جمعیت فدائیان اسلام

نویسنده : داوود امینی

الف - بررسی روند رویارویی فدائیان اسلام با کسروی و قتل وی

کسروی در آخرین دیدار خود با نواب صفوی به این نتیجه رسید که سلسله مباحثاتش با وی منجر به آگاهی هر چه بیشتر طرفدارانش از معارف غنی اسلامی و جدایی آنان از وی خواهد شد. به همین جهت آشکارا نواب صفوی را تهدید کرد که اگر بیش از این ما را افشا کنید، مجبوریم به یاری گروه رزمنده مان به شما صدمه بزنیم !گروه رزمنده کسروی شامل بیش از ده نفر می شد که همیشه بطور مسلح حفاظت از جان وی را بر عهده داشتند و در عملیاتهایی نیز به نفع کسروی شرکت کردند ؛ چنانکه مدیر روزنامه آفتاب را به دنبال درج انتقادی از کسروی، در محل انتشار روزنامه اش مورد ضرب و جرح قرار دادند. (190)
با چنین شناختی که نواب صفوی نسبت به دیدگاهها و نیات کسروی بدست آورده بود ، دیگر راه چاره ای برای هدایت وی نیافت، تا اینکه جریان درگیری رویاروی او با کسروی در اردیبهشت 1324، پیش آمد . این حادثه از چند جهت برای جامعه اهمیت داشت : نخست آنکه برای اولین بار شخصی بدون واهمه در راه هدف خدایی، با از خود گذشتگی و با ندای الله اکبر همچنان در عقیده خود علیه کسروی ایستادگی کرده بود؛ دوم آنکه این عمل به نام دفاع از اسلام و قطع ایادی دشمنان دین و وطن صورت گرفته بود ؛ سوم اینکه عامل این حرکت ، سیدجوان روحانی بود که با تبلیغات دینی و رشادتی بی نظیر، توانسته بود افکار هموطنان مسلمان را به سوی خود جلب کند.
اقدام بی باکانه نواب، به حرکت خودجوش مردم و قشرهای متعصب مذهبی جامعه، شور و حرارتی دیگر بخشید. به گونه ای که قیام فراگیر مردم در شهرهای مختلف، می رفت، تا دودمان باهماد آزادگان کسروی را از سراسر کشور برچیند. این اولین ضربه ای بود که بعد از شهریور 1320، از طرف مذهبیون، بر کارگردانان سیاست مذهب زدایی وارد می شد.
در چنین شرایطی کسروی با هراس فراوان، حرف و عمل خود را به ظاهر تا اندازه ای پس گرفت ، او در روزنامه ها اعلام کرد که هر کس اثبات کند وی قرآن سوزانی کرده است، پنجاه هزار ریال به او جایزه خواهد داد. این اقدام او بی پاسخ نماند ، چنانکه موجب شد تا جمعیت مبارزه با بی دینی که نواب صفوی نیز عضو آن بود، با صدور اعلامیه ای، پیشنهاد تشکیل انجمنی متشکل از دو نفر نماینده مسلمان پایتخت، دو نفر نماینده از طرف مجلس شورای ملی و دولت و چند نفر از قضات عالی رتبه، در محل مدرسه سپهسالار را مطرح نماید؛ (191)بدین ترتیب که در آن جلسه ده اتهامی را که این جمعیت ، به کسروی منتسب ساخته بود، اثبات نماید. مطالب مورد ادعای جمعیت مبارزه با بی دینی، که در نوشته های کسروی با صراحت بیان گردیده است، عبارت بودند از:
1 - دین مقدس اسلام با عصر حاضر سازگار نیست و به جای آن دینی از خود به نام پاکدینی ساخته است .
2 - دعوی پیغمبری نموده و نام پیغمبر را برانگیخته، گذارده و خود را یکی از برانگیختگان می داند!
3 - پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله، خاتم الانبیاء نبوده است!
4 - قرآن کلام خدا نیست !
5 - قرآن با علوم ناسازگار است
6 - نابود کردن قرآن (یعنی سوزاندن و پاره کردن)
7 - نسبت سرسام دادن به پیغمبر اسلام!
8 - جسارت به امام جعفر صادق علیه السلام.
9 - ابداع احکامی در مخالفت با قرآن و دین مقدس اسلام.
از آن پس شدت برخورد جامعه با تفکرات کسروی به حدی رسید که وی مجبور شد بسیاری از اندیشه ها و نظرات منحرف کننده خود را که بارها در نوشته هایش به صراحت عنوان کرده بود، انکار کند.
