ثمرات الحیوة ج 2

نویسنده : علی میرخلف زاده

مجلس بیست و ششم. صفحه 5

مجلس در چهاردهم بحار از عیون الاخبار الرضا از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام روایت کرده که می فرماید روزی رسول خدا(ص) پشت خود را به خانه کعبه داده و نشسته بود پیرمردی قد خمیده پیدا شد که از شدت پیری ابروهایش روی چشمهایش را گرفته بود، عصایی بر دست داشت کلاه سرخی دراز بر سر عبای پشمی بر دوش خدمت آن حضرت آمده عرضکرد یا رسول اللّه دعا کن خدا مرا بیامرزد، فرمود همینکه رفت پیامبر(ص) فرمود یا علی این پیرمرد را شناختی، عرضکردم نه فرمود این ملعون شیطان بود حضرت می فرماید همراهش دویدم او را گرفتم روی زمین انداختم خواستم او را خفه کنم گفت: «لا تفعل یا ابا الحسن فانی من المنتظرین الی یوم الوقت المعلوم واللّه یا علی انی لاحبک جدا و ما ابغضک احدا لا شرکت اباه فی امه فصار و لدالزنا فضحکت فخلیت سبیله»

مجلس بیست و ششم. صفحه 6

در انساب النواصب می نویسد عقربی آلت رجولیت معاویه را گزید اطباء جماع تجویز کردند، هیچ کدام از زنها راضی نشدند عاقبت کنیزیکه عادت شده بود به کار گرفت نطفه یزید بسته شد پس آن ملعون کمال عداوت را با امیرالمؤمنین علیه السلام و اولادش داشت به خصوص بیشتر با حضرت سیدالشهداء(ع) دشمنی می کرد و از چند جهت دیگر عداوت پیدا کرد. یکی از بابت مطلقه عبداللّه زبیر بود.

مجلس بیست و ششم. صفحه 6

کاشفی در کتاب روضة الشهداء می نویسد عبداللّه زبیر زنی داشت که در حسن و کمال مثل و مانند نداشت یزید ملعون غائبانه عاشق زوجه عبداللّه شد، معاویه از این موضوع مطلع شد به تدبیرات چندی عبداللّه را وادار کرد که زوجه اش را طلاق دهد. بعضی گفته اند معاویه عبداللّه را از مدینه به شام طلبیده و گفت می خواهم دختر خود را به عقد تو در آورم ولی راضی نمی شود، می گوید عبداللّه خودش زن دارد اگر او را طلاق می دهد من با او ازدواج می کنم عبداللّه گفت او را طلاق می دهم. روزی در حضور جماعتی زنش را طلاق داد، در روضة الشهداء می نویسد بعد از گذشتن عده یزید به ابوموسی اشعری وکالت داد که برود مطلقه عبداللّه را برای او خواستگاری کند، روزی ابوموسی از منزلش بیرون آمد برای اینکار بیرون آمد عبداللّه در راه عمر را ملاقات کرد عبداللّه پرسید کجا می روی گفت می خواهم بروم مطلقه عبداللّه زبیر را برای یزید خواستگاری کنم، عبداللّه گفت اگر برای یزید راضی نشد وکیلی که او را برای من عقد کنی. ایضاًدر راه سیدالشهداء(ع) را ملاقات کرد شرح حال را برای آن حضرت عرضکرد فرمود اگر برای آن دو نفر راضی نشد وکالت داری که او را برای من عقد کنی، ابوموسی به منزل مطلقه عبداللّه رفت بعد از تعارفات سمیه مطلب را بیان کرد و گفت فعلاًچهار نفر خواستگار تو هستند اول خودم هستم دوم یزید، بن معاویه، سوم عبداللّه عمر، چهارم حسین بن علی علیه السلام. آن زن گفت تو پیر شده ای و من جوان هستم و با تو مناسبتی ندارم ولی درباره آن سه نفر دیگر با خودت مشورت می کنم، به کدامیک راضی شوم ابوموسی گفت اگر دنیا و سلطنت و مال و دولت می خواهی یزید را انتخاب کن، اگر جمال صورت و جوانی می خواهی عبداللّه را انتخاب کن و اگر دنیا و آخرت را می خواهی حسین بن علی علیه السلام را انتخاب کن که من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود هر زنی به حباله حسین(ع) درآید و بدن او را حس کند بدن او از آتش جهنم حرام می شود، آن زن گفت مال و جاه دنیا در معرض زوال است و آنچه خدا به من عطا کرده تا آخر عمر برایم بس است و مرا کفایت می کند، جمال و جوانی هم با پیری زایل می شود اما خدمت اهل بیت موجب دولت ابدی و سعادت سرمدیست، من حسین بن علی(ع) را انتخاب می کنم پس ابوموسی عقد آن حضرت را با آن زن بست وقتی این خبر به یزید رسید عداوتش نسبت به آن حضرت بیشتر شد.