کرامات الحسینیة (ع) معجزات سیّد الشهداء (ع) بعد از شهادت جلد 2

نویسنده : علی میرخلف زاده

مقدمه:

الحمدللّه ربّ العالمین و الصّلوة و السّلام علی سیّدنا محمّد و آله(ص) سیّما مولانا حجّة بن الحسن روحی و ارواح العالمین له الفداه.
مسئله کرامات و معجزمات طوری در این دنیای قرن بیستم و علم جلب توجّه کرده که بیشتر دانشمندان دنیا در این باره مطالب و مسائل نوشته اند و معترف به معجزات و کرامات و خوارق عادات گردیده اند که نمونه ای از آن را در مقدمه جلد اول این کتاب مفصلاً متذکر شده ام. ولی جالب اینجاست که در این دنیای پیشرفته امروز، دانشمندان روان شناسی ثابت کرده اند توسّل و دعا و طلب آمرزش و تلقینهای معنوی موجب برطرف شدن بسیاری از امراض روحی و جسمی شده و به خاطر همین هم هست که با گذشت زمان نه تنها اینگونه دعا و زیارت و توسل کهنه و فرسوده شده، بلکه با کنار رفتن پرده های جهل و نادانی، مفاهیم و آثار آن روشن و متوجه شدن به ذات اقدس حق می گردد و از آن منبع فیض نیرو می گیرد.
توسّل به درگاه ائمه(علیهم السلام) علی الخصوص آقا سیّدالشّهداء(ع) یعنی تمسک جستن، سخن گفتن، دعا کردن و توسل نمودن به پروردگار عالم است.
اینک بنده حقیر با تشویق و تمجید شما بزرگواران و به فضل خدا و عنایات حضرت ولی عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف) دوباره به جمع آوری داستانهای واقعی و آثار تمسّک به آقا امام حسین(ع) نمودم، که انسان با خواندن این داستانهای حقیقی، متوسّل و متمسک به آن وجود پاک و مقدّس و مطهر خود را در یک فضای ملکوتی و آسمان رحمت الهی به پرواز درآورد و با عقیده ای محکم و اراده ای قوی خود را در وادی توسّل و تمسّک اندازد و از فیوضات ربانی بهره مند گردد؛ لذا از تمام بزرگوارانی که بنده را لساناً، یداً، قدماً، فکراً، معنویاً، مادیاً، یاری و مساعدت نمودند تشکر و قدردانی می نمایم.
علی میر خلف زاده
تهران 1374

( ملا عباس )

