جمعیت فدائیان اسلام

نویسنده : داوود امینی

و - سرگذشت نواب صفوی تا بدو تاسیس جمعیت فدائیان اسلام

درست در آن زمانی که رضاخان برای تغییر سلسله قاجار به سلسله پهلوی و کسب تاج و تخت تلاش می کرد، در سال 1303 ش، در خانواده ای روحانی ساکن در محله خانی آباد (در جنوب تهران)، فرزندی بدنیا آمد که نامش را مجتبی نهادند. (52) مادر وی علویه ای پاکدامن و مومن از خاندانی اصیل و بزرگ بود و پدرش، سید جواد میرلوحی، مردی فاضل و روحانی بود که دوران پر تلاطم مشروطه را تجربه کرده بود و سالها نظاره گر بی ثباتی حکومتهای پس از مشروطه بود. او که خود اهل سیاست و دیانت بود، جریانهای سیاسی کشور را بخوبی تحت نظر داشت؛ او می دید که چگونه مجلس موسسان رای مثبت به سلطنت رضاشاه داده است، او رودررویی مدرس با رضاخان را بر سر جمهوریت، نظاره گر بود، وعده های دروغین رضاشاه به علماء، در جهت ترویج دین و مذهب را به یاد داشت و می دید که هنوز چند صباحی از تصاحب تاج و تخت پادشاهی نگذشته که رضاشاه شخصا امر به عدم مداخله روحانیت در امور سیاسی و دیانتی کشور کرده است و همواره در تحدید این قشر هدایتگر جامعه، تلاش می نمایند.
سید جواد میر لوحی همچون دیگر روحانیون مبارز کشور، به اقدامات مختلف دولت در راستای تجددگرایی غیر مذهبی، مانند متحدالشکل نمودن البسه و کشف حجاب اجباری زنان، اعتراض می نماید و با رژیم به مبارزه بر می خیزد؛ لیکن حرف او، همچون فریاد هزاران تن از مذهبیون دوره خفقان رضاشاهی به جایی نمی رسد. تا جایی که در مرحله اجرای قانون متحدالشکل نمودن البسه، او نیز بر اثر فشار و تهدید مامورین رضاشاه در جهت تحدید روحانیون، ناچار می گردد تا لباس روحانیت را از تن درآورده و از آن پس برای احقاق حقوق مظلومان، وکیل دعاوی دادگستری شود. (53) اما او در دادگستری نیز با اقدامات و برنامه های تجددگرایانه علی اکبر داور، وزیر عدلیه روبرو شد.
طرفداران حکومت سکولاریستی از سلطه قوانین شرعی در محاکم، رویگردان بودند و از قوانین عرفی به شکلی که در اروپا رواج داشت ، هواداری می کردند. در حقیقت، تغییر ساختار قضائی که علی اکبر داور ایفاگر نقش اساسی آن بود، بخش مهمی از روند تجدد گرایی در ایران به شمار می رفت که اهداف دیگری از جمله تضعیف روحانیون، جلب رضایت دولتهای خارجی و نیز کسب وجهه برای رژیم و شخص رضاشاه، از طریق تبلیغ پیرامون لغو لایحه کاپیتولاسیون را دنبال می کرد. (54)
در چنین شرایطی سید جواد میر لوحی پدر سید مجتبی، پس از خارج شدن اجباری از کسوت روحانیت، به عنوان وکیل، در دادگستری مشغول به کار گردیدند. قطعا چنین کسی با افکار مذهبی، تحمل سیاستهای تجددگرایانه داور برایش دشوار بود. از اینرو در اوج سالهای خفقان رضاشاهی (یعنی در سالهای 1314 ش یا 1315 ش،) با ایستادگی در مقابل داور، علم اعتراض برافراشت و پس از یک سلسله گفتگوهای اعتراض آمیز، در دفتر وزارتی با داور دست به گریبان شد و سیلی محکمی به صورت او نواخت. در نتیجه بی درنگ بازداشت و روانه زندان گردید. (55)سید جواد، سه سال تمام با تحمل سختیها و شکنجه های فراوان در حبس ماند و در نهایت در داخل همان زندان، با وضع مشکوکی جان سپرد.
در طول زندانی شدن وی، سرپرستی همسر و فرزندانش برعهده برادر همسرش سیدمحمود نواب صفوی که مردی با فضیلت بود، قرار گرفت و پس از مرگ سید جواد نیز، آنها همچنان تحت تکفل وی باقی ماندند. در این زمان سید مجتبی میرلوحی که بعدها به نواب صفوی شهرت یافت، دوران تحصیلات ابتدائیش را در دبیرستان حکیم نظامی تهران گذراند و سپس وارد دبیرستان صنعتی آلمانی ها شد. (56) او همزمان با تحصیلات کلاسیک، در مسجد قندی خانی آباد و مدرسه مروی، به فراگیری علوم حوزوی پرداخت.
