلمین (فراری) پس از گریز، نزد پیامبر (ص) بازگشتند و به دفاع از آن حضرت پرداختند و سرزنش خداوند همه آنان را - به خاطر فرارشان - فرا گرفت، جز علی (ع) که از این بحران خطیر سرافراز بیرون آمد.(90)

سیمای علی (ع) در جنگ بنی نضیر

یکی از جنگهای زمان پیامبر (ص) که در سال چهارم هجرت واقع شد، غزوه (بنی نضیر است، بنی نضیر یکی از طوایف یهود بودند که در نزدیک مدینه می زیستند و همواره در توطئه و کمین بر ضد اسلام بسر می بردند، حتی در صدد آن بودند که مخفیانه پیامبر (ص) را ترور کنند، پیامبر (ص) به طور قاطع با آنان برخورد کرد و سپاه اسلام پس از پانزده روز محاصره قلعه آنان، آنان را وادار به تسلیم کرد و سپس در ماه صفر سال چهارم هجرت، آنان را از حجاز تبعید کرد و به این ترتیب در به در و تار و مار شدند.
از ویژگیهای زندگی امیر مؤمنان علی (ع) در این مورد این بود که یکی از سران یهودیان تروریست را که (در جریان جنگ بنی نضیر) به سوی خیمه رسول خدا (ص) تیر انداخته بود، کشت(91) و نه نفر از یهودیان (توطئه گر) را به قتل رساند و سر بریده آنان را که همیار بودند به حضور پیامبر (ص) آورد.
حسان بن ثابت انصاری (شاعر معروف) خطاب به علی (ع) می گوید:
لله ای کریهة أبلیتها - ببنی قریظة و النفوس تطلع
اردی رئیسهم و آب بتسعة - طوراً یشلهم و طوراً یدفع
(براستی چه دشواریها و رنجها را در مورد یهود بنی نضیر(92) تحمل کردی، آنگاه که مردم چشم انتظار عملیات تو بودند، رئیس آنان را کشتی و نه نفر از آنان را بازگرداندی، گاهی آنان را سرکوب می کرد و گاهی از آنان جلوگیری می نمود (تا آسیب به پیامبر (ص) نزنند).

سیمای علی (ع) در آینه جنگ خندق

جنگ احزاب (همان جنگ خندق) بعد از جنگ بنی نضیر (در سال پنجم هجرت) رخ داد، سپاه احزاب (از مکه به سوی مدینه) روانه شدند، وقتی به مدینه (آن سوی خندق) رسیدند، مسلمانان از کثرت جمعیت دشمن که با ساز و برگ وسیع آمده بودند، به هراس افتادند(93)، دشمن در پشت خندق، زمینگیر شد، بیش از بیست روز جنگ آنان با مسلمین، تنها با تیراندازی و پرت کردن نیزه انجام می گرفت (زیرا خندق و سنگر بزرگی که مسلمین در برابر سپاه دشمن، حفر کرده بودند، مانع ورود دشمن به داخل مدینه و جنگیدن با شمشیر می شد).
سپس رسول خدا (ص) مسلمین را برای نبرد با دشمن فرا خواند و آنان را برای رودررویی خشن با دشمن پرجرأت کرد و وعده پیروزی به آنان داد.
پس (از آنکه قریش از تحریک پیامبر اسلام (ص) مطلع شدند) یکه سوارانی از آنان برای پیکار به میدان تاختند که از آنان این افراد بودند:
عمرو بن عبدود عامری، عکرمة بن أبی جهل، هبیرة بن ابی وهب مخزومی، ضرار بن خطاب و مرداس فهری.
این دلاوران بی بدیل دشمن، لباس جنگ پوشیدند و سوار بر اسبهای خود شدند و کنار چادرهای بنی کنانه (یکی از احزاب همیار خود) رفتند و به آنان گفتند: (برای جنگ آماده شوید. سپس به سوی مسلمین تاختند، وقتی که به جلو خندق رسیدند، توقف کردند و به شناسایی خندق پرداختند و خود را به قسمتی از خندق که عرض تنگتری داشت (و می توانستند با اسب از آن سو به این سوی خندق بجهند) روانه شدند و از آنجا به این طرف خندق جهیدند و خود را به سرزمین شوره زاری که بین کوه (سلیع و خندق قرار داشت، رساندند و به تاخت و تاز پرداختند.
مسلمانان آنان را در آن وضع مشاهده می کردند، ولی هیچ کس از آنان پا به جلو نگذاشت و (عمرو بن عبدود (یل مغرور قریش) شاخ و شانه خود را به مسلمین نشان می داد و آنان را به پیکار، فرا می خواند، در هر لحظه در این جریان امیر مؤمنان علی (ع) در حضور پیامبر (ص) اظهار آمادگی می کرد و از آن حضرت اجازه می خواست که به میدان رود، ولی رسول خدا (ص) به علی (ع) می فرمود: (آرام باش و اجازه نمی داد به این امید که مسلمانی دیگر، پا به پیش گذارد، ولی مسلمانان همچنان در خاموشی بسر می بردند و از هیچیک از آنان حرکتی دیده نشد، چرا که می دیدند (عمروبن عبدود (غول بی باک) به میدان آمده، از او و همراهانش هراس داشتند. عمرو بن عبدود، همچنان نعره (هل من مبارز سر می داد، وقتی که از یک سو نعره (عمرو طول کشید و از سوی دیگر تقاضای مکرر امیر مؤمنان علی (ع) برای جنگ ادامه یافت، رسول خدا (ص)، علی (ع) را به حضور طلبید و عمامه خود را بر سر علی (ع) گذارد و بست و شمشیر خود را به علی (ع) داد و به علی (ع) فرمود: (امض لشأنک؛ به سوی آنچه می خواهی برو. سپس گفت: (اللهم اعنه؛ خدایا! علی را یاری کن و علی (ع) به میدان شتافت.