دانشمند شهید، واعظ شهیر، مرحوم حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ احمد کافی خراسانی رضوان اللّه تعالی علیه فرمود: مرحوم حاج شیخ مهدی مازندرانی رضوان اللّه تعالی علیه در کربلا بود، پنجاه سال صبحها در رواق حرم امام حسین (ع) منبر می رفت، آدم خوب ومعروفی بود. چند جلد کتاب نوشته بنامهای کوکب درّی، معال السبطین، شجره طوبی، آثار الحسین(ع) در کتاب آثار الحسینش نوشته:
در آن مازندران ما یک نفر به نام ملا عباس چاوش بود، این هر سال یک پرچم می گرفت روی دوشش و می رفت طرف کربلا، یک عده از مردم هم دنبال این پرچم چاوشیش می رفتند.
می گوید: یک سال تصمیم گرفت کربلا نرود چون یک گرفتاری برایش پیش آمده بود، سی و دو نفر از این جوانهای اطراف ده اش آمدند و گفتند: ملاعباس بیا برویم کربلا؟ گفت: من امسال یک گرفتاری دارم که نمی توانم بیایم. گرفتاریش را بر طرف کردند.
ملاعباس چاوش پرچم را برداشت و گفت: هرکه دارد هوس کربلا خوش باشد، ملاعباس چاوش براه افتاد، جمعیتی از مردم از این ده و آن شهر جمع شدند و شهر به شهر آمدند تا رسیدند نزدیکی های کربلا، منزلگاه منزل کردند دورهم نشتند، سر شب یک وقت ملاعباس گفت رفقا امشب چه شبی است؟!
گفتند: امشب شب جمعه است. گفت: رفقا آن چراغها را می بینید؟ گفتند: آری. گفت: آنها چراغهای گلدسته های حرم امام حسین (ع) است یک منزل بیشتر نمانده، می دانم خسته و مانده وناراحتید، امّا بیایید چون شب جمعه است این منزل دیگر را هم برویم، شب جمعه یک زیارتی از امام حسین (ع) بکنیم.
گفتند: باشد می رویم همه راه افتادند آمدند آن وقتها مسافرخانه و هتل نبود سراهایی بود، اینها با اسبها و الاغها رفتند توی سرای، اسب هایشان را بستند طبقه پائین، خودشان هم بارها رفتند اطاقهای بالا منزل کردند، اثاثها را گذاشتند. ملاعباس گفت: رفقا اثاثها را رها کنید باید تا صبح نشده برویم حرم آقا امام حسین (ع).
همه آمدند توی صحن امام حسین (ع) که رسیدند یک مشت جوانها آمدند دورش را گرفتند و گفتند: ملاعباس آن شبهای جمعه ای که ما مازندران بودیم توی ده مان می آمدیم دورت جمع می شدیم تو یک نوحه می خواندی. ما برای امام حسین (ع) سینه می زدیم، حالا شب جمعه آمدیم کربلا توی صحن و حرمش.
گفت: چَشم. امشب هم برایتان نوحه می خوانم.
ملاعباس می گوید: من با خودم گفتم می رویم توی حرم آقا امام حسین (ع) و زیارت می خوانم برایشان. بعد می رویم بالای سر امام حسین (ع) این دفترچه نوحه ام را در می آورم لایش را باز می کنم هر نوحه ای آمد همان نوحه را می خوانم. گفت: آمدم بالای سر امام حسین (ع) دفترچه را در آوردم لای دفتر را باز کردم دیدم سرصفحه نوحه علی اکبر (ع) آمد. فهمیدم این اشاره خود ابی عبداللّه (ع) است: گفت: نوحه علی اکبر خواندم حالا شما مناسبتها را ببینید. یک مشت جوان و سفر اول و توی حرم امام حسین (ع) و دل شب جمعه و نوحه علی اکبر و یک حالی پیدا کردند. بعد صدا زد رفقا بس است برویم استراحت کنیم همه را برداشت آمد توی سری. همه خسته ومانده افتادیم، خوابمان برد.