کسروی با وجود آن که دینی به نام پاکدینی بنیاد نهاده بود و کتاب دینی خود را ورجاوند بنیاد یا اصول مقدسه نامگذاری کرده و حزبی به نام باهماد آزادگان تشکیل داده بود و خود به کرات مدعی برانگیختگی و پیمانداری با خدا شده بود ، با اینحال در بحث با مخالفان به دلیل شرایط ایجاد شده، منکر پیغمبری و دین آوری گردید. (192)
احسان طبری، نویسنده کتاب آورندگان اندیشه خطا - سیری در احوالات صادق و احمد کسروی، با استناد به نوشته های کسروی، همچون بسیاری از دانشمندان اسلامی ، اثبات می کند که وی دعوی برانگیختگی (پیغمبری) داشته و همچنین مبدع پاکدینی بوده است، او همواره و بطور خودخواهانه بر پیروزی جنبش به دست پاکدلان، تاکید ورزیده و گفته است که بزودی با گامی دیگر رشته امور جامعه را به دست خواهند گرفت و آیین خود را گسترش خواهند داد. (193)
تاکنون در مورد شخصیت کسروی بحثهای مختلفی صورت پذیرفته است؛ برخی معتقدند اگر کسروی اوقات خود را فقط صرف همان تحقیقات تاریخی، اجتماعی و غیره می کرد، احتمالا آثار خوبی بر جای می گذاشت. اما متاسفانه وی در حوزه های دینی و در همه مسائل عقیدتی و دینی که تخصصی هم در آنها نداشت، دخالت کرد و در کتب تحقیقی خود از جنبه بی طرف خارج شد و برغم خطاها و اشتباهاتش در برداشتهای شخصیتش از اسلام و تشیع و همچنین تذکر و گوشزد دانشمندان و علمای اسلامی به این لغزشهای آشکار، هرگز به رفع معایب و اصلاح اندیشه ها و عملکرد خود اقدام نکرد، بلکه از یاران دیرین خود که بر او خرده می گرفتند و بتدریج از وی روی بر می تافتند، همچون عباس اقبال آشتیانی، ملک الشعرای بهار، تقی زاده، هیئت، تربیت، ایرانشهر، صدرالاشرف و دیگران نیز به زشتی یاد کرد. (194)
آیت الله ناصر مکارم شیرازی معتقد است که کسروی در عین اینکه از نویسندگی و تاریخ معاصر اطلاعاتی داشت، مسلما خالی از یک نوع ناراحتی روحی و بیماری روانی نبود. این ناراحتی و بیماری او معلول عوامل گوناگون و عقده های سرکوفته جوانی و ملایی وی بود. حسن شهرت طلبی و نو آوری و احساس لذت از مخالفت با افکار عمومی که از خصایص روحی او بود، آن را تشدید نمایند . (195) یکی از قرائنی که ناراحتی های روحی او را تایید می کند، موضوع جشن کتابسوزان اوست . دلیل کسروی در مورد جشن کتابسوزانش قابل تامل است . او می گوید:
چون دیدم سرچشمه گمراهیها و نادانیها کتاب است، این است که داستان کتابسوزان پیش آمده است. (196)جشن کتابسوزان در یکم دی ماه است و یک دسته سوزانیدن مفاتیح الجنان و جامع الدعوات و مانند اینها را دستاویز گرفته و هوچی گری راه انداخته اند. قرآن هر زمان که دستاویز بدآموزان و گمراه کنندگان گردید، باید از هر راهی قرآن را از دست آنان گرفت. گرچه نابود گردانیدن آن باشد. (197)
در هر حال از آنجا که برخورد منطقی مبتنی بر گفتگو و مباحثه جمعیت مبارزه با بی دینی نیز اثری نبخشید و نیز بدنبال قطع ارتباط نواب صفوی با کسروی، نواب چاره در آن دید تا یکی از مذهبی و عضو جمعیت فدائیان اسلام، به نام سید حسین امامی را مامور کند که به عنوان هوادار و علاقه مند به کسروی در تجمعات و جلسات باهماد آزادگان شرکت کند تا با آگاهی از روند فعالیتهای این جمعیت و آخرین اقدامات خط فکری کسروی ، اقدام به عملی قهرآمیز کند. بدین ترتیب سید حسین امامی نیز به طریقی خود را از هواداران کسروی نمایاند ، و در جلسات خصوصی وی شرکت کرد.
در خلال یکی از جلسات، سید حسین امامی ناظر حمله کسروی در حین سخنرانیش، به شیخ مرتضی انصاری و سپس سوزاندن کتب او در بخاری منزلش بود. او جریان را با چند تن از علما و از جمله نواب صفوی در میان گذارد و آنگاه با آگاهی کامل از ادامه چنین حرکاتی از سوی کسروی، تصمیم نهایی در خصوص قتل وی اتخاذ گردید. (198)
با پیگریهای مردم و علما، در تهران و شهرستانها نیز اجتماعات گسترده برپا شد و پس از ارسال طومارها، تلگرافها و نامه های فراوان، بالاخره دادگستری تهران کسروی را برای برخی تحقیقات به دادسرا احضار کرد؛ اما مدتی با عذر اینکه تامین جانی ندارد، از حضور در بازپرسی خودداری کرد. تا اینکه با تضمین حفاظتی که از جانب قوای نظامی به وی داده شد ، تصمیم گرفت در دادگاه شرکت کند. مامورین تجسس فدائیان اسلام که از این تصمیم آگاهی یافتند، به نواب صفوی اطلاح دادند و متعاقب آن طرح انجام عملیات علیه وی در محل دادگستری تهران تهیه و از آن جهت تصور می کردند که ممکن است دیگر چنین فرصتی بدست نیاید، سریعا به اجرای آن مبادرت ورزیدند.
از میان داوطلبان شرکت، در قتل وی، افراد فدائیان اسلام به نامهای سید حسین امامی، سید علی امامی، مظفری، قوام، علی فدایی، الماسیان، رضا گنج بخش، صادقی، مداح، علی حسین و حسن لشگری (دو برادر ارتشی)، جهت مشارکت در عملیات انتخاب شدند. سید حسین امامی درباره شب قبل از عملیات چنین می گوید: ما مثل شب عاشورا شب زنده داری کردیم، قرآن سر گرفتیم و با یکدیگر وداع کردیم (199)
روز بیستم اسفند 1324، کسروی با محافظت شدید گروه رزمنده اش به دادگستری تهران وارد شد و به اطاق بلیغ، بازپرس دادگستری، رفت. در حالی که بازپرسی توسط بلیغ صورت می گرفت، بر اساس طرح از پیش تعیین شده، برادران لشگری که لباس ارتشی بر تن داشتند ، به سربازان محافظ درب دادگستری فرمان دادند که به اتاقهایشان بروند و آنها نیز غافل از همه جا با تصور اینکه ارشدشان دستور می دهد، محل نگهبانیشان را ترک کردند. اعضای فدائیان اسلام به راحتی وارد محوطه دادگستری شدند و به اتاق بازپرسی راه یافتند. سید حسین امامی بیدرنگ با دشنه بر بدن کسروی کوبید و آنگاه سید علی محمد امامی با شلیک گلوله ای کسروی را به قتل رساند. به هنگام خروجشان، حدادپور منشی کسروی با اسلحه به مقابله با فدائیان اسلام برخاست، اما او نیز بدست آنان کشته شد. (200)
قتل کسروی تنها ده روز پس از صدور اعلامیه دین و انتقام فدائیان اسلام صورت گرفت. این رخداد به علاوه فریاد الله اکبر قاتلین کسروی که با صراحت به عمل خود اقرار و مباهات کرده بودند، موجب شد توجه هر چه بیشتر اذهان عامه به این جمعیت شد که بیش از یکسال از تاسیس آن نمی گذشت.
بی تردید، اگر که کسروی به نوشته های خود در زمینه های مختلف تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی اکتفا می کرد و به حیطه مسائل دینی و اسلامی وارد نمی شد و حتی پس از ورود به بحث در موضوعات دینی به نقد آنچه که او به عنوان خرافات در اسلام می نامید، بسنده می کرد و با تشکیل جمعیتی به نام باهماد آزادگان، برای مقابله با مذهبیون مهیا نمی گشت و برای نابودی دین و کسب قدرت سیاسی گام برنمی داشت، هرگز چنین سرنوشتی نیز نصیب او نمی شد؛ چرا که بودند اشخاصی چون شریعت سنگلجی و حکیمی زاده و دیگران که برغم حملات شدیدشان به دین و مقدسات دینی، در قالب اصلاحات دینی، عاقبتی چون عاقبت کسروی نصیب آنها نگشت.
