جهانگشای عادل

نویسنده : سید جمال الدین دین پرور

تقدیم

به تو: ای دانش آموز و ای نوجوان!
که دلت جایگاه عشق راستین
اندیشه ات آماده پرواز به افقهای روشنی و آگاهی و بااین دوبال سیاهیها را می رانی وپیروزمندانه برقله های عزت و شرف فراز می آیی و در شمار یاران مهدی (ع) و زمینه سازان عدالت جهانیش در می آیی، انشاء الله.

گفتاری از پیش

در سال 1343 برای سخنرانی عید میلاد امام قائم (ع) به کتاب گرانمایه منتخب الاثر تالیف حضرت آیت الله صافی گلپایگانی مراجه کردم. مجموعه ای یافتم از گفتار پیامبر گرامی وپیشوایان معصوم، درباره امام غائب که از 160 کتاب شیعه و سنی گرد آمده است.
البته 160 کتاب اصیلی که هر یک نوبه خود مدرک ومستند
است ، و نویسندگان دانشمند و کاوشگر آنها، در طول چند قرن با زحمات
طاقت فرسا به آنها دست یازیده اند.
براین شدم که حدیث هایی از کتاب مزبور، انتخاب وبه فارسی بر گردانم، و دراختیار دانش آموزان و نوجوانان بگذارم؛ تا این مساله را از منابع اصلی فراگیرند؛ و نیز از آموزش های نادرست و زیانبار بر کنار مانند.
درفرصتی بسیارکوتاه، 48 حدیث ترجمه، چاپ و منتشر شد و با استقبال روبرو گردید، و ناشر پس از سه ماه، تجدید چاپ آن را خواست که به عللی فراهم نگشت.
چاپ دوم بااضافات و تغیراتی در سال 1348 منتشر گردید.برای چاپ سوم دگرگونی هایی - که بیشتر در راه ساده نویسی بود - انجام گرفت، تا دانش آموزان و نوجوانان عزیز، مطالب را بهتر دریابند و برایشان جالب باشد، و نیز در گزنیش گفتار پیشوایان، کوششی فراوان به کار رفت و هم اینک نیز چاپ یازدهم تقدیم میگردد.
آروز دارم این نوشتار، شعله ای از مشعل فرزوان ولایت در قلبها بیفروزد و یاد امام قائم را پیوسته در خاطره ها زنده نگهدارد.

تاریخچه ی امام عصر (ع)

هر کسی بایستی امام زمان خویش را بشناسد وبه هدایتهای او، ره جوید.
جوانان ما که دلشان لبریز از عشق به مهدی (عج) است، چه بهتر که دوستی و محبت خود را با شناخت وآگاهی گره زنند وابعاد وجودی او را در سایه دانشی راستین به تماشا بنشینند.
حضرت نرجس؛
مادر والامقام امام زمان
اینجا کاخ زیبا و افسانه ای قیصر پادشاه روم است...
آیینه کاری ها، چشم را خیره می کند.در و دیوار، رنگ آمیزی و تزیین شده است و آخرین هنر معماری و گچ بری و طلاکاری در اتاق های بزرگ و تالارها، دیده می شود.فرش های گرانبها همانند پر طاوس، نرم و ظریف، خوشرنگ و خوش نقشه گسترده شده است.تابلوهای زیبا در اتاق ها آویخته.گویا پنجره ای است که فضای سبز وزیبای گلستان رانشان می دهد.
نگاهی دیگر به قصر می اندازیم: پرده های زربفت، شمعدانهای جواهرنشان، چلچراغ ها، شمع های کافوری همه و همه چشم را خیره می سازند.
قصر همیشه این چنین بوده، ولی امشب زیبائی و هیجان بی سابقه ای در آن دیده می شود.این شور و هیجان، از خبر تازه و مهمی حکایت می کند که همه جوانان، در انتظار آنند!
آری امشب، شب عروسی است...قیصر روم می خواهد دخترشملیکه (1) را به عقد پسر برادرش درآورد.