ملاعباس می گوید: تا خوابم برد، در عالم خواب یکوقت دیدم یک کسی در سری را می زند. می گوید: من بلند شدم آمدم ببینم کیست؟ دیدم یک غلام سیاهی است. به من سلام کرد گفت: ملاعباس چاوش شمائید؟! گفتم: بله. گفت: آقا فرمودند به رفقا بگوئید مهیا بشوید ما می خواهیم به دیدن شما بیائیم. گفتم. آقا کیه؟!
گفت: آقا کیه؟! آقا همانی است که این همه راه به عشق و علاقه او آمدی. گفتم آقا حسین (ع) را می گوئی؟! گفت: آری.
گفتم: امام حسین (ع) می خواهد بیاید اینجا؟! گفت: آری.
گفتم: کجاست ما می رویم برای پا بوسیش. گفت: نه آقا فرموده می آیم.
ملا عباس می گوید: آمدم تو عالم خواب رفقا را خبر کردم و همه مؤدّب نشستیم که الآن آقا می آیند. طولی نکشید یک وقت دیدم دَرِ سری باز شد مثل اینکه خورشید طلوع کند، همچنین نوری ظاهر شد، یکدفعه من با رفقایم آمدیم بلند شویم یکوقت دیدیم آقا اشاره کرد و فرمود: ملاعباس تو را به جان حسین بنشینید، شما خسته اید تازه رسیده اید راحت باشید. یک یک احوال ما را پرسید، یکوقت فرمود: ملاعباس؟! گفتم: بله آقا جان. فرمود: می دانی چرا من امشب اینجا آمدم؟! گفتم: نه آقا جان. فرمود من سه تا کار داشتم گفتم: چیست آقا جانم؟ فرمود: اولاً بدان هر کس زائر ما باشد به دیدنش می رویم (مرحوم کافی فرمود: حسین جان هرکس تو را زیارت کند بدیدنش می روی اگر اینجوره من الآن امشب به همه این مردم می گویم بگویند السلام علیک یا اباعبداللّه. ای حسین ترا به خدا امشب یک پا بیا مهدیه یک سری به این مردم بزن آی پسر فاطمه...) فرمود: ملاعباس کار دوم این است که شبهای جمعه وقتی مازندران هستی و جلسه دارید دورهم می نشینید یک پی رمردی دَمِ در می نشیند و کفش ها را درست می کند سلام حسین را به او برسان (ای حسین... ای مردم هرکاری از دست تان می آید برای امام حسین (ع) مضایقه نکنید همه اش را منظور دارد.) صدا زد ملاعباس کار سوّم هم این است آمدم بِهِتْ بگویم اگر دو مرتبه رفقا را شب جمعه حرم آوردی. گفتم: بله آقا. یک وقت دیدم بغض راه گلویش را گرفت گفتم آقا چیه؟! فرمود: ملا عباس اگر دومرتبه رفقایت را شب جمع حرم آوردی و خواستی نوحه بخوانی دیگر نوحه علی اکبر نخوانی. گفتم: چرا نخوانم، مگر بد خواندم، غلط خواندم؟! فرمود: نه گفتم: چرا نخوانم؟!
صدا زد: ملا عباس مگر نمی دانی شبهای جمعه مادرم فاطمه زهرا سلام اللّه علیها کربلا می آید.
(خدا قسمت همه کند برویم کربلا شب های جمعه عده ای از طرف حرم ابی الفضل (ع) دسته سینه زنی در می آورند و می روند به حرم امام حسین (ع) و این دو شعر را می خواندند من هم برای شما بخوانم.)
شبهای جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه
آید به دشت کربلا گوید حسین من چه شد
گردد به دور خیمه گاه آید میان قتلگاه
گوید حسین من چه شدنور دوعین من چه شد