کسروی از آن روی چنین سرنوشت مرگباری را برای خود رقم زد که علاوه بر نقد شدید بسیاری از مسائل و موضوعات دینی، به صراحت به امامان و پیشوایان دین جسارت می کرد و در عین حال به همان مطالب نیز قانع نشد؛ بلکه با تاسیس حزبش و گشایش دفاتر این حزب در غالب شهرهای کشور و درگیری فیزیکی با مخالفانش، به بسط اندیشه و تفکر باطل خود مبادرت ورزید و به مبارزه تمام عیار با جبهه مذهبیون و علمای دین برخاست. پس از اینکه او ادعای آوردن دینی به نام پاکدینی کرد و برگزیده شدن خودش، به عنوان پیامبر آن دین را مطرح کرد، در کسب قدرت و مقام و بسط تفکرش از هیچگونه تلاشی دریغ نکرد.
کسروی بارها صراحتا اعلام کرد که به کمک طرفدارانش در حزب باهماد آزادگان به نابودی علما و پیروان دین محمد صلی الله علیه و آله، مبادرت ورزید تا به اصطلاح او پاکدینی را جایگزین آن سازد. بنابراین نواب صفوی که به قصد بیداری و اصلاح وی عازم کشور شده بود، چنانچه پافشاری او را در رسیدن به اهداف ضد دینی و آمال دنیائی اش، نمی دید، قطعا مسئله قتل و نابودی او را دنبال نمی کرد و به ارشاد و راهنمائی وی بسنده می کرد.
در هر صورت این اقدام فدائیان اسلام، بازتابی در میان مراجع و علمای دین و مردم مسلمان کشور داشت. غالب علما و مردم از اقدام آنها حمایت کردند، گرچه برخی از طرفداران فکری کسروی به این عمل فدائیان اسلام معترض شدند.
اما در این میان، همزمان با حمایتهای گسترده علما و مراجع عظام از فدائیان اسلام در مسئله قتل کسروی، تلگراف آیت الله حاج آقا حسین طباطبائی، از کربلا به رئیس الوزرا از اهمیت ویژه ای برخوردار است؛ چنانکه وی در این تلگراف با ابراز نگرانی شدید از بازداشت متهمین به قتل کسروی، از دولت ایران درخواست آزادی فوری آنان را می نماید. متن تلگراف آیت الله حسین قمی چنین است:
آقای رئیس الوزرا دامت شوکته فی اعزاز المسلمین:
طول توقیف متهمین به قتل کسروی موجب بسی نگرانی، انتظار استخلاص فوری آنها را داریم. الطباطبائی قمی (201)
از آنجا که نواب صفوی بارها اظهار کرده که فتوای شرعی قتل کسروی را از آیت الله حاج آقا حسین قمی گرفته است، این تلگراف مزبور اهمیت و ارزش خاصی می یابد. ضمن آنکه تلگراف دیگری را هم ایشان پس از درگیری نواب با کسروی و مضروب ساختن او، به رئیس الوزراء ارسال کرد و از حال نواب صفوی - که در بازداشت به سر می برد - جویا شده بود که قبلا آورده شد. در مجموع این دو تلگراف حکایت از حمایت و پشتیبانی آشکار آیت الله حاج آقا حسین قمی از این جنبش و تایید شرعی اقدام فدائیان اسلام در قتل کسروی، دارد.

ب - بازتاب قتل کسروی در جامعه و واکنش فدائیان اسلام

پس از کشته شدن کسروی و حدادپور، سید حسین امامی و سید علی محمد امامی که از ناحیه دست مجروح شده بودند، به همراه علی فدایی به بیمارستان رازی تهران منتقل شدند؛ لیکن در این مکان پس از محاصره بیمارستان ، بوسیله مامورین نظامی بازداشت گشتند. بقیه اعضای فدائیان اسلام که در این حمله نقش داشتند نیز توسط شهربانی دستگیر و روانه زندان شدند. تنها دو تن با کمک جمعیت مبارزه با بی دینی، موفق به فرار از تهران و عزیمت به گیلان شدند که مامورین شهربانی نتواستند به آنها دسترسی پیدا کنند. (202)
از سوی دیگر، نواب صفوی که تحت تعقیب مامورین شهربانی قرار گرفته بود، بر اساس برنامه ریزی تعیین شده بلافاصله به سوی مشهد عزیمت کرد و مامورین نتوانستند وی را دستگیر کنند. نواب در مشهد، در خانه حجت الاسلام شیخ غلامحسین تبریزی (پدر محمد مهدی عبد خدایی ضارب سید حسین فاطمی)، مخفی شد و سریعا برای آزادی بازداشت شدگان دست به فعالیت شدیدی زد. (203)از این رو سیل نامه ها، طومارها و تلگرافها از سوی علما و مردم شهرهای مختلف کشور که از قتل کسروی شادمان شده بودند، برای دولت ارسال شد، آنها همگی خواستار آزادی ضاربین کسروی بودند و در اعلامیه های صادره و نامه های ارسالیشان با اشاره به مخالفت صریح کسروی با اصل یکم قانون اساسی در در مخالفت با دین اسلام و همچنین عدم مجازات کسروی توسط دولت که طبق بند بیستم و بیست و یکم قانون اساسی کشور، علیه دین مبین اسلام قیام نموده بود، قتل وی را فریضه عموم مسلمین دانسته و خواستار آزادی فوری وی گردیدند. (204)
در تهران نیز علما و مردم با ارسال نامه ها و انتشار اعلامیه های متعدد و برپایی تجمعات گسترده در منازل علمای متنفذ این شهر، خواستار آزادی قاتلین کسروی شدند.