سید مجتبی در فرصتهای مناسب، محصلین دبیرستان آلمانیها را دور خود جمع می کرد و برایی آنها از اسلام و تعلیمات مذهبی سخن می گفت .وی در زمان تحصیل در آن مدرسه نظاره گر اموری در جامعه بود که با آرمانهای اسلامی سازگار نبود؛ لذا روزی در جمع دانش آموزان، به بیان وضعیت اسفبار فرهنگی و اجتماعی جامعه پرداخت و آنها را به راهپیمائی به سوی مجلس برای احقاق حقوق اجتماعیشان فراخواند. پس از سخنرانی وی، محصلین مدرسه صنعتی به خیابانها ریختند، سپس به طرف مدرسه ایرانشهر و از آنجا به طرف دارالفنون رفته و با تعطیل کردن این مدارس، به طرف مجلس حرکت کردند. بدین ترتیب تظاهرات وسیعی توسط دانش آموزان علیه دولت برپا شد. این تظاهرات اعتراض آمیز با مداخله پلیس به درگیری انجامید، و متعاقبا نواب نیز تحت تعقیب قرار گرفت. (57)
سید مجتبی نواب صفوی، با اتمام تحصیلاتش در مدرسه صنعتی، به استخدام شرکت نفت در آمد و پس از مدت کوتاهی به آبادان منتقل شد. وی در شرکت نفت آبادان نیز با برگزاری جلساتی برای کارگران تلاش می کرد که آنها را به وظایف دینی و اسلامی خودشان آشنا سازد. در خلال همین فعالیتها، روزی وی شاهد سیلی خوردن یک کارگر ایرانی، بدست مهندس انگلیسی بود. این حادثه شدیدا احساسات دینی او را جریحه دار کرد؛ چنانکه ضمن دلجویی از آن کارگر، دیگر کارگران را با ایراد سخنرانی ضد انگلیسی خود، علیه انگلیسیها برانگیخت. بطوریکه کارگران با حمله به سوی مقر انگلیسی ها، به تخریب مقرشان مبادرت برانگیخت. بطوریکه کارگران با حمله به سوی مقر انگلیسی ها، به تخریب مقرشان مبادرت ورزیدند. با بروز این حادثه و مداخله مامورین نظامی، جمعی دستگیر و نواب صفوی که تحت تعقیب قرار گرفته بود، با فرار به عراق، (58) راهی نجف اشرف شد. این حرکت در حقیقت آغاز مبارزه ضدانگلیسی و ضداستکباری نواب صفوی بود که چندی بعد به مبارزه ای سهمگین با ایادی انگلیس در ایران انجامید. (59)
سید مجتبی نواب صفوی با دیدی عمیق و نگرشی دینی که از همان سنین جوانی داشت، پس از مشورت با مادر و دائیش، در مسجد قندی و مدرسه مروی، تحصیلات مقدماتی حوزوی را کسب کرده بود. اکنون می دید که در عراق زمینه ادامه کسب دروس حوزوی برایش فراهم گشته و معتقد بود مبارزه ای که در پیش دارد، زیر بنای اصلیش را تنها از ماورای این طبیعت می تواند بدست آورد و یافتن آنرا فقط در طریق پیروی از روش انبیاء الهی و امامان راستین می دید؛ بنابراین برای تکمیل تحصیلات حوزوی خود به حوزه علمیه نجف اشرف پیوست. در این زمان، مرکز بزرگ علمی مذهب تشیع در نجف، تحت زعامت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، با بهره مندی از استادان برجسته و بزرگ، تمامی جهان تشیع را تحت شعاع قرار داده بود. (60)
سید مجتبی به زودی در مدرسه بزرگ آخوند، حجره ای دست و پا کرد و در محضر استادان بنامی چون علامه امینی، آیت الله حاج آقا حسین قمی، آیت الله شیخ محمد تهرانی و آیت الله مدنی، به تحصیل فقه، اصول و تفسیر قرآن و اصول سیاسی و اعتقادی پرداخت. (61)
وی از آنجا که علوم مقدماتی حوزه را در ایران فراگرفته بود، با همت و پشتکار و علاقه وافر خود به تحصیلات دینی، توانست به سرعت تحصیلات خود را تا آخرین سطح به پایان رساند و همچنین در محضر استادان مبرز حوزه نجف، فقه سیاسی و فلسفه سیاسی اسلام، تفسیر قرآن و فلسفه و اعتقادات غنی اسلامی را آموخت و در نهایت در مدت کوتاهی مراحل عالی دروس حوزوی را پشت سر گذاشت. (62) چنانکه دخترش فاطمه نواب صفوی نقل می کند که در دیدارش با علامه امینی، ایشان گفته اند: یک سال که آقا سید مجتبی از من تعلیم گرفت دیگر چیزی نماند که به او نیاموخته باشم. (63)
سید مجتبی دارای نبوغ و استعداد حیرت انگیزی بود؛ وی پله های تکامل علمی را بسیار سریع پیمود. موافقان و مخالفان جملگی اذعان دارند که رمز موفقیت او در جلب توجه استادانش در مدتی کوتاه و رسیدن به مدارج عالی، ناشی از عشق او به اسلام و مکتب آل محمد صلی الله علیه و آله بود که چون شعله فروزانی در وجودش شعله می کشیده است. از همان ابتدای فراگیری فقه اسلام ، آنچه فرا می گرفته، آتش درونش را شعله ورتر می کرد. دوستانش نوشته اند که در مدتی کوتاه به مرحله ای رسید که ذره ای تردید در او باقی نماند که هرچه حق است در اسلام و در مکتب مقدس آل محمد صلی الله علیه و آله خلاصه شده است و این مکتب انسان ساز چکیده تمام تلاش ها و جانفشانیهای انبیاء است و برای جهانی کردن آن، جای هیچگونه درنگ و تاملی نیست.
سید مجتبی، در همان دوران تحصیلش در نجف، معتقد بود که باید حرکت کرد و اگر لازم بود، در راه وصول حق، جان خود را نیز به معشوقش هدیه نمود. همرزمانش می گویند که وی سه سال و اندی در نجف ماند. (64) و از دیار مواج معارف آسمانی مکتب اجدادش، درسهای فراوان آموخت تا آنجا که هیچ پرده ای بین او و حقیقت باقی نماند تا مانع قیام و حرکتش در برابر اندیشه های ضد دینی گردد. درست در همین زمان که نواب در نجف، به تحصیل علوم اشتغال داشت، در داخل کشور، جریانات مهمی به منصه ظهور می نشست. به گونه ای که همزمان با فعالیت سه جریان اصلی (مذهبی، ملی، و چپ،) در جامعه، جریانی دیگر که بخشی از آن زاییده جریان تجددگرایی دوران رضاشاهی و بخشی دیگر به منظور انحراف در دین شکل گرفته بود، با بهره برداری از چراغ سبز رژیم رضاشاه و سپس استفاده از آزادیهای سیاسی پس از سقوط وی، قوت می گرفت. این جریان که در آن برخی از روشنفکران غیردینی و تعدادی روحانی نمایان ایفای نقش می کردند، بالاخره در جریان خطرناک کسروی گری، در دوره دوم تحزب در ایران، تبلور یافت و ضمن فعال شدن، به انحراف فکری در جامعه و ایجاد شکاف در دین روی آورد؛ چنانکه نیروهای مذهبی و رهبران دینی، خطر جریانهای چپ کمونیستی را به دلیل روشن بودن مواضع ایدئولوژی آنها، کمتر از خطرات آن جریان انحرافی در ایجاد شبهات دینی و شکاف در جامعه اسلامی می دانستند تا ریشه این فتنه را در آغاز حرکت بخشکانند.