مجلس عقد تشکیل شده؛ کشیشان و راهبان برگزیده در پیش، و به ترتیب، رجال و شخصیت های ممتاز و معروف کشور، فرمانروایان و بزرگان اصناف و دیگر مردمان حضور دارند و داماد هم، روی تختی قیمتی و بسیار جالب نشسته است.هنگامه اجرای مراسم عقد فرا رسیده است.
پس از لحظه ای سکوت، اسقف ها و کشیش ها(2) در کنار چلیپا(3)به حالت احترام ایستادند و کتاب انجیل (4)را گشودند و در آن فضای سکوت زده با آهنگی مخصوص، مشغول خواندن خطبه عقد شدند.
مهمانان چشم ها را به دهان اسقف ها دوخته و آن مجلس افسانه ای، غرق در خوشی و شادی بود.ناگهان حادثه ای که هیچ کسی آن را به اندیشه خود راه نمی داد، مجلس را بر هم زد!
صلیبها-که با احترام ویژه ای زینت بخش تالارپذیرایی بودند - درهم فروریخته، وتخت جواهر نشان و داماد نیز، واژگون گردید.او نقش بر زمین و بیهوش شد.
اسقفها، از دیدن این منظره وحشتناک، رنگ خود را باختند و به لرزه در آمدند.میهمانان نیز، سخت پریشان و وحشت زده، متحیر ایستاده بودند.کشیش بزرگ به قیصر گفت: ما را از برگزاری مراسم عقد معذوردار، زیرا انجام آن، باعث نابودی دین مسیح است.
قیصر راضی نشد که این ازدواج صورت نگیرد.دستور داد مجلس را دوباره منظم کردند و کشیش ها آماده اجرای مراسم عقد شدند. ناگهان حادثه پیشین تکرار شد.
این بار وحشت و ترس بیش از نخست چهره خود را نشان داد. اندوه و ترس بر قیصر سایه افکنده بود.ناگزیر مهمانان پراکنده شدند، و قیصر با خاطری پریشان، به حرمسرا برگشت.عروس نیز با هاله ای از غم، به کاخ خود رفت و در بستر آرمید.حادثه هولناک مجلس عقد، اندیشه او را به بازی گرفت، و سرانجام خستگی آن مجلس نافرجام او را از پای در آورد، و خواب چشمانش را ربود.
ملیکه در دنیای رویا، عیسای مسیح و شمعون را با گروهی از یاران آن پیشین، تخت دیگری قرار دارد.لحظه ای نگذشت که حضرت محمد، پیامبر گرامی اسلام با امیرمومنان علی و عده ای از فرزند زادگانش که همراه درود خدا بر آنان -وارد قصر شدند
عیسا، به استقبال آنان شتافت و پس از ادای احترام، پیامبر اسلام به او فرمود: من به خواستگاری دخترنماینده و جانشین شما شمعون آماده ام تا او را به عقد فرزند خویش درآورم. (و اشاره به امام حسن عسکری که در مجلس حاضر بود، نمود.) عیسا نگاهی به شمعون کرد و گفت نیکبختی به تو روی آورده است.با این ازدواج فرخنده موافقت کن.
شمعون هم با شادمانی پذیرفت.
آنگاه پیامبر اسلام(ص) خطبه عقد را جاری و ملیکه را برای امام حسن عسکری (ع) عقد کرد.
ناگهان ملیکه از شادی فراوان بیدار شد.خود را در کاخ خویش تنها یافت.و در قلبش، عشق پاک امام یازدهم - که جز در عالم رویا او را ندیده بود - موج می زد.ماجرای رویا را برای کسی نگفت، ولی آن منظره چنان او را به خود مشغول داشته بود که از خوردن و آشامیدن بازماند.سرانجام ضعف و ناتوانی، وی را به بستر بیماری افکند.
قیصر بهترین و معروفترین پزشکان را خواست.و برای درمان ملیکه، سخت کوشید.ولی کوشش او نتیجه ای نبخشید، و همگان گفتند که او خوب شدنی نیست.