چنانکه در گزارش شهربانی به وزرات کشور، در مورخ 23/12/24 آمده است: از قرار استماع از طرف علما در تهران جلساتی تشکیل یافته و قرار گذاشته اند به منزل امام جمعه و امثال آن رفته، با صدور قطعنامه ای، آزادی قاتلین کسروی را از دولت خواستار شدند. در صورت عدم قبولی آن، بازار را بسته، شروع به تظاهرات نمایند. (205)
هم اینک صدها برگ از اعلامیه ها و نامه ها در طرفداری از قاتلین کسروی، موجود است که در متن یکی از آنها به عنوان نمونه چنین آمده است:
همه آزادیخواهان از کسروی بی دین و بی وطن بیزارند
نه تنها آزادیخواهان بلکه عموم ملت اسلام از کسروی اظهار تنفر می نمایند. کسروی اگر کشته شد. به سزای عمل خویش رسیده است. آری کسی که قرآن مسلمانان را بسوزاند و به پیغمبر اسلام و پیشوایان دین مقدس ما ناسزا بگوید و بنویسد و آشکارا انتشار دهد و در برابر این وحشت، دولت و زمامداران امور از خود خونسردی نشان بدهند باید در جلوی میز مستنطق کشته شود تا دیگران بفهمند هنوز مسلمانان غیور نمرده اند. هنوز فداکاران و از خودگذشتگانی در گوشه و کنار موجود است و ما با صدای بلند می گوییم، ای طرفداران کسروی، پنبه را از گوش خود بیرون کنید و بشنوید که همه شماها را می شناسیم. اگر باز راه کسروی گمراه را بگیرید، دیر یا زود به چاه خواهید افتاد. اولیاء امور هم بدانند که نسبت به چند نفری که تهمت قتل داده شده و دستگیر گردیده اند، اگر کوچکترین آسیبی برسد، ما مسلمانان به جنبش آمده و غوغای بزرگی راه خواهیم انداخت و دنیا را تکان خواهیم داد و از کشته شدن پروایی نخواهیم داشت. اما مسلمانان صراحتا می گوییم که در کشته شدن کسروی همه ما شریک بوده و قاتلین او نمایندگان چهارصد میلیون مسلمان است.
زنده باد اسلام
زنده باد از خود گذشتگان اسلام
محو و نابود باد دشمنان اسلام. (206)
از سوی دیگر طرفداران کسروی و جمعیت باهماد آزادگان، وابسته به وی که در بسیاری از شهرهای کشور شعبه دایر کرده بودند ، از این واقعه تکان سختی خوردند و در مقابل، اعلامیه ها، طومارها و نامه های متعددی در محکومیت این عمل منتشر کردند. مسببین اصلی این حادثه گردیدند. طرفداران کسروی؛ سراج انصاری، نواب صفوی، مهدی شریعتمدار و قاسم اسلامی را از محرکین اصلی ضاربین خواندند. (207) این جمعیت طی نامه ای به قوام؛ نخست وزیر وقت، آقای بلیغ؛ بازپرس دادسرا را نیز شریک جرم آنان دانست و علیه او به نخست وزیر اعلام جرم نمودند. (208)
نواب صفوی هم که پس از واقعه به مشهد رفته و در منزل شیخ غلامحسین تبریزی مخفی شده بود، از آنجا به منطقه خرو نیشابور سفر کرد و سپس به گرگان و از طریق مازندران به رشت و آذربایجان و سپس به شهرهای قزوین و همدان عزیمت کرد و آنگاه از راه کرمانشاه و مرز خسروی به عراق و عاقبت به شهر نجف رفت. (209)
مسافرت نواب، چهار ماه به طول انجامید و در این مدت با علمای شهرهای شرقی، شمالی و غربی کشور و روسای قبایل عشایر دیدار و گفتگو کرد. او از سویی علما و بزرگان شهرهای کشور را وادار کرد تا با مخابره تلگراف به دولت مرکزی، خواستار آزادی فدائیان اسلام در بند رژیم گردند و از سوی دیگر صحبتهای زیادی در راستای گرفتن عهد و پیمان همکاری علما و روسای قبایل، جهت شرکت در مبارزه عمومی مردم ایران، علیه ظلم و بی عدالتیهای رجال فاسد حکومت پهلوی، ترتیب داد. (210)
سفر نواب به نجف، به دلیل سخت گیری و شدت عمل بود که از سوی دولت وقت نسبت به قاتلین کسروی صورت می پذیرفت. وی در این زمان نیز در عین حال که به ادامه تحصیلات فقه و اصول حوزوی در حوزه علمیه نجف پرداخت، به شدت پیگیر آزادی رفقای دربند خود در رژیم پهلوی بود؛ چنانکه یکی از دلایل سفرش به نجف، ترغیب مراجع نجف اشرف و حوزه علمیه آن شهر به عکس العمل در مقابل ایران برای آزادی قاتلین کسروی بود. از این روی تلگرافهائی هم از سوی آیت الله حاج آقا حسین قمی برای دولت ایران، در خصوص آزادی قاتلین کسروی مخابره گردید. این امر نشانگر آن بود که مراجع نجف همانطور که با گرمی از نواب صفوی استقبال کرده بودند؛ حامی معنوی وی در مبارزاتش هم به شمار می آمدند. (211)
مدتی بعد با رحلت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرجع تقلید بزرگ تشیع در نجف، هیئتی بلند پایه از سوی شاه عازم نجف گردید. در این هیئت سمیعی از جانب دربار، شیخ احمد بهار از سوی دولت و همچنین عباس مسعودی به نمایندگی مطبوعات، شرکت داشتند. در اولین جلسه دیدار این هیئت با علما و مراجع، بر سر مزار آیت الله اصفهانی، آیت الله سید ابوالقاسم خویی، و حجت الاسلام آقا سید جواد تبریزی، عدم رضایت و نگرانی حوزه علمیه نجف و علما را از ادامه بازداشت و زندانی متهمین به قتل کسروی اعلام کردند. این اعلام حمایت و درخواست رهایی عاملان قتل کسروی، به منزله حمایت آشکار و تایید عمل فدائیان اسلام توسط علمای حوزه علمیه نجف محسوب شد؛ بطوریکه در پاسخ یکی از افراد هیئت اعزامی در خصوص اینکه اینها به دستور کدامیک از مراجع به این عمل دست زده اند، حضرت آیت الله حاج آقا حسین قمی می گوید:
عمل آنها مانند نماز از ضروریات بوده و احتیاجی به فتوی نداشته، زیرا کسی که به پیغمبر و ائمه جسارت و هتاکی کند، قتلش واجب و خونش هدر است. (212)
همچنین نواب صفوی در یکی از این جلسات که هیئت مزبور حضور داشتند؛ قاطعانه خواستار آزادی فوری فدائیان اسلام از زندان رژیم پهلوی گردید؛ تا اینکه بالاخره با پیگری شدید علمای نجف، هیئت یاد شده موافقت خود را برای آزادی فدائیان اسلام متهم به قتل کسروی اعلام داشت.