از این منظر، در حقیقت مهمترین و شاید تنها علت پیدایش و شکل گیری جمعیت فدائیان اسلام را باید در جریان مبارزه جامعه کثیری از مذهبیون در کشور به مقابله با این جریان فکری برخاستند. تنها فرد شاخصی که به مبارزه مسلحانه روی آورد، سید مجتبی نواب صفوی، به همراهی جمعی از دوستانش بود. گرچه تقابل نواب صفوی با کسروی موجب تاسیس این جمعیت سیاسی - مذهبی در کشور گردید، ولی بزودی این جمعیت در مسیر مبارزات سیاسی خود به مقابله به جریان چپ کمونیستی همچنین دستگاه جابرانه حاکم بر کشور اقدام نمود. این جمعیت سیاسی، در روند مبارزات خود با جریان ملی گرایی نیز گاهی ائتلاف و گاهی به چالش و مبارزه کشانده شد. در اینجا گذشته از تاثیر روند مبارزات سیاسی - مذهبی جهان اسلام در مبارزات دینی کشورمان و همچنین عامل موثر تعصبات مذهبی و غیرت دینی در جوانان مسلمان، عمده ترین عامل حرکت سیاسی آغازین نواب صفوی را، کسروی گری دانسته، از اینرو در صفحات آینده به بررسی شخصیت سیاسی کسروی و نواب صفوی پرداخته و تاثیر رو در رویی آنان بر جریانات و اوضاع سیاسی - اجتماعی کشور را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

ز - تقابل اندیشه و نوشته های کسروی با اعتقادات مذهبی مردم و مضروب شدن وی

با خروج رضاشاه از کشور، پس از سوم شهریور 1320 ش، بساط دیکتاتوری برچیده شد و نظام نوپا به خاطر شرایط موجود، قدرت اجرایی نداشت. در چنین اوضاع و احوالی همه جا صحبت از اشغال کشور توسط بیگانگان بود. با ایجاد فضای آزاد سیاسی در کشور، احزاب جدید مانند قارچ روییدند و هر حزبی به یکی از قدرتهای خارجی وابستگی داشت. عده ای آمریکا را کعبه آمال خویش ساخته بودند؛ دسته ای از احزاب سیاسی با سفارت روسیه مراوده داشتند و رسما اعلام وابستگی می کردند؛ و برخی از احزاب سیاسی، طرفدار سیاست انگلستان در ایران بودند و رهبرشان در لژ فراماسونری انگلیس عضویت داشتند. در چنین شرایط اجتماعی خاص، سید احمد کسروی از سوی علما و روحانیون و در میان متدینین و مذهبیون، بالتمامه به عنوان سمبل تفکر مجموعه این احزاب شناخته شده بود. (65)
در آن اوضاع بحرانی که مردم این سرزمین می خواستند به فرهنگ و شخصیت واقعی خود بازگردند، یکباره نظاره گر رسالات و کتابهای انحرافی، قلم مسموم و جشن کتاب سوزان کسروی چنان بود که در روز یکم دی ماه یاران وی با گردهمائی، کتب مولانا، سعدی، حافظ، سنایی، عطار، رازی، امام محمد غزالی، ابوالخیر، سهروردی و حتی مفاتیح الجنان و قرآن مجید را در آتش می سوزاندند و آنرا جشن کتابسوزان می نامیدند. (66)در همین حال وی نوک حملات خود را به سوی مذهب شیعه نشانه رفت. متاسفانه آن فرهنگ و آن اهدافی را که کسروی در این دوران دنبال می کرد، عواقبی ناخوشایند برای مردم این سرزمین به دنبال داشت؛ اولا نیروهای اشغالگر را از گزند مردم مصون نگه می داشت و آنان را به درگیریهای داخلی می کشاند؛ دوم، روشنفکران را از گزند مردم مصون نگه می داشت و آنان را به درگیریهای داخلی می کشاند؛ دوم، روشنفکران که قبل از شهریور 1320 روحانیت را تبلور مبارزه با ظلم، می دانستند، به مذهب با دید خرافی می نگریستند. و دیگر اینکه با آمدن فرهنگ غربی و بی هویت کردن نسل ایرانی و دور کردن آنان از پایبندی به اعتقادات مذهبی، فرهنگ جدیدی جایگزین می شد که آینده ای خطرناک را برای مردم در پی داشت. برغم آنکه احزاب نو پا، به تبلیغات ضد مذهبی شدیدی دست زده بودند، (مثلا) حزب ایران تبلیغات ضد مذهبی می کرد؛ حزب توده صریحا با مذهب مخالفت می نمود؛ حتی نیروهایی که دم از ملت و ملیت می زدند، آشکارا تظاهر به بی مذهبی می کردند؛ علمای مذهبی و متدینین و مذهبیون جامعه، آشکارا تظاهر به بی مذهبی می کردند؛ علمای مذهبی و متدینین جامعه، خطر انحرافات فکری کسروی را به بالاتر از خطر احزاب و جریانهای دیگر موجود در جامعه و حتی احزاب چپ کشور می دانستند. (67)
در چنین اوضاع و احوالی، کسروی در سال 1322 ش، با انتشار کتاب امروز چاره چیست؟، ضرورت تشکیل خط مشی مستقل سیاسی مورد نظرش را خاطر نشان ساخت و با تمسک به فضای مساعد سیاسی ایجاد شده ، به تاسیس و ایجاد جمعیت باهماد آزادگان مبادرت ورزید. او با تاسیس چنین جمعیتی، ضمن طرح اصول و مبانی اندیشه های خود، به تبلیغ آیین پاکدینی پرداخت و بنا بر نوشته هایش، هدفش، همساز کردن دین با آیین خود بوده است. اصول و عقاید پاکدینی کسروی در کتاب ورجاوند بنیاد یا اصول مقدس وی مطرح شده است. کسروی پاکدینی را جانشین اسلام می شمرد و می گفت: پاکدینی دنباله ای از اسلام است و در گوهر و بنیاد جدائی بین اسلام و پاکدینی نمی باشد. (68)
همچنین کسروی بر تلاش خود در جهت انحراف مسیر مبارزه عمومی مردم علیه منافع امپریالیزم افزود؛ چرا که وی، دشمن واقعی مردم را نه امپریالیزم و وابستگان داخلیش و نه حکومتهای وابسته، بلکه اسلام و شیعه می دانست. او حتی با تعمیم نظریاتش، سبب سیاه بختی و عقب ماندگی مشرق زمین را در همین دینداری می جست و به اصطلاح خودش، راه رسیدن به سعادت را بیرون راندن باورهای دینی از جامعه می دانست. کسروی معتقد بود استعمار و استبداد عامل اصلی بدبختی و عقب ماندگی جامعه ایران نیست ، او در نوشته ها و سخنرانیهایش پیرامون عقب ماندگی جامعه ایران نیست، او در نوشته ها و سخنرانیهایش پیرامون ادیان و مذاهب و بخصوص در کتاب ورجاوند بنیاد و شیعه گری، به شدت از مذهب شیعه و اعتقادات شیعیان انتقاد کرد و امور اعتقادی مذهب شیعه چون زیارت قبور و تکریم ائمه والامقام، دعا و نیایش و راز و نیاز با آفریدگار هستی، بزرگداشت عاشورا و مراسم مخصوص آن و هر آنچه را که بوی تشیع می داد و به طور اعم، پیروی از اسلام را ، سبب سیاه بختی و تیرگی مردم ایران نامید. (69)
