فهرست کتاب


نگاهی بر زندگی دوازده امام (علیهم السلام)

علامه حلی‏ ترجمه و پاورقی از:محمد محمدی اشتهاردی‏

7- بازگشت علامه از هجرت

شاه خدابنده بسیار علاقه داشت که علامه حلی در ایران بماند، او همه امکانات را در شهر (سلطانیه در اختیار علامه گذارد، ولی علامه دوست داشت به زادگاه خود، (حله بازگردد و به علم فقه، تألیف و تدریس ادامه دهد، برای اینکه رضایت رجال حکومت (و یا شاه خدابنده) را به مراجعتش از سلطانیه به عراق، جلب کند، اشعار ذیل را در ضمن نامه ای برای آنان نوشت:
حجیتی تقتضی مقامی - وحالتی تقتضی الرحیلا
هذان خصمان لست اقضی - بینهما خوف ان امیلا
و لا یزالان فی اختصام - حتی نری رأیک الجمیلا
(حجت بودن من در این دیار، خواهان ماندن من است، ولی حال من به گونه ای است که خواهان بازگشت به عراق می باشد و این دو عامل، در برابر هم قرار گرفته اند و من نمی توانم بین این دو قضاوت کنم، از ترس آنکه مبادا قضاوتم از مرز عدالت خارج شود و این دوگونگی همچنان در وجودم هست تا رأی نیک تو را دریابم که چیست؟(27) (به هجرت ادامه دهم یا به وطن بازگردم؟)
آری، احساس مسؤولیت مردان وارسته را گاهی اینگونه متحیر می سازد تا راه بهتر و خداپسندانه تر را برگزینند و در هرجا که تقویت دین باشد، همانجا را انتخاب کنند که سرانجام، به زادگاه خود باز گشت.

8 - علامه در خدمت امام زمان (ع)

علامه در زادگاهش (حله سکونت داشت و دارای حوزه درس بود، او هر شب جمعه با وسایل آن زمان، از حله به کربلا برای زیارت مرقد شریف امام حسین (ع) می رفت، (با اینکه بین این دو شهر بیش از ده فرسخ فاصله است) با این کیفیت که بعد از ظهر پنجشنبه سوار بر الاغ خود، به راه می افتاد و شب جمعه در حرم مطهر امام حسین (ع) می ماند و بعد از ظهر روز جمعه به (حله مراجعت می کرد.
در یکی از روزها که به طرف کربلا رهسپار بود، در راه شخصی به او رسید و همراه علامه با هم به کربلا می رفتند، علامه با رفیق تازه اش همصحبت شد و در این میان مسایلی به میان آمد، علامه دریافت که با مرد بزرگ و عالمی سترگ همصحبت شده است، هر مسأله مشکلی می پرسید، رفیق راهش جواب می داد، از وسعت علم رفیق همراهش متحیر ماند، با هم گرم صحبت بودند تا آنکه در مسأله ای، آن شخص برخلاف فتوای علامه فتوا داد.
علامه گفت: (این فتوای شما برخلاف اصل و قاعده است، دلیلی هم که این قاعده را از بین ببرد نداریم.
آن شخص گفت: (چرا دلیل موثقی داریم که شیخ طوسی (ره) در کتاب تهذیب در وسط فلان صفحه آن را نقل کرده است.
علامه گفت: (من چنین حدیثی در کتاب تهذیب ندیده ام.
آن شخص گفت: (کتاب تهذیبی که در پیش تو است، در فلان صفحه و سطر، این حدیث مذکور است.
علامه در دنیایی از حیرت فرو رفت، از این رو که این شخص ناشناس، تمام علایم و خصوصیات نسخه منحصر به فرد کتاب تهذیب را که داشت، گفت، درک کرد که در پیشگاه شخص بزرگی قرار گرفته است لذا مسایل پیچیده ای که برای خودش حل نشده بود، مطرح کرد و جواب شنید، در این وقت تازیانه ای که در دست داشت به زمین افتاد، در این هنگام از آن شخص ناشناس پرسید: (آیا در غیبت کبرای امام زمان (ع) امکان ملاقات با آن حضرت وجود دارد؟!.
آن شخص ناشناس، که تازیانه را از زمین برداشته بود و به علامه می داد، دستش به دست علامه رسید و گفت: (چگونه نمی توان امام زمان (ع) را دید در صورتی که اکنون دستش در دست تو است!
علامه با شنیدن این سخن، خود را به دست و پای امام زمان (ع) انداخت و آنچنان محو عشق شوق او شد که مدتی چیزی نفهمید و پس از آنکه به حال عادی خود بازگشت، کسی را در آنجا ندید، بعد که به منزل مراجعت نمود و کتاب تهذیب خود را باز کرد، دید آن حدیث با همان علایم از صفحه و سطر، تطبیق می کند، در حاشیه آن صفحه کتاب نوشت: (این حدیثی است که مولایم امام زمان (عج) مرا به آن خبر داده است. عده ای از علما، همان خط را در حاشیه همان کتاب دیده اند.(28)

