فهرست کتاب


جهانگشای عادل

سید جمال الدین دین‏پرور

فرماندار کشته شد

فرماندار شهر سامره که از ستمکاران نابکار و تشنه خون پیروان علی (ع)بود، حکم قتل ابراهیم بن محمد را صادر کرد.ابراهیم از ترس جان خویش تصمیم گرفت از شهر بگریزد.از زن و فرزند، خداحافظی کرد.در آخرین لحظه ها به خانه امام حسن عسکری (ع) رفت تا با امامش نیز وداع کند.بقیه داستان را از زبان خود ابراهیم بشنوید: بر امام وارد شدم.کودکی پهلوی او نشسته بود و صورت زیبای او می درخشید؛ به گونه ای که من غم خود را فراموش کردم و غرق تماشای او شدم.
کودک رو به من کرد و فرمود: ای ابراهیم! فرار نکن خدا ترا از شر فرماندا حفظ خواهد کرد. سخن طفل، بیشتر مرا به شگفتی واداشت.به امام عسکری (ع) عرض کردم، فدایت شوم این کودک کیست که از ناپیدا و نیامده گزارش می دهد؟
امام فرمود: این، فرزند و جانشین من است و هموست که زمانی دراز از دیدگان مردم پنهان خواهد شد...ای ابراهیم! آنچه امروز از ما دیدی و شنیدی، پوشیده دار. مگر از دوستان
بر آل پیامبر درود فرستادم، و با خاطری آسوده و دلی پر آرامش -که شادی از رحمت خدا در آن موج می زد - از خانه امام بیرون آمدم.تو گویی سخن امام قائم (ع) آب سردی بود که جگر سوخته و پر تلاطم را آرام کرد. زمانی نگذشت که به دستور معتمد خلیفه عباسی، فرماندار کشته شد.

ما را به هدیه او نیازی نیست

نشانه بازار مسلمانان، سر پوشیده های دور و دراز، طاق های گنبدی و دکان های ساده نبود.نشانه بازار مسلمانان، راستی، درستی، رحم و انصاف بود.
هر جا غیر از اینها بود، می گفتند:
اینجا بازار مسلمانان نیست.
داخل حجره ها و دکانها، گفتگو از داد و ستد، تهیه و پخش کالاهای مورد نیاز مردم و تأمنی آسایش آنها بود، که بر اساس دستورهای تجارتی اسلام دور می زد. گاهی نیز در فکر و مشورت کمک و یاری بینوایان، و یا سر گرم کتاب خدا بودند هر چه بود، از عمر گرانبهای خود، حداکثر استفاده را می بردند و از همه بالاتر به یاد عزیزشان امام زمان (ع) بودند.
در شهر قم مردی بزازی - از شیعیان و دوستداران امام قائم (ع) شریکی داشت که او شیعه دوازده امامی نبود.از قضا پارچه گرانبها و جالبی به دست آنها افتاد.
مرد شیعه به شریکش گفت:
این پارچه قابلیت مولایم را دارد.
شریکش گفت من مولایت را نمی شناسم، ولی آن را به هر که می خواهی بده.و او پارچه را برای امام زمان (ع) فرستاد.
آنگاه که پارچه به دست امام (ع) رسید، آن را دو نیم کرد و نیمی از آن را پس فرستاد و فرمود: به مال مخالف و غیر شیعه نیازی نداریم.

دروازه غرب به دست او گشوده می شود

حضرت باقر (ع) فرمود: قائم ما نهضت خویش را از مکه می آغازد، و پرچم و شمشیر رسول خدا (ص) و دیگر نشانه های پیامبر و درخشش گفتار محمدی (ص) با اوست.
پس از نماز شامگاه فریاد بر می آورد: ای مردم! شما که در دیدگاه خدا و زیر فرمان و اراده او هستید، به هوش باشید.به خدا ایمان آرید که پیامبران را با مشعل کتاب و قانون و برهان های روشن، فرستاده است خدا شما را فرمان می دهد که برای او شریک قرار ندهید و پاسدار دین و گفتار پیامبر باشید.زنده بدارید آنچه قرآن زنده کرده است.و نابود سازید آنچه قرآن از بین برده است.قلبتان به خاطر هدایت و نجات گمراهان بتپد.من شما را به سوی خدا و پیامبر می خوانم، که برنامه های قرآن را اجرا کنید. باطل را بکوبید و راه و روش پیامبر را به پا دارید. پس از این گفتار، یارانش که 313 نفر می باشند، مانند بارانهای پراکنده پاییز، به هم می پیوندند.آنها مردانی هستند که در شب به راز و نیاز با خدا زنده اند و در روز، شیران بیشه شجاعتند.
خداوند نخست حجاز را برای او می گشاید و او زندانیان بنی هاشم را آزاد می سازد، پرچم های سیاه کوفه به زیر می آید، و به عنوان نشانه بیعت، به سوی امام قائم فرستاده می شود. در این هنگام است که امام سپاه را به شرق و غرب جهان می فرستد تا بیداد و بیدادگران را ریشه کن سازند، و کشورها برای او گشوده می گردد و به دست او استانبول (دروازه غرب) فتح می شود.