جسارت کسروی نسبت به تشیع و اولیای دین تا آنجا پیش رفت که در کتاب شیعه گری، با بی پروایی تمام به حضرت امام صادق (ع) توهین کرد،(70)مصائب فاطمه (س) را دروغ خواند و در وجود حضرت ولی عصر (عج)، شبهه ایجاد کرد و آنرا مورد انکار قرار داد. کسروی به جای بهره گیری از منطق در نوشته های خود، بر استفاده از کلمات و عبارات زننده ای که عواطف مذهبی مسلمانان را جریحه دار می ساخت، اصرار داشت، او به همه مقدسات دینی صریحا ناسزا می گفت و هرگز حاضر به بحث و گفتگوی منطقی نبود؛ خود را برانگیخته ای می دانست که باید جهان را از گمراهی نجات دهد و برای رسیدن به این هدف، خود را مجاز به انجام هر کاری می دانست و می گفت:
ما برای نجات جهان از گمراهیها باید گنبدها را براندازیم، بتخانه را ویران کنیم، کتابهای بدآموزی را نابود سازیم. باید به گفته های خیره رویانه و ریشخندهای بی فرهنگان ارجی نگذاریم، باید پاسخ آنان را با مشت و سیلی دهیم. (71)
بالاخره کسروی، با اتخاذ چنین روشی در اجرای نیات و مقاصدش و رویارویی با علمای شیعه و پافشاری در موضع گیریهای ضد شیعی خود موجبات برانگیختن و مقابله روحانیت و علمای دینی را فراهم آورد. (72) در چنین شرایطی نامه ها و اعتراضات متعددی از سوی علما و دانشمندان اسلامی در مخالفت با اندیشه ها و جشن کتابسوزان وی به نگارش درآمد. مخالفانش از او می خواستند تا به جای دامن زدن به نفاق و ایجاد اختلاف و ارائه مکتب جدیدی به نام پاکدینی، این قلم را به یاری دین و کمک محرومان و ستمدیدگان بکار گیرد و به جای خرید کتب مذهبی و به آتش کشیدن آن، به رفع مصائب و مصیبتهای ملت ایران همت گمارد؛ (73) به جای اشاعه بی دینی و لامذهبی، در ترویج دین و مذهب بکوشد.
به زودی دامنه اعتراضات علما و نیروهای مذهبی در جامعه فراگیر شد و نامه های اعتراض آمیز نسبت به نوشته های وی در نشریات پرچم و پیمان و بر پایی جشن کتابسوزان به شاه، نخست وزیر، ریاست مجلس و دیگر مسئولان اجرایی و قضایی، ارسال گردید. در نتیجه این شکوائیه ها، رئیس مجلس شورای ملی با ارسال نامه ای به ساعد، نخست وزیر، از جسارت و توهین کسروی در نشریه های پرچم و پیمان به اساس دین و مذهب جعفری ملت ایران، به شدت انتقاد کرد و خواستار توقیف روزنامه های مزبور شد. متن نامه رئیس مجلس، چنین است:
مجلس شورای ملی،
مورخه 21 / 4 / 22
جناب آقای رئیس جمهور ابدا تصور نمی رفت در این کشور اگر هر چیزی را مردم در صدد توهین هستند، نسبت به دیانت بتوانند تحقیر و تخفیف نموده خود را در این جسارت مجاز بدانند . یکی از آقایان نسخه های پیمان و پرچم را فرستاده بود که حقیقتا مطالعه آنها اسباب تاثر و تاسف فوق العاده بود. بعلاوه برای بنده کمال تعجب حاصل شد که چطور می شود دولت که اساسا و قانونا دولت مسلمان و دولت شیعه است، تحمل نماید که بر ضد دیانت رسمی این کشور مجله چاپ شده، اینطور قلمفرسایی نمایند و هیچکس نباشد که جلوگیری کند. کتب و مطبوعات ضاله قانونا ممنوع و قانون اساسی دین این کشور را معلوم و مذهبش را شیعه اثنی عشری مقرر داشته و بر دولت متبوع کشور فرض است که رعایت دین و قانون را بر هر چیز مقدم بدارد و از این قبیل مطبوعات کاملا جلوگیری نماید. امیدوارم که حضرتعالی و دولت معظمتان رعایت این فرضیه را فرموده، فورا قصوری که شده است، جبران نموده، رفع این خسران را عاجلا مقرر فرمایید که اجازه این قبیل مطبوعات و نشر آن بکلی غدقن شده و زبان مردم نسبت به بی اعتنایی دولت باز نشود. (رئیس مجلس شورای ملی - امضاء.). (74)
متعاقب ارسال این نامه ریاست مجلس شورای ملی، ساعد، نخست وزیر از فرمانداری نظامی خواست تا اشخاص مسئول در این جریان را تحت تعقیب قانونی قرار دهد. (75) بدینگونه بر اساس دستور صریح نخست وزیر، فرمانداری نظامی تهران در مورخه 11 / 5 / 22، به شهربانی دستور داد تا از انتشار نشریات مزبور که بر خلاف دیانت و مذهب اسلام مقالاتی به رشته تحریر در آورده، ممانعت به عمل آورند. (76) بدین ترتیب امتیاز روزنامه پرچم و پیمان کسروی توسط دولت لغو گردید.
با لغو امتیاز روزنامه های کسروی، تلاش وسیعی از سوی وی و جمعیت باهماد آزادگان، برای لغو توقیف انتشار این نشریات صورت گرفت . لیکن ساعد، نخست وزیر، و فرمانداری نظامی تهران، همچنان با آن مخالفت می کردند. (77) بر اساس اسناد موجود، کسروی در دولتهای بعدی نیز دست به تکاپو برای کسب موافقت آنان در جهت رفع توقیف نشریاتش برنداشت و نامه هایی به شاه، نخست وزیر حکیمی، بیات و صدر و همچنین رئیس مجلس شورای ملی نوشت. (78) اما به خاطر شرایط و اوضاع خاص اجتماعی و سیاسی که در نتیجه مخالفتهای گسترده مردمی، با حمایتهای علما و روحانیون صورت می گرفت، هیچیک از آنان جرات صدور دستور لغو ممنوعیت انتشار نشریات یاد شده را پیدا نکردند ؛ چرا که اتخاذ چنین تصمیمی و مبادرت ورزیدن به چنین امری، قطعا شورشهای گسترده ای را علیه دولت به دنبال داشت.