چند روز پس از بازگشت هیئت به ایران، بنا بر وعده های داده شده و تحت فشار افکار عمومی، دادگاه تجدید نظر نظامی به ریاست سرهنگ باستی، تشکیل و رای برائت فدائیان اسلام صادر شد. چنانکه مدتی بعد از آزادی برخی از متهمین، سید حسین امامی و سید علی محمد امامی نیز با تجلیل و احترام مردم از زندان آزاد شدند.
رهایی فدائیان اسلام، به منزله یک پیروزی بزرگ برای جمعیت تازه تاسیس فدائیان اسلام به شمار آمد. بگونه ای که همین واقعه موجب شناخته شدن ماهیت و اهداف دینی این جمعیت، در نزد اقشار مختلف جامعه و در نتیجه پیوستن جمع کثیری از جوانان مذهبی به این گروه، در مسیر مبارزات عقیدتی - سیاسیشان گردید .

ج - سفرهای ارشادی - تبلیغی نواب صفوی برای جذب نیروهای مذهبی

با تاسیس جمعیت فدائیان اسلام و انجام اولین عملیات اعضای این جمعیت علیه کسروی که به قتل وی انجامید، نواب صفوی، یک سلسله اقدامات و سفرهای تبلیغی جدیدی را برای جذب جوانان مذهبی و سازماندهی آنها به منظور انجام تبلیغات دینی و عملیات مسلحانه علیه متجاوزان به دین و مملکت آغاز نمود.
اولین مرحله این عمل که ذکر شد، با مسافرت وی پس از قتل کسروی، به نواحی شرقی، شمالی و شمال غربی کشور صورت پذیرفت. نواب صفوی از مشهد به سوی گرگان و سپس شهرهای مازندران ، رشت، قزوین، زنجان، کرمانشاه،، مرز خسروی و بالاخره به نجف عزیمت کرد. وی در هر شهری ضمن سخنرانیهای دینی و دیدار و گفتگو با علما و بزرگان این مناطق، علاوه بر اینکه آنان را به اقدام برای آزادی متهمین به قتل کسروی توسط دولت فرا می خواند، به شرکت در یک تشکیلات متمرکز دینی به منظور مبارزه همگانی اقشار جامعه علیه جور و فساد حکومت پهلوی نیز ترغیب می کرد. وی در نجف نیز با ارائه گزارش مبسوطی از وضعیت سیاسی اجتماعی ایران به علما و مراجع مقیم این شهر، تلاش خود را همچنان برای آزادی فدائیان در بند ادامه داد. مدتی بعد از توقف نواب صفوی در نجف، قضیه سفر شیخ عبدالکریم زنجانی، از عراق به ایران و ماموریت مبهم وی از سوی دولت به شهرهای مختلف کشور و همچنین استقبال گسترده مسئولین، مجلات و روزنامه های ایران از سفر او، پیش آمد. نواب که با شناخت قبلی و دریافت گزارشهای متعددی، بار دیگر خطری را برای دین و کشور احساس نمود، اینبار نیز تحصیل حوزه را رها کرد و به منظور آگاهی از اهداف این سفر مشکوک، راهی ایران شد و بلافاصله پس از ورود به کشور، با صدور اعلامیه ای اعلام کرد:
شیخ عبدالکریم زنجانی نابغه جاسوسی و خیانت، برای چه به ایران آمده است؟ و ماموریتش چیست؟ (213)
نواب صفوی در این اعلامیه نوشت: نغمه بهایی گری و کسروی گری شیخ عبدالکریم زنجانی و رفقایش در نجف و ایران، همه از روی یک نقشه انجام می گیرد و سخنان ضد دین و نفاق انگیزی که از زبان جوانان برمی خیزد، نتیجه تبلیغات منفی او و دوستانش است.
نواب، از آن روی که شیخ عبدلکریم زنجانی سعی کرده تا رشته هزار ساله تقلید را از گردن مسلمانها برداشته و حج خانه خدا را تعطیل کند ، تجلیلش را توسط جراید و مطبوعات کشور تقبیح کرد. او همچنین در اعلامیه اش، مخالفت بخشی از علما و روحانیون با شیخ عبدالکریم زنجانی را ناشی از دخالتش در شکست مسلمانان عراق در جنگ (ثورة العشرین عراق 1920 م) و دخیل بودنش در جریان بی حجابی زنان ایران، خونریزیهای مسجد گوهرشاد، شهادت سید حسن مدرس و گرفتار شدن آیت الله کاشانی توسط رژیم پهلوی دانست و به همین جهت نیز وی را جاسوس و دروغ پرداز معرفی کرد. (214)
زمانی که این اعلامیه فدائیان اسلام در سطح کشور پخش شد، مراقبینی نیز برای نظارت بر رفتار و حرکات شیخ عبدالکریم زنجانی گماشته شدند. از این رو او ماندن در ایران را صلاح ندید و ماموریتش را نیمه کاره رها کرد و به نجف بازگشت. (215)
ناظرین امور و افراد آگاه اجتماع، مسافرت او را ساده نمی پنداشتند؛ زیرا ارتباط او با بعضی از مقامات بسیار شایع شده بود. به همین دلیل علما و مردم برای سفر او اهمیت ویژه ای قائل بودند. این شک آنان موقعی قوت یافت که زنجانی از سوی مقامات دولتی در تمامی شهرها سفر می کرد، مورد استقبال گسترده ای قرار می گرفت و همزمان روزنامه ها و مجلات دولتی هم ضمن تعریف و تمجید فراوان از او، به انتشار زندگینامه وی مبادرت می ورزیدند. بخصوص آنکه سلسله سفرهای او پس از دستگیری و تبعید آیت الله کاشانی صورت می گرفت و همین مساله نیز بر حساسیت مردم نسبت به انجام ماموریتی در راستای اهداف و نیات رژیم توسط او، می افزود. (216)
با خروج شیخ عبدالکریم زنجانی از ایران، آنچنان که از قرائن برمی آید، ماهیت سفر و ماموریتش چندان فاش نشد و شخصیتش نیز برای مردم ناشناخته ماند. لیکن فدائیان اسلام موفق نشدند تا از دسیسه های بزرگ که علما و مردم مسلمان کشور را نگران کرده بود، جلوگیری کنند.