پادشاه که آخرین لحظه های زندگی دخترش را می دید به فکر افتاد خواسته های وی را - هر چه هم گران باشد -بر آورد.به ملیکه گفت:
عزیزم! آخرین آرزوی تو چیست؟
ملیکه گفت: پدر جان تنها تنها یک آرزو دارم تا سلامتیم دوباره به من روی آورد، و آن آزادی اسیران مسلمانان باشد و مسیح و مریم مرا شفا دهند!
پدر جان هر چه زودتر آنان را آزاد ساز.
و چنین بود که قیصر اسیران را آزاد کرد.
ملیکه؛ چهارده شب پس از اولین رویای شگفت انگیزش، دوباره در خواب، حضرت فاطمه (ع) و مریم (ع) را دید که به عیادت او آمده اند.
حضرت مریم پس از اشاره به حضرت زهرا (ع) به ملیکه گفت:
این بانوی بانوان جهان و مادر شوهر تو است.
ملیکه دامان فاطمه (ع) را گرفت و گریست و ازنیامدن امام عسکری گله کرد.حضرت فاطمه فرمود: وی نمی تواند به دیدن تو بیاید، زیرا تو پیرو آیین حق اسلام نیستی و این مریم است که دین کنونی تو را نمی پسندد.اگر می خواهی خدا و عیسا و مریم از تو خوشنود شوند، و در اشتیاق دیدار فرزندم امام حسن عسکری (ع) هستی، دین اسلام را بپذیر.
ملیکه در دنیای رویا، آیین اسلام را پذیرفت و حضرت فاطمه وی را در آغوش گرفت، و به او فرمود: اینک منتظر فرزندم باش
ملیکه از خواب بیدار می شود و بهبودی را باز می یابد.از شادمانی،
در پوست خود نمی گنجد، و به امید فرا رسیدن شب، و دیدار آسمانی و پاک امام یازدهم در رویا، دقیقه شماری می کند.
شب هنگام فرا رسید، تاریکی دنیا را گرفت، ملیکه به دنیای روشنی گام نهاد و امام یازدهم را در رویا ملاقات کرد، (5)
امام عسکری پس از مهربانی ها و دلجویی ها، به ملیکه فرمود: در فلان رو سپاه اسلام به کشور شما خواهند آمد، تو نیز خود را با اسیران به شهر بغداد برسان که به ما خواهی رسید.
درست در همان تاریخ که امام به او خبر داده بود. سپاه مسلمان به روم آمدند، پس از پیکار و درگیری با رومیان با اسرانی از روم رهسپار بغداد شدند.ملیکه نیز خود را در لباس خدمتکاران در آورد و همراه اسیران به بغداد رفت.
کشتی حامل اسیران به ساحل نشست موجی همهمه و اضطراب بر انگیخت، اسیران به سرزمینی که ندیده بودند رسیدند نمی دانستند به سوی چه سر نوشتی می روند، ولی همین قدر جسته و گریخته شنیده بودند مسلمان غیر از دیگر جنگجویان و پیکارگرانند.قیافه ها گر چه ناراحت و خسته بود، ولی در ته چشمشان فروغ امید و شادی برق می زد و چون مهمانی که از راهی دور آمده باشد.منظره کشور جدید را تماشا می کردند.
ملیکه؛ شاهزاده خانمی که تا چند روز پیش مسیحی بوده و اکنون مسلمان شده است، در کناری ایستاده و گذشته و آینده خود را می نگرد: به هم خوردن ناگهانی و شگفت انگیز آن مجلس عقد، رویاهای طلایی که در واقع خواب و خیال نبود؛ بلکه حساسی بود که از عمق جانش بر می خواست، و حقیقتی بود که همه وجودش بدان گواهی می داد.او تشنه بود؛ تشنه حقیقت و حق را می جست حقی که به خاطر رسیدن به آن، از همه چیز دست کشید تا سرانجام به همه چیز رسید.اگر در روم سلطنت می کرد،درسامراه به مجد و بزرگواری اصیل و راستین دست یافت.