از سوی دیگر، کسروی همزمان با این درگیریها، با اقدام به چاپ کتبی، اعتراضات عمومی را تشدید کرد. وی با انتشار کتاب شیعی گری، صراحتا مذهب تشیع و امامان معصوم (ع) را مورد اهانت قرار داد و همین امر موجبات تحریک احساسات مذهبی مردم و حرکت علما رد شهرهای تهران، مشهد، تبریز، مراغه، میاندواب، و دیگر شهرهای کشور را فراهم ساخت؛ تا آنجا که به منظور ممانعات از ایجاد آشوب و بلوای وسیع در جامعه، نخست وزیر، به وزارت کشور و وزارت دادگستری دستور داد تا عکس العمل لازم را نشان داده و مانع وقوع چنین اموری در جامعه گردند. به همین جهت وزیر پست و تلفن را موظف کرد تا از پذیرش و توزیع نشریات و کتب کسروی در تبریز و برخی دیگر از آشوب زده کشور ممانعت نماید. (79)
بدین ترتیب نخست وزیر با توجه به شکایات واصله متعدد به وزارت دادگستری اعلام کرد که بنا به تصدیق محضر شرع وزارت دادگستری، کتب و نشریات کسروی از کتب ضاله و مخالف مبانی شرع انور است و لذا آنها را ملزم به جمع آوری کتب وی کرده و خواستار پیگیری برپایی دادگاه کسروی شد. (80) برغم به جریان افتادن پرونده کسروی در دادگاه و دادگستری با فرمان نخست وزیر، مردم همچنان خواستار تسریع جریان محاکمه وی شدند؛ سرتیپ ضرابی، رئیس کل شهربانی کل کشور، به وزارت کشور می نویسد:
به واسطه تعللی که در دادرسی کسروی شده، اشخاص همه روزه قصد اجتماع و با تظاهرات مذهبی، تقاضای مذهبی، تعقیب کسروی را دارند که به عناوین مختلف از آنها جلوگیری و اشخاص مذکور را امیدوار به رسیدگی عاجل از طرف دولت نموده است. (81)
سرتیپ ضرابی تاکید کرد که از سوی دولت نسبت به شکایات مردم از کسروی، ترتیب اثر لازم صورت پذیرفته و اقدامات عاجلی در جهت محاکمه وی به عمل آید. جبهه گیریها و منازعات کسروی و مخالفانش به اوج خود رسید. بطوریکه بیست روز قبل از کشته شدن کسروی، گزارش استاندار اول تهران به وزارت کشور حاکی است که یکی از وعاظ تهران، به نام صدرایی اشکوری، پس از اطلاع از برگزاری مراسم کتابسوزان توسط دو تن از طرفداران کسروی، ضمن حمله شدید به کسروی و جشن کتاب سوزان وی، حکم جهاد علیه او را صادر نموده و اعلام داشت:
حالا موقعی است که هر مسلمانی کفن بر تن کرده و بر علیه این منافقین جهاد کند. (82)
چنین وضعیت بحرانی در آن شرایط حساس، نشانگر رویاروئی های گسترده جریان مذهبی در کشور و جریان انحرافی کسروی و همفکرانش از سوی دیگر می باشد. بخصوص آنکه از سوی اقشار مسلمان جامعه، جریان کسروی گری عمده ترین خطر و تهدید در مقابل مذهب تشیع قلمداد گردیده و موج اعتراضات گسترده مردمی را نیز برانگیخته بود؛ از اینرو حرکت نواب صفوی که به دنبال ایجاد موج جریان مذهبی در قالب حرکتهای دینی، جنبشهای مردمی و رویکرد جامعه به مبارزه با انحرافات و کژرویهای ضد مذهبی و غیر دینی صورت گرفت، در واقع بر بستر نارضایتی های اجتماعی و اعتراضات مذهبی مردم، شکل پذیرفت. در واقع اگر چنین بستر مناسبی برای ایجاد حرکت دینی در جامعه آماده نبود، قطعا نواب صفوی هم نمی توانست به مقصود خود در مبارزه با کسروی و تشکیل جمعیت فدائیان اسلام و سپس قتل وی نایل آید.
در چنین اجتماعی است که در آن دوران، این حرکت دینی مورد پذیرش اقشار مذهبی جامعه واقع گردید و حتی پس از قتل کسروی، حمایتهای گسترده اقشار مختلف مردم، منجر به رهایی عاملان قتل از زندان شد. اکنون لازم است که به چگونگی آغاز حرکت نواب صفوی از نجف و شکل دهی جریان مبارزات مذهبی در کشور نیز پرداخته شود.
درست در دورانی که در داخل مرزهای ایران حوادث عدیده ای روی می داد و چالشهای فکری و اندیشه مذهبی از یکسو و حرکات و انفعالات تجدد گرایانه غیر مذهبی از سوی دیگر، به درگیریها و کشمکشهای فیزیکی می انجامید، نواب صفوی سخت مشغول تحصیل علوم دینی در نجف بود. در این زمان اخبار علما و روحانیون ایران علیه آثار و تفکرات کسروی و هوادارانش، به حوزه های علمیه نجف و کربلا می رسید. اخبار منتشره حاکی از آن بود که کسروی فکر ادعای نبوت را در سر می پروراند و از آن جا که مکتب تشیع را تنها سد و مانع بر سر راه اشاعه افکارش می دید، به مقابله با آن مذهب و هجو اساس علمی و فلسفی آن می پرداخت.
علمای ایرانی و مراجع مقیم نجف و کربلا و زعمای حوزه های علمیه تشیع، نگران اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران و وضع اسفبار ترویج فساد ناشی از حضور اشغالگران در این سرزمین اسلامی بودند و سوء استفاده های روشنفکران غیر مذهبی و گروههای چپ، از آزادی نسبی ایجاد شده پس از شهریور 1320 ش، آنها را رنج می داد. مضافا آنکه مشاهده روزنامه ها و کتب کسروی نیز بر نگرانیشان می افزود، لیکن آنها که در خارج از مرزهای کشور بودند، راه چاره ای نمی یافتند. (83)
نواب صفوی با جدیت در حوزه نجف مشغول تحصیل علوم دینی بود که کتاب شیعی گری کسروی به دستش رسید و اهانت نویسنده به امامان معصوم (ع) ، بالاخص به امام جعفر صادق (ع) را مشاهده کرد. نواب کسی نبود که در مقابل این هتک حرمت به اولیاء دین و هجمه بر اساس تشیع سکوت کند؛ نواب با مشاهده این نوشته های جسارت آمیز با خود اندیشید که چگونه می توان جسارت و اهانت به اولیا دین را مشاهده کرد و در عین حال سکوت پیشه کرد و به کسب معارف دین را مشاهده کرد و در عین حال سکوت پیشه کرد و به کسب معارف دین نشست. اگر اساس و مبنای دین و مکتب اینگونه مورد حمله قرار گرفته است، با کدام استدلال می توان سکوت اختیار نمود. نواب با چنین اندیشه و حدیث نفسی کتاب شیعی گری کسروی را از سوی علامه شیخ عبدالحسین امینی (84) و آیت الله حسین قمی، دریافت نمود. (85)
آیت الله حاج آقا حسین قمی، مبارزی بود که یکبار رهبری قیام گوهرشاد علیه بی حجابی و سیاستهای غیر مذهبی رضاشاه را بر عهده گرفته و برای حل مسالمت آمیز غائله و به منظور دیدار و گفتگو با شاه به سوی تهران حرکت کرد، اما در حضرت عبدالعظیم، در محاصره ماموران رژیم قرار گرفت و پس از حادثه مسجد گوهر شاد، به نجف اشرف تبعید شده بود. علامه شیخ عبدالحسین امینی نیز سالها در مورد تشیع و اولیاء و امامان، به مطالعه و تفحص و تحقیق پرداخته و از این مکتب دفاع کرده بود.