پس از این جریان، نواب صفوی سفری را به نواحی آذربایجان غربی آغاز کرد. منظور وی از این سفر، ملاقات با سران عشایر و ایلات و انعقاد عهد و پیمانی بود که در پیشرفت جنبش مذهبی فدائیان اسلام و جمعیتهای دینی جامعه علیه لامذهبی ها و مفاسد اجتماعی در رژیم پهلوی، موثر باشد. (217) وی پس از گفتگو با بزرگان عشایر و ایلات منطقه، از صدور حکم اعدام برای یکی از اشخاصی که پس از اعدام کسروی در تهران به وی نزدیک شده بود، مطلع شد. این شخص سید مهدی هاشمی، اهل سراب تبریز و فرزند حاج شریعتمدار سرابی بود که به جرم طرفداری از دموکراتها دستگیر و به اعدام محکوم شده بود. نواب در زندان تبریز با وی ملاقات کرد تا از حقیقت جریان اطلاع یابد. هاشمی در گفتگو با نواب مدعی شد که ابدا به توده ها و حزب دموکرات علاقه ای نداشته و تنها به خاطر حفظ مال و جان و فامیل خود، تظاهر به دوستی و همکاری آنان نموده است. به همین دلیل نواب در صدد رهایی وی از اعدام برآمد. نواب ابتدا در آذربایجان با منصور، استاندار و سپس در تهران با شاه دیدار کرد. وی در این دیدار، شاه را متقاعد کرد که یک درجه در حکم صادره تخفیف دهد. بدینگونه بود که هاشمی به حبس ابد محکوم شد و از مرگ نجات یافت. (218)
ملاقات نواب صفوی با شاه تنها به همین منظور انجام شد؛ چنانکه پس از بازگشت از سفر آذربایجان غربی، به منظور دریافت یک درجه تخفیف از شاه، در حکم سید مهدی هاشمی و تبدیل حکم اعدام وی به حبس ابد، از شاه درخواست ملاقات نمود. چون طبق قانون اساسی آن موقع تنها شخص شاه چنین اختیاری داشت. در ابتدا، شاه با درخواست ملاقات نواب صفوی موافقت نکرد. از اینرو نواب صفوی با انتشار و توزیع اعلامیه ای نوشت: شاه ایران را در میان حصارهای پولادین دربار زندانی کرده اند. دکتر سید حسن امامی، امام جمعه تهران پس از اطلاع از صدور چنین اعلامیه ای، نسخه ای از آنرا به دست شاه رساند و خود توانست وقت ملاقات حضوری برای نواب بگیرد. نواب صفوی می گوید که وقتی به دربار جهت ملاقات با شاه رفت، آقای جم - که در آن هنگام وزیر دربار بوده است - به وی گوشزد کرد که ملاقات با اعلیحضرت عرفی دارد از جمله تعظیم به وی، رعایت زمان ملاقات، اختصار سخن و.. اما او می گوید که من گوشم بدهکار این حرفها نبود، در میان راه به افسران می گفتم شما افسرانی هستید که در یک کشور شیعی مذهب خدمت می کنید و باید افسر مسلمان باشید. به سربازها می گفتم سرباز اسلام باشید. به نزد شاه که رسیدم، تعظیم نکردم، بلکه سلام کردم و سرجایم ایستادم. به ناچار شاه دستش را دراز کرد، به من دست داد. پس از مقداری گفتگو از جمله طرح مسئله هاشمی، شاه در همانجا دستور یک درجه تخفیف در حکم سید مهدی هاشمی را صادر کرد. (219)
نواب در برگه بازجویی خود در سال 1334 در زندان، در پاسخ سوال بازجو که علت حمایت وی از یکی از محکومین فرقه دموکرات آذربایجان را جویا شد، چنین نوشته است:
اولا از یک نفر بنده حمایت کردم آنهم سید مهدی هاشمی، خواهر زاده حشمت الدوله والاتبار و برادر دکتر فاخر که وکیل مجلس در دوره 17 بود. آن هم به این مناسبت بود که قبل از تشکیل فرقه دموکرات و قضیه آذربایجان، در تهران در منزل برادرش بود. با بنده تماس گرفت، اظهار دوستی و علاقه کرد و گفت: از آن وقتی که شما به عنوان یک سید علاقه مند به اجدادش، با کسروی مبارزه کردید، علاقه مند شدم... .در تهران بسیار جویای شما شدم. بنده هم نصایح بسیار کردم و گاهی در جلسات قرآن.. .بعد از قضایای دموکراتها در آذربایجان... (شخصی) به نام ابوطالب هاشمی شغل ملاک را در یکی از خیابانهای تبریز دیدم. پرسیدم سید مهدی هاشمی کجاست؟ گفت زندان است گفتم چرا؟ گفت بعنوان تصفیه دموکراتها گرفتار شده است پرسیدم مگر همکاری داشته است؟ گفت خیر. فقط برای حفظ املاک و خانواده، در این خصوص یعنی عضو فرقه دموکراتها شده. برای تحقیق این مطلب با خود هاشمی در زندان ملاقات کردم و سوال از او کردم. قسم خورد برای من که دخالت من به سبب املاک و خانواده بود . بنده هم پس از تقاضای بسیار برادران و فامیل او، علاقه ای که به سیادت او با توجه به اینکه او ثروتمند بوده و بعضی از اهالی محل او گواهی داده بودند که این فرزند عالم حاجی شریعتمدار سرابی دخالتش در فرقه دموکرات برای حفظ جان و مال و خانواده اش بوده است فقط به جهت حکم اعدام او بعد از ملاقات با حشمت الدوله والاتبار در تهران که از رجال با شخصیت درباری است، یک درجه عفو از اعلیحضرت همایونی برای او تقاضا کردم و موافقت شد. بعدا هم که او را به بندر عباس برده بودند. شنیدم در آنجا تبلیغات توده ای کرده بود، لذا چون تقاضا کرده بود بوسیله یک واعظی بنام آقای سید بطایی که در قم تحصیل می کند که برای او اقدام کنم که از بندر عباس به اصفهان برگردد، بنده هم جواب دادم به همان سید که هیچ اقدامی نخواهم کرد .سید مجتبی نواب صفوی. (220)
دستاورد سفر نواب به آذربایجان غربی و دیدار وی با برخی از علما و بزرگان عشایر و ایلات منطقه، جلب حمایت آنها از اقدامات وی و جمعیت فدائیان اسلام بود. از دیگر ثمرات این سفر می توان به رهایی سید مهدی هاشمی از چنگال مرگ توسط رژیم پهلوی اشاره کرد. چنانکه نواب این عمل را با صداقت کامل - آنگونه که از برگه بازجویی وی بر می آید. انجام داده است.