اکنون ملیکه را در کنار دجله، رها ساخته تا سر گرم افکارش باشد و با سامره می رویم.
سامره شهری است در 100 کیلومتری بغداد.
در این شهر امام دهم حضرت هادی ع زیست می کند.در همسایگی آن حضرت، خانه بشر بن سلیمان مردی از دوستداران آل پیامبر است.امام دهم او را می طلبد و نامه ای به خط خارجی می نویسد و با 220 اشرفی به او می دهد و می فرماید: به بغداد برو، و نامه را به فلان کنیز بده.
ملیکه، نامه را گشود.اول و آخرش را نخوانده، دو سه بار مرور کرد و به هق هق افلاد.آنگاه عمر بن یزید برده فروش، گفت: مرا در اختیار صاحب این نامه بگذار و او نیز پذیرفت.
بشر درباره پولی که باید به عمرو بدهد گفتگو کرد و سرانجام به 220 اشرفی راضی شد.
بشر، ملیکه به سامره حضور امام هادی - که سلام خدا بر او - برد امام به ملیکه فرمود: می خواهم ترا گرامی دارم، آیا ده هزار اشرفی را می پذیری یا بزرگی و سعادت جاودانی را؟
ملیکه گفت:زلال دیدار شما و مهمانی بهار شما آرزوی من است.
امام فرمود: ترا بشارت می دهم به فرزندی شرق و غرب جهان به زیر پرچم عدالتش خواهند رفت و زمین را از عدل و داد پر خواهد پس از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد.
- ملیکه: این فرزند از چه کسی به وجود خواهد آمد؟
- امام: پیامبر اسلام ترا برای چه کسی خواستگاری کرد، و حضرت مسیح ترا به عقد که در آورد؟
- ملیکه: به عقد فرزند شما امام حسن عسکری
- امام: او را می شناسی
- ملیکه: از آن شب که به دست بهترین زنان - فاطمه زهرا مسلمان شدم، هر شب به دیدنم می آید.
امام به خواهرش حکیمه فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به خانه ات ببر دستورات اسلام را به او بیاموز که همسر حسن - امام یازدهم - و مادر صاحب الامر است.
ملیکه، یک سال در خانه حکیمه به فرا گرفتن برنامه ها و دستورات اسلام پرداخت و آنگاه، مراسم عروسی برگزار شد.ملیکه به خانه امام یازدهم آمد و نرجس نامیده شد.
امام یازدهم پس پدر، پناهگاه درد مردم و رهبر شیعیان بود.
مشکلاتشان را حل می کرد و راههای سعادت را به آنها می نمود و به آیین انسانی - اسلامی تربیتشان میکرد.
آن روز، حکیمه به خانه حضرت عسکری (ع)آمد و تا هنگامه غروب، آنجا بود و آنگاه که می خواست برگردد، امام به او فرمود: امشب نزد ما بمان.خدابه ما فرزندی خواهد داد، که زمین را به دانش و ایمان و رهبری
زنده کند پس از آنکه به درگیری کفر و گمراهی مرده باشد.
و حکیمه پرسید: این کودک از که خواهد بود؟
و امام جواب فرمود: از نرجس. حکیمه به نرجس نگاه انداخت و نشانه ای از بارداری در او نیافت و سخت به شگفت آمد پس آنگاه امام فرمود: او بسان مادر موسی است که هیچ کس نمی دانست باردار است، زیرا فرعون شکم زن های آبستن را می درید.
