داستانهایی از مردان خدا

نویسنده : علی میرخلف زاده

مقدمه

الحمد للَّه ربّ العالمین و العاقبة لاهل التقوی و الیقین، الصلوة والسّلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین حبیب اله العالمین ابی القاسم محمد، صلی الله علیه و آله المعصومین، الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا سیما امام زماننا و ولی امرنا روحی و ارواح العالمین له الفداء.
قال اللَّه تبارک و تعالی فی القرآن الکریم:(1)
تنها کسانی می توانند از تاریخ پند بگیرند که از اولوالالباب و صاحبان خرد باشند.
بنابر این اگر کسی از صاحبان عقل و خرد باشد و سیره و روش مردان خدا و علمای بزرگ شیعه را در این کتاب با دقت بخواند و در آن تدبّر و تفکر و تعقل کند، مسلّماً عبرت خواهد گرفت.
در حقیقت کسی که تجربه های یک انسان کاملِ در مسیر زندگی را مطالعه کند و راه و روش مبارزه با مشکلات و نابسامانیها را یاد بگیرد، بمانند آن است که خودش آن تجربه ها را اندوخته و عمر آن شخصیتی که زندگیش را مطالعه کرده بر عمر خویش افزوده است.
آنچه در این کتاب جمع گردیده، سیر در سینه زمان و درس آموختن از مشعلداران تاریخ بشریت است و چنان که می دانیم هیچ کس بدون الگو و اسوه به جایی نمی رسد و پیشرفتی نخواهد داشت. و اهمیّت و لزوم اقتدا به مردان بزرگ و پیروی از آنان است.
پیامبران و رسولان الهی و امامان معصوم علیهم السلام و پس از آنان دانشمندان راستین و با تقوا و متعهّد و دلسوز، نمونه ها و الگوهایی هستند که هر کس در ترسیم خط خوشبختی خویش به آنان و دستورات و روش زندگیشان، نیازمند است و ما هم به سراغ الگوهایی از مردان خدا و علما و فرزانگان رفته و سیمای پرفروغ آنان را به نمایش گذاشته ایم.
باید جوانان ما، بویژه طلاب که مرزبانان حماسه اسلامند به این بزرگمردان اقتدا کنند، احوال آنان را بخوانند و سرمشق خویش قرار دهند و خود را همان گونه تربیت کنند و ایمان، اخلاص، پشتکار، زهد، تقوا، گذشت، دقت، حوصله، و غنای شخصیت آنان را نمونه گیرند و با جدیت و کوشش اینهمه را در خویشتن پدید آورند.
مردم آگاه شوند که سیره و روش زندگی مردان خدا و علمای دینی چگونه بوده و هست و دانشمندان واقعیِ محبوب خدا و رسول را، از زراندوزانِ دسیسه باز و دنیاطلب و نامجو، باز شناسند و متوجه باشند هر که غیر این روش را دارد، از روحانیون نیست گر چه لباس مقدس آنان را غصب کرده باشد، و به مجرد این که دیدند یک روحانی نما، اهل تجملات و گرفتار هوا و هوس و خواهان پست و مقام است به اصل اسلام و حوزه و روحانیت بدبین نشوند و بدانند که چنین فردی نه تنها روحانی نیست بلکه به فرموده قرآن کریم: همانند سگ و الاغی است که کتاب حمل می کنند. (سوره جمعه)
داستانهایی که در این کتاب گرد آمده از زبان علمای اعلام و حجج اسلام و اشخاص معتبر و قابل استناد است که صدای آنها را روی نوار ضبط کرده و به عنوان سند و یادگار نزد خود نگه داشته تا جواب کسانی باشد که مأخذ و منبع خواهند.
حال ممکن است برخی افراد سست عنصر و ناآگاه، به بعضی از این واقعه ها و حادثه ها و داستانها به دیده شک و تردید و احیاناً انکار بنگرند در پاسخ این گونه افراد باید گفت:
کار نیکان را قیاس از خود مگیر
در نیابد حال پخته هیچ خام
تا نگردی آشنا، زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
این کار اگر نزد خداوند سبحان ثوابی داشته باشد، به روح امام راحلمان و رهبر عزیز انقلاب اسلامی و تمام شهدا بالاخص برادر عزیزم شهید شیخ احمد میرخلف زاده هدیه می نمایم.
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
قم المقدسه
علی میرخلف زاده
24/12/1377 - 26/ ذیقعده/1419

( چراغ قبر )