این دو عالم دینی نمی توانستند چنین هجمه گسترده به دین و مذهب را نظاره گر باشند و لب فرو بندند. فتوای مراجع تقلید مبنی بر ارتداد و در نهایت قتل کسروی، در واقع استمرار حرکتی بود که حوزه های علمیه شیعه در طول تاریخ در مقابل منحرفان از دین صادر می کردند و در عین حال به مثابه دستوری بود برای جنبشی دینی که پس از قیام علما و مردم ایران، علیه بی دینها می پذیرفت؛ در واقع این حکم زمینه ساز حرکت نواب صفوی برای قطع ریشه های لامذهبی شد و دستوری بود برای ایجاد و تشکیل سازمانی مدافع دین که به تاسیس جمعیت فدائیان اسلام انجامید که از حیث اقدامات و عملیات، در شرق بی سابقه بوده است. (86)
نواب صفوی بدنبال این فتوا، با رها کردن درس و تحصیل حوزه با انگیزه مذهبی و غیرت دینی، با هدف مقابله با پدیده الحادی کسروی گری، عازم ایران شد. حرکت وی در آغاز، صرفا در چارچوب مسائل اعتقادی و ایدئولوژیکی قرار داشت؛ لذا تلاش کرد که با کسروی به بحث و جدل نشیند تا شاید بتواند با مفاهمه به دین و کشور بازگرداند و در نهایت غائله را با آرامش ختم نماید. او در درجه نخست، مصمم بود که بداند آیا کسروی به آنچه می گوید، معتقد است یا سخنانش بر پایه هوی و هوس و شهرت طلبی استوار می باشد.
نواب با ورود به ایران، اطلاع یافت که کسروی در آبادان مبادرت به اغفال جمعی از جوانان آن دیار نموده است؛ لذا چند روزی در آنجا رحل اقامت افکند تا با مردم و جوانان به گفتگو نشیند. وی خیابان زند این شهر را برای سخنرانی در رد مغالطات کسروی برگزید و در وسط خیابان ، بر چهارپایه ای ایستاد تا مردم را به استماع حقایق دین دعوت کند. (87) چند دقیقه بیشتر نگذشت که عبور و مرور در خیابان مختل شد و سیل جمعیت مشتاق برای استماع سخنان این سید روحانی جوان، گرد هم آمدند و به کلام پر شور و حرارت نواب صفوی پیرامون تمدن اسلامی، انسانیت و آزادی، گوش فرا دادند. شهربانی آبادان که شور و هیجان مردم، از شنیدن سخنان نواب را نظاره گر بود، به هراس افتاد و بلافاصله پس از اتمام سخنرانی، به بازداشت وی مبادرت ورزید. اما سخنان نواب در جان و دل شنوندگان اثر کرده بود و اجتماع بیش از حد مردم در مقابل شهربانی، موجبات آزادی وی را ساعتی پس از بازداشت، فراهم آورد.
مردم این شهر که همچنان تشنه شنیدن بیانات نواب شده بودند، از وی دعوت کردند که در مسجد نو و حسینیه بزرگ و معروف آبادان نیز سخنرانی کند. نواب صفوی بدینگونه در آغاز راه، حرکتی آگاهی بخش و هدایت گرانه را برگزید و طی چند روز بدینگونه در آغاز راه، حرکتی آگاهی بخش و هدایت گرانه را برگزید و طی چند روز اقامت در آبادان، به اقداماتی موثر در جهت بیداری و آگاهی مردم این خطه دست زد و پس از انجام این وظیفه بیدارگرانه، در مدرسه مروی تهران، به حجره آقای مهدی حائری وارد شد.
نواب، یک روز پس از ورود به تهران، بی درنگ به حرکت تبلیغی و ارشادی خود ادامه داد و در چهار سوق کوچک بازار تهران، اقدام به سخنرانی کرد و پس از آن نیز بعد از یافتن کسروی، به بحث و گفتگوی منطقی با وی نشست. اما کلام وی هرگز در کسروی اثر مثبتی نداشت. این دوران مصادف با رویارویی شدید علما و روحانیون و کسبه و بازاریان و مردم با کسروی بود. نواب نیز همزمان با جلسات بحث و جدال، با همکاری جمعی از علما و دانشمندان مذهبی به تشکیل جمعیتی به نام جمعیت مبارزه با بی دینی، اقدام نمود. هدف این جمعیت که با همکاری حاج سراج انصاری، شیخ قاسم اسلامی و شیخ مهدی شریعتمداری شکل گرفت، مبارزه با تمام بی دینی ها و مفاسد اجتماعی بود؛ ولی هدف اصلی آن، پاسخگویی به آثار و نوشته های کسروی بوده است. با تشکیل این جمعیت، نشریات متعددی توسط حاج سراج انصاری و دیگر دانشمندان اسلامی انتشار یافت. لیکن هیچ کدام از این اقدامات در کسروی موثر واقع نگشت. (88)
نواب صفوی در این زمان با مشاهده سماجت و عناد کسروی و مسدودیت همه راههای هدایت وی، از طرفی دریافت که کسروی یک فرد نیست، بلکه شاخه ای از یک جریان بسیار خطرناک است و در چهارچوب استعمار چند صد ساله غرب و استبداد رژیم ستمشاهی عمل می کند؛ لذا مصمم شد که حکم شرعی و فتوای استادان خود را اجرا کند، و بناچار به مبارزه مسلحانه روی آورد. او در آغاز به منظور تهیه سلاح به آیت الله حاج شیخ محمد حسن طالقانی - امام جماعت مسجد ظهیر الاسلام و داماد آیت الله صدر که یکی از علمای پرهیزکار که یکی از علمای پرهیزکار تهران بود، - مراجعه کرد و مبلغ چهارصد تومان جهت خرید اسلحه از وی دریافت کرد.