حکیمه شب را در خانه برادر زاده به سر برد و پهلوی نرجس خوابید؛ ولی از زادن خبری نبود، حیرت وتعجب او زیاد شد.در آن شب بیش از شب های دیگر، به نماز و نیایش پرداخت.نزدیکیهای سحر، نرجس از خواب می جهد نیایش کوتاه می گذارد، ولی باز نشانه ای از زاییدن در او نیست.حکیمه پیش خود می گوید: پس فرزندچه شد؟
امام از اطاقش بانگ می زند: حکیمه! نزدیک است در این هنگام نرجس را اضطرابی دست می دهد، حکیمهاو را در آغوش می گیرد، نام خدا را بر زبان جاری و سوره اناانزلناه را می خواند.حکیمه احساس کرد همراه صدای او، دیگری هم سوره انا انزلناه را می خواند، دقت کرد، صدای کودک را از شکم نرجس شنید.
نرجس از دیدگاه حکیمه پنهان می شود، گویا پرده ای میان آنها افتاده است.حکیمه به سوی امام می رود، تا وی را از جریان آگاه سازد.امام بع او می فرماید: عمه باز گرد، او را خواهی دید.و او بر می گردد، پرده کنار رفته و نرجس را نوری تند فرا گرفته بود که دیده حکیمه را خیره می ساخت.
نوزاد - صاحب الامر - را دید که به خاک افتاده و به یکتایی خدا و رسالت جدش، پیامبر و امامت و ولایت پدرش، امیر مومنان و دیگر امامان - که درود خدا بر آنان - گواهی می دهد و از خدا گشایش کار و پیروز انسان ها را - زیر پرچم حق و عدالت - می خواهد.
و این خجسته تولد به صبح پانزدهم از ماه شعبان سال 255 هجری بود.
این لحظه ها و این منظره ها از دیدگاه حکیمه دور نمی شد.
اکنون چهل روز از ولادت نوزاد می گذرد که حکیمه، به خانه امام عسکری(ع) آمده است.طفلی دو ساله را دید که در صحن خانه راه میرود،
پرسید: این کودک کیست؟امام بدو فرمود: فرزندان پیامبر اگر امام باشند زود رشد و نمو می کنند، یعنی در یک ماه به اندازه یک سال دیگران.
روزها سپری می شد و این پسر که آخرین حلقه از سلسله آل پیامبر (ص)بود، همچنان به رشد خود ادامه می داد.
چند روز به رحلت امام عسکری مانده بود که حکیمه به خانه برادرزاده می رود؟و نوجوانی کامل را می بیند و نمی شناسد.به امام گفت: این کیست که می فرمایی نزد او بنشینم؟ فرمود: فرزند نرجس و جانشین من است.در این زودی ها از بین شما خواهم رفت، باید سخن او را بپذیری و از او پیروی کنی.
امام یازدهم چند روز پیش از در گذشتن، نامه ای به دوستانش در شهر مداین نوشت و به پیشکارش ابوالادیان داد و فرمود: بعد از پانزده روز دیگر که به سامراه برگشتی، مرا نخواهی یافت.
ابوالادیان پرسید: آنگاه امام من کیست؟
امام: آنکس که جواب نامه ام را از تو بخواهد و بر من نماز بگذارد و از درون همیان(کیسه پول)خبر دهد.
ابو الادیان به مداین و کارهای او درست به طول انجامید و آنگاه که به سامراه رسید، شهر را سیاه پوش دید.
به خانه امام یازدهم آمد جعفر کذاب برادر آن حضرت را دید که مجلس دار و صاحب عزا است و مردم او را در مرگ برادر، تسلیت و به امامت تبریک می گویند.
ابو الادیان، جعفر را می شناخت که مردی گناه پیشه و بی بندوبارست و شایستگی این مقام را ندارد.در اندیشه فرو رفت.
پس از لحظه ای به جعفر گفتند بیا بر جسد امام نماز بگذار او برخاست و گروهی به دنبال آن راه افتادند تا به صحن خانه رسیدند همین که خواست جلو بایستد و نماز بخواند، نوجوانی گندم گون و زیبا روی پیش آمد و او را کنار زد و گفت: عمو من سزاوارم که بر بدن پدر نماز بگزارم.