حکایت جالب دیگر از دیدار امام زمان (ع)

نقل می کنند: بعضی از علمای متعصب، کتابی در رد مذهب جعفری نوشته بود و آن را برای مردم می خواند و مردم را نسبت به مذهب تشیع، گمراه و بدبین می نمود.
علامه حلی تصمیم گرفت به هر نحو ممکن، آن کتاب را از وی به عنوان امانت بگیرد و پس از اطلاع از مطالب آن، رد آن را بنویسد ولی آن دانشمند سنی، آن کتاب را به هیچ کس نمی داد.
علامه حلی، مدتی به عنوان شاگرد، به کلاس درس او رفت و ارتباط خود را با او گرم کرد و پس از ایامی، از او تقاضا کرد که مدتی آن کتاب را به عنوان امانت به وی بدهد. سرانجام او گفت: (من نذر کردم که این کتاب را بیش از یک شب به احدی ندهم.
علامه فرصت را از دست نداد، به عنوان یک شب، آن کتاب را از او گرفت و به خانه اش آورد و تصمیم گرفت از روی آن کتاب تا آنجا که امکان دارد، رونوشت بردارد. مشغول نوشتن آن کتاب شد تا نصف شب فرا رسید ناگهان شخصی در لباس مردم حجاز، در همان نصف شب (به عنوان مهمان) بر علامه وارد شد و پس از احوالپرسی، به علامه گفت: نوشتن این کتاب را به من واگذار و تو خسته ای استراحت کن.
علامه قبول کرد و کتاب را در اختیار او گذاشت و به بستر رفت و خوابید، پس از آنکه از خواب بیدار شد دید کسی در خانه نیست و آن کتاب (با اینکه قطور بود) به طور معجزه آسایی، تا آخر نوشته شده است و در پایان آن، نام مقدس امام زمان حضرت مهدی (ع) امضا شده است، فهمید که آن شخص امام زمان (ع) بوده و علامه را در این کار کمک نموده است.(29)
بعضی در مورد این حکایت گفته اند: (این کتاب، بسیار ضخیم بود که رونویسی از آن، یک سال یا بیشتر طول می کشید، علامه در آن یک شب، چند صفحه از آن را نوشت و خسته شد، ناگهان مردی به قیافه مردم حجاز بر او وارد شد و سلام کرد و نشست و به علامه گفت: تو خط کشی کن و نوشتن را به من واگذار، علامه قبول کرد و به خط کشی مشغول شد و او می نوشت، اما بقدری سریع می نوشت که علامه در خط کشی صفحات به او نمی رسید، هنگامی که صدای خروس در سحر آن شب بلند شد، علامه دید همه کتاب تا آخر نوشته شده است.(30)