فهرست کتاب


جهانگشای عادل

سید جمال الدین دین‏پرور

جانشین کیست؟

مردی یهودی به نام نعثل خدمت پیامبر اسلامی (ص) شرفیاب میشود و می گوید، ای محمد! از مسایلی که مدت درازی است در سینه ام مانده و مرا به زحمت انداخته است، می پرسم.چنانچه جواب آنها را گفتی، مسلمان می شوم. پیامبر فرمود: بپرس.مرد یهودی پرسش هایی کرد و جواب های قانع کننده دریافت تا بدینجا رسید که: ای محمد! جانشینت کیست؟زیرا هیچ پیامبری بدون جانشین نبوده است.پیامبرما حضرت موسی هم یوشع بن نون را جانشین خود قرار داد. پیامبر (ص) فرمود: وصی و جانشین من علی بن ابیطالب است، و پس از او دو نواده ام حسن و حسین و پس از آنها نه امام، از دودمان حسین دگر بار پرسید: نامهای ایشان را یاد کن پیامبر فرمود: پس از شهادت حسین فرزندش علی،، پس از او فرزندش محمد، پس از او پسرش جعفر و پس از او پسرش موسی، پس از او پسرش علی، پس از او پسرش محمد و پس از او پسرش علی و پس از او حسن و آنگاه که حسن از دنیا رفت، پسرش حضرت حجت - که پیوسته درود خدا بر آنان - می باشند.
نعثل، پس شنیدن نام امامان دوازده گانه - همانطور که در تورات دیده بود - مسلمان شد.

فرماندار کشته شد

فرماندار شهر سامره که از ستمکاران نابکار و تشنه خون پیروان علی (ع)بود، حکم قتل ابراهیم بن محمد را صادر کرد.ابراهیم از ترس جان خویش تصمیم گرفت از شهر بگریزد.از زن و فرزند، خداحافظی کرد.در آخرین لحظه ها به خانه امام حسن عسکری (ع) رفت تا با امامش نیز وداع کند.بقیه داستان را از زبان خود ابراهیم بشنوید: بر امام وارد شدم.کودکی پهلوی او نشسته بود و صورت زیبای او می درخشید؛ به گونه ای که من غم خود را فراموش کردم و غرق تماشای او شدم.
کودک رو به من کرد و فرمود: ای ابراهیم! فرار نکن خدا ترا از شر فرماندا حفظ خواهد کرد. سخن طفل، بیشتر مرا به شگفتی واداشت.به امام عسکری (ع) عرض کردم، فدایت شوم این کودک کیست که از ناپیدا و نیامده گزارش می دهد؟
امام فرمود: این، فرزند و جانشین من است و هموست که زمانی دراز از دیدگان مردم پنهان خواهد شد...ای ابراهیم! آنچه امروز از ما دیدی و شنیدی، پوشیده دار. مگر از دوستان
بر آل پیامبر درود فرستادم، و با خاطری آسوده و دلی پر آرامش -که شادی از رحمت خدا در آن موج می زد - از خانه امام بیرون آمدم.تو گویی سخن امام قائم (ع) آب سردی بود که جگر سوخته و پر تلاطم را آرام کرد. زمانی نگذشت که به دستور معتمد خلیفه عباسی، فرماندار کشته شد.

ما را به هدیه او نیازی نیست

نشانه بازار مسلمانان، سر پوشیده های دور و دراز، طاق های گنبدی و دکان های ساده نبود.نشانه بازار مسلمانان، راستی، درستی، رحم و انصاف بود.
هر جا غیر از اینها بود، می گفتند:
اینجا بازار مسلمانان نیست.
داخل حجره ها و دکانها، گفتگو از داد و ستد، تهیه و پخش کالاهای مورد نیاز مردم و تأمنی آسایش آنها بود، که بر اساس دستورهای تجارتی اسلام دور می زد. گاهی نیز در فکر و مشورت کمک و یاری بینوایان، و یا سر گرم کتاب خدا بودند هر چه بود، از عمر گرانبهای خود، حداکثر استفاده را می بردند و از همه بالاتر به یاد عزیزشان امام زمان (ع) بودند.
در شهر قم مردی بزازی - از شیعیان و دوستداران امام قائم (ع) شریکی داشت که او شیعه دوازده امامی نبود.از قضا پارچه گرانبها و جالبی به دست آنها افتاد.
مرد شیعه به شریکش گفت:
این پارچه قابلیت مولایم را دارد.
شریکش گفت من مولایت را نمی شناسم، ولی آن را به هر که می خواهی بده.و او پارچه را برای امام زمان (ع) فرستاد.
آنگاه که پارچه به دست امام (ع) رسید، آن را دو نیم کرد و نیمی از آن را پس فرستاد و فرمود: به مال مخالف و غیر شیعه نیازی نداریم.