فهرست کتاب


جهانگشای عادل

سید جمال الدین دین‏پرور

او کاخ ستمگران را در هم می کوبد

تیرگی، روزگاران را فرا گرفته، و امام مجتبی به خانه نشسته است.آنان مه نامردمی کرده و امام را در نبرد با معاویه یاری ننموده بودند، به صلح وی خرده می گرفتند.
امام مجتبی در پاسخشان فرمود: فسوسا! که شما راز کار مرا نمی دانید.بهره آنچه انجام داده ام، فزونتر از همه چیزهایی است که خورشید بر آن می تابد...مگر نمی دانید من پیشوای شما هستم و اطاعت من بر شما لازم است؟مگر پیامبر عزیز اسلامی (ص) مرا یکی از دو سرور جوانان بهشت معرفی نفرمود؟
مردم: آری
امام: مگر نمی دانید آنکاه که خضر آن؟ تی را سوراخ کرد و دیوار خرابه را ساخت و...حضرت موسی چون از راز آنها بی خبر بود و حکمت و دلیل آن را نمی دانست به خشم آمد.(اینان هم چون حکمت صلح و کناره گیری مرا نمی دانند، خرده می گیرند)مگر نمی دانید که ما امامان گرفتار بیدادگران زمان خود هستیم، به جز امام قائم (ع)آنکه عیسا پشت سراو نماز می گزارد.خداوند ولادت وی را پنهان، و او را از دیده ها دور خواهد داشت، تا در هنگامه خروج و نهضتش گرفتار بیعت ستمکاری نباشد، او نهمین فرزند برادرم حسین (ع)است.
خداوند عمر او را در روزگار غیبت دراز می کند و آنگاه وی را به صورت جوانی چهل ساله ظاهر می سازد، تا مردم بدانند خداوند بر همه چیز توانا است.

جانشین کیست؟

مردی یهودی به نام نعثل خدمت پیامبر اسلامی (ص) شرفیاب میشود و می گوید، ای محمد! از مسایلی که مدت درازی است در سینه ام مانده و مرا به زحمت انداخته است، می پرسم.چنانچه جواب آنها را گفتی، مسلمان می شوم. پیامبر فرمود: بپرس.مرد یهودی پرسش هایی کرد و جواب های قانع کننده دریافت تا بدینجا رسید که: ای محمد! جانشینت کیست؟زیرا هیچ پیامبری بدون جانشین نبوده است.پیامبرما حضرت موسی هم یوشع بن نون را جانشین خود قرار داد. پیامبر (ص) فرمود: وصی و جانشین من علی بن ابیطالب است، و پس از او دو نواده ام حسن و حسین و پس از آنها نه امام، از دودمان حسین دگر بار پرسید: نامهای ایشان را یاد کن پیامبر فرمود: پس از شهادت حسین فرزندش علی،، پس از او فرزندش محمد، پس از او پسرش جعفر و پس از او پسرش موسی، پس از او پسرش علی، پس از او پسرش محمد و پس از او پسرش علی و پس از او حسن و آنگاه که حسن از دنیا رفت، پسرش حضرت حجت - که پیوسته درود خدا بر آنان - می باشند.
نعثل، پس شنیدن نام امامان دوازده گانه - همانطور که در تورات دیده بود - مسلمان شد.

فرماندار کشته شد

فرماندار شهر سامره که از ستمکاران نابکار و تشنه خون پیروان علی (ع)بود، حکم قتل ابراهیم بن محمد را صادر کرد.ابراهیم از ترس جان خویش تصمیم گرفت از شهر بگریزد.از زن و فرزند، خداحافظی کرد.در آخرین لحظه ها به خانه امام حسن عسکری (ع) رفت تا با امامش نیز وداع کند.بقیه داستان را از زبان خود ابراهیم بشنوید: بر امام وارد شدم.کودکی پهلوی او نشسته بود و صورت زیبای او می درخشید؛ به گونه ای که من غم خود را فراموش کردم و غرق تماشای او شدم.
کودک رو به من کرد و فرمود: ای ابراهیم! فرار نکن خدا ترا از شر فرماندا حفظ خواهد کرد. سخن طفل، بیشتر مرا به شگفتی واداشت.به امام عسکری (ع) عرض کردم، فدایت شوم این کودک کیست که از ناپیدا و نیامده گزارش می دهد؟
امام فرمود: این، فرزند و جانشین من است و هموست که زمانی دراز از دیدگان مردم پنهان خواهد شد...ای ابراهیم! آنچه امروز از ما دیدی و شنیدی، پوشیده دار. مگر از دوستان
بر آل پیامبر درود فرستادم، و با خاطری آسوده و دلی پر آرامش -که شادی از رحمت خدا در آن موج می زد - از خانه امام بیرون آمدم.تو گویی سخن امام قائم (ع) آب سردی بود که جگر سوخته و پر تلاطم را آرام کرد. زمانی نگذشت که به دستور معتمد خلیفه عباسی، فرماندار کشته شد.