جعفر مانند کودکی که در برابر قهرمانی قرار گرفته باشد، بدون اینکه واکنشی از خود نشانی دهد کنار رفت.امام دوازدهم بر جسد پدر نماز گزارد و به خاکش سپرد.آنگاه رو به ابوالادیان کرد و فرمود: جواب نامه پدرم را بده.او که منتظر چنین فرمانی بود، بی درنگ آن را تسلیم کرد و به انتظار نشانه دیگر که امام عسکری داده بود نشست.
رویداد مهمی - که در شهر صدا کرد - دومین نشانه را نیز روشن ساخت.گرهی از مردم قم، به سامره آمده بودن و از جانشین امام یازدهم خبر می گرفتند.جعفر کذاب را معرفی کرد.آنها بر او وارد شدند و پس از تسلیت مرگ حضرت عسکری و تبریک امامت، به او گفتند: ما برای پیشوایمان پول هایی - سهم امام - می آوریم و پیش از آنکه گزارشی بدهیم،
آن امام پاک، از پول ها و صاحبان آن و جزئیات رویدادها خبر می داد.
جعفر گفت: دروغ می گوید، این علم غیب است اصرار کرد که پول ها را به آن تسلیم کنند.
آنها گفتند: ما ماموریم پول ها را به دست امام برسانیم، اگر تو مانند امام عسکری (ع)نشانه هایی که گفتیم می دهی، پول ها را تقدیم خواهیم کرد و گرنه به صاحبانش بر می گردانیم.
پول ها را برداشتند و از شهر بیرون رفتند.پسری زیبا روی را دیدند که به سویشان می آید و ایشان را به نام و نام پدر صدا می زدند و آنان را برای شرفیابی حضور امام دعوت می کند.
آنها گفتند: تویی مولا و امام ما؟
گفت: هرگز، من بنده امام شما هستم با او به خانه امام عسکری رفتند.
دیدند فرزند امام یازدهم، حضرت قائم (ع)بر تختی نشسته و شکوه و زیبایی ویژه ای، او را فرا گرفته است.امام از جزئیات پول ها و صاحبان آنها و رویدادها آن چنان پرده برداشت، که آنان از صمیم جان امامت و راهبری وی را پذیرا شدند.مسایل خود را پرسیدند و پول ها را دادند و با دلی شاد برگشتند.
جعفر کذاب نزد معتمد، خلیفه وقت رفت، و داستان پول هایی که آورده بودند شرح داد.معتمد، ماموران خود را فرستاد، صیقل کنیز حضرت عسکری را گرفتند و از او خواستند که فرزند آن حضرت را نشان دهد و او هم اظهار بی اطلاعی کرد.
خلفای بنی عباس، پیوسته در صدد بودند که امام زمان (ع)را پیدا کنند و به قتل برسانند.از این رو آن از دیده ها پنهان شد، ولی در حدود 74 سال، چهار نفر از بزرگان و دانشمندان شیعه، نماینده امام زمان بودند و مردم، گرفتاری و خواسته های خود را به وسیله آنان از امام می پرسیدند.
این چهار نفر به ترتیب عهده دار نیابت مخصوص بودند:
1 - عثمان بن سعید.
2 - محمد بن عثمان بن سعید.
3 - حسین بن روح.
4 - علی بن محمد سمری.
هنگامی که چهارمین نماینده مخصوص امام می خواست از دنیابرود.این دستخط را که از طرف امام قائم (ع)صادر شده بود نشان داد: علی بن سمری! خدا پاداش برادرانت رادر مرگت زیاد گرداند، تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت.آماده سفر آخرت باش و کسی را جانشین خود قرار مده زیرا دوران غیبت کبری - پنهانی بزرگ - فرا رسیده است. و این حادثه به سال 329 هجری بود.
امام زمان (ع)در یکی از نبشته هایش، پناهگاه مردم را در روزگاران غیبت، این چنین معرفی می کند:
وارثان علم دین، و دانش های آل پیامبر که دیو هوس را کشته و فرمانبردار خدا و دارای روحی پاک و ملکوتی باشند، مرجع پناهگاه مردمند.