سید مجتبی، پس از تهیه سلاح، به منظور اجرای نیت خود، مامورینی در نزدیکی منزل کسروی گمارد تا خروج وی از خانه اش را اطلاع دهند و خود شخصا نسبت به قتل وی اقدام کرد. در هشتم اردیبهشت 1324 ش، (89) هنگامی که کسروی به همراه گروه رزمنده اش - او بیش از ده نفر مسلح همیشه برای حفاظت خود، به همراه داشت و برای حمله به مخالفین، از آنها بهره می جست - ، از خانه خارج شد، نواب سریعا خود را به محل رسانید و در چهار راه حشمت الدوله با کسروی برخورد کرد و وی را مورد هدف قرار داد، به علت فرسودگی اسلحه، فشنگ دوم گیر کرد و نواب با کسروی گلاویز شد. کسروی نیز با سر نیزه ای که در عصای خود پنهان ساخته بود، به نواب حمله ور گشت، در حین درگیری، نواب سر او را به شدت به لبه جدول کبید و بدین ترتیب کسروی مجروح شد و از این واقعه جان سالم به در برد.
با مداخله پلیس انتظامی، این غائله خاتمه یافت. نواب صفوی به اتفاق (دو تن همراهانش محمد خورشیدی و افراسیاب)، و کسروی به همراه محافظینش (احسان الله، صفی الله، و حسین یزدانی)، و زین العابدین و محمد محمدیان و چند نفر دیگر که به عنوان میانجی حضور داشتند، توسط ماموران دستگیر و بازداشت شدند. (90)
جریان مضروب شدن کسروی به دست نواب و سپس دستگیری وی، موجی از حمایتهای مردمی در سراسر مملکت و مخصوصا در محافل مذهبی، پدید آورد. علما و مردم، یکدل و یکصدا، با ارسال نامه ها و طومارهای متعدد به رجال مملکتی، خواستار آزادی نواب صفوی شدند. تا جایی که علمای نجف و کربلا نیز که خود حکم ارتداد کسروی را صادر کرده بودند، با ارسال تلگراف و نامه به دولت و مجلس، خواستار آزادی و استخلاص سید مجتبی نواب صفوی شدند.
آیت الله حاج آقا حسین قمی طباطبائی، که خود یکی از مشوقین و محرکین نواب صفوی بود، پس از دریافت خبر واکنش نواب علیه کسروی و بازداشت وی توسط دولت، با ارسال تلگرافی به دولت ایران و رئیس الوزراء با استغفار از حال نواب صفوی و ابراز نگرانی شدید از بازداشت او، خواستار آزادی فوریش گردید. متن تلگراف آیت الله قمی طباطبائی بدین شرح می باشد:
جناب آقای رئیس الوزرا دامت شوکته لنصرت الدین، از حال آقا سید مجتبی میر لوحی مستفسریم. الطباطبائی قمی. (از کربلا به تهران - 19 / 2 / 24).. (91)
چنانکه ملاحظه می گردد، این تلگراف مهم حضرت آیت الله قمی، موید حمایت آشکار آن مرجع بزرگ از عملیات و اقدامات مسلحانه علیه کسروی است و نشان می دهد که نواب صفوی در آغاز جنبش و حرکت دینی خود و انجام عملیات مسلحانه، از فتاوی و پشتیبانی مراجع دینی بهره مند بوده است. ضمن آنکه بر اساس نص احکام و دستورهای دینی، خود را نیز ملزم و مکلف به داشتن چنین مجوزهای شرعی می دانسته است. بالاخره حمله مسلحانه یک روحانی جوان به کسروی چنان هیجانی در مردم پدید آورده بود که در تلاش بودند تا نواب صفوی را از زندان آزاد کنند. سرانجام دولت به دلیل حمایتهای شدید مردیم از نواب صفوی و تایید این عملیات توسط علما و تحت فشار افکار عمومی، پس از دو ماه با وکالت شخص بازرگانی به نام اسکویی و دریافت مبلغی وجه الضمان، وی را از زندان آزاد ساخت. (92)

ح - شکل گیری و اعلام موجودیت جمعیت فدائیان اسلام

پس از حادثه هشتم اردیبهشت 1324 ش و مجروح شدن کسروی بدست نواب صفوی، سکالاد تهران (جانشین همیشگی سکالاد) متعلق به تشکیلات کسروی، در اطلاعیه ای با عنوان برای آگاهی یاران و دیگران، به انتشار مطالبی مبادرت ورزید که پیروان کسروی را به فعالیت بیشتر و اقدامات شدیدتر دعوت می کرد. در بخشی از این اطلاعیه آمده بود: آرمان ورجاوند و آزادی ما برانداختن گمراهیها و نادانیها و بهم زدن دستگاههای مفتخواری و ستمگری است و یاران ما نیک می دانند که آنچه بدخواهان را بخشم آورده که دادن (وجه) و دسته بندی، جانیهای پستی را به چنین کاری برانگیختند، ترسی که از کوششهای جانفشانانه و از پیشرفت تند ما پیدا کرده اند و در این هنگام بهترین کیفر به آنان همین است که ما به کوششهای خود بیفزاییم و پیشرفت خود را هر چه تندتر گردانیم که هم آنان به خشم و ترس افزایند و هم ما به آرمان و آرزوی خود نزدیکتر باشیم....(93)
نواب صفوی بعد از آزادی از زندان، می دید که کسروی با تلاش بیشتر در جهت اجرای اهداف خود پیش می رفت و در واقع جریان خطرناکی را رهبری می کند که خط فکری آن، ضدیت با اسلام و مظاهر و اصول و ارزشهای اسلامی است و لذا باید ضمن مبارزه مستقیم با حرکت الحادی کسروی، ریشه های این جریان را شناسائی و به مقابله با آن برخاست و چنین مقابله ای نیازمند ایجاد تشکیلات منسجم نظامی - سیاسی در قالب آموزشهای اسلامی است. این تشکیلات باید متشکل از عناصری زبده و دارای روحیه ایثار، شهامت و شجاعت و آماده جان نثاری باشد.