شاعر با اخلاص، مدّاح با وفا، مخلص اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) «حضرت حاج آقای هاشم زاده اصفهانی» فرمودند:
در اصفهان یک تکیه بانی بود بنام «میرزا محمد» که ایشان حالاتی داشت. یک روز به او گفتم برای ماتعریف کن که در این قبرستان چه دیدی؟
گفت: یک روز جنازه ای را از بروجن بنام «آسید حسن» آوردند اینجا دفن کردند، صاحبان آن جنازه بعد از اتمام دفن آمدند پیش من و گفتند: ما می خواهیم هر شب سر قبر این مرحوم چراغی روشن باشد، این یک دله و پیت نفت و این هم چراغ و این هم مزد این کارت، مبادا یادت برود و این چراغ راروشن نکنی.
گفتم: چشم روی چشمانم. آنهارفتند. من هم هرشب چراغ را سر قبر این بنده خدا روشن می کردم، تا اینکه یک شب زمستان هواخیلی سرد بود. گفتم، امشب «آسید حسن» چراغ نمی خواهد؛ کی حالش را دارد توی این سرما برود سر قبر چراغ روشن کند. ولش کن؛ او مُرده وکسی هم نمی بیند. نفت های دَله و پیت را هم ریختم توی چراغ خودم.
در این هنگام دیدم یکی باشتاب در حجره را می زند!، هم شب است و هم هوا سرد، اعتنا نکردم، گفتم: هرکس که هست یک مقدار در میزند و بعد خسته می شود می رود، دیدم خیر همینطور دارد در میزند، بلند شدم دم در آمدم و گفتم کیست؟
گفت: در را باز کن.
گفتم: توکی هستی؟
گفت: من سید حسن هستم، نفتهایم را که توی چراغت ریختی هیچی، چرا چراغم را روشن نکردی ...؟
ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، گفتم: چَشم؛ آقا دیگه روشن می کنم.
گفت: مبادا دیگه چراغ قبر مرا روشن نکنی؟ گفتم: چَشم، آمدم بیرون کسی را ندیدم. آمدم سر قبر و چراغ را روشن کردم.

( پیر نورانی )

ایشان فرمودند:
در آن زمانها یک همکاری داشتم که یک داستانی به یکی از رفقا گفته بود من می خواستم این داستان را از زبان خودش بشنوم به چه سختی پیدایش کردم و به او گفتم: این داستان را تعریف کن. می خواهم از زبان خودت شنیده باشم. او هم چنین گفت:
در زمان جوانی، ما چهار نفر بودیم که در زمان رضا شاه ملعون به وسیله یابو و گاری از سیلو، گندم ها را به شهر منتقل می کردیم.
یکی از این شبها که گندم بار گاری کرده بودیم و از کنار قبرستان معروف «تخت فولاد اصفهان» رد می شدیم، یک وقت نور چراغی توجه ما را بخودش جلب کرد.
با خود گفتم: این چراغ تیریک (فانوس قدیم) را برمی دارم و به خانه می برم چون قبرستان نیاز به چراغ ندارد و مُرده ها هم که زنده نیستند که بخواهند از نور آن استفاده کنند.
این فکری را که ما کردیم آن سه نفر دیگر هم همین فکر را کرده بودند.
گاری را با اسب ها رها کردیم، گفتیم: آنها آهسته آهسته می روند و ماهم به آنها می رسیم.
هر چهار نفر بطرف چراغ دویدیم که هر کس زودتر آن را بردارد مال او باشد.
ولی وقتی که به آن محل رسیدیم، دیدیم از چراغ خبری نیست، ولی یک قبر خراب شده وپیرمردی که محاسنش قرمز رنگ است، نشسته و از قامت و هیبت این مرد بزرگوار نور ساطع است و آن نور چراغی را که ما خیال می کردیم، نور همین پیرمرد بود.
حالت بُهت و حیرت ما را گرفته بود به طوری که اصلاً توان حرکت نداشتیم.
خلاصه از ترس و تعجّب هر طوری بود فرار کردیم و گفتیم روز می آئیم که ببینیم این پیرمرد نورانی کیست؟
فردای آن شب آمدیم، هر چه گشتیم اثری ندیدیم. ناراحت شدیم بعد از اهل اطلاع پرسیدیم. فرمود:
آن پیرمرد یکی از «مردان خدا» بود و اسمش هم «پیر نورانی» است. که بر اثر «بندگی خدا» به این مقام رسیده است. اگر شما در همان موقع حاجتی از او می خواستید به شما عنایت می کرد.