( پسر مرده )

ثقة عادل ملا عبدالحسین خوانساری رحمة اللّه علیه که در کربلای معلی معروف بتربت پیچ بود (زیرا تربت آقا ابی عبداللّه الحسین (ع) را از مواضع شریفه و با آداب مأثوره برمیداشت و بزوار عطا می نمود.) داستانی از اوائل مجاورتش در کربلا دارد که مرحوم عراقی می فرماید من او را در مجلسی ملاقات کردم و در چهره اش حالت صلاح و تقوی را دیدم و متوجه شدم که سالهاست موفق به مجاورت حضرت آقا ابی عبداللّه (ع) است و ملازم حرم مطهر بوده از او خواستم که از عجایب و غرائب و کرامات و معجزاتی که خود مشاهده نموده ای برایم نقل کن. از جمله غرائبی را که نقل کرد این بود که گفت: مسقط الرأس من خوانسار است ولی در بعضی از قرای جابلق که از توابع شهر بروجرد است مدتی توقف داشتم تا آنکه عشق و علاقه و شوق مجاورت قبرمطهر آقا امام حسین (ع) بسرم زد هواهم سرد بود مقدمات سفر هم جور نبود امّا عشق است چه می شود کرد خلاصه دوتا الاغ تهیه کردم و بارها و بچه ها را روی الاغ بستم همینکه آمدم حرکت کنم ملا محمد جعفر که ملای این ده بود و خیلی آدم مهربان و خوبی بود اطلاع پیداکرد و آمد سر راه مرا گرفت و گفت: کجا می خواهی بروی؟ هوا به این سردی نرو و از او ممانعت و از من اصرار تا آخر که مأیوس شد و با دست خود روی زمین خطی کشید و گفت میروی ولی بچه ها را بکشتن می دهی خلاصه ما هم حرکت کردیم و بفضل خدا و توجه عزیز زهراء سلام اللّه علیها همگی سالم وارد کربلا شدیم و چند وقتی از آمدن ما گذشت تا اینکه موقع زیارتی آقا اباعبداللّه الحسین (ع) فرارسید و چند نفر یکی از اهل همان ده که یکی همشیره زاده ملا محمد جعفر مذکور بود که با آنها آمده بود که من باخودم گفتم خوبست آنها را مهمان کنم و یکی اینکه ببینند بحمد اللّه همه سالم رسیدیم و زندگی خوبی داریم و خوف ملاجعفر هم درست در نیامد که برای ما خطی کشید. لهذا آنها را برای صبحانه به منزل دعوت نمودم که در حال حرف زدن و خوردن بودیم که فرزند بزرگم بنام حسن میان حیاط بازی میکرد و از پله بالا می رود و از آنجا آویزان می شود که ما را تماشا کند که از طبقه سوم سقوط و روح از بدنش مفارقت میکند چون خلاف مطلوب خود را دیدم و عیش و سرور مبدل بحزن و اندوه شد تا این حالت را دیدم با سروپای برهنه بسوی حرم آقا ابی عبداللّه الحسین (ع) دویدم و به محض ورود بصحن و حرم مطهر عرضکردم السلام علیک یا وارث عیسی روح اللّه و خود را به باب ضریح مطهر چسبانیدم و شال را از کمرم باز کردم یکسر آن را بقفل و سر دیگرش را بگردنم بستم و با صدای بلند صیحه زدم و گریه کردم و گفتم: که نشد وبحق مادرت زهرا سلام اللّه علیها نخواهد شد که خود را راضی کنم برآنکه خط ملامحمد جعفر بر من راست آید و سخن او بر کرسی نشیند نشد و نخواهد شد، خدام و زوار و اهل حرم گرد من جمع شدند و از حالت من متعجب بودند و سبب عروض حالت مرا از هم می پرسیدند که چه چیز باعث این کار شده بعضی خیال می کردند که من دیوانه و مجنون شده ام...
یکی از همسایه هائی که از اهل علم بود جهت تشییع جنازه دنبال من آمد که مرا بلند کند و ببرد وبا زبان خوش مرا موعظه و نصیحت کرد که ای آخوند تو مرد عالمی هستی و مُردن برای همه هست و با این کارها مرده زنده نمی شود بیا تا برویم و این طفل میت رابرداریم مادرش خود را هلاک کرد هر قدر موعظه کرد در من مفید واقع نشد. آخر الامر لسان و زبان ملامت بسوی من گشود و مردم گفتند بله راست می گوید بلند شو من لجبازی می کردم و با حالت ناراحتی به آنها گفتم به شماها ربطی ندارد بروید دنبال کارتان بعضی ها مرا مسخره کردند بعضی بر من خندیدند من قلبم شکست و گریه زیادی کردم و آقا امام حسین (ع) را به مادرش قسم می دادم می گفتم بحق مادرت زهرا سلام اللّه علیها دست از ضریحت نمی کشم و از حرمت خارج نمی شوم تا آنکه از خدا بخواهی یا مرگ مرابرساند یا بچه را شفا دهد این حرف را زدم و گریبانم را چاک زدم و داد و فریاد کردم و بسرم می زدم و این کار نصف روز طول کشید و من هنوز در ناله و گریه بودم که نزدیکیهای ظهر بود که ناگهان شنیدم صدای هلهله و ضجه و سروصدا می آید و مردم از توی حرم بسوی صحن تجمع کردند و ازدحامی شد من نمی دانستم چه شده تا اینکه مردم داخل حرم شدند و بطرف من می آمدند خوب که نگاه کردم دیدم حسن فرزندم که مرده بود و آن همسایه اهل علم و مادرش باجمعی از زنان دنبال هم می آیند و صدای صلوات همه فضا را پر می کرد تا او را مشاهده کردم بزمین افتادم و سجده شکر را بجا آوردم بعد فرزندم را به آغوش گرفتم و سروچشمهایش را می بوسیدم.
بعد چگونگی حال را پرسیدم آنشخص همسایه اهل علم گفت: بعد آنکه از تو مأیوس شدم به منزلت برگشتم و مصلحت دیدم که او را برداریم و غسل دهیم و کفن کنیم و دفن نمائیم لهذا او را در خارج از شهر به غسالخانه بردیم و برهنه کردیم و همینکه کاسه را پر از آب کردم و بر رویش ریختم ناگهان دیدم پرهای بینیش حرکت می کند گویا کسی آنرا میمالد سپس سر خود را حرکت داده و عطسه کرد و نشست و مانند کسی که از خواب بیدار شود بلند شد نشست ماهم لباسش را بتنش کرده و به حرم آوردیم.(1)
وادی رحمت به کربلای حسین است
کرببلا خانه خدای حسین است
پیکر اسلام را حیات حسین است
دائره گردان کائنات حسین است
قائم قد قامت الصلاة حسین است
خوبترین کشتی نجات حسین است
باغ جهان رابهار عشق حسین است
دشت بلا را سوار عشق حسین است
نابغه روزگار عشق حسین است
حاصل دارو ندار عشق حسین است