فهرست کتاب


حج البیت در مکتب اهل بیت علیهم السلام

بهاءالدین قهرمانی نژاد شائق

حال آن حضرت هنگام تلبیه

ابن عینیه نقل می کند: علی بن الحسین علیه السلام برای حج احرام بسته و هنگامی که آماده تلبیه و لبیک گفتن می شد، رنگ از رخسار مبارکش پرید! پرسیدند که این چه حالتی است که به شما عارض می شود؟ فرمود: می ترسم که وقتی گفتم لبیک خداوند بگوید: لا لبیک. (110)

داستانی از حج امام در نوجوانی

نقل شده ابراهیم بن ادهم در مسیر حرکت به سوی حج، به دلائلی از قافله خویش عقب افتاد. این شخص می گوید: نوجوان کم سن و سال و نورانی را دیدم که در این بیابان در حرکت است. نزدیک او شده و سلام کردم. او پاسخ سلام مرا به بهترین وجهی داد.
پرسیدم: به کجا عزم سفر دارید؟ او پاسخ داد: قصد خانه خدا و حج را دارم. با تعجب از این که در این سن و سال عزم حج کرده گفتم: اما تو خیلی کم سن و سال هستی و ظاهرا تکلیفی بر تو نیست. او پاسخ داد: آیا ندیده ای کم سن و سال تر از من دارفانی را وداع گفته باشد؟ (111) با تعجب پرسیدم: پس توشه و وسیله راهت کو؟ پاسخ داد: توشه ام تقوی و پرهیزکاری، وسیله ام دو پا و مقصدم خدایم می باشد.
ابراهیم بن ادهم که امام را نشناخته بود، از پاسخهای وی غرق در حیرت گردید و مجددا پرسید: اما من غذایی همراهت نمی بینم، پس چگونه رفع گرسنگی می کنی؟!
او گفت: ای پیرمرد، آیا نیکوست که بزرگی تو را به خانه خویش دعوت کرده و تو غذا از خانه ات ببری؟(112) پاسخ دادم: خیر، نیکو نیست. سپس او ادامه داد: همان خدایی که مرا به خانه خویش دعوت کرده، اطعام و سیرابم خواهد نمود.
ابن ادهم می گوید: به این نوجوان نورانی پیشنهاد کردم حرکت کرده و یا همراه او سوار مرکب گردد تا زودتر به مکه رسند. اما او فرمود: بر من کوشش در رسیدن به حج لازم بوده و بر خداست که اجابت کرده و وسایل رسیدنم را فراهم کند. آیا مگر سخن خداوند را در قرآن نشنیده ای که فرمود: کسانی که در راه ما تلاش کنند، همانا ما به راههای خویش رهنمونشان سازیم و همانا خداوند نیکوکاران است. (113)
ابراهیم بن ادهم پس از این سخنی نگفت تا آن که مشاهده کرد انسان نورانی دیگری به سمت این نوجوان آمده و با سلام و احوالپرسی گرمی کرد. ابن ادهم جلوتر رفته و از او پرسید:تو را به خداوند سوگند، به من بگو این نوجوان کم سن و سال کیست؟
او گفت: چگونه نمی شناسی؟ او علی بن حسین (زین العابدین) است.
ابراهیم بن ادهم که سعادت این همراهی نصیبش شده بود از امام زین العابدین در مورد هویت آن شخص سفید پوش و نورانی پرسید و امام پاسخ داد: این شخص حضرت خضر نبی علیه السلام است. ابن ادهم می گوید: در این هنگام رو به حضرت سجاد، کرده و پرسیدم: ای رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله، چگونه است که بدون توشه مسافرت می کنید؟ حضرت پاسخ فرمود: بلکه من با خود توشه برداشته ام و آن چهار مطلب است. پرسیدم: آن چهار مطلب که توشه شماست چیست؟
حضرت فرمود: اول آنکه تمامی دنیا را در تملک خداوند می بینم. دوم آن که تمامی مخلوقات را به حقیقت بنده و روزی خور حقتعالی می بینم. سوم آن که علت اصلی و سبب واقعی در روزی بندگان را خدا دانسته و چهارمین مطلب آن است که به حقیقت، نفوذ مشیت و خواست خداوند را در کل زمین قلبا باور دارم.
ابن ادهم می گوید: عرض کردم، شما بهترین توشه را دارید. (114)

دعاء برای طلب باران در کنار کعبه

ثابت بنانی از افراد عابد زمانه خویش محسوب می شد. سالی او به همراه عده ای از اشخاص سرشناس بصره همچون ایوب سجستانی - مالک بن دینار و چند نفر دیگر در مراسم حج شرکت کرده بود، او می گوید: وقتی داخل مکه شدیم، با کم آبی در شهر مواجه شده و مردم را می دیدیم که با توجه به گرمی هوا از تشنگی شکایت داشتند. آن سال باران کمی باریده بود. اهل مکه و عده ای از حاجیان از ما که جزء عابدان محسوب می شدیم خواستند تا دعایی جهت آمدن باران کنیم. بنابراین من به همراه دوستانم با حالت وقار و در عین حال با چهره ای محزون شروع به طواف نموده و پس از آن به سمت ما نظاره کرده و همه ما را یک به یک و به اسم صدا کرد. ما که او را نمی شناختیم، به سمتش توجه نموده و منتظر بودیم تا ادامه سخن دهد. آن جوان گفت: آیا در بین شما کسی هست که خداوند رحمان او را دوست بدارد؟
ما که منظور او را از این پرسش فهمیده بودیم، عرض کردیم: ای جوان، بر ماست که دعا کرده و بر خداست که اجابت کند.
ناگاه آن شخص نورانی به ما اشاره کرده و فرمود: از اطراف کعبه فاصله بگیرید، زیرا اگر در بین شما کسی به حقیقت محبوب حقتعالی بود، حضرتش او را اجابت کرده و باران می فرستاد. (115)
پس خودش به سجده افتاده و به خداوند عرضه داشت: آقای من، به محبتی که به این بنده ات دارای، سوگندت می دهم که باران فرستی.
ثابت بنانی که راوی این حکایت است می گوید: هنوز کلمات این جوان نورانی پایان نیافته بود که وضع آسمان مکه دگرگون شده و مقدمات باران مهیا گردید و من شیفته کلمات او شده بودم پرسیدم: ای جوان از کجا می گویی که خداوند دوستدار توست؟ او پاسخ فرمود: اگر مرا دوست نمی داشت، به زیارتش دعوتم نمی نمود.
ثابت می گوید: از اهل مکه پرسیدم این جوان نورانی کیست؟ پاسخ گفتند: او علی فرزند امام حسین علیه السلام و معروف به زین العابدین است. (116)