با این اندیشه نواب صفوی در سال 1324 ش، چنین مجموعه ای را بنیان نهاد تا از این طریق، به سازماندهی نیروهای جوان و فعال بپردازد. وی با صدور اعلامیه ای، موجودیت این جمعیت را با عنوان جمعیت فدائیان اسلام، اعلام داشت و با اعلامیه شدیداللحن خود، نبردی قهرآمیز را علیه حکومت و وابستگان به بیگانگان آغاز کرد. نواب صفوی خود درباره چگونگی شکل گیری فدائیان اسلام می گوید:
در جریان غائله کسروی احساس کردم که جامعه از نظر تشکیلاتی فاقد یک نظام درست است... ابتدا پس از اینکه رضاخان تلاش کرده بود، جمعیتها و هیئتهای مذهبی را از میان ببرد، سعی کردم هیاتهای مذهبی را زنده کنم. لذا برای اولین بار جمعیت مبارزه با بی دینی را پایه ریزی کردم.
نواب در ادامه می گوید که به دنبال مجموعه فعالیتهای فرهنگی به این نتیجه رسیده است که فعالیت به تنهایی کافی نیست؛ بلکه باید با تشکل گروهی رزمنده ضربتی، در مقابل تهاجامات ایستاد، به همین منظور جمعیت فدائیان اسلام را بنیان نهاد. (94) وی از آن جهت نام این جمعیت را فدائیان اسلام، گذاشت که یقین داشت در راه مبارزه بزرگی که در پیش دارد، همه گونه فداکاری لازم است و ولو آنکه به فدا شدن جمعی منجر گردد.
اولین اعلامیه این جمعیت پس از ظهور، با هوالعزیز، آغاز شد که دارای لحنی تند بود و چند بخش و عناوینی چون دین و انتقام، در محکمه الهی دادگاه خونین و الانتقام ولکنهم فی القصاص حیوة، (95) تقسیم می گشت. در قسمتی از این اعلامیه چنین آمده بود:
ما زنده ایم و خدای منتقم بیدار، خونهای بیچارگان از سرانگشت خودخواهان شهر تهران که هر یک بنام و رنگی پشت پرده های سیاه و سنگرهای ظلم و خیانت و دزدی و جنایت خزیده اید، سالیان درازی است، فرو می ریزد و گاه دست انتقام الهی هر یک از اینان را به جای خویش می سپارد و دگر یارانش عبرت نمی گیرند..
و اذا قیل لهم لا تفسدوا فی لارض قالوا انما مصلحون الا انهم هم المفسدون (96) و اگر گفته شود به ایشان دست از فساد و خیانت بردارید، گویند مصلحیم. آگاه باشید که هم ایشان مفسدین خیانت کارند.
همچنین نواب صفوی در آغاز بنیان نهادن این هسته مقاومت اسلامی، آمادگی خود و اعضای جمعیت را برای شهادت در راه این اعلام کرد: چرا که آگاه بود که آغاز چنین حرکتی جسورانه در راه دین، جز مرگ و شهادت عاقبت دیگری پیش رو ندارد. از اینرو در بخش دیگری از این اعلامیه، اعلام کرد:
... ای خائنین پوش و حق کش و ای رنگ بازان منافق، آزاده ایم و بیداریم، می دانیم و ایمان به خدا داریم و نمی پرسیم لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون (97) گمان نکنید کسانی را که در راه خدا کشته می شوند، مردگانند، بلکه زنده اند و در رحمت خدا غوطه ورند. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما. (98) در بخش پایانی نخستین اعلامیه جمعیت فدائیان اسلام به محکمه الهی اشاره شده و آمده است:
ان الساعه اتیه لا ریب فیها (99)به تحقیق که ساعت حساب در پیش است و شکی در آن نیست.... و لا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون انما یوخرهم لیوم تشخص فیه الابصار (100)
وی با دعوت مسلمین به قیام نوشت: (الانتقام) ولکم فی القصاص حیاة (101) ای جنایتکاران پلید، شما خویشتن را بهتر می شناسید و بر دقایق جنایات خود مطلعید. ما هم، آزاد مردان از خود گذشته ایم که باک نداریم و به کمک احتیاجمان نیست. بترسید از نیروی ایمان، زمانی که مجال یابد.... ای مسلمین عالم قیام کنید، زنده شوید تا حقوق خویش باز ستانیم. (102)
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون. (103)
نواب صفوی درباره چگونگی تاسیس و موسسین این جمعیت دینی در طی بازجوئیهایش چنین اظهار داشته است:
تاسیس فدائیان اسلام جنبه حزبی نداشته که هیئت مدیره و بنیان گذارانی داشته باشد به عنوان تاسیس و بنیان. بلکه بنده در اوایلی که وارد تهران شدم با آقای حاجی انصاری و آقا شیخ مهدی شریعتمداری و حاجی قاسم اسلامی جمعیت مبارزه با بی دینی را تشکیل دادیم که هنوز هم بین ما دوستی دینی برقرار است و بعدا اعلامیه دین و انتقام که مستقیما صادر شد، امضای فدائیان اسلام به عنوان صفت شناخته شدند و البته هر کس ممکن است خسته بشود از مداومت در یک کاری و یا اختلاف سلیقه پیدا کند و از همکاری مداوم خودداری کند. برای دستگاه ساده عادی است. (104)
جمعیت فدائیان اسلام، بدون اتکا به دول خارجی و وابستگی به نظامهای حزبی داخلی و خارجی، و نیز بدون ایجاد ارتباط و یا حمایت از سوی نهضتها و جمعیتهای اسلامی در جهان اسلام و تنها با محوریت و رهبری شخص نواب صفوی تشکیل یافت و به صورت تشکیلات غیر منسجم حزبی، متشکل از موسسین اولیه آن، فعالیتش را آغاز کرد و در جریان مبارزات سیاسی با گروههای جریان ساز انحرافی و هیئت حاکمه، هواداران و طرفداران بسیاری پیدا کرد.
این جمعیت در طی مبارزات سیاسی خود، به جز مواردی که بدنبال انجام عملیات مسلحانه، ناچار به مبارزات سیاسی مخفیانه روی آورد - اغلب به شکل هیئتی از جوانان غیور، مومن و متدین با تعصبات مذهبی و به صورت علنی به فعالیت خود ادامه داد - از اینرو پرداختن به تشکیلات چنین جمعیت سیاسی به مانند احزاب کارآمد سیاسی، کاری است دشوار. در بحثهای آینده بنابر آن نهاده شده که تا حد توان با اتکاء به اسناد معتبر و منابعی که در دسترس است، در هر مقطع مبارزاتی و بر حسب نوع فعالیت سیاسی مخفی یا علنی به معرفی تشکیلات و اعضای موثر در هسته مرکز و جلسات و تصمیم گیریهای علنی و یا سری رده های بالاتر آن جمعیت، بویژه در مقاطعی که ناچار به اختفا و فرار می شدند، پرداخته شود.