پس از این واقعه نواب صفوی در زمستان سال 1326 ش، سفر تبلیغی دیگری را به اتفاق سید محمد حسین امامی و سید عبدالحسین واحدی، به سوی مشهد و نواحی شرقی کشور آغاز کرد. مقصود وی از این سفر نیز ملاقات با سران ایل، هزاره از شیعه های متعصب مذهبی تشکیل می شد، می توانست بهره جوید. بنابراین، وی با چنین اندیشه ای به آن منطقه عزیمت کرد .
در این سفر، نواب صفوی با نزدیکان صولت السلطنة، رئیس فقید ایل هزاره به گفتگو نشست. (221)وی، در این دیدار موفق شد تا اختلافات دیرینه میان دو ایل بزرگ توپکاللو و زعفرانلو را نزدیک بود به درگیری خونینی بیانجامد، با متانت و تدبیر صحیح حل کند. این موفقیت وی نزد بزرگان و مردم آن منطقه اهمیت زیادی داشت. پس از این اقدام، نواب و همراهانش به سوی تربت جام، به منظور دیدار و گفتگو با علمای آن تلاش وسیعی در جهت نزدیکی اهل تسنن و تشیع منطقه بکار برد. آنگاه به طیبات (تایباد)، منطقه ای در مرز ایران و افغانستان عزیمت کرد تا شناخت بیشتری نسبت به ایل هزاره پیدا کند و از وضعیت و محل شیخ بهلول - که هنگام کشتار عمال رژیم شاه در جریان کشتار مسجد گوهرشاد در سال 1314 ش توسط عمال رژیم شاه به افغانستان گریخته و زندانی شده بود - ، هم اطلاع حاصل نماید.
در تمام مدت سفر، نواب و همراهانش تحت نظارت ماموران دولتی قرار داشتند و حرکات و اقدامات آنان کنترل می شد. لذا ماموران شهربانی از رفتن آنها به افغانستان و دیدارشان با شیخ بهلول ممانعت بعمل آوردند . (222) بنا به گزارش شهربانی مشهد یکبار دیگر هم فدائیان اسلام در سال 1330 ش، در سفری که به مشهد داشتند، تصمیم عزیمت به افغانستان و دیدار با شیخ بهلول برای ورود به کشور و برپایی یک حکومتی شبیه حکومت خلفای اسلامی در ایران عنوان می سازد و لذا از خروج آنان جلوگیری به عمل می آورد. متن یک برگ از اسناد شهربانی مشهد در مورد این قضیه چنین می باشد:
گزارش - 16/2/30 -
بطوری که از تشکیلات فدائیان اسلام کسب اطلاع شده است، در یکی از جلسات محرمانه هیئت مدیره جمعیت مذکور تصمیم گرفته شده است برای آوردن (بهلول) که در دوره اعلیحضرت شاه سابق بلوای مسجد گوهرشاد مشهد را ایجاد کرده بود، به ایران اقدام کنند. بهلول فعلا در قریه اسلام قلا واقع در خاک افغانستان، نزدیک مرز ایران بکار زراعت اشتغال دارد. سازمان فدائیان اسلام می خواهند در صورتی که موفق به آوردن بهلول به ایران بشوند، تشکیلاتی شبیه حکومت خلفای اسلامی در سراسر ایران بوجود آورند بطوریکه مطلعین اظهار می دارند، یکبار هم در سال 1325 ش، نواب صفوی و برادران امامی مامور آوردن بهلول به ایران می شوند که در اثر مطلع شدن مامورین پادگانهای مرزی ایران و افغانستان نقشه آنها عملی نمی شود. (223)
گرچه در این که نواب صفوی قصد ملاقات و گفتگو با شیخ بهلول را داشته است، تردیدی نمی توان کرد، اما بدون شک نواب تصمیم داشت تا از شخصیت شناخته شده بهلول در پیشبرد اهداف اسلامی این جمعیت بهره گیرد. لیکن نواب در آن سفر موفق به ورود به افغانستان نشد و پس از مراجعت به مشهد، به سوی نیشابور عزیمت کرد. در این منطقه بیش از هزار نفر از سادات محل با وی بیعت کردند تا در مبارزات مذهبی - سیاسی علیه بی عدالتی های دولت، وی را یاری رسانند در طول این سفر، نواب صفوی شمشیری که به یراق بلندی متصل بود ، حمایل نموده و سید حسین امامی نیز کلاهی پشمی بر سر داشت.
آنها در همه جا هدف خود را آشنا کردن مردم با معارف اسلامی و زمینه های نهضت مردمی برای احقاق حقوق مسلمین و دفاع از اسلام و مملکت بیان می داشتند و این اقدام را عملی واجب در راستای ایجاد مقدمات دفاع از کیان اسلامی قلمداد می نمودند. (224)
مدتی پس از بازگشت نواب صفوی از سفر تبلیغاتی منطقه خراسان، نامه های شکوه آمیزی از سوی طلاب مازندرانی به دستش رسید. آنان از تبدیل مدرسه علوم دینیه، در زمان رضاشاه، به مدرسه دخترانه شکایت داشتند و خواستار مداخله نواب برای بازگرداندن این مدرسه به وضعیت قبلیش یعنی حوزه علمیه بودند. نواب که هیچگاه در مقابل چنین درخواستهایی بنا بر اعتقادات دینیش ساکت نمی نشست، به همراه سی نفر از اعضای فدائیان اسلام عازم ساری شد، وی به محض ورود به این شهر طی سخنانی اعلام داشت:
بایستی مدرسه طلاب علوم دینی به آنان متسرد گردد.
روز بعد، درگیری گسترده ای بین طلاب و مامورین دولتی ایجاد شد و در نتیجه نواب صفوی دستگیر و یازده روز در ساری زندانی شد. سید عبدالحسین واحدی پس از اطلاع از بازداشت نواب، بلافاصله به ساری عزیمتت و با تلاش بی وقفه، وی را آزاد ساخت. (225)سپس نواب مجددا در مسجد جامع این شهر طی سخنانی گفت:
پیشوای من حسین است، اگر 11 سال هم در موحش ترین زندان بروم، تغییری در منطقم راه نخواهد یافت .
نواب پس از آزادی در راه بازگشت از شمال، در بهشهر مازندران با آیت الله کوهستانی هم ملاقات کرد و آنگاه عازم تهران شد. (226) وی در این دوران نیز برای انجام تبلیغات دینی سفری دو ماهه به همراه سیدعبدالحسین واحدی به ورکش طالقان از توابع قزوین داشت که به دلیل ایراد سخنانی پیرامون ماهیت ضددینی حکومت ، مورد تعقیب شهربانی قرار گرفت و به تهران بازگشت. (227)
از جمله سفرهای نواب بعد از جریانات 27 خرداد 1327 ش، سفر وی به لرستان به اتفاق سیدعبدالحسین واحدی بود که با دوستان سرشناس آنجا ملاقاتهایی انجام دادند. سپس به اتفاق به شیراز رفته با حاج سید نورالله شیرازی، اولین کسی که بعد از شهادت سید مجتبی از او حمایت کرد، ملاقات و گفتگو نمودند. (228)
در مجموع، اقدامات و سفرهای نواب که گاهی به صورت علنی و گاه به طور مخفی و در جهت تبلیغ و فرهنگ اسلامی در جامعه انجام می گرفت، تاثیر زیادی در جذب نیروهای مذهبی به این جمعیت داشت و بر دامنه فعالیت آنها افزود. فدائیان اسلام در طی مدت مبارزاتش هیچگاه دست از تبلیغ برنداشتند؛ چنانکه نواب پس از آزادی از زندان، در دوران حکومت دکتر مصدق هم، به مناطق مختلف کشور از جمله مشهد، سفر کرد. وی در سال 1332 نیز سفرهایی را به چند کشور عربی آغاز کرد که در جای خود به تشریح اهداف آن سفرها خواهیم پرداخت.
پیش از شروع نهضت ملی نفت از جمله حرکتهای ارشادی - تبلیغی فدائیان اسلام علاوه بر سفرهای که شرح آن گذاشت، مبارزه با مفاسد فرهنگی - اجتماعی مغایر با احکام و مبانی اسلامی، در سطح جامعه و نهادهای وابسته به دستگاه حکومتی بود.
بنا بر خاطرات نواب صفوی که بدست سید محمد واحدی تقریر و در سال 1334 ش، در مجله خواندنیها منتشر شده است، در پاییز سال 1326، که برخی از وکلای مجلس، در صدد ایجاد تغییراتی در قانون اساسی بودند و تصمیم داشتند مواد قانونی مربوط به رسمیت اسلام، در کشور را تغییر دهند و فساد نیز در جامعه فزونی یافته بود، فدائیان اسلام یک رشته مبارزات گسترده ای را با ترویج فساد در جامعه و مبارزه با مظاهر آن آغاز کردند؛ برای نمونه از جمله اقدامات آنها در تهران مبارزه با بی حجابی زنان بود. از آنجا که در این زمان عمده فعالیت آنها در محدوده بازار تهران و مساجد مهم منطقه بازار صورت می گرفت، توسط اعضای این جمعیت پرده ای بزرگ در جلوی خان مسجد سلطانی نصب گردید که بر روی آن نوشته شده بود:
ورود زنان بی حجاب به مسجد سلطانی اکیدا ممنوع است. (229)
در همین رابطه اعلامیه هایی نیز از سوی فدائیان اسلام منتشر گردید که در صدر آن نوشته بودند:
آتش شهوت از بدنهای عریان زنان بی عفت شعله کشیده، خانمان ایران را می سوزاند، نوامیس اسلام را بنام تمدن، به بازار شهوت روز و شب کشیده اند. کجاست روح غیرتی که به درد آید؟. (230)
آنها با دعوت نویسندگان و روزنامه نگاران کشور به سوی حق اعلام کردند:
نویسندگان و جریده نگاران بایستی مرکب نگارش را با حق بیامیزند و سخن به حق گویند تا مگر کشتی سرگردان را به ساحل نجاتی رسانیده، به جهل و بدبختی کنونی خاتمه دهند. (231)
با نصب پارچه مزبور بر سر در مسجد سلطانی، اعضای این جمعیت خود در جلوی مسجد پاس می دادند و از ورود زنان بی حجاب ممانعت می کردند. این حرکت دینی و تبلیغی آنها تاثیر شدیدی بر بازار نهاد؛ بطوریکه بازاریان نیز پارچه ای بر سر در بازار کشانده و از ورود زنان بی حجاب به محوطه بازار ممانعت می کردند و به زنان با حجاب ده در صد در فروش اجناس تخفیف می دادند. بالاخره شهربانی با مشاهده چنین وضعیتی، در جلسه ای با حضور آیت الله بهبهانی، حجت الاسلام فلسفی، سر تیپ صفاری و نواب صفوی قول داد که چنین امری را خودش توسط مامورین انتظامی عهده دار گردد. از این رو با تاکید و نظر آیت الله بهبهانی در انجام این کار توسط شهربانی، فدائیان اسلام این وظیفه را به شهربانی واگذار کردند. لیکن شهربانی مدت کوتاهی به این اقدام دست زد و به آن پایان داد. نواب صفوی با مشاهده چنین حرکتی از سوی شهربانی، طی اعلامیه ای نوشت:
دولت ایران، قانون اساسی را بازیچه شمرده و با نوامیس اسلام و حقوق مسلمین می جنگد و پایه های دادگاه خونین اسلامی را برای انقراض خود استوار می کند. (232)
نواب در پایان اعلامیه اش، پس از امضا نوشته بود:
سندی است سترگ و تاریخی بیادگار بدست ایرانیان سپرده می شود تا روزی ارزش عملی آن هویدا گردد. (233)
فدائیان اسلام در زمینه امر به معروف و نهی از منکر نیز سخنرانیهای متعددی در مساجد و منابر ترتیب دادند و اقدامات کثیری در معرفی ارزشهای اسلامی در سطح جامعه و مراکز فرهنگی - اجتماعی به عمل آوردند که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر موارد دیگر صرف نظر کرده و تنها در صورت نیاز و بر حسب مورد، در جای خود بیان